یا امام رضا

یهو مثل قبل ناخودآگاه و ملتمسانه میگم:
یا امام‌رضا ...

بعد می بینم که دیگه خواسته ای ندارم
لذا ادامه نمیدم و جمله رو همینطور ابتر رها میکنم

همسایه کوچولو

بهش گفتم: روی سنگ این دختره کنار مامانت هم گل گذاشتی؟!

گفت: من هروقت سر خاک مامانم میام اول سر خاک این دختر کوچولو گل میذارم و براش فاتحه میخونم بعد برای مامانم فاتحه میخونم و روی سنگش گل میذارم!

گفتم: چرا؟!

گفت: این بچه هست
بی گناهه
توقع داره
دلش گنجشکه
دلش برنمیداره برای قبر کناریش گل بذارن برای اون نذارن


با خودم گفتم هنوز نسل آدمهای خوب برنیفتاده
به کجاها که فکر نمی کنن بعضیا!
چقدر نجیب و مهربون

بیمارستان امام رضا علیه السلام



همیشه موقعی که دانشجو بودم و در بیمارستان امام رضا (ع) واحدامو پاس میکردم ته دلم از مردم شرمنده بودم


همیشه از کنار ما دانشجوهای پزشکی و پرستاری که رد میشدن میگفتن: یک مشت دانشجوی ریختن توی این بیمارستانها هیچی هم بلد نیستن وقت ما رو میگیرن

برای همین از اینکه وقتشونو بگیرم و شرح حال بگیرم یا معاینه شون کنم شرمنده بودم

تا اینکه یکبار یکی از اساتید در برابر اعتراض مریض به حضور ما در بیمارستان بهش گفتن:

سردر بیمارستان رو لطفا بخونین
چی نوشته؟
نوشته مرکز آموزشی، پژوهشی، درمانی

یعنی اینجا در درجه اول مختص این بچه ها هست که بیان اموزش بگیرن
در درجه سوم محیط درمانی هست

حالا اگر در عمل جای الویتهای آموزش و درمان عوض شده ظلم به این بچه ها هست که اینجا باید درس میخوندن و چیز یاد میگرفتن



از اون به بعد با اعتماد به نفس توی بیمارستان
راه می رفتم


🍃
🌺🍃

نافهم

امروز یک حاج خانوم شیرین مریضمون هست و الان آنژیوکتش رو کند

مجبور بودیم دوباره رگ بگیریم
رگهاش هم همه خراب با INR بالا
تا رگ میگیری رگ پاره میشه
از دست دیگه ش هم نبابد رگ بگیریم
خیلی شیرین حرف میزنه

به پرستار آقامون میگفت برو عقب و وشگونش میگرفت
پرستار هم هی دستشو میدزدید ولی باید رگ هم می گرفت

پرستارمون باز دستشو گرفت
اونم دست پرستارمون رو گرفت و به مرحله مچ انداختن رسیدن و خودشون خنده شون میگرفت

همه از خدماتی و تاسیسات دور تختش جمع شده بودن
از بس دوسش داشتن
به همه هم بد و بیراه میگفت
و گاهی ابراز علاقه میکرد


همراه هم نداشت

با معذرت از ترکای عزیز یکدفعه به پرستارمون گفت: برو عقب ترک نافهم!!

بعد گفت شماها کجا درس خوندین که نمی تونین رگ‌بگیرین؟ هان؟!

ماها می خندیدیم

بعد پرستارمون که دست میکشید به ساعد حاج خانوم تا رگشو پیدا کنه به اون یکی پرستارگفت: اینا اینا یک رگ خوب

حاج خانوم اداشو در آورد گفت: اینا اینا رگ خوب
اصلا بلد نیست رگ بگیره هی میگه اینا اینا رگ خوب رگ خوب
و
تا بچه ها خندیدن دستشو از دستشون قاپید و قایمش کرد زیر بغلش

دیگه چطوری میشد دستشو باز گرفت و گارو بست بهش خدامیدونه؟

من رفتم جلو گفتم حاج خانوم بذار رگ بگیره
رگ نگیره زنش دعواش میکنه

گفت خب بیاد رگ بگیره
زن داره؟
گفتم ها که داره

بعد پرستار دیگه مون بهش گفت مو تورو دوست داروم حاج خانومم با لذت گفت مویم تو رِ دوس دروم پسرک شیرینوم!

و به همه نگاه کرد و خندید

موقع رگ گیری باز اومد دست پرستار رو گاز بگیره
گفت نگا نگا همه شان دور مو جمع شدن
یک مشت مشهدی نافهم!

رفتم جلو گفتم: اینا همه شون نافهمن بذار خودم ازت رگ بگیرم
گفت : هرچی باشن از تو که بهترن

باز همه زدن زیر خنده

بچه ها بعد از نیم ساعت استراحت باز اومدن رگ بگیرن که حاج خانوم سرشو داد به آسمون و گفت ابالفضل کمکم کن از دست اینا نجاتم بده ابالفضضضضل

رفتم جلو گفتم حاج خانوم آروم باش
سرشو آورد جلو و گفت: قربون اون چشمای خوشگلت بشم من !!

خلاصه هنوز نتونستیم رگ بگیریم

ولی چقدر مریض شیرینی داریم

همه دلشون میخواد باهاش دوست بشن و اگر شده حداقل یک فحش کوچولو بهشون بده!!

یک پرستارمونم تا از جلوش رد میشه بهش چشمک میزنه حاج خانوم هم پایه سریع یک چشمک شیرین کوچولو بهش میزنه

اصلا یک وضعی😄


@kerkere_nime_baz

خاطره یکی از همکاران

یک خاطره بگم یکم بخندین.
نمیدونم شاید قبلا هم گفتم.
یکبار یک مریض مست اوردن چاقو خورده با کلی رفیق اوباش و اراذل.
به سرشیفت نگهبانا گفتم من جرات نمیکنم تنهایی برم بالا سر این مریض .شما هم بیاین.
اون اقا هم به همراه چند تا نگهبان اومد رفتیم بالا سرش.
اورژانس هم شلوغ.
بهش گفتم چی شده اقا؟
یک نگاهی کرد به من و با صدای بلند گفت جیگر تو رو بخورم من؟
و تمام نگاهها تو اورژانس به سمت من چرخید.
و من اب شدم از خجالت و سینه خیز در اورژانس محو شدم😞

پرستاری به نام فردین

روزهای اول اینترنیم بود
بخش مسمومین کشیک بودم

با یک سرپرستار که از راه رفتن و صحبت کردن و رگ گرفتنش معلوم بود خیلی با تجربه هست هم کشیک بودم

تجربه ش در حد یک پزشک بود که بی ادعا و با احترام و نامحسوس اونو در اختیار ادم قرار می داد

میدونست که روزهای اول اینترنیم هست و در همون نگاه اول متوجه شد دانشجوی سربه هوایی هم بودم
راهنمایی های غیرمستقیمش برای تسلط من به ماجرا خیلی بی غرض و جوانمردانه و از سر لطف بود

ایرادهای کارم رو جوری رفع و رجوع میکرد که انگار اتفاقی رخ نداده

خیلیی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود
هرجا میرفت توجه ها رو به خودش جلب میکرد
دوستان میگفتن شبیه فردینه

روزهای بعد رفتم توی اینترنت کلمه فردین رو سرچ کردم و دیدم سیب دو نیم هستن
من که به نظرم پرستار ما یک کم هم بهتر از فردین بود
یعنی میشه گفت فردین شبیه اون بود، نه اون شبیه فردین

خلاصه فکر کنم روزهای آخر اینترنیم بود که برای جشن روز پرستار رفتم بخش مسمومین یک متن رو بخونم که شنیدم عزادار شده


گویا از خونه ش میومده بیرون که بیاد بیمارستان امام رضا که توی مسیر میبینه در یکی از بلوارهای خلوت مشهد مردم دور یک ماشین جمع شدن که تصادف کرده بود

نگه میداره از ماشینش پیاده میشه که اگر بتونه به مصدومین کمکی بکنه

همینطور که به جمعیت و صحنه تصادف نزدیک و نزدیک تر میشه میبینه ماشینی با تیر چراغ برق وسط بلوار برخورد کرده و دورش چند دور! پیچیده


نزدیک که میشه یک مجروح رو میبینه که به شدت آسیب دیده و بعد هم در ICU فوت می کنه

و در کمال تعجب و بهت و ناباوری میبینه
سرنشین دوم که در جا مرده بود پسر خودشه


نتیجه یک مسابقه سرعت در سطح شهر

#منیژه_رضوان

پراید نه تویوتا

آقا
توی بیمارستان ِ یکی از مراکز دور از مشهد(۲ ساعت و نیم فاصله) کشیک بودم

اونجا حتی المقدور زایمان نباس بگیریم
چون اتاق عمل و متخصص زنان نداریم

مادران باردار برای زایمان باید برن مشهد

مگر اورژانسیها که دیگه چاره ای نیست. زایمان رو میگیریم تا خدا چی بخواد

آقا!

توی حیاط داشتم قدم میزدم و مریض نداشتیم
به آسمان ابی مینگریستم
و
به بع بع گوسفندانی که در کوه های مجاور در حال چریدن بودن گوش میدادم
که یهو یک وانت آبی اومد داخل بیمارستان و چند نفر همچین گانگستری با وسایل پیکنیک و فلاسک و یک زن با شیکم گنده پیاده شدن ازش

سریع رفتم جلو گفتم چه خبره؟
خیلی صریح و دقیق گفتن اومدیم زایمان

گفتم چرا نرفتین مشهد؟
گفتن ما همه بچه هامونو همینجا به دنیا اوردیم! بقیه ش رو هم همینجا به دنیا میاریم! مشهد هم نمیریم!

به بابای زائو گفتم ببین حاج آقا
من پزشک عمومی هستم
توی زایشگاه هم ماما داریم
نه متخصص زنان داریم
نه اتاق عمل که اگر مشکلی پیش اومد ببریم مادر باردار رو اتاق عمل
باید میرفتین مشهد

اونا هم گفتن ما همینجا زایمان میکنیم (انگار همه شون باهم میخواستن زایمان کنن!)
و
وسایل پیکنیکشون رو بردن داخل بیمارستان
راه زایشگاه رو هم از سالهای قبل بلد بودن!!

از دیشب تمرکز کرده بودم یک مریض بیاد بدحال نشه ولی مجبور بشیم اعزامش کنیم با امبولانس مشهد که خودمم با امبولانس برم مشهد

هم مراقب مریض باشم
هم با امبولانس و صندلی تویوتاش کیف کنم
هم پول ماشین ندم

گفتم خایلی خب
حالا تمرکز میکنم روی همین مادر باردار
جوری که هم اعزامش کنیم
هم حالش بد نشه
خوش و خرم بریم مشهد

تمرکز سختی بود و میلیمتری باس کار میکردم
که هم اینجا زایمان نکنه
هم اتفاق بدی نیفته براش توی راه یا اینجا

آقا
تمرکزهای من هم که معمولا جواب میده
دقیق میخوره به هدف
ولی از هدف که رد میشه از پشتش به کجا اصابت بکنه الله اعلم


داشتم می گفتم
مرحله ۲ زایمان اصلا پیشرفت نکرد
لذا
پذیرش از مشهد گرفتیم
امبولانس رو اماده کردیم
و پزشک جایگزین هم زود رسید
به مادر هم گفتیم خایلی خب این یکی بچه ت دیگه کلاتی نمیشه
مشهدی میشه!!

اما چشمتون روز بد نبینه
سوپر وایزر اجازه نداد سوار امبولانس بشم
گفت نفر ۶ ام بیمه نمیتونه بشه
و فقط ۵ نفر هر امبولانس میتونه بیمه و سوار کنه
و ۵ نفر ( راننده ، مریض ، همراه مریض با دو تا ماما که برای زایمان احتمالی در مسیر با دستای خودم در پرونده نوشته بودم) تکمیل بود

هیچی دیگه متوجه شدم که همه ش تمرکز کرده بودم روی مادر باردار و امبولانس
روی سوار شدن خودم که قسمت اصلی ماجرا بود اصلا تمرکز نکرده بودم

اقا

تمرکز میکنین
دعا میکنین
و کلا
هرکار میکنین کامل بکنین
نصفه نیمه که تمرکز میکنین همین میشه

۲۱۰ تومن دادم و پشت سر همون آمبولانس رفتم مشهد
با صندلی پراید!!
نه تویوتا!


#منیژه_رضوان

ننه ماری

.
ننه ماری پیرزن همسایه سمت چپی بچگیام بود
زنی چروکیده و لاغر که در خونه ای آجری و قدیمی تنها زندگی میکرد
اصلا یادم نمیاد بچه داشت؟ نداشت؟ ماری کی بود؟ ننه ماری چی بود؟

فقط یادمه عشق دعای توسل بود
ماهی یکبار خونه ش روضه بود.نشستن توی خونه تاریک و حیاط پر از چوب و آت و آشغال ننه ماری برام جالب بود
البته ننه ماری شکایتی نداشت.ننه ماری از زندگیش راضی بود
همینکه نونی داشت که بخوره و ماهی یکبار روضه بگیره و هر روز دعای توسل بخونه راضی بود

کم حرف میزد و بیشتر کار میکرد
و هر روز دعای توسل میخوند.
دعای توسل رو حفظ بود
سواد نداشت اما دعای توسل رو از روی کتابچه دعای توسل میخوند
حتما میپرسین چطور؟! ما هم آخرش نفهمیدیم چطور
قشنگ با انگشتای کشیده چروک و زمختش خط میبرد از روی کتابچه
خیلی منطقی دستشو میذاشت روی " اللهم انی اسالک " و شروع میکرد از حفظ دعا خوندن
و کلمه به کلمه مثل کلاس اولیها خط میبرد. گاهی از مامانم میپرسید این کلمه استشفعنا هست؟ مامانم میگفت نه حاج خانوم عندالله هست

گاهی هم از امام پنجم میپرید به امام هشتم (از بس امام رضایی بود)
اگر خودش متوجه میشد یا ما که بهش تذکر میدادیم انگشتش رو به میزانی که لازم میدونست برمیگردوند عقب و دوباره از امام پنجم شروع میکرد به خوندن
يَا أَبا جَعْفَرٍ، يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ...
یک ذره هم به دلش شک وارد نمیشد که شاید جایی که انگشتش رو گذاشته غلط باشه
مصمم مطمین و با حضور قلب خط میبرد
کار وقتی به جای باریک میرسید که ننه ماری خط بردنش میرسید به کلمه آمِينَ رَبَّ الْعالَمِينَ
یعنی آخر دعا
اما در شفاهی هنوز روی" يَا وَصِىَّ الْحَسَنِ، وَالْخَلَفَ الْحُجَّةُ" بود
اما ننه ماری محکم و دل قرص دستشو عین ضربه زدن روی سنگ قبرا روی "رب العالمین" از صفحه کتاب دعا جدا میکرد و باز بهش ضربه میزد اینقدر اونجا این پا اون پا میکرد که از لحاظ شفاهی هم میرسد به "امین یا رب العالمین"
بعد صلوات میفرستاد و دستاشو به صورتش میکشید
انگار با این کار چشماش پر نور بشه تازه چشمش به ما میفتاد
ما بچه ها ذره ای خنده و تمسخر توی کارمون نبود اصلا جدی بودن ننه ماری جایی برای تمسخر ما باقی نمیذاشت
ما پذیرفته بودیم سواد ننه ماری همینجوری هست
خود ننه ماری هم ذره ای شک نداشت که سواد جور دیگه ای باشه و اینکه بشه بدون حفظ بودن دعایی، اون رو از روی کتابچه خوند
شایدم متوجه میشد مشکلی هست. اما اصل برای ننه ماری خوندن دعای توسل بود اونم از روی کتاب دعا، نه سواد داشتن

دیروز رفتم محله قدیمیمون
یک کوچه باریک در خیابون خسروی نوی مشهد نزدیک حرم
دلم نیومد بدون دیدن خاطرات قدیمی از اونجا رد بشم
رفتم توی کوچه تنگ و قدیمی دوران طفولیتم

چه گرد قدمتی در فضا بود
یهو خودمو دیدم که از مدرسه دارم برمیگردم
پشت سر 7 سالگی خودم رفتم توی کوچه
چه با نمک راه میرفتم
رسیدم دم در خونه مون . بچگیم رفت توی خونه و در رو روی من بست.
مبهوت رفتم دم خونه ننه ماری. به جای خونه قدیمی ننه ماری یک مسافر خونه 5 طبقه ساخته بودن پر از صدای بچه و قاشق چنگال و جیغ زنها که سر بچه ها داد میزدن
خبری از ننه ماری و خونه آجریش نبود
چشامو بستم
نفس عمیقی کشیدم
خونه آجری ننه ماری رو تصور کردم
گوش کشیدم
سرمو بردم نزدیک دیوار خونه
مسافرخونه ناپدید شد
صدای زن و بچه ها قطع شد
کمی صبرکردم
صدای مسن و خسته و معتقد و زمزمه وار ننه ماری رو که هر لحظه واضح تر میشد شنیدم که میگفت
يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِىَّ بْنَ مُوسىٰ، أَيُّهَا الرِّضا......

#منیژه_رضوان

احترام ِ توهین آمیز

امروز یک جایی لب حوض منتظر نشسته بودم
چند تا بچه و دختر پسر نوجوون هم همونجا نشسته بودن
و البته هی میخندیدن و بلندبلند حرف میزدن

انتظامات اومد از اونجا بلندشون کرد
اونا هم ناچارا رفتن
بعد به من نگاه کرد
گفتم ببخشید من خسته هستم

انتظامات گفت شما اشکال نداره بشینین

خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم
مگه من چند سالمه که گذاشت بشینم
باید من رو هم مثل همون دختر پسرا از لب حوض بلند میکرد!

پذیرش

یکبارم با بچه های انقلابی رفته بودیم پارک حجاب که مخصوص بانوان هست و در میانه ی پارک ملت مشهد واقع شده

چون میخواستم والیبال بازی کنم و میخواستم آزادی عمل لازم رو داشته باشم یک چیزی پوشیده بودم در حد زیرپوش مردونه

خلاصه
با بچه های انقلابی نشسته بودیم روی حصیر و چون اغلب شاعر بودن شروع کردیم به شعر خوندن

که کم کم یک دسته خانم سانتی مانتال اومدن کنار ما نشستن
نگو اونجا جای اونها بوده هر روز میومدن آهنگ و دست افشانی و احیانا پایکوبی انجام میدادن
و ما جای اونا رو اون روز گرفته بودیم
همینجور تک تک سر میرسیدن و از حضور ما در اونجا چندان راضی نبودن
ما هم همینطور چون خلوتمون بهم خورده بود
خلاصه
شعرها که اغلب انقلابی بودن رو گروه مقابل میشنیدن و احیانا لبخندکی میزدن


شعرخونی ما تموم شده بود که اونا یهو آهنگ گذاشتن از اون آهنگای خفن
یکی از بچه های ما گفت لطفا خانمها آهنگو خاموش کنین

یکی از اونا در جواب ما گفت: چطور ما شعرای شما رو شنیدیم
حالا هم شما آهنگای ما رو گوش بدین

هیچی دیگه بحث در گرفت شدید
یکی اینوریا میگفتن
یکی اونوریا
من هم ناظر خاموش بودم

تا اینکه یکیشون گفت:
برید برید شما انقلابیای غربتی که زیرپوش مردونه میپوشین اصلا چی میگین؟

یکی از بچه های ما گفت: اگر بشه که ایشون خانوم دکتره
بعدشم هم فکر خودتونه و ضدانقلابه

آقا اینا میگفتن این زیرپوش مردونه مال شماست اونا میگفتن نه مال خودتونه

دیگه واضحا بحث انقلاب و برانداز بودن تموم شده بود و بحث اصلی پذیرفتن مسوولیت من بود از سمت یکی از طرفین که هیچکدوم زیر بار نمیرفتن😂

در بخش مردان

دیشب رفتم به پرستارای بخش مردان بیمارستان که همه مَردن میگم یک خلبان اسراییلی رو هم مثل اینکه اسیر کردن

همه شون در حال گزارش نوشتن بودن یهو سر برداشتن با خوشحالی و موذی گری خاص مردها و قند توی دل آب شدن گفتن:


طرف زن بودهههههههه!!!!

یکی گرا بده همین بخش مردان بیمارستان ما رو اسرائیل بزنه که از شر هرچی مرد هست خلاص بشیم.

والا بخدا!

پدافند با تِی

مدتی که پدافند مشهد فعال شده بود و حملات اسرائیل جریان داشت

یکبار رفتم بخش زنان ِ بیمارستان در طبقه ۳
یکدفعه پرستارها شروع کردن به آلارم دادن و به خودشون افتادن
گفتم چی شده؟
گفتن مگر نمیشنوی؟ پدافند فعال شد
پدافند فعال شد
نگاه کردم به خدماتی پشت دیوار داشت می خندید
ناقلا داشت تِی میکشید پله ها رو
و هربار که قسمت چوبی تِی به دیوار برخورد میکرد پرستارا فکر میکردن پدافند فعال شده

#منیژه_رضوان

ده دی

لعنتی

قرار بود عکس چند تا از شعرای مشهد رو بزنن روی بیلبوردها با یک بیت شعرشون

منم جزوشون بودم
گفتن کجا بزنیم که نزدیک خونه ت باشه؟
گفتم فلکه ده دی
تقی آباد و ...

خلاصه جنگ شد و کنسل شد و از یک دعوا با بچه های ضدانقلاب خلاص شدم که باز بگن رضوان یا اینوری باش یا اونوری . چرا باهاشون همکاری میکنی؟

ولی باز یک مورد ضبط شده توی صدا سیما هست که
من برای ایران شعر گفتم توی اون ضبط

ولی نمیدونم چه شبکه و چه برنامه و چه ساعتی
کلا میخواستم بگم برام اهمیتی نداره که شعرم کی و کجا پخش میشه لذا نپرسیدم از عوامل صحنه چند و چونش رو 😄

ولی فکر کنم برام اهمیت داره!!

الله نور السموات ...

اینکه بشینی با مومنینی از دوستای صمیمیت با دلیل و برهان اثبات کنی که "ممکنه" یا "می تونه" یا "شاید" خدا وجود نداشته باشه
و
در عین حال هروقت که آیه نور یعنی
"الله نور السموات و الارض، مثل نوره کمشکات... "
رو میخونی، نتونی بخونیش و همیشه بعد از خوندن ۴ کلمه اولش گریه ت بگیره از توانایی های خاص خودم هست و لاغیر!

اولین گامها

یکبارم توی دوران طرح
در یکی از روستاهای اطراف مشهد پزشک خانواده بودم
و اولین گامهام رو به سمت کدبانوگری طی میکردم

تصمیم گرفتم اولین قدمهام به سمت پخت و پز رو با نوآوری شروع کنم

این شد که برای ظهر هرچی داشتم رو ریختم توی یک قابلمه آب ریختم روش گذاشتم روی اجاق گاز که قل قل( یا غل غل) بجوشه

آقا بعد از چند ساعت با یک قاشق مزه ش میخواستم بکنم
یک چیز بدمزه ای شد که اصلا نمیتونستی بوش کنی
چه برسه به اینکه بخوریش

هیچی دیگه
قابلمه رو بردم توی حیاط خونه بهداشت چپه کردم توی باغچه که حداقل گنجشکا بخورنشون و اسراف نشه

آقا
۴ روزی که غذا اونجا موند حتی گنجیشکا هم نوک نزدن بهش


#منیژه_رضوان

دروغ

روتیشن قلب بودیم که ما ۷ نفر قرارگذاشتیم به استاد یک دروغ کوچولو بگیم تا تاریخ امتحان عقب بیفته


تا مریم گفت خب بچه ها پس من از طرف جمع به استاد میگم.‌‌‌.‌

نگاه کردم به نگار
میدونستم دروغ نمیگه
یکدفعه ابروهاش بالا رفت و خیلی نامحسوس و نرم طوری که کسی متوجه نشه جمع رو ترک کرد

هنوز شمارشو دارم
کسی که به خدا و پیغمبر و کتاب مقدس ایمان نداره و دروغ گفتن براش اینقدر سنگینه موجود عزیزی باید باشه

اخیرا شنیدم بعد از فارغ التحصیل شدن از پزشکی رفته خارج

ارتباطی باهاش ندارم
اگرچه دلم میخواد باهاش حرف بزنم
شمارشو هنوز سیو دارم

احساس میکنم داشتن شمارش افتخاره و وقتی که توی مخاطبینم دنبال اسمی میگردم و چشمم اتفاقی به اسمش میفته احساس خوبی پیدا میکنم

و
قطعا نمیتونم تا مدتی بعد از دیدن اسمش دروغ بگم
نه مصلحتی
نه غیر مصلحتی

نفرت از پلیدی و گناه در وجودش نهادینه شده بود بدون نیاز به ترس از عقوبت ِعمل در آخرت

چون اساسا به آخرت ایمان نداشت

#منیژه_رضوان

دست بالای دست

امروز در مترو به یک حجاب بان که به دیگران تذکر حجاب میداد تذکر حجاب دادم و گفتم ابروهاتو اینقدر باریک برندار رنگ هم نکن مردا دلشون میره!!🤭

اول مقاومت کرد بعد گفت: چشم

دست بالای دست بسیار است!😂

هویت

چند روز پیش در یک جلسه شعر در چنارون شرکت کرده بودم که شعرای خراسان توش دعوت بودن

یکی از شعرای بسیار خوب افغانستانی مقیم و متولد ایران که جزو مدعوین بود از اینکه مجری گفت:حالا از یکی از شعرای مهاجر دعوت میکنیم شعر بخونن دلگیر شد

و قبل از شعر خوندن پشت میکروفون گفت: نمیدونم تا کی نسبت دادن این کلمه "مهاجر" به ما ادامه داره؟!
من اینجا متولد شدم
مادرم اینجا مرده خاک شده
پدرم اینجا فوت کرده و خاک شده
پسرم اینجا به دنیا اومده
اما ما همچنان مهاجر هستم

و
ادامه داد که

پسرم دیروز از مدرسه اومده خونه و گفت که : بچه های مدرسه اذیتش کردن و بهش گفتن که تو ایرانی نیستی

و من در جواب به پسرم گفتم: درسته پسرم تو افغانستانی هستی، ایرانی نیستی

حالا بچه ام از دیروز یک گوشه بغض کرده و با هیشکی حرف نمیزنه .
دچار بحران هویت شده

.........

به نظرم خیلی بغرنجه

در سرای مهدیه

دیروز رفته بودم سرای مهدیه مشهد که سرای فرش هست در خیابون خسروی نو

محیطی سرپوشیده و وسیع در ۳ یا ۴ طبقه که دور تا دورش مغازه های فرش فروشی و فرش بافی بغل به بغل هم نشسته بودن

وقتی که وارد مجموعه میشی حس امنیت، قدمت و اصالت وجودت رو فرا میگیره و چیزی در هوا هست که با هوای بیرون از اونجا تفاوت چگالی ایجاد میکنه

مردایی که سرشون به کار خودشونه و با ورود یک زن به مجموعه تغییری در رفتارشون ایجاد نمیشه

تخته های فرش دستباف گُله به گُله در محوطه وسیع وسط مجموعه روی هم قرار گرفتن

دارهای قالی ، کلافهای نخ، رنگها و نقشها و مغازه هایی عاری از زرق و برق

مغازه ها همونی که واقعا هستن رو تبلیغ میکنن نه نئونی نه چراغهای تبلیغاتی چشمک زن

شما با خود محصول طرف هستین نه با تبلیغاتش

از آسانسور خبری نیست و از پله های عریض و نرم که استفاده میکنی در پاگردها مغازه هایی رو میبینی که تابلوفرش تمثال حضرت علی رو مقابل در ورودی نصب کردن یا تابلوفرشهای آیه های قران رو به دیوار زدن

و تو اصلا از این تابلوها احساس تظاهر نمی کنی
یقه ها شیخی نیست
و ریشهای انبوه خودنمایی نمیکنن

وقتی که آدرس مغازه ای رو از کسی میپرسی فرد پاسخگو تا مسیر زیادی که برسی به مغازه راهنمایی و مشایعتت میکنه و فقط زبونی ادرس بهت نمیده


وارد مغازه که میشی برات چایی میریزن و شیرینی زبون میارن و از اون پشتها بسته های نقل میارن که قندونشون رو پر از نقل کنن

حتی اگر طرف ، آدم مهمی باشه بازم خودش برات چایی میریزه نه منشیش و نه پیش خدمتش

همه چی بوی ایرانی بودن و اصالت میده
اخلاق ، پوشش، دیوارها، حجره ها
و مردهایی که بوی جوونمردی و منش و اخلاق مردهای قدیم رو میدن

گفتم که
اونجا
چگالی هوا خیلی بالا هست

برای دیگران

امروز صبح از مسیر همیشگی رفتم بیمارستان


و از مسیری که همیشه بی چادر میرفتم و میشه بی چادر رفت و حد فاصل گیت امنیتی و گیت چادر حرم هست گیر یک احمق به نام ع.ق افتادم که نذاشت از پیاده روی جلوی حرم رد بشم و دیر بیمارستان رسیدم

رفتم به بالادستش گفتم گفت متاسفانه بد سلیقگی کرده، این شخص عادتش هست که اینجوری میکنه

گفتم مگر قانون حاکم نیست؟
مگر اینجا بزرگتر نداره که سلیقه حاکم باشه؟
گیت اول حرم گیت چادر نیست گیت بررسی امنیتی هست

گفت حالا اخراجش میکنم در ثانی اونا اونجا وامیستن در حد امر به معروف تذکر بدن

گفتم من که مقنعه و مانتوی بلند و گشاد با دکمه بسته و شلوار بلند و کفش اسپرت با جوراب دارم و ارایش نکردم، هنوز نیاز به امر به معروف دارم؟

خلاصه گفت اخراجش میکنم
که فکر نکنم اخراج بکنه

اما از ع.ق باید پرسید برادر عزیز شما که برای من بهترین چیز یعنی با وجود حجاب کاملم چادر رو میخوای چرا خودت عبا یا قبای بلند نمیپوشی ؟ با اون شلوار همه جات معلومه؟

قدیما اونا که وابسته به حرم بودن پوشش دیگه ای داشتن که بلند بود، قبا مانند یا پالتوی بلند

چرا این عامران به معروف خودشون به معروف عمل نمی کنن و همیشه بهترینها رو برای دیگران میخوان نه برای خودشون؟


شماها هم؟!

شماها هم مثل من وقتی که فیلم ترسناک می بینین شب میرید پیش مامانتون میخوابید؟!

در عین حال از خود مامانتونم می ترسید؟

چه گیری کردیم ها!

آش کربلا

کاشکی یکی از همکارا کشیکای منو در این ماه و ماه آتی تقبل میکرد

دوباره زائرای کربلا و آنفولانزا و سرماخوردگیهایی که تا یکی دوماه اون رو سینه به سینه در کشور پخش میکنن و پدر کادر درمان رو درمیارن


آش نخورده و دهن سوخته!

نبینم

نبینم موقعی که گارد ویژه به زنان معترض #زن_زندگی_آزادی با باتوم حمله میکنه یک مرد عراقی از سر غیرت مردانه مانع بشه و خودش رو سپر زن ایرانی بکنه


نبینم این صحنه رو
نبینم

تابستان

تابستون خوب بود
دیگه امتحان نداشتی
استرس سوال پرسیدن
استرس دیکته زبان
استرس پریود شدن وسط کلاس ورزش

با اینکه همیشه شاگرد اول یا دوم بودی ولی بازم استرس داشتی
و وقتی که آخرین امتحان رو میدادی و میدونستی که از فردا تعطیلی خیالت راحت میشد

اما ته دلت اول تابستون همیشه یک غمی جوونه میزد
از امروز باید چیکار کرد؟

نه خاله ای
نه عمه ای
نه دایی

نه مسافرتی
نه دوستی
نه آشنایی

خودت بودی و مامانت و یک تلویزیون
تنها دل خوشیت همون برنامه های تلویزیون بود و خیالبافیات و بس

میرفتی توی انباری
عکسای سیاه و سفید کتابایی رو که هزاربار نگاه کرده بودی دوباره نگاه میکردی
میرفتی پذیرایی که سال تا سال مهمون به چشم خودش ندیده بود رو نگاه میکردی و جای مهمونا مینشستی
گچبریهاشو دست میکشیدی

چمدونهای اهنی قدیمی رو توی پستو دوباره نگاه میکردی
وسایلی که هزاربار دیده بودیشون رو وارسی میکردی
هیچ چیز جدیدی پیدا نمیکردی

داستان مینوشتی
شعر میگفتی
در تخیلت چشماتو میبستی و زیباترین دختر جهان بودی و پولدار
با یک عالمه قوم و خویش و تفریح

مامانت صدات میزد که پاشو بیا شامتو بخور
چشماتو که باز میکردی ..دوباره خودت بودی و همون خونه همیشگی و تنهایی

کم کم فهمیدی که تعطیلی مدارس برای بقیه بچه ها که تفریحات دیگه ای دارن یک نعمت هست

برای تو مدرسه رفتن تنها تفریحت بود که در تابستون همون هم ازت سلب میشد

تازه میفهمیدی که با بقیه چقدر فرق داری

متروی سعدی



چند روز قبل صبح زود رفتم ایستگاه متروی سعدی

خیلی خلوت بود

منم از فرصت استفاده کردم رفتم سمت آینه ایستگاه که منتهی به تونل بود و خودمو و صورتمو توی آینه مرتب کردم


هیچی دیگه یکدفعه صدای بلند گو بلند شد که :
مسافر عزیز شما مثل ایستگاه ما خوب و زیبا هستید!

یعنی میگین با من بود؟

ملبس

دوستی داشتیم کم سن و سال و اهل شوخی و مطایبه که برای اولین بار به جامه روحانیت ملبس شده بود

و دوستان برای اولین بار دعوتش کرده بودن برای روضه خونی خونه یکی از شعرا

همه بروبچه ها که دوستای من و ایشون باشن هم حضور داشتن


میدونین که اولین ملبس شدنها معمولا جالب هست و اگر به طور خاص جایی باشی که نباید بخندی ممکنه به شدت خنده ت بگیره

منم که کارای معطوف الیه رو دیده بودم و دوست هم بودیم گفتم من نمیام داخل روضه بشینم خندم میگیره بذارین توی اشپزخونه باشم
اونا هم گفتن باشه

هیچی دیگه نشسته بودم توی آشپزخونه و کرکر برای خودم میخندیدم که چطور وقتی طلبه جوون اومد جلوی خنده م رو بگیرم و هی از لای کرکره ی اوپن، هال رو نگاه میکردم

اقا جمعیت خانوما کم بود یهو میزبانها عین پلیسا اومدن توی آشپزخونه و به زور گوشه چادرمو کشیدن منو بردن توی اتاق روضه خونی

و تالاپی انداختنم یک گوشه اتاق گفتن تو همینجا زیر چادر تزیینی باش تا تعداد زیادتر باشه!!

هیچی دیگه یهو گفتن صلوات بفرستین که حاج آقا اومد. آخه حاج آقا؟!!!!! همین که گفتن حاج اقا!!!! خنده من میخواست بترکه
چادرمو انداختم روی صورتم و اونجا دیگه خندم شدید شده بود آی میخندیدم و میلرزیدم آی میخندیدم و می لرزیدم

حاج اقا اومد توو و همه پاشدن
منم سعی کردم نیگاش نکنم و بخوام نخوام پاشدم ولی چادرم رفت زیر پام یک تلو خوردم و ریسه رفتنم بیشتر شد

حاج اقا نشست و شروع کرد به روضه خوندن. من یک عالمه خنده و هوا توی دلم بود که اگر بیرون میومد فاجعه بود

خندم که تموم میشد از لای چادر باز نگا میکردم حاج اقا رو و باز خنده م میگرفت

شرشر اشک بود که از چشمام میریخت

از نمای بیرون هرکی منو میدید فکر میکرد چون دارم میلرزم لابد دارم گریه میکنم
اما اون گریه نبود که امانمو بریده بود خنده بود
خدا لعنتش نکنه تصورش توی لباس روحانیت اصلا قابل تحمل نبود

اخرش بچه های شیطون موقع بازی و روضه خونی رفتن روی پشتی و پشتی چپه شد به انضمام بچه ها تقققق افتاد زمین و همه وسط هال ولو شدن

اینجا بود که خود ِ مثلا حاج اقا هم حین روضه زد زیر خنده
منم خنده ام ترکید و خلاص شدم

جاده کلات

درسته که علی الظاهر هنوز شهرها تحت کنترل و سیطره جمهوری اسلامی هستن اما اکثر ایران که شامل جاده ها و جنگلها و دشتها و رودخونه ها و مزارع و ..... میشن تحت کنترل رژیم سابقه


سوار تاکسی بین شهری که میشی و میزنی به جاده کلات که برسی به شیفت بیمارستانت اولش حوالی مشهد خبری نیست اما کم کم راننده ها ضبطشون رو روشن میکنن و صدای ضبطشونو بالا میبرن و کم کم به کلات نزدیک که میشی شروع میشه
بهار رو میگم

با صدای هایده کوه ها و تپه ها برجسته تر و مرطوب تر و سبزتر میشن. در طول مسیر یک جایی هست که به گردنه مهستی میرسیم اونجا یک جایی توی مسیر ارتوکند هست که شبیه شماله و دیگه صدای هایده جواب نمیده باید زد توی خط حمیرا

اصلا جاده های ایران با صدای هاییده و حمیرا کشیده شدن،اگر جایی جاده ای نیست واسه اینه که صدای هایده اونجا طنین انداز نشده

جاده برای راننده ها جاده نیست شهرشونه یک شهر درااااز
راننده ها توی جاده زندگی میکنن و گهگداری به شهرها میرن

توی جاده ماشینها همو از فاصله دور میشناسن و برای هم بوق میزنن
زنا تا زانو پاهاشون لخته توی شالیزار و کسی سوار ونشون نمیکنه


کشاورز که کار میکنه با صدای بوق راننده ماشین رو ندیده میدونه کیه و براش دست تکون میده

روح ممد_سرعت که پارسال تصادف کرده بود و دم دو راهی ابگرم فوت کرده بود همیشه اونجا سوار ماشینا میشه و سرنشینا رو قلقلک میده شایع هست تا دوتا دوستای صمیمیش یعنی رضا و صادق رو نبره ول کن نیست.


توی بهار سوار ماشین که میشی نه پشیمونی مثل زمستون که سمت آفتاب ننشستی و نه مثل تابستون غصه میخوری که چرا سمت سایه ننشستی
هم سایه و هم افتابش قابل تحمله و لذت بخش

همه چیز جوونه و یادآور اوایل خلقت حتی صخره ها رنگ برگردوندن و با وجود سنگ بودن خوشرنگتر شدن.
یک لحظه روی تپه لم بدی هیچ بعید نیست که جوونه بزنی.مدام باید خودتو وارسی کنی که به عنوان یک موجود خاکی با رسیدن رطوبت و بارون بهاری جوونه نزده باشی

چند تا ماشین کنار رودخونه نگهداشتن و جوونا دارن می رقصن بی خیال گشت ارشاد

درختا به رنگای نخودی و بنفش و صورتی از دور رنگ به رنگ دیده میشن

یک لحظه ماشین کنار جاده نگه میداره
میای بیرون
همه مسافرای تاکسی میان بیرون که نفس تازه کنن
نفس عمیییق میکشی
هوا پر از اکسیژن تازه و خالصه
عین بهشت
عین اوایل خلقت

مال اون موقعها که مطمین بودی این هوا بجز تو توی ریه هیچ کس دیگه ای فرو نرفته

کاملا خالص
کاملا اختصاصی

صدای هایده از توی ماشین که دراش باز مونده شنیده میشه:

هوای تازه تر می خوام عاشقِ اون بنفشه هام ....

جاده کلات

درسته که علی الظاهر هنوز شهرها تحت کنترل و سیطره جمهوری اسلامی هستن اما اکثر ایران که شامل جاده ها و جنگلها و دشتها و رودخونه ها و مزارع و ..... میشن تحت کنترل رژیم سابقه


سوار تاکسی بین شهری که میشی و میزنی به جاده کلات که برسی به شیفت بیمارستانت اولش حوالی مشهد خبری نیست اما کم کم راننده ها ضبطشون رو روشن میکنن و صدای ضبطشونو بالا میبرن و کم کم به کلات نزدیک که میشی شروع میشه
بهار رو میگم

با صدای هایده کوه ها و تپه ها برجسته تر و مرطوب تر و سبزتر میشن. در طول مسیر یک جایی هست که به گردنه مهستی میرسیم اونجا یک جایی توی مسیر ارتوکند هست که شبیه شماله و دیگه صدای هایده جواب نمیده باید زد توی خط حمیرا

اصلا جاده های ایران با صدای هاییده و حمیرا کشیده شدن،اگر جایی جاده ای نیست واسه اینه که صدای هایده اونجا طنین انداز نشده

جاده برای راننده ها جاده نیست شهرشونه یک شهر درااااز
راننده ها توی جاده زندگی میکنن و گهگداری به شهرها میرن

توی جاده ماشینها همو از فاصله دور میشناسن و برای هم بوق میزنن
زنا تا زانو پاهاشون لخته توی شالیزار و کسی سوار ونشون نمیکنه


کشاورز که کار میکنه با صدای بوق راننده ماشین رو ندیده میدونه کیه و براش دست تکون میده

روح ممد_سرعت که پارسال تصادف کرده بود و دم دو راهی ابگرم فوت کرده بود همیشه اونجا سوار ماشینا میشه و سرنشینا رو قلقلک میده شایع هست تا دوتا دوستای صمیمیش یعنی رضا و صادق رو نبره ول کن نیست.


توی بهار سوار ماشین که میشی نه پشیمونی مثل زمستون که سمت آفتاب ننشستی و نه مثل تابستون غصه میخوری که چرا سمت سایه ننشستی
هم سایه و هم افتابش قابل تحمله و لذت بخش

همه چیز جوونه و یادآور اوایل خلقت حتی صخره ها رنگ برگردوندن و با وجود سنگ بودن خوشرنگتر شدن.
یک لحظه روی تپه لم بدی هیچ بعید نیست که جوونه بزنی.مدام باید خودتو وارسی کنی که به عنوان یک موجود خاکی با رسیدن رطوبت و بارون بهاری جوونه نزده باشی

چند تا ماشین کنار رودخونه نگهداشتن و جوونا دارن می رقصن بی خیال گشت ارشاد

درختا به رنگای نخودی و بنفش و صورتی از دور رنگ به رنگ دیده میشن

یک لحظه ماشین کنار جاده نگه میداره
میای بیرون
همه مسافرای تاکسی میان بیرون که نفس تازه کنن
نفس عمیییق میکشی
هوا پر از اکسیژن تازه و خالصه
عین بهشت
عین اوایل خلقت

مال اون موقعها که مطمین بودی این هوا بجز تو توی ریه هیچ کس دیگه ای فرو نرفته

کاملا خالص
کاملا اختصاصی

صدای هایده از توی ماشین که دراش باز مونده شنیده میشه:

هوای تازه تر می خوام عاشقِ اون بنفشه هام ....

جن ِ دسشویی



یکبارم رفتم در حال استرس به مامانم گفتم: مامان !مامان! از دسشویی که اومدم بیرون یکی از داخل در رو سمت خودش میکشید
هی من در رو میکشیدم ببندمش
هی اون از اونور در رو به سمت خودش می کشید

رنگم‌مثل گچ شده بود

مامانمم با اینکه حرفمو باور نکرد جارو دستی رو برداشت پاورچین پاورچین رفت سمت دسشویی

من جلوی دهنمو با دستم گرفته بودم که هم‌جیغ نزنم هم جن یهو نپره توش!

بعد از چند دقیقه دیدم مامان خیلی ریلکس برگشت و گفت: خیر نبینی دختر! منو نصف جوون کردی

بعد همونطور که جارو رو میگذاشت پشت یخچال ادامه داد:
دمپایی صورتیه رفته بوده زیر در گیر کرده بود. تو میکشیدیش سمت خودت دمپایی اون زیر مقاومت میکرده در رو به سمت مخالف می کشیده!


تا خاطره ای دیگر بدرود 😁


https://t.me/kerkere_nime_baz

اتانازی

سلام استاد
عصر بخیر
در دوران استاژری بود فک کنم یکبار در خدمت شما بیماران رو ویزیت میکردیم

یکدفعه یک مردی که سرتاپاش باندپیچی بود موقع رد شدن شما خواهش کرد که بذارید بمیره

همینطور یک پیرزن ۸۰ ساله که نه میدید و نه میشنید دچار سوختگی شدید شده بود با درصد بالا
گویا در خونه ای تنها زندگی میکرده و از این چراغهای قدیمی رو نفت میریخته داخلش که با شعله ور شدن چراغ خودش هم دچار سوختگی شده بود

روی یک تخت فلزی بود و میلرزید
قرار بود شستشو داده بشه

اون موقع بچه بودم و چیزی به نام اتانازی به گوشم خورده بود
دوست نداشتم پیرزنه برای درمان زجر بکشه
بخصوص که راههای حواس بینایی و شنواییش هم فک کنم با جهان مسدود بود و بهره ای از دنیا نداشت

ولی جرات نکردم با شما در میون بذارم نظرمو

هنوز گاهی بهش فکر میکنم 🌺🙏

توکلی

مورد داشتیم اینترن خانوم پیامک داده به اینترن آقا که: من حالم بده سرماخوردم 😢 نمیتونم بیام کشیک میتونین جای من امروز کشیک واستین آقای دکتر؟🙏
اینترن آقا فرمودن : بله خانوم دکتر حتما
اینترن خانوم گفتن:ممنون🌺
اینترن آقا گفتن: خواهش میکنم انجام وظیفه هست🙏🍃


بعد اینترن خانوم به همکلاسیش پیام داده که:
مریم خیالم راحت شد💃. توکی (اینترن آقا) قبول کرد جام واسته. هر ماه موقع منس شدن همینطور میشم.روم نمیشد بگم منس شدم بهش گفتم سرماخوردم😜

اینترن اقا پاسخ داده: اشتباه پیامک دادین خانوم دکتر!😊

توکلی

مورد داشتیم اینترن خانوم پیامک داده به اینترن آقا که: من حالم بده سرماخوردم 😢 نمیتونم بیام کشیک میتونین جای من امروز کشیک واستین آقای دکتر؟🙏
اینترن آقا فرمودن : بله خانوم دکتر حتما
اینترن خانوم گفتن:ممنون🌺
اینترن آقا گفتن: خواهش میکنم انجام وظیفه هست🙏🍃


بعد اینترن خانوم به همکلاسیش پیام داده که:
مریم خیالم راحت شد💃. توکی (اینترن آقا) قبول کرد جام واسته. هر ماه موقع منس شدن همینطور میشم.روم نمیشد بگم منس شدم بهش گفتم سرماخوردم😜

اینترن اقا پاسخ داده: اشتباه پیامک دادین خانوم دکتر!😊

راه حل

توی دوران استاژری یهو استاد که با خانومش دعوا میکرد اد میومد توی بخش از ما انتقام می گرفت میگفت استاژرا جمع بشن امتحان شفاهی داریم


یک روز یکی از بچه ها بهم گفت ببین رضوان
وقتی سوالی میپرسن بلد نیست همون اولش نگو بلد نیستم. نظر استاد نسبت بهت بد میشه. یک کم من من کن. یک کم درباره چیزهایی که بلدی صحبت کن. گاهی بگو این سوال شما به خیلی چیزها بستگی داره اینجوری به نظر میاد یه چیزایی بلدی و زیاد پرت نیستی


خلاصه
این قسمت بستگی داشتنش خیلی به دلم نشست. چون واقعا هر مساله ای به مسایل زیادی بستگی داره

زد و استاد یک روز دوباره با زنش دعوا کرد

ما هم خودجوش توی سالن جمع شدیم
تک تک یا دوتا دوتا وارد اتاقش میشدیم و ازمون سوال می پرسید

نیم ساعتی گذشت که نوبت من شد
رفتم توی اتاقش
چقدر شکلات و چایی و نسکافه روی میزش بود
من نمیدونم کسی که اینقدر جای راحت و خوراکیهای خوشمزه داره چه اصراری داره با کوییز ناگهانی خودش و ما رو اذیت کنه

خلاصه
استاد گفت خوبین؟ دستامو توی هم قفل کرده بودم گفتم بله. به زمین نگاه میکردم و آماده بودم که هرچی که استاد گفت بگم بستگی داره
جوری هم بگم که تابلو نشه که استاد بفهمه از قبل برنامه ریزی کردم.نمیدونم چرا از اول هم نفوس بد زده بودم که حتما جواب سوال رو نمیدونم!!

خلاصه
استاد فلاسک رو برداشت اب جوش ریخت داخل فنجونش و گفت
خانوم رضوان درسته؟ گفتم بله
گفت در حقیفت دکتر رضوان؟
جواب ندادم سری به نشانه خبر ندارم و هرجور صلاحه تکون دادم

فک کنم از عدم اطمینان من استادخنده ش گرفته بود اما به روش نیاورد

من نمیدونم چرا زنش اینقدر سربه سرش میذاشت که استاد به این مهربونی هی از ما کوییز بگیره

یهو استاد گفت خب شما بفرمایین که
تخلیه کامل بطن چپ به چه عواملی بستگی داره؟!


ای توو روحت مریم!
این چه راه حلی بود آخه!؟

قانون

قبلا که تازه کار بودم توی درمانگاه به مریض سفتریاکسون میزدم

بقیه از تهورم تعجب میکردن و من از تعجب اونا احساس جسارت بیشتر بهم دست میداد

تا اینکه یه روز دیدم یک خانوم ۳۵ ساله بعد از زدن سفتریاکسون در یک درمانگاه به بیمارستان ما منتقل شد و اکسپایر شد
تازه بیمه هم پرسنل رو در پرداخت دیه ساپورت نمیکرد چون اصلا تزریق سفتریاکسون در درمانگاه غیرقانونیه

اونجا بود که فرق جسارت و حماقت رو فهمیدم

وقتی که شنیدم یک نوجوون بعد از زدن پنی سیلین اکسپایر شد و پدر مادرش در دادگاه گفته بودن ما اصرار کردیم به پرستار که پنی سیلین رو تست نکنین اونا چرا گوش به حرف کردن؟!!! یاد گرفتم که التماسهای مردم رو اهمیت ندم جونشون بالا بیاد باید تست بشن

وقتی که چند ماشین رهگذر در جاده به سوییت دوستم در درمانگاه کنار جاده مراجعه کردن و ازش خواهش کردن دفترچه روستایی دخترشون رو که بارداره و دارن میبرنش مشهد مهر بزنه که هزینه هاش ازاد حساب نشه ولی بعد از مهر زدن مادر در جاده زایمان میکنه و بچه ش اکسپایر میشه و دوستم به سهل انگاری محکوم میشع که چرا خانوم باردار در شرف زایمان رو با امبولانس نفرستادی مشهد؟
و دوستم گفت بابا اصلا مریض رو من ندیدم محض رضای خدا دفترچه ش رو مهر زدم که زود بره مشهد
یاد گرفتم که مریض هرچقدر هم که مستضعف باشه برام مهم نباشه مهم کار قانونی هست یا زن باردار رو میاره ببینم یا دفترچه ش رو مهر ارجاع نمیزنم بذار هزینه هاش ازاد حساب بشه.به من چه؟!

وقتی که دوست پزشکم برای مادری که بخاطر عدم غیبت خوردن بچه ش اصرار میکنه استعلاجی بنویسه و بعد بچه رو
از مدرسه برمیداره دور از چشم باباش میبره
وقتی که مردی برای غیبت پریروزش استعلاجی میخواد و پزشک استعلاجی مینویسه و کاشف به عمل میاد اون روز دادگاه داشته یا قتلی انجام شده و پای پزشک استعلاجی بنویس هم به عنوان‌تبانی در قتل میون میاد
فهمیدم که هرچقدر مردم ضجه بزنن نباید براشون استعلاجی غیرواقع یا برای تاریخ قبل نوشت

وقتی که همکار طرحیم در بیمارستان روستایی بدون متخصص برای چند مریض تنفسی چست تیوپ میذاره و جونشون رو نجات میده ولی اخری اکسپایر میشه و اکسپایر شدنش هم به چست تیوپ ربط نداشته اما بخاطر انجام کاری که در حد تخصصش نبوده محکوم میشه یاد گرفتم که اگر کاری رو بلد هستم برای نجات جان مریض انجامش ندم مگر اینکه قانون اجازه بده

یعنی غیرقانونی جون مریض رو نجات نمیدم
بلکه کاملا قانونی شاهد از دست دادن جونش میشم

تجربه هام دارن زیاد میشن
و اکثرشون هول این مطلب میچرخن که رعایت قانون مهم تر از نجات جون مریضه

خفاشهای شب

طرف ۱۰ روزه مریضه ساعت ۱ نصف شب میاد ویزیت بشه
اون یکی دوماهه یک ضایعه روی دستشه دقیقا ساعت ۲ نیمه شب میاد ببینه چی به چیه؟

اون یکی ساعت ۳ شب میاد نوروبیون بزنه
یکبار ویتامینهای ب بدنت تا صبح افت نکنه مادرررر!

لعنتی! تو میفهمی کادر درمان خسته ان یا نه؟!
تو خفاش بازی در میاری شبا بیداری ما چه گناهی کردیم؟

یکی از لذتهای زندگی من اینه که به این مریضا که دوست دارن نصف شب پرسنل رو از خواب بیدار کنن و اورژانسی نیستن بگم داروخونه بسته است

اخ لحظه بستن داروخونه
وای لحظه بستن داروخونه
اوخ لحظه بستن داروخونه


آقای حیدری توروخدا زودتر ببند داروخونه رو برو سر خونه زندگیت

یکی دیگه از لذتهام اینه که ویزیت و تزریقات و کلا خدمات شبها دو برابر بشه
یعنی میشه تصویب بشه؟

آی دو برابر
آخ دو برابر
وای دو برابر

چه لذتی داره!

هیچم بدجنسی نیست
تو بدجنسی که شب میای درمانگاه! و مشکل اورژانسی هم نداری!


زردیها

ضایع شدن فقط اونجا که پس از تزریق داخل مفصل زانو و چسب زدن محل، یک پد الکلی به پیرمرد روستایی میدی و میگی این زردیها که دور زانوت هست و هنوز پاک نشده رو تمیز کن که حساسیت پوستی نده

میگه چیو پاک کنم ؟

با دستم به اطراف زانوش اشاره میکنم میگم همین بقیه رنگ زردا رو که باقی مونده

میگه : بتادینها رو میگی؟!😐🙈

استفراغ متواتر

اگر ممکن باشه هرچه زودتر میخوام از طبابت فاصله بگیرم

میدونین که نرخ خودکشی پزشکان (رزیدنتها) چیزی نزدیک به ۵ برابر مردم عادی شده

درامد پایین
عدم امید به اینده
کار سنگین و سخت بدون استراحت

هرکی میتونه مهاجرت میکنه
بقیه به کارهای دیگه رو اوردن بجز طبابت
یک عده هم خودکشی میکنن

دیروز اف بودم بعد از مدتها خوشحال که دیگه حرف از بیماری در میون نیست،رها و آزاد و بی خیال

بلوار پیروزی کار داشتم که نزدیک حوزه هنری هست کارم انجام شد گفتم برم حوزه هنری که شنبه ها جلسه شعر کودک هست ۱۱ صبح رسیدم حوزه هنری

گفتم اوکی اشکال نداره تا ۴ که جلسه شعر کودک برقرار میشه شعر میگم و میام بیرون در افتاب رقیق هاشمیه قدم میزنم و میرم نمازخونه استراحت میکنم

نشون به همون نشونی که
تا خود ساعت ۴ درباره بیماری با دوستان داخل حوزه و مراجعینی که میشناختنم صحبت کردم شده بودم پزشک سیار.تاکید میکنم تا خود ساعت ۴

قانع کردن ریاست بیمارستانها و درمانگاه ها که من دوست ندارم طبابت کنم و کمبود پزشک و بیمار بودن مردم به من ربطی نداره راحت تر از قانع کردن خود مردم هست

این صحبت کردن درباره سرفه، اسهال، استفراغ، درد، سرطان، تب ، چرک، مرگ و ... زمان باید داشته باشه

پزشکها با تعبیه تابلو زمان و مکانی که راغب به این ارتباط و صحبتها هستن رو اعلام میکنن

اگر کل زندگی کادر درمان رو حرف زدن درباره بیماری اشغال کنه که دیگه زندگیشون عملا به اسهال و استفراغ متواتر تبدیل میشه

نسکافه و صدقه

وقتی که فارغ التحصیل شدم برای اولین بار رفتم سازمان نظام پزشکی

برام خیلی غرورآفرین بود
سالهای کودکی و نوجوونی خیلی از جلوش رد میشدم و به پزشکای سوپردولوکس نگاه میکردم اما فکر نمیکردم روزی خودم جزوشون بشم

وارد سالن که شدم دیدم یک میز برای صرف چای با بیسکوییت گوشه سالن هست

منم شکمو خیلی خوشم اومد
خسته بودم و یک چایی زدم با مقادیر معتنابهی بیسکویت

وقتی که برگشتم دانشکده دوستم که رزیدنت شده بود رو که دیدم گفت بیا بریم تریا چایی بخوریم

گفتم من توی نظام پزشکی چایی خوردم
گفت اوووه زمان ما اونجا نسکافه میذاشتن

با خودم گفتم خدا میدونه چند سال قبل تر از دوستم اونجا چی میذاشتن
گویا هرسال شرایط پس رفت میکنه

امروز اومدم سازمان و دیدم بیسکوییتها هم حذف شدن و یک صندوق صدقه هم کنار چای و قند گذاشتن


مطمینم سال دیگه چای و قند هم حذف میشه و فقط صندوق صدقات باقی می مونه 😐😐

سرنسخه کاغذی

📘🖌

طبابت رو که شروع کردم هنوز ویزیت پزشکان با قلم، عشق و سرنسخه انجام می شد
چند ماه بعد زمزمه کامپیوتری شدن سرنسخه ها شنیده شد

اول فکر کردم شوخیه
بعد فکر کردم شدنی نیست
بعد حدس زدم پزشکا اعتراض میکنن و از این طرح استقبال نمی کنن
بعد گفتم لابد مریضا معترض میشن

اما کم کم کار کردن با سیستم رو یاد گرفتم.یعنی مجبور شدم برای سود شرکتهای بیمه گر این حرکت تصنعی رو یاد بگیرم

یادش بخیر در زمان نسخه نویسی کاغذی گاها مریض نسخه ش رو میاورد که براش تجدید دارو کنم ولی من نمیتونستم یک قلم از داروهاش رو بخونم ولی مشابه همون رو مینوشتم در سرنسخه و داروخونه دارو رو بهش تحویل میداد و مریض هم خوب میشد

سرعت نسخه نویسی دستی و طبیعت طبیعی این نوع طبابت با بازده درمانی بیشتری همراه بود
بخصوص برای من که دستم سبک بود!!! و این سبکی دست در نسخه دستی به بیمار منتقل میشد نه با نسخه الکترونیکی

و اون مُهر زدن و اون مُهر زدن لعنتی که با شدت و حدت طوری می کوبوندیش روی سرنسخه که تحکم قطعی میکردی که مریض باید حتما خوب بشه

تققققققققققققق

خلاصه ایام کوتاهی از طبابتم با سرنسخه نویسی عجین بود که شیرین و دلپذیر بود

با نسخه نویسی الکترونیک احساس میکنم که یک آدم آهنی هستم که دارم دارویی مجازی رو برای یک آدم آهنیی که زنگ زده و میخواد برنامه نویسی مجدد بشه بنویسم
نه من با مریض ارتباط می گیرم نه مریض با دارو نه سلامتی با

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

برج سپید

📘🖌

یکبارم رفته بودیم برج سپید مشهد یک کلاس بازآموزی پزشکی داشتیم به خرج یکی از شرکتهای دارویی به انضمام پذیرایی مفصل بعد از ۳ ساعت ‌کلاس و بعد از پذیرایی ۳ ساعت مجددا کلاس و بعد ناهار خییلییی مفصل

منم که همیشه سعی میکنم فقط بازآموزیهایی رو شرکت کنم که ناهار داشته باشه
این کلاس هم ناهاری داشت ناهااااار
خورشت حداقل ۷ مدل برنج انواع مختلف کباب جوجه یک سری غذاها که اسمشون رو نمیدونستم و ..
انواع دسر
انواع ژله در طعم و رنگهای مختلف
و
انواع نوشابه
وقتی میگم انواع منظورم دو سه چار مدل نیست منظورم ۱۰ تا۱۲ مدله بلکه بیشتر

آقا منم رفتم تنهایی اون میز آخر نشستم و تا میتونستم از همه مدلها کمی برداشتم که کار سختی بود و چون نمیتونم بدون مامانم چیزی بخورم با نهایت پنهون کاری جوری که پزشکا نبینن برای مامانم هم حتی المقدور چند مدل خوراکی بردم خونه

آقا خونه که رسیدم خوراکیها رو که رووو کردم مامانم گفت اینا میخوان به شماها چیز یاد بدن یا شکمتون رو سیر کنن؟
بعد پرسید
حالا خرجش با کی بود؟

اینجا بود که فهمیدم که ای دل غافل من اصلا نفهمیدم چه شرکت یا برند دارویی تدارک این همه بریز و بپاش رو دیده بود


بدتر اینکه از کلاس هم الان چیزی یادم نمونده
فقط تنها چیزهایی که یادم مونده نوشابه هست کارامل هست پاچین هست و...


بی حجابی ِ غم انگیز

📘🖌

غم اونوقتی بود که توی خیابون شالم رو از سرم انداختم در حالیکه موذب بودم و دوست داشتم‌شالم سرم باشه

حالا چه بخاطر اعتقاد چه عادت چه شستشوی مغزی

ولی در اصل من برای مبارزه با حجاب اجباری ، بی حجابی اختیاری رو انتخاب کرده بودم
هرچند بی حجابی من در حقیقت اجباری و تحت تاثیر شرایط بود برای یک مبارزه منفی

بعد از بی حجاب راه رفتن توی خیابون رسیدم خونه و ساعتها توی اتاقم به این کارم فکر کردم
تا حالا اینطور جلوی مردا بی حجابی نکرده بودم
بخاطر خودم غمگین بودم
و
بخاطر همراهی با راه آزادی احساس غرور میکردم
یعنی ممکنه یک روز توی کشور ما حجاب آزاد بشه تا اونا که نمیخوان روسری سر کنن سرنکنن و منم بتونم دوباره حجاب سر کنم؟

آقازاده کلاتی

📘🖌

یکی از مسوولین کلات چند روز پیش اومد بیمارستان کلات

بچه ش رو اورده بود با درد شکم.
نه پرونده تشکیل می داد نه رضایت به عدم تشکیل پرونده رو امضا میکرد
نه وقتی که ارجاعش دادیم برگه ارجاع رو امضا کرد
نه بچه رو میبرد
نه میگذاشت ما پرونده تشکیل بدیم

فقط آمبولانس میخواست
فقط آمبولانس
آمبولانس

من نمیدونم کی این مسوولین میخوان بفهمن که با مردم عادی فرقی ندارن. حداقل اگر فرق هم داشته باشن مسوولین تهران فرق دارن.مسوولین در شهر کوچیکی مثل کلات اصلا هیچ فرقی با مردم عادی ندارن😂
خلاصه طبق پروتکلها
آمبولانس فقط در صورتی که شرایط مریض اجازه بده در اختیارش قرار میدیم نه در صورتیکه باباش مقامی داشته باشه!!

حالا ایشون که موفق به دریافت امبولانس نشده رفته از من شکایت کرده که اینا بچه منو معاینه نکردن سمت چپش درد میکرده گفتن آپاندیسه

ما هم میخواییم با این مقام مطلع نشستی بذاریم و ازش بپرسیم اولا شما که مقام مسوول این شهرستانی وقتی که قوانین اون شهرستان رو زیر پا میذاری چطور میخوای کلات رشد و توسعه اجتماعی و فرهنگی پیدا کنه؟در ثانی ما کی گفتیم آپاندیسه؟ما گفتیم آپاندیس هم میتونه باشه. اصلا
اندازه اومنتوم یک بچه چقدره؟ و آیا با توجه به اندازه اومنتوم بچه درد سمت چپ رد کننده اپاندیسه؟چقدر آدم بزرگ داشتیم با درد پشت و چپ که آپاندیس از کار در اومدن.بچه که جای خود داره
دوما
آقای همه چیز دان! درد سمت چپی که مثلا داره به بیضه میکشه ممکنه چرخش بیضه باشه که به مراتب از آپاندیس خطرناک تره.شما در رشته مسوولیت خودت هم همینقدر آگاهی که در پزشکی آگاهی؟

سوما درد با مسکن لوکالیزه میشه و ممکنه بعد از دریافت مسکن شکمی که کلش درد میکنه درد رو در یک ناحیه نشون بده و تغییر تظاهر داشته باشه.موقعی که شما فهمیدی بچه سمت چپش درد میکنه ما صدبار معاینه ش کرده بودیم و از تغییرات محل درد اگاه بودیم

چارما مگر سمت چپ بدن خالیه که اگر چپ درد کنه از سونوگرافی خواستن بی نیاز باشیم؟ شما کلا آناتومی ذهنیی که از بدن انسان داری رو کجا پاس کردی؟هاروارد یا توی قلعه نو؟

ولی نکته اینه که بعد از این شکایت و نشست هم بازم ما آمبولانس به بچه مسووولا نمیدیم بلکه به کسی آمبولانس میدیم که شرایط اعزام با آمبولانس رو داشته باشه

شما مثل اینکه صدای تظاهرات مردم رو که از آقازاده بازیها خسته شدن نشنیدی؟هرچند که ما کماکان به فرزندان مسوولان تهران آقازاده میگیم و شهر کوچیکی مثل کلات رو مس......

هی اینجا رو نگا👈🚑 یک آمبولانس داره از کلات ⛰ میره مشهد🕌 ولی توش هیچ آقازاده ای نیست😂

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

آقای حسینی

📘🖌

مریضا معمولا وقتی که پزشک فامیلشون رو می پرسه خیلی فامیلشون رو آهسته میگن ، طوری که باید مجدد فامیلشون رو بپرسی و تازه معلوم نیست که مجدد فامیلشون رو بشنوی یا نشنوی
لذا وقتی که مریض بیمه نداره و نسخش آزاد هست، اسمشو که میپرسم و متوجه نمیشم معمولا در محل نام بیمار مینویسم حسینی !
به مریض هم میگم توی داروخونه اگر گفتن حسینی بدون که شمایی!مریض هم که بیمه نداره اعتراضی نمی کنه و تازه بدشم نمیاد چند دقیقه ای هم آقا یا خانوم حسینی بودن رو تجربه کنه

اما وقتی که در یک شیفت پشت سرهم چندتا بیمار که آهسته حرف میزنن و بیمه ندارن میان،و به داروخونه ای که نزدیک محل طبابت من هست مراجعه میکنن و میخوان داروها رو تحویل بگیرن، نسخه پیچ که داد میزنه حسینی؟؟ ده نفر میگن : بله؟!

پیش میاد دیگه!

حلوای معصومه خانم

اون موقع ها چقدر دوست داشتم که همسایه ها خوراکی برامون بیارن
در حقیقت اینجوری یک غذای غیرتکراری میخوردیم
حلوا
شیرینی
آش نذری
غذای حضرت

اما بعد از اینکه معصومه خانوم _صابخونه مون_ با مامانم سر یک مساله بحث کرد و فرداش به مامانم گفت بعضیا وقتی یک چیزی میبری براشون ظرف رو خالی پس میدن دیگه خوراکیاش به دهنم مزه نداد

نه بخاطر اینکه خوراکیاش به دلم دیگه نمی نشست
نه
بلکه بخاطر اینکه مامام مجبور بود از خورد و خوراکمون بزنه تا ظرف معصومه خانوم رو خالی برنگردونه

هر دونه شکلاتی که بیشتر میذاشت در ظرف حلوا که پس بده به معصومه خانوم دلم آتیش می گرفت
من حس میکردم که دیگه ظرف پرشده
اما مامان باز توی ظرف جای خالی پیدا میکرد
خلاصه کار به جایی رسید که خداخدا میکردم معصومه خانوم دیگه چیزی برای ما نیاره که ما مجبور بشیم چیزی بهش پس بدیم
***
دیروز اتفاقی از کنار خاک معصومه خانوم که رد شدم یک دیس حلوا سر خاکش دیدم
پر بود
خالی نشده بود
توی این فکر بودم که یعنی کسی براش فاتحه نخونده که یک قاشق حلوا برداره؟
یا بدون حلوا خوردن فاتحه خوندن؟
یا معصومه خانوم بدون فاتحه خوندن به کسی حلوا نداده؟

یک روز عادی

📘🖌

سرماخوردم در حد لالیگا
دیشب دعا میکردم که تا صبح مریض نیاد بیمارستان که یک کم بتونم بخوابم
حالم از همه مریضهایی که ویزیت کردم به مراتب بدتر بود
الحق و الانصاف هم مریض کم اومد

معمولا عادت ندارم شیفتمو به کسی بسپارم و آمپول مامپول هم نمیزنم برای سرماخوردگیم
فقط تحمل میکنم
لذا هم کم سرمامیخورم هم زود خوب میشم
خلاصه
توی همین افکار سردرد و آبریزش بینی و بدن درد و تنگی نفس بودم که یهو صبح علی الطلوع زنگ زدن که پاشو بیا یک فوتی آوردن تایید مرگ کن
متنفرم از ویزیت جسد
انجام دادم
در حالیکه نفس نداشتم اصلا از پله آمبولانس بالا برم
دیگه روز کاری دیوونه کننده شروع شده بود

از یک طرف پسر متوفی داد و بیداد میکرد که توی برگه کلانتری بنویسین فوت بخاطر کهولت سن و من هرچی مقاومت میکردم بیشتر داد و بیداد میکرد
اصلا براش مفهوم نبود که باید نوشته بشه علت فوت نامشخص. چون ما نمیدونیم که چرا متوفی فوت کرده.سکته قلبی بوده؟مغزی بوده؟شوک بوده؟
از اون طرف یک مریض سکته ای آورده بودن و باید رتپلاز میزدیم بهش و من باید حین رتپلاز زدن بالای سرش میبودم که بسیار پرمخاطره هست و خود داروی پیشگیری سکته قلبی ممکنه باعث سکته مغزی بشه
از این طرف یک نفر که پای باباش شکسته بود از طرف دادگستری اومده بود که بنویسم مشکل باباش حاده تا بتونه از کلات خارج بشه چون به جهت‌مسایل قضایی حق نداشت از کلات خارج بشه
بماند که طرف چندتا پسر و دختر داشت و از همه جا همین که از کلات نمیتونست خارج بشه میخواست خارج بشه که کلی ممکن بود دردسر درست کنه اونم با مهر من
این شخص هم در آستانه دادو بیداد بود که برگه ش رو براش امضا کنم
یک سربازی هم اومده بود که براش بنویسم این نیاز به مراجعه به متخصص داره که بتونه بره مرخصی

حالا مریض سکته ای اونور افتاده
۳ نفر شاکی که به هر طریق میخوان از من امضا و مهر بگیرن که کلی بار قانونی برام داره و برای مهر زدن بی مورد همکارا کلی رفتن دادگاه و جواب پس دادن
از اون طرف هم داری توی اتاق رییس بیمارستان با پسرهای متوفی بحث میکنی و دلت پیش مریض سکته ای هست که یک مریض سرپایی اومده دم در ریاست و با تشر میگه که دکتر رفتی توی اتاق ریاست پیش دوستات نشستی داری حرف میزنی !!!
بماند که نرسیدم نسخه یکی از همکارا رو ثبت کنم و اونم باهام حرف نمیزنه و در عین حال ریاست شبکه سپرده که دیگه برای همکارا و مریضا بدون قبض گرفتن نسخه ثبت نکن . حالا چطور میشه به همکارا فهموند که باید قبض بگیرن پیش از دارو نوشتن
حقوق من که ثابته و ربطی به قبضها نداره

خلاصه در این وضعیت داشتم هلاک میشدم
مریضهای سرپایی
مریضهای تلفنی
همکارا
سکته قلبی
پسرهای متوفی
سرباز استعلاجی خواه
مجرم ممنوع الخروج از کلات
سرماخوردگی شدید و نا نداشتن و سوزن سوزن شدن دستوپام
یهو واستادم وسط سالن بیمارستان و دادزدم که از زنده هاتون یه جور کشیدم از مرده هاتون یه جووووور

اینا همه از صبح تا الان که اومدم توی اتاق استراحت دنبال من بودن
بخصوص آبریزش بینیم از همه پیگیرتر بود
فقط آبشار نیاگارا
این یک روز عادی کاری بود در یک بیمارستان نه چندان شلوغ


#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

ماشین لباسشویی

.

مامانم با اینکه تعریف میکرد که با ورود آقای خمینی به ایران از خوشحالی گریه کرده بود اما از زمانی که یادم میاد همیشه میگفت:
دست آخوند گر به قاب رسد
می کَنَد تا به نهر آب رسد

منم میگفتم : مامان این بیت شعر یعنی چی؟ معنی درست درمونی ازش که در نمیاد ولی اگر هم معنییی بده معنی خوبی میده از قاب آب درآوردن خیلی کاره
اما مامانم میگفت::نه منیژه.این بیت شعر معنی خوبی نمیده. ممکنه اول فک کنی معنی خوب میده اما در عمقش خیره بشی معنی خوبی نداره آخرش

خلاصه
سالها گذشته بود از ازدواج مامان و چه سالهایی که من به دنیا نیومده بودم و سالهایی که به دنیا اومده بودم مامان هیچ وقت لباسشویی نداشت و لباسا رو با دستش میشُست

هروقت میدیدم مامان لباس میشوره میگفتم مامان ماشین لباسشویی نمی خری؟ میگفت: بذار آخوندا برن ارزون بشه میخرم الان پولم نمیرسه
اما آخوندا نرفتن و مامان همینطور سالها لباسا رو با دستاش میشست.
اخبار گوش میکرد
خیابون میرفت
پشت ویترینا ماشین لباسشویی میدید
و لباس میشست

جنگ شد.قطع نامه صلح پذیرفته شد. امام فوت کرد.احمدی نژاد اومد. همه چیز شد اما ماشین لباسشویی ارزون نشد.
زمان گذشت تا اینکه سال ۹۲ منحوس اومد
سالی که مامان سنش بالا رفته بود و یک روز صبح که پاشد از خواب سکته کرده بود

خیلی ضربه هولناکی بود برای من
نمیدونستم چیکار کنم دست تنها توی شهر به این بزرگی
سال آخر دانشجوییم بود که خیلی تلخ تموم شد
خیلی تلخ
ماهها گذشت مامان بهتر شد اما هرگز دیگه اون آدم قدیمی نشد
بعضی وقتا ممکن بود منو نشناسه
بعضی وقتا به سختی از جاش پا میشد
دیگه حساسیتی روی زود خونه اومدن من نداشت
چند سال که گذشت به مامان گفتم :
مامان من دیگه دکتر شدم میتونم ماشین لباسشویی بخرم بذار یک ماشین لباسشویی بخرم.۴۳ سال صبر کردی.دیدی که ماشین لباسشویی ارزون نشد
مامان گفت نه نه منیژه گرونه . صبر کن.بالاخره آخوندا میرن همه چی ارزون میشه

و منم ماشین لباسشویی نخریدم
دیگه سالها نه درباره ماشین لباسشویی حرف زدیم نه درباره آخوندا
فک میکردم با توجه به سکته مغزی مامان هر دوشون رو فراموش کرده.ساعتها جلوی تلویزیون می نشست و به اخباری که بیشتر درباره آخوندا بود گوش میکرد اما دیگه نمیگفت:
دست آخوند گر به قاب رسد
می کَند تا به نهر آب رسد

تا اینکه همین هفته قبل یک چیزی گفت که دلم آتیش گرفت
توی فکر بود و تلویزیون نگاه میکرد
به من گفت
منیژه؟
گفتم بله مامان
گفت اگر من مُردم ...

با خودم گفتم یعنی چی میخواد بگه سفارش خاصی برای من داره ؟
و با همون افکاری که بعد از سکته مغزی بیشتر به افکار بچه ها شبیه شده بود ادامه داد که: اگر من مُردم و این آخوندا رفتن من اون دنیا می فهمم که اینا رفتن؟

تصمیم گرفتم هیچ وقت ماشین لباسشویی نخرم هرچقدر هم که پولدار شدم تا ماشین لباسشویی ارزون بشه ولی فکر نمیکنم حالا حالاها اینا برن. آخوندا رو میگم
اما بالاخره میرن
و من یک لباسشویی به قیمت ارزون میخرم و گارانتیشو میبرم بهشت رضا نشون مامان میدم
میگم مامان خوشحال شو . ماشین لباسشویی ارزون شده.آخوندا بالاخره رفتن

.

1/1/2022

📘🖌

امشب از دست کسی بسیار ناراحت بودم
استاد ذوالفقاری بهم گفتن که از دیگران مثل رود بگذر و برو، مثل آب راکد نباش که یکجا توقف کنی.

منم که قصد داشتم روی یک شخص خاص توقف کنم گفتم :
من توقف نمی کنم بلکه مثل رود جاری هستم ،نهایت روی همون نقطه که نمیخوام توقف کنم هی میرم هی برمیگردم ، هی میرم هی برمیگردم ، هی میرم هی برمیگردم....

☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝

در حال گذار از تاریخ
۱۰/۱۰/۱۴۰۰
به
1/1/2022

هستیم!

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

همه

 

خانم فلانی به جهت برادرزاده فلان وزیر بودن
آقای فلانی بخاطر خیر بزرگ بودن
دخترخانم فلان به جهت دختر فلان سرلشگر بودن
پسری از آقا زاده ها
مادربزرگ فلان امام جمعه

اینا نباید روی گواهی فوتشون کلمه کرونا بخوره که بتونن مراسم داشته باشن و در حرم دفن کنن متوفی رو

خلاصه

شما عشق به جنس مخالف داشته باشی یا عشق به کمک به مردم فلسطین یا عشق به امام رضا 
در هرصورت مرتکب گناه و اشتباه میشی برای رسیدن به عشقت


چون نیک بنگری همه تزویر میکنیم

 

 

آبکمه

سه ماه پیش که پزشک خانواده روستای قلعه نو بودم یک خانم باردار در آبکمه که از روستاهای تحت پوشش قلعه بود داشتیم داغوووون

نه پایش میشد
نه گوش به حرف میکرد
نه سونوگرافی میداد

سرخود هم دارو میخورد افسرده هم بود

از قلعه نو که رفتم یک نفس راحتی کشیدم که از شر مسوولیت این زن باردار پرخطر راحت شدم
و دیگه مسوولش نیستم

شبکه هم هر کاری مادر باردار بکنه میندازش گردن پزشک و ماما


خلاصه الان سه ماهی هست که بیمارستان کلاتم و خیالم از اون زن باردار راحت شده چون مسولیتش دیگه با من نیست با دکتر مسلمی هست که شده پزشک قلعه نو

که دیشب یهو 
پزشک چنار که روستایی نزدیک مشهده و بین مشهد و کلاته ولی دور از کلات گفت یک خانم باردار توی آمبولانس در جاده زایمان کرده مادر باردار هم فشارخونیه
بفرستیمش کلات؟

گفتم توروخدا نفرستین 
بفرستین مشهد
مادر باردار فشارخونی دردسر سازه 
شما از نزدیکی مشهد میفرستینش کلات که دور از مشهده باز چیزی بشه ما باید از کلات بفرستیمش مشهد

پزشک گفت نه حالش خوبه و...

بعد که اومد دیدم همون مادر بارداره

میخوام بگم از قسمت گریزی نیست 

آبکمه کجا؟
کلات کجا؟
چنار کجا؟

مادر باردار توی چنار چیکار میکرده؟
مادر رو میتونن به راحتی  بفرستن مشهد ولی میفرستن کلات
از قضا همون شب من کشیک بیمارستان کلاتم

خلاصه دنیا چرخید و چرخید تا باز من و این مادر باردار به هم رسیدیم

و آخرش مهر من پای زایمانش خورد
حالا اگر آخرش بچه رو به کشتن نداد

در جاده کلات

این تصوبر و حوادث برای ماها که در جاده کلات آمد و شد میکنیم عادی هست

ما وقتی که به سمت کلات حرکت می کنیم دیگه اینکه آینه بغلمون بگیره به ماشین مقابل و بشکنه براموم اهمیت نداره
و امکان نداره صحبتمون در ماشین رو بخاطر,چنین حادثه مختصری قطع کنیم

ما اصلا راننده جاده کلات رو وقتی که وارد فاز اولیه خواب شده بیدار نمیکنیم چون راننده کلات اونقدر شاخه و جاده رو حفظه که چشم بسته میرونه و اگر راننده مقابل هم در فاز دو خواب نرفته باشه و کلاتی باشه اصلا حادثه ای پیش نمیاد
حداقل حادثه مهمی پیش نمیاد

اصلا برای راننده جاده کلات اف داره واسه شکستن آینه بغل یا برخورد با ماشین مقابل در حد پیچ خوردن در جاده نگه داره و دعوا کنه

اینم حادثه دیشب ما
راننده رفت توی تابلوی کنار جاده و خودشو ما و همه بیدار شدیم و دوباره خوابیدیم

بخصوص راننده که خیلی کم خواب بود

منتفی

الان یک نفر توی کوچه مون جلومو گرفت گفت ببخشید خانم و کیفشو نگاه کرد

 

اول فک کردم  مزاحمه

بعد فکر کردم کمک میخواد

بعد گفتم نکنه میخواد دستگیرم کنه با این پستهایی که میذارم

 

که یهو کارتشو نشونم داد گفت پلیسم

روپوش سفید دستتونه کادر درمانین؟

گفتم بله پزشکم

گفت این محل ساکنین؟

گفتم.بله

 

گفت من در این منطقه  دنبال انبارهای مخفی دارو میگردم شما اطلاعی ندارین؟

 

گفتم حقیقتش من آدم منزویی هستم 

در و همسایه و ایناها رو هم نمیشناسم 

 

ابرو بالا انداخت خیلی محو 

ادامه دادم :ولی تا جایی که حواسم بوده خیر اطلاعی ندارم

تشکر کرد و در اخر نگاهی پوآرویی به ظاهرم انداخت بخصوص کفشای پلاستیکی ساحلی پر از خاکم

 

کلا ظاهرم نه به پزشکا میخوره نه انباردارهای غیرقانونی نه شاعرا نه انقلابیها نه ضدانقلابا

یک کم به خلها ظاهرم  شباهت میده که اگر حرف بزنم همون هم منتفی میشه

 

 

TNT

یکبارم برای یک آقای دکتر ۵۰ ساله که تا حالا اینستا نداشت  و در همون دهه های ۵۰زندگی میکرد اکانت اینستاگرام درست کردم و گوشیشو دادم دستش

عین تی ان تی گوشیشو دستش گرفت بود و مبهوت  بود 
باهاش خداحافظی کردم و اومدم از اتاقش برم بیرون که ملتمسانه گفت منو با این_منظورش اینستا بود_تنها نذار

بعد که برگشتم و کمی خم و چم کار رو بهش یاد دادم دیدم  خیلی روی اکانت خانومها حساس بود

میگفت الان این قلب رو بزنم برای این خانومه اشکال نداره؟

میگفتم نه در حقیقت اینطوری لایکش میکنین

خلاصه چند روز پیش رفتم دیدنش دیدم کلی فالور خانم داره و با همه شون کلی توی دایرکت چت میکنه

آدما قابلیت اخت شدنشون زیاده حتی با تی ان تی 

۱۳۰

یکی پیام داده سلام خانم دکتر من رتبه ام ۱۳۰ شده

گفتم شما؟
گفت حسینی هستم  خانم دکتر

گفتم شرمنده من سیالیت ذهنم زیاده چیزی زیاد یادم نمی مونه

(حالا سیالیت ذهن چه ربطی داره به حافظه لابد ربط داره دیگه)

گفت دشمنتون شرمنده خانم دکتر
یکماه پیش خدمتتون زنگ زدم که شرایط کاری در کلات رو ازتون بپرسم

سکوت کردم چون اگر میگفتم بازم نشناختم توهین بود

گفت دکتر حسینی هستم نشناختین؟

نشناختم ولی گفتم اهان آزمون دستیاری؟مبارکتون باشه ایشالا کی شیرینی میدین؟
گفت هر زمان شما امر کنید

با خودم گفتم چه دختر خوبیه
باید یک شیرینی مشت ازش بگیرم
به نظر میاد تحت امر هست حسابی
معلوم نیست چی بهش گفتم که اینقدر دوسم داره

برای محکم تر شدن شیرینی گفتم چی میخوایید بزنید؟
گفت چشم و رادیو

گفتم منتظر شیرینی هستم قبول شدید بی خبر نذارید

گفت میتونم بهتون زنگ بزنم؟

اینجا بود که فهمیدم طرف مذکره

الان که برگشتم پیامها رو خوندن دیدم در تمام پیامها مشخص بوده طرف مذکره
من فکر میکردم یک مونث خیلی شیفته و مهربونه

اما همیشه در پس یک مونث شیفته و بیش از حد مودب و مهربون که حاضره شیرینی بهتون بده ممکنه مذکری در کمین نشسته باشه که میخواد مختون رو بزنه

چقدم ممد توی این مملکت هست مگر خلافش ثابت بشه

#منیژه_رضوان

🌺
🍃🌺

 

موجودی

📖🖌

از دیروز جای سیم کارتهای همراه اول و ایرانسلم رو توی گوشیم عوض کردم که از شارژ اینترنتی هدیه تولدم بتونم استفاده کنم

خط ایرانسلم موجودی نداره
و
همراه اولم موجودی داره

دارم به یکی که در پست بعدی ماهیتش رو براتون روو میکنم هی پیامک میفرستم اما طبق عادت دستم میره روی جایگاه سیم کارت همراه اولم
که الان ایرانسل شده
ناچار بهم از ایرانسل پیامک میاد که موجودی حساب شما کافی نیست لذا همون پیاممو که با ایرانسل  ارسال نشده کپی میکنم با همراه اول میفرستمش 

شاید 40تا پیامک موجودی کافی نیست برام اومده از ایرانسل دیووونه آخه هر 40 بار دستم اشتباه روی گزینه ایرانسل رفته

خب اگر یکی موجودی نداشته باشه و پیامکش رو این ایرانسل دیوونه ارسال کنه که کمتر براش خرج داره تا اینکه اینقد پیامک موجودی کافی نیست بفرسته براش

قبول دارین ایرانسل خنگه؟!
من که قبول ندارم

🍃
🌺🍃

 

پرت

آخر وقت واکسیناسیون بود

یک دوز واکسن مونده  بود و نزدیک بود پرت بشه

 

مراجعه کننده هم نداشتیم

یک کارگر از توی کوچه پیدا کردیم ۳۵ساله واکسنو زدیم بهش توی گروه سنی هدف نبود 

 

بعدا مواخذه شدیم که چرا پرت نکردین واکسنو

اونی که واکسن رو بهش زدین چیکارتون بود؟!

 

یادم باشه من بعد واکسنهای اضافی رو پرت کنم

 

چه کشور قانونمندی بودیم من نمیدونستم

اراذل و اوباش

امروز با دوستم رفتیم قدم بزنیم 
مسیرمون به پارک افتاد
دیدم پارک رو بستن و داخلش نیروهایی بودن که مراقب باشن مردم وارد پارک نشن

پارک خالی بود
و
گذرگاه دور پارک همون تعداد افرادی رو که میتونستن داخل پارک پراکنده باشن در خودش جا داده بود
یعنی تراکم جمعیت وحشتناک شده بود که اگر پارک باز بود تراکم مورد نظر در سطح پارک پخش میشد

یک خانم چادری از اینا که لباس سبز دارن و داخل پارک بود رو صدا زدم 
سلام کردم و معترض شدم که با بستن پارک میزان ابتلای مردم به این صورت بیشتر میشه

گفت خب بیرون نیان مردم

گفتم توی خونه که دق میکنن
باید جایی برای قدم زدن داشته باشن

تا اینجا مکالمه ما هیچ مشکلی توش نبود
حتی ممکن بود حق با اون خانم می بود

اما بعدش گفتم :خدا رو خوش نمیاد که مردم رو اینطور اذیت کنین
گفت اینا اراذل و اوباشن که میان بیرون!!!

گفتم یعنی منم اراذل و اوباشم؟
گفت شما نه اینا اراذل و اوباشن

گفتم نه خانم اینا هم شهروند این شهرن و خواهر برادرامونن
و
دیگه باهاش حرف زدن رو ادامه ندادم 
عادت بدی شده و اتفاقا از مسوولین این مملکت شروع شده که هرکی مخالف ما فکر و عمل کرد اسمش میشه اراذل و اوباش

لیتیوم نارنجی

کرونا هم ویروس عجیبی هست
به شدت آدمها رو غمگین میکنه و گهگاه عصبی

فک کنم برای همینه که خودکشی در کادر درمان به شدت افزایش یافته

البته کرونای حکومتی هم بی تاثیر نیست

نمونه بارزش همین لیلاست
همینکه پیک کرونا کاهش پیدا میکنه وقتی باهاش حرف میزنم و یه چیزی بهش میگم میگه :
من فقط ۲۶ سالمه رضوان!فقط۲۶
اما در پیک کرونا_امتحانش کردم که میگم_
اما در پیکهای کرونا دستشو به نشانه خیلی زیاد میبره بالا و میگه:
من ۲۶ ساااااااااااااااااااااااااااااالمه رضوان! کم نیست!۲۶ سااااااااااال

خب 
پیشنهاد میکنم برای عبور از  افسردگی کرونای ویروسی و حکومتی

نارنجی بپوشین 
مواد لیتیوم دار بخورین
و
تصور کنین سرطان روده بزرگ داشتین و خدا شفاتون داده به شرط اینکه حکومت ایران رو تحمل کنین

خداییش می ارزه

اونا که میگن نمی ارزه و.سرطان کولون شرف داره به تحمل حکومت اینا دیگه رنگ نارنجی و لیتیوم کارساز نیست

تشریف ببرن ابن سینا بستری بشن

ن.ر.ک.ف.م.ت.ا.ل

در اون حد باید غیرقابل پیش بینی باشین
که پیش موکل دارترین فالگیرها هم که برین
همه زندگیتون رو اشتباه پیش بینی کنن

آقا مثل من باشین که همه جنها گفته بودن طرحت رو میری یک جایی که نون داره ف داره الف داره ،هی گفتن میم داره نون داره ر داره، هی گفتن ف داره ی داره الف  داره دیگه جن اعظم خیلی مستقیم و دقیق  گفته بود رضوان میره فریمان 
ولی من یه جایی رفتم که فقط الف داشت ولی ف و ر و میم و نون نداشت
به جاش ل و ت و ک داشت 

من خودم جن خیلی اعظم هستم که در کلات خدمت می کنم

آینده جنهای دیگه رو هم خودم پیشگویی می کنم

شیرموز

چند روز پیشم با لیلا یادی کردیم از یکی از پسرای جلسه که اگر بهش میگفتیم :الو! بووووق ما الان شیرموز میخواییم ولی پول نداریم برامون پول به حساب واریز میکرد بلاعوض و بدون هیچ چشمداشتی

فقط برای اینکه دوتا دختر رو خوشحال کنه

الحق و والانصاف ماهم خیلی خوشحال میشدیم
اندازه معجون خوشحال میشدیم
البته از حق نگذریم گاهی لیلا برای خودش چیز بهتر میخرید و برای من یه چیز الکی میخرید
مثلا برای خودش معجون میخرید برای من شیرموز

ولی من به اندازه معجون خوشحال میشدم 
خل بودم دیگه
ولی خب بازم دوستای خوبی بودیم
اصلا اکیپ خوبی بودیم
از شدت علاقه به هم مانع پیشرفت هم میشدیم
منم بین همه پاکبازتر بودم
یعنی یک نخود این مدت پیشرفت نکردم فقط رفیق بازی کردیم تا دینش

ولی جمع مون از هم پاشید یهو
یکی رفت داماد شد
یکی مرد
یکی مهرش از دلم رفت


الان فقط منو لیلا موندیم
میدونم که توی جاده مشهد_کلات یک اتفاقی برای منم میفته و فقط لیلا میمونه

قبل از اینکه اتفاقی بیفته میشه یک کدومتون بهش ۵۰تومن بدم و اون ۴۵تومن به حسابم بریزه که بریم شیرموز بخوریم؟
بقیه ش مال خودش

شیر طالبی هم اشکال نداره
منظورم آب طالبیه
 اینطوری مزه ش بیشتره
اینکه یکی پول بریزه به حسابت بگه برو شیرموز بخور خیلی حس عالییه


5894 6311 2405 9528

حاژخانوم و ورقلمبیدگی

نوه حاژخانوم تاکید میکنه که درباره چند مساله به حاژخانوم توضیح بدم  و تاکید کنم

بعد حاژخانوم میاد توی اتاقم
جلوش نیم خیز میشم
حاژخانوم کجکی بهم نیگا میکنه
میگم الحمدلله خوبین؟
میگه نه یبوست دارم
میگم خب حاژخانوم جان  آلو در خاکشیر خیس کنین شب, صبح بخورینش
میگه بلد نیستی دارو بدی داروی علفی خودم بلدم بخورم

میگم حاژخانوم داروهاتونو باید بخورین
 بخصوص داروهای فشارتون رو
میگه هروقت رفتم حج حاژخانوم هم میشم

میگم درضمن بیشتر تحرک داشته باشین باسنتون کوچیک شده از بس راه نرفتین نمیتونیم سوزن بزنیم بهتون 
اینطور خوب نیست
میگه نه پس مدل شما دخترا خوبه باسنم باشه ورقلمبیده  که مردا نگام کنن؟
دو تا دستاشم میاره بالا دوتا حرکت دورانی به شکل ورقلمبیدگی میده،بعد  روش رو هم میکنه اونور

گشنه و سرافکنده

نه به بدشانسی گوسفندایی که در شهر فروخته شدن و سربلند رفتن که ذبح بشن
و
نه به خوش شانسی گوسفندایی که  از جاده فرعی به روستا برگرونده شدن و ننگ فروخته نشدن و پس فرستاده شدن و اشاره های تمسخرآمیز افراد محلی رو کمتر تحمل کردن


همینجور در جاده اصلی سوار بر وانت آبی فرسوده در مسیر برگشت از بازار مشهد به روستاهای خشک و بی علوفه کلات زیر نور ناامیدکننده و کشنده خورشید تشنه و گشنه و سرافکنده
وقتی که میدونی که علوفه ای نیست که بخوری
وقتی که میدونی کسی نیست که تو رو بخوره

یک روز در جمبوری اسلامی

خوبی زندگی در جمهوری اسلامی همینه
صبح زود میخوای از مریض شکایت کنی چون بی جهت اومده بود توی بیمارستان داد بیداد کرده بود 

ساعت ۹ صبح میگی حالا به فلانی هم فکر کنم درسته انقلابیه اما شاید خوب باشه و زندگی باهاش زیادم انقلابی طور نباشع


ساعت۱۲ میگن ایران به زودی با این مدیریت خشک میشه .لذا تصمیم میگیری که به کدوم کشور بری 

همینجور که فکر میکنی کدوم کشور بری میبینی ساعتای۱ظهر  در مشهد و تهران تظاهرات ضد رژیم برگزار میشه
با خودت میگی صبر کنم شاید ایران خشک نشد


ساعت ۲طرح صیانت از فضای مجازی رو میبینی و میگی ولش بابا میرم اروپا چه خشک چه مرطوب

ساعت ۴ بچه های پزشکی میگن باید تظاهرات صنفی راه بندازیم با خودت میگی اول باید تعهدم به پزشکا رو بپردازم و پیش از مهاجرت باهاشون در اعتصابات شرکت کنم 


ساعت ۶ میگن چند نفری که 
برکت زده بودن توی .... بدحالن یادت میاد که میخواستی از مریضت شکایت کنی

ساعت ۸ میگن هرکی با رژیم هماهنگ نیست از کشور بره .با خودت میگی یره! همیشه اون گروهی که اقلیت هستن باس برن از کشور اینا چرا کاراشون برعکسه؟!میمونم و ایناها رو مجبور میکنم برن


ساعت ۹ میبینی آخونده میگه توقع نداشته باشین جمهوری اسلامی زندگیتون رو خوب کنه مگر زمان پیامبر و حضرت علی اونا جامعه خوبی تونستن درست کنن؟وضع همینه که هست.با خودت میگی از ایران برم به صرفه تره


ساعت ۱۰ هم میری توی صف فلافل عید ولایت وامیستی

صیانت از کاربران فضای مجازی

امروز بعد از تصویب طرح صیانت منم طرح حرامت_ با "ح" مکسور بخوانید _یعنی نگه داشتن حرمت روحانیون رو کلید زدم

به اولین آخوندی که دیدم و داشت ماشینش رو سر صبح میبرد توی گاراژ خونه اش همینکه از کنارش رد شدم گفتم خدا لعنتتون کنه

گفت ایشالا 
ولی مواظب باش این چیزا رو میگی اینا به عنوان ضد انقلاب میگیرنت


یره کف کردم!
اینا علاوه بر اینکه دیگه مردم باهاشون نیستن خودشونم با خودشون نیستن ;-)

کلاس

میخواستم به نظام پزشکی زنگ بزنم بگم کلاسای ترک اعتیاد و زیبایی کی برگزار میشه

گفتم کلاسای اعتیاد و ترک زیبایی کی برگزار میشه؟

تاول اجاره ای

حس نامانوس من به حسینیه ها به سالهای دور برمیگرده
اون موقع که بابامون ما رو رها کرد
و رفت زن دیگه گرفت
ما از همه لحاظ برای تامین مسکن در مضیقه بودیم
وقتی که میدیدم ما برای ۵۰ متر خونه مستاجری به آب و آتیش میزنیم و یکی به پولمون نمیخوره، یکی به زن بدون شوهر خونه نمیداد، یکی در پرس و جوها آدم ناتویی از کار در میومد، یکی به کسی که دخترش چادری نبود خونه نمیداد و حسینیه ها همینطور خالی و آرام و موقر و مقدس بی خیال ما، نظاره گر بودن حرصم می گرفت

برای خدا این حق رو قایل میشدم که هدف از آفرینشش رو انسان دوستی قرار نده یا درصدیش رو قرار بده و بقیه ش رو پرستش خودش قرار بده
اصلا خدا حق داشت بگه هزاران حسینیه خالی ساخته شدنشون از اینکه همون مکانها به بی بضاعتها تعلق بگیره واجب تره
ولی ته دلم میگفتم چرا آخه؟
یعنی خدا اینقدر دوست داره پرستیده بشه؟هی جلوش خم بشن راست بشن؟فایده ش چیه؟

اینقدر حج و مسجد و حسینیه و... باشه و کف پای مامان من تاول بزنه از شدت دنبال خونه مستاجری گشتن؟
انصافه؟
این خداییه؟

این درسته که علی آقا که حالا با این پارچه نوشته دم در خونه ش معلومه که شده حاج علی بخاطر چادری نبودن من به ما خونه اجاره نده؟
من که یک مانتو و مقنعه ساده داشتم که شاید دو سال همونا رو می پوشیدم

وقتی که مامانم گفت خونه پیدا شده ما خیلی خوشحال شدیم ولی فرداش که حاج علی گفت عه؟!دختر شما بی چادره ؟ من خونه به بی حجاب نمیدم خیلی سوختم
هی چندتا تصویر توی ذهنم میومد
چادر
تاول
حج
خونه اجاره ای
تاول
کعبه
چادر
خونه اجاره ای
کعبه
چادر
خونه
تاول اجاره ای

اخه خدا خودش اجازه داده مردها دو تا زن بگیرن
پس خودش باعث بهم ریختگی خونواده ما شده
پس خودش هم موظفه درستش کنه
اما خدا درستش نمیکرد
خدا فقط حسینیه و مسجد درست میکرد و میفرستاد برن حج


اون محاسباتش با محاسبات من فرق داشت
اون دلش میخواست مردم عزاداری امام حسین بکنن
دلش میخواست مکان عبادت زیاد باشه توی شهر

ولی من دلم میخواست مکان اسکان زیاد باشه توی شهر

مسلما حرف و خواست خدا به خواست من می چربید
این شد که یکی از مکانهایی که بعد از صاحب خونه شدنمون سعی کردم حتی المقدور پا توشون نذارم یکی بنگاههای معاملات مسکن بود و دیگری حسینیه ها

شاید اشتباه میکنم
مسلما اشتباه میکنم

اما من اگر خدا بودم هدف از آفرینش و هدف از پرستش رو انسانیت قرار میدادم

صلاح مملکت خویش خسروان دادنند

نویسندگان بزرگ

اون روزی که چارسال و نیمم بود و رادیو روشن بود و داشت میگفت :نویسندگان بزرگ هرگز زندگی راحتی نداشتن و من بلافاصله در کمال خلوص نیت از خدا خواستم که به من زندگی راحتی نده و خدا هم نه گذاشت نه برداشت ، دعام رو سریع الاجابه اجابت کرد چرا همونجا در ادامه  از خدا نخواستم که در کنارش استعداد نویسندگی  و پشتکارشم بهم بده؟!

از نویسندگی بزرگ فقط زندگی سختش قسمت ما شد!

امان از تو ای چارسال و نیمگی احمق

احترام توهین آمیز

اینجا کتابخونه بیمارستان قایم هست

از چندتا دانشجو که داخل راهرو بودن پرسیدم بخش اعصاب کجاست ؟

سلام کردن و از روی صندلیی که نشسته بودن بلند شدن خیلی مودبانه همراهیم کردن و مسیر رو دقیق بهم نشون دادن

احساس میکنم سنم زیاد شده

قبلا به یک اشاره باهام برخورد میکردن و با بی توجهی بخش رو نشون میدادن ولی الان این احترام زیاد و کمک بی دریغ نشون دهنده اینه که دیگه منو یک دانشجو نمیدونن

بلکه منو یک نفر که سنش به مرحله احترام رسیده میدونن

به طور فزاینده  ای از این احترام توهین آمیز رنجور شدم!!


🍃
🌺🍃

جانم و جسمم

لعنتی هم پستهای رهبری رو لایک میکنه هم جنیفر لوپز رو هم برهنگیهای خانم ایکس رو

خب اگر هم میشه گفت جانم فدای رهبر، هم جسمم فدای جنیفر لوپز،  هم پولام به پای دوست دخترم و حماس که پس ما رو هم جزو انقلابیها حساب کنین من بعد

جهان وطنی و جهان عقیده ای این بابا هم از شخص بنده هم که به چنین عقیده ای مبتلا هستم یک کم اونورتره

اونی که منظورمه خودش بیاد پایین این پست بنویسه من!

مریض اومده میگیم چتونه؟
میگه قلبم تاریکی میکنه

با خودمون گفتیم حالا متخصص تاریکی از کجا گیر بیاریم

هیچی دیگه نوار قلب گرفتیم ازش داغون بود

چندتا آسپرین و قرص چربی و پلاویکس دادیمش ، روشن شد رفت

زندگی پس از گشنگی

عقربی که الان مریضمون رو نیش زده بود ایشون هستن

خلاصه
بعد از دیدن برنامه زندگی پس از زندگی گفتم بیشتر به مردم توجه کنم
اگر شد اونا رو به خودم ترجیح بدم 
لذا
صبونه نخورده بودم امروز و دوتا بیسکوییت داشتم فقط و اعزام شدیم یک مرکز برای واکسن زدن 
رسیدیم مرکز
اومدم بیسکوییتم رو بخورم دیدم یک بچه با مامانش نشسته کنار درمانگاه دارن نون خالی میخورن

منم فداکاری کردم بیسکوییتامو دادم به بچه
خودمم گشنه
مرکز هم از مغازه پغازه دوووور

برگشتنها که از کنارشون مجدد رد شدم دیدم کلی گوشت کوبیده و مخلفات دارن میخورن

یک ویژگی در روستا اینه که اصلا نباید به ظاهر طرف نگاه کنی،طرف ظاهرش خیلی فقیرانه هست
اما یک عالمه گوسفند و خونه در مناطق ییلاقی و گرون روستا و ماشین شاسی بلند و چند تا خونه در مشهد ممکنه داشته باشه

من الان گشنه هستم

حاژخانوم

یک حاژخانومی هم هست که مریض که میشه ساکت و آروم میشه
علامت سلامت شدنش اینه که شروع میکنه به غرغر کردن و بدوبیراه گفتن به اطرافیان
اینه که هروقت میخواییم احوال حاژخانوم رو بپرسیم میگیم حاژخانوم فحش میدن؟وابستگانش میگن میدن
ما هم میفهمیم حاژخانوم خوب شدن که دارن فحش میدن 


یک حاژخانوم دیگه هم بود همسایه سمت راستیمون بود توی یک خونه قدیمی تنها زندگی میکرد و سواد نداشت 
 یک زیارت نامه کوچولو داشت که اینقدر شنیده بودش از زبون دیگران توی روضه ها که حفظ شده بودش 
اما همیشه مصمم بود که مثل باسوادا زیارت نامه رو که میخوند خط ببره از روی دفترچه دعا

بعد به ما میگفت ببینین درست میخونم؟
دستش روی یا فاطمه بود میگفت السلام بعد انگشتش میرفت روی الزهرا میگفت علیک

کلا انگشتش روی یک کلمه بود ولی چون سواد نداشت بنا بر حافظه دعا رو میخوند

نتیجه ش این میشد که زیارت نامه ای که حفظ بود تموم میشد اما یکی_ دو صفحه دعا زیاد میاورد همیشه

چه میشد کرد؟
چقدم شیرین بود و از خط بردنش موقع زیارت نامه خوندن لذت میبرد و احساس باسواد بودن میکرد

علی چپ

میگه تعجب میکنم از عقل شما خنگولا که تبلیغات غیرواقع و اگزاژره یکیو موقع انتخابات میشنوین، میدونین که عملی نیست و میدونین که طرف خرابتر میکنه اوضاعو و باز بهش رای میدین

میگم من بیشتر از عقل شماها تعجب میکنم که پیام این حرکت واضح و معنادار ماها رو نمیگیرین.اخه خنگول بازی توی کوچه علی چپ تا چه حد؟!

چند هفته پیش واقعیتی از مسایل درمان رو به یک مریض گفتم و راه درست و غلط رو گذاشتم جلوش خودش انتخاب کنه
البته راه غلط هم چندان غلط نبود
همه چی نسبی بود

امروز از مقامات بالا باهام تماس گرفتن که چرا فلان مطلبو به بیماران میگی

یادمه روزنامه هم که مسایل دروغ پزشکی رو میخواست چاپ کنه من راستشو گفتم و روزنامه ترجیح داد دروغ بقیه بچه های پزشکی رو چاپ کنه و همه چی در ارامش تموم بشه

در هرصورت به این نتیجه رسیدم دارو رو بنویسم با دوزش و دفترچه مریض رو بدم بهش بره

واقعیتها مکتوم بمونه بهتره
چرا من باید واسه این مردم خبرکش مایه بذارم؟

بذار سرشون کلاه بره
من که موقع قسم خوردن پزشکی رفته بودم بیرون از سالن و قسم نخوردم

به من چه اصلا
والا

جای خالی

وقتی که با مادر و پدرت یا هرکسی دیگه که جاش رو خیس میکنه دعوا میکنی
سرش داد می زنی
خجالتش میدی
می ترسونیش که دیگه جیش نکنه
از بوی بدنش اظهار تنفر میکنی 

و

بعدش اون طرف میره
میره سرای سالمندان
میره خونه اون یکی خواهرت
میره اون دنیا

جای خالیش رو که میبینی 
تسبیحش
مهرش
استکانش
جاهایی رو که خیس کرده میبینی
دلت براش تنگ میشه
شرمنده میشی از اینکه اینقدر شرمندش کردی
از اینکه سرش داد کشیدی و اون در کمال ناتوانی و بی پناهی از اون پایین به تو که بالای سرش مقتدر  ایستادی خیره شده و آب دهنش رو قورت داده، دلت ضعف میره

خیلی دیدن جای خالیش سخته

جمیله سادات

فردا میام مشهد
کمرم شکست تا مامانم خوب شد
دلم برای مشهد یک ذره شده
با مامانم برمیگردم
دلم تنگه امام رضاست
و
جلسات شعر
لیلا
خانم میرزایی
عباسنژادها
اصلا همه
یکبار اسم بردم بقیه ناراحت شدن
دیگه اسم نمیبرم
خلاصه دارم میام
بخصوص دلم میخواد با لیلا و حاژخانوم بریم پیش کرامات
دلم براش تنگ شده
تنگ
تنگ
تنگ

شایدم تنها برم پیشش
من نمیتونم جلوی بقیه در لحظات خاص راحت باشم 

خلاصه دارم میام
دلم تنگه برای دعوا
دعوا سر ضعف تالیف
وزن
محور عمودی
یکدستی زبان
هرمنوتیک

دلم برای دشمنام هم تنگ شده
دارم میااام

کاش کرامات بود
توی پرایدش میشستیم
میرفتیم دور دور
حتی یکبار خوابشو ندیدم
نکنه از من راضی نیست؟
چقدر خوش میگذشت
باهم بودنامون

این سالها اون فهمیده بود من چه چیزا دوست دارم
اما من هیچوقت نفهمیدم اون چی دوست داره بخوره که ببرم سر خاک

چقدر سخته بگم سرخاکش
فقط میگم سر خاک:-\

معاینه

پسر بچه تصادفی با تروما به سر اومده 
چطور ازش بپرسم که تار میبینه یا نه؟

گفتم منو واضح میبینی؟
گفت اره
گفتم خوشکلم؟
گفت اره

گفتم پس درست میبینی;-)

اسپوتنیک

یادمه بخش عفونی بیمارستان امام رضا که دانشجو بودیم اگر از دستکش استفاده میکردیم توبیخ میشدیم

استفاده از دستکش در۹۰درصد موارد باعث انتقال بیشتر میکروب و ویروس میشه

این عقیده در من به شدت ساری و جاریه
هنوز تا جایی که شبکه بهداشت نفهمه در مراکز درمانی ماسک نمیزنم مگر اینکه خودم علایم داشته باشم و الکل استفاده نمیکنم
به عبارتی جلوگیریم طبیعی هست
رعایت فاصله بیشترین اقدامم هست که انجام میدمش
به این خاطر از طرف همکارا همیشه مورد اعتراض قرار گرفتم

اما همون همکارای معترض بعد از زدن واکسن روسی علایم خفیف تا شدید داشتن
اما من در هیچکدوم از تزریقات واکسنم کوچکترین علامتی نداشتم

خدا از من من خوشش نمیاد
و 
ممکنه بخاطر بیان این ادعا همین  فردا فقط با یک عدد ویروس کرونا فوت کنم
ولی خب من نظرم اینه
ممکنه این بی علامت بودن بعد از تزریق واکسن ربطی هم به روشهای پیشگیری من نداشته باشه
و کاملا اتفاقی بی علامت بوده باشم

ولی هنوز بین همکارا کسی نبوده که مثل من کاملا بعد از تزریق واکسن بی علامت بوده باشه

حداقل من نشنیدم تا الان

نظر من اینه که رعایت پروتکلها به این شدت و به این روش صحیح نیست 

ویروس باید در حجم کم وارد بدن بشه 
و
با سایر میکروبها و ویروسها  در تقابل باشه

با رعایتهای شدید پروتکلها بدنها ضعیف تر و ویروسها قویتر میشن 

از ما گفتن بود

مسیر بسته و باز

در حالیکه عید مسیر کلات باز بود و خیل مسافر روستاهای کلات رو الوده کرد هفته پیش مسیر رو بستن و قیمت بلیط ون از۲۰تومن۳۰تومن شد
و
بعد باز چند روز مسیر باز بود و الان مسیر بسته شد باز

آدم میمونه اون باز بودن مسیر توی ایام عید چی بود؟
چند روز بستنش برای چی بود؟
و
باز باز شدنش برای چی؟
هر پیکی که در قیمتها هم که با بستن مسیرها زده میشه برگشتنش به حالت عادی غیرممکنه


آدم میمونه که این مسوولین به عمد خرابکاری میکنن و ضدانقلابن یا انقلابی هستن ولی فقط تعهد دارن و تخصص ندارن یا اصلا عقب افتادگی ذهنی دارن؟

یا دارن مردم رو سرگرم میکنن که پولا رو جمع کنن برن

کاپتوپریل

دیگه از دست مریضایی که اسم داروشون رو نمیدونن و میگن سبز و کوچیکه
یا بیضی و سفیده خسته شدم

بخصوص قرص فشارخون که خیلی حیاتی هست و نباید هر روز عوض بشه

امروز سر یک مریض داد کشیدم که چرا اسم داروتون که یک عمر میخورین رو بلد نیستین؟
و ادامه دادم که:
لااقل همونجور که طلاهاتون رو نگه میدارین جعبه داروی فشار خون تون رو هم نگه دارین که سکته نکنین

هاژخانوم آستینش رو بالا داد و اشاره به ساعد خالی دستش کرد و  گفت:
طلاهامم نگه نداشتم

دلم گرفته
جاهایی رفتیم سیاری که وضعیت مردم اسفبار بود
پنجره ها در حد حفره هایی در دیوار
انبوه مگس
لباسهای کثیف
زیرانداز حصیرهای تکه تکه 
و
بچه هایی که انگار تو از جهان دیگه ای هستی بهت با بهت نگاه میکردن
هر وسیله ای در نهایت خرابی بیرون انداخته نمیشه و حداکثر استفاده ازش صورت میگیره
مردم مغموم
سگهای بی رمق و خواب آلوده
و
مگسهای خوشحال


خیلی غمگینم

دل

یکبارم همه بزرگان فامیل جمع شده بودن از من که ۹ساله م بود سوال میکردن که چرا فلان کار رو انجام دادی؟
من خیلی سعی کردم که علتشو نگم و احترام همه رو نگه دارم
کار انجام شده بود و لزومی نداشت علت انجامش برملا بشه

اما بزرگان فامیل ول کن نبودن

لذا اولتیماتوم دادم که بیان علت انجام اون کار پلید شاید از انجام خود اون عمل ناخوشایندتر باشه

اما از بزرگان اصرار بود و انکار من بی فایده

لذا گفتم:
یعنی بگم علتش رو؟
گفتن :بله
گفتم:روم نمیشه بگم بخدا

گفتن:نه! بگو دایی جان

منم گفتم:شرمنده ولی دلم خواست که اون کار رو انجام بدم!!

صداقت تا این حد!


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

عنایت امام رضا

یکبارم با بچه ها رفتیم توی یک حوزه علمیه زنانه شعرخونی کنیم

شب شهادت حضرت رقیه بود
یک برگه  دعا پخش کردن که مربوط به حضرت رقیه بود

ولی من به امام رضا توسل داشتم

دوستم گفت عاقل باش
و
به حضرت رقیه متوسل شو
منم جواب دادم که نوچ
یا امام رضا یا هیچکس دیگه

زیارت نامه ها که پخش شد 
همه شروع کردن با کسی که پشت میکروفون بود زیارت حضرت رقیه رو خوندن
من حواسم به امام رضا بود
یهو به برگه ای که به دستم داده بودن دقت کردم

خداااااااای من!!!!!!!
برعکس همه برگه من  زیارت نامه امام رضا بود

دیگه احساساتی شدم
گریه ام گرفت 
ولی به کسی چیزی نگفتم
اما مگه میتونستم به کسی چیزی نگم؟

لذا به دوست دست راستیم گفتم 
مریم!یک چیز بگم؟ گفت بگو! همینطور که اشکامو.پاک میکردم و از اعماق قلبم داشتم بخاطر عنایت امام رضا شکر میگفتم بهش گفتم
ببین
هق هق
مریم؟
گفت بگو
گفتم
باز نتونستم بگم
اشک امانم نمیداد
دماغمو بالا کشیدم
گفتم
زیارت نامه من
گفت خب؟
گفتم زیارت نامه امام رضاست
مال همه زیارت نامه حضرت رقیه هست مال من زیارت نامه امام رضاست
مریم
همونطور که زیارت نامه حضرت رقیه رو میخوند برگه ام رو چرخوند

برگه همه یک ورش زیارت نامه امام رضا بود و اونورش زیارت نامه حضرت رقیه

من و زاوین

 

امروز اومدم کشیک زاوین

خیلی دوستان منو از زاوین ترسونده بودن
از همکارهای زاوین بخصوص
اما الان دیدم چه باهم خوبن

اما سوویتم خیلی بد هست
میخواستم عکس بگیرم دیدم نامردیه

شبکه جاهای خوبی هم داره
حالا از همینجا که بد هست عکس بگیرم بی انصافیه

اما به دلایلی که نمیگم اتاق و سوویت منو یاد یک مرگ دلخراش میندازه که ماه قبل اتفاق افتاد
ظاهر و بوی خاصی داخل سوویت هست که غمگینم میکنه
حس پوچی و فقر عمیقی از در و دیوار میباره
و
تحریک کننده خودکشی هست برای اونا که زمینه ش رو دارن
خداروشکر من چنین تمایلی  ندارم در درونم

از ظرفاش بدم میاد
لذا نمیتونم غذا بپزم اینجا
تخم مرغ و.سوسیس پختم اما به زور خوردم

مریضها از ۲ به بعد طبق معمول اورژانس نبودن و این اعصاب ادم رو خورد میکنه

اما یک حاج آقای روحانیی اومد که خیلی باحال بود
بعد فهمیدم امام جمعه جدید هست

اصلا با حفظ حریمها هم شوخی میکرد هم پذیرای شوخی بود
مو فرفری و تپلی

جزو موارد نادری بود که از درمان یک روحانی لذت بردم و پشیمون نشدم

فشارش ۸بود 
و
بهش سرم زدیم
موقع رفتن گفت پس باید قرص فشار بخورم  من بعد؟

گفتم نه حاج اقا 
با فشار ۸قرص فشار بخورین که یک ضرب بدون سوال جواب میرین پیش حوری ها

البته بهش نگفتم 
توی دلم گفتم

بعدشم
یک مادر داشتیم که کلی مریضی بچه اش رو بزرگ کرده بود و کلی توی دردسر افتادیم

صدبار گفته م
اگر دردتون رو بیشتر از حالت طبیعی بگین درمان بهتر نصیبتون نمیشه
بلکه پزشک رو به اشتباه میندازین در تشخیص و درمان
راستشو بگین خب
توی درد هم حتما باید بزرگنمایی کنین؟

از ظهر تا الانم چند تا مریضو خودم امپول زدم که پرستار خسته نشه

بعد فهمیدم باید پول تزریق و اینا رو میگرفتم  که نگرفتم

یعنی بجای پرستار بیشتر بیمارها راضی شدن که پول نداده رفتن

خلاصه
اگر تا ۷/۵  صبح دووم بیارم کشیکم تموم میشه

این چند روزه جاهای مختلف کشیکم و ثابت نیستم غذای درست حسابی نخوردم

الان یکی از دوستان زاوینی برام اب گوشت اورد

اقا
چقد خوب بود
بعد از ۱۰روز بالاخره یک غذای گرم خوردم

الان پیش همکارهای زاوین بودم
این اتیش رو روشن کرده بودن و پاچین درست میکردن

اول حس خوبی بهشون نداشتم
اما الان دیدم چقد خوبن

البته باید اعتراف کنم که نمک ندارن
اما مهربونن
و
کارشون واقعا سخته
ادم پول  حقوق تا ساعت ۲ ظهر رو بگیره اما ۲۴ساعته مریض غیراورژانس ببینه ظلمه واقعا

خلاصه
این بود
من و زاوین

دکتر

چرا رودرواسی و سانسور کنم؟

امروز روز خیلی خوبی بود
سبک و کم مریض
طوری که تونستم اینستابازی هم بکنم موقع مریض دیدن

ولی دستشویی که خواستم برم به دو نوبت قسمتش کردم چون یهو که رفتم سرویس تق تق تق و گرومب گرومب گفتن دکتر بدو بیا که مادر باردار اومده

یک ساعت بعد هم رفتم توی پاویون  نون خالی بیارم بخورم به سه دفعه خوردمش 
هر سه بار مریض اومد
و نون رو گذاشتم توی جیبم کنار نسخه های شاید کرونایی

منم که پزشکی رو زدم فکر میکردم پزشکا مفت خورن وگرنه یک چیز دیگه میزدم
مثلا املاکی

تازه با این وضعیت که سرجمع کنی که یکسال بیشتر نیست که حقوق میگیرم 

راننده که کلی گوسفند و چندتا خونه داره
و
بچه های آمبولانس که شاسی بلند و یک خونه مشهد یکی تهران یکی کلات دارن 
و
پرستارمون که پاریس رفت و آمد میکنه 
از من که حتی یک متر زمین و
یک چهارم از یک پراید کامل رو
ندارم
و
از مشهد فقط  سه بار دورتر شدم شامل کرمان و بندعباس و کلات 

عیدی میخوان

میگن تو دکتری:-\

چون

در درمانگاهها و بیمارستانها جای هر صندلی که روش نوشته شده  "نشستن ممنوع" یک نفر واستاده و کرونا رو هم منتقل نمی کنه
چون واستاده!!

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

پزشکهای خوابالو و مریضهای دردناک

امشب داشتم با پزشک یکی از روستاهای همجوار  توی واتساپ حرف میزدم
از شدت مراجعات شکایت داشت و میخواست کمی از کشیکاشو بندازه گردن پزشکای روستاهای مجاور از جمله.من

خیلی دپرس شدم
اونم طفلی حق داره
اصلا خواب نداره اونجا
الانم که زن و مردهای قرطی یا قرتی و خوشگذرون میرن توی اب و با بدن درد نصف شب مراجعه میکنن
خب ما بعد از ساعت ۳ بعدالظهر دیگه مریض نباید ببینیم

فقط مریض اورژانس باید ببینیم
حقوقمون هم مطابق همین امر پرداخت میشه
مساله اینه که مریضها حتی بواسیرشون که درد میکنه فکر میکنن اورژانسه

خود شما حاضرین پول کار تا ساعت ۳ رو بگیرین و تا اخر شب در اداره کار کنین؟
ماهم همینطور
سه بعداظهر به بعد مریض نمیبینیم

خلاصه در همین صحبتها بودیم که یکی از دوستان همون روستا زنگ زد گفت دست پسرم حساسیت داده دکتر قبولش نکرده فردا میرم به رییس شبکه میگم
فک کنم میخواست بیاره بچه ش  رو پیش من  چون گفت تو کجایی؟ که منم جای دیگه ای بودم

خب
از نظر یک مادر دست پسرش که میخواره و قرمز شده و اذیتش میکنه اورژانسه
و
از نظر یک پزشک غیر اورژانس

دختره پریشب 
با لاکای جیع
رژ قرمزز
چشمای رنگ شده اومده ساعت ۳شب که رفتم توی اب بدنم درد میکنه

میخواستم بکشمش که دردش تموم بشه

البته ظاهر افراد ملاک اورژانس بودن و نبودنشون نیست

ولی توی این شرایط یک پزشک که همیشه کمبود خواب داره باید مریضای اینجوری رو ویزیت کنه؟نصف شب؟

منم البته خوشحال شدم که در مکانی نبودم که طرف بچه ش رو بیاره ببینم
به چند علت
هم طبابت اشنا خسرانه
هم مشکلش اورژانس نبود
هم همکارا بیدار میشدن فردا به شبکه میگفتن دکتر رضوان دوستاشو از سایر روستاها میکشه اینجا ویزیت میکنه

هم اینکه مگر زاوینیها مریضای قلعه نو رو ویزیت  میکنن که قلعه نوییها مریضای زاوینی رو قبول کنن؟

پزشک حق داره
چطور میتونه نخوابه شبا و بازده داشته باشع

مریض هم حق داره
بعضی بیماریها اورژانس نیستن اما پدر در بیارن

شهر دراز

امروز که از مشهد میرفتیم کلات به راننده گفتم اوف چه باری زده این کامیون، چپه نشه؟
گفت اینا کاهن
سبکن

یک بوق برای مینی بوسی که از سمت مقابل میومد زد

به نزدیکیهای چنار که رسیدیم یک بوق برای یک کشاورز که سر زمین بود زد و گفت اصغررررر!بیام کمک؟!

و
از هم خدافظی کردن با دست تکون دادن و بوق زدن

زنش بهش زنگ زد
گفت ما الان سر سربالایی پشته کوهیم 

یک تراکتور روی یک تپه بود گفت اینو میخوام بخرم 

خلاصه
برای من جاده فاصله بین دو شهره

اما برای مردم روستایی که تردد بالایی دارن جاده یک شهر طویل و دور و درازه

خیلی از ماشینهای گذری رو میشناسن
چوپونها رو میشناسن

میدونن این سگ مال کدوم چوپونه

میدونن پشت هر پیچ چه کوه یا تپه ای هست با چند تا سنگ در حال ریزش

اگر درختی قطع شده باشه میفهمن توی این دشت یک سایه کم شده

هر پیچ و خمی بدون داشتن تابلوی شهرداری اسمی داره که نسل به نسل منتقل شده

خلاصه امروز فهمیدم جاده و زمینهای اطرافش یک شهر درازن 
که حیات دارن
هویت دارن
اسم دارن
حتی حتی دلبستگی ایجاد میکنن برای راننده هاشون

راننده ها رانندگی توی خیابون براشون اوف داره
زندگی حرکت توی جاده هست 
نه یک خیابون فکسنی به کوتاهی خیابون تهران توی مشهد که پسربچه ها توش گاز میدن

جادوگر بچه خور

برادرش رو که ویزیت کردم همه خانواده از اتاق ویزیت رفتن بیرون

فقط پسرکوچولو محو من شده بود
انگار که یک جادوگر بچه خور باشم
همینجور با لب و لوچه آویزون و چشمهای گرد که به من نگاه میکرد رفت به سمت در خروجی
اما درست تخمین نزده بود فاصله بین در و دیوار رو

لذا محک خورد به دیوار
اما زیاد دردش نیومد چون سمت پزشکش بیشتر درد می کرد

بعد از اینکه حسابی براش زبونمو درآوردم و نیمه عمرش کردم باباش تازه متوجه نبودش شده بود
اومد توی اتاق و معذرت خواهی کرد و دست بچه رو کشید بردش بیرون

توی سالن باز دستشو ول کرده بود 
داشتن پول ویزیت رو حساب میکردن
من اومدم دم در اتاق و به بچه باز نیگا کردم
دوباره هول ورش داشت
خانواده ش رفتن ولی بچه اینبار هم همونطور که به من نگاه میکردبه جای در خروجی داشت میرفت توی سرویس بهداشتی

دیگه اینبار باباش برگشت داخل درمونگاه و بغلش زد و با خودش بردش


👻

منتظر بمونین

سلام
فردا اخرین روز طبابتم در لاین هست

و
به زودی اسباب کشی میکنم به روستای قلعه نو
که هم درمانگاهش کوچکتره هم روستاش

به مشهد نزدیک تر هست
ولی خب مثل لاین دیگه باغ و راغ نداره درمانگاهمون

تعداد مریضها خیلی کمتره

 دهگردشیامون خیلی با صفا هست
یعنی جاهایی میریم در حد ارتوکند

امیدوارم بتونم ۵_۶سالی اینجا بمونم و در خلوت کتاب بخونم 
و
در خلوت به معنویات فکر کنم
و
بالاخره از راز آفرینش سردر بیارم
شمارو نمیدونم
اما من تا از راز آفرینش سردر نیارم آروم نمیشم
و
احساس میکنم سرم کلاه گذاشته شده

پس تا۵سال دیگه منتظر بمونین که بهتون بگم چطور و چگونه شد که اینطور شد

یاعلی

1/1/1400

اولین نسخه سال جدید رو نوشتم 
مریض گفت امروز دارو رو نمیگیره
مجبور شدم تاریخ فردا رو بزنم

مونده بودم اینطور بنویسم ۰۰/۱/۱
یا اینطور۱۴۰۰/۱/۱

که گفتم سال جدید مهمون جدیده تحویلش بگیرم 
بعد که خودمونی شدیم بجای۱۴۰۰
۰۰مینویسم 😜

سه هیچ

دیشب یک خونواده سه نفره اومدن پیشم مسموم شده بودن با شیر

پدر کمی بدحال بود
پسر بیشتر
مادر خییلیی

کمی معاینه کردم و احتمال گاز گرفتگی دادم
خودشون ولی معتقد بودن شیر خوردن
خیلی تذکر دادم که یا بخاریها رو چک کنن 
یا نرن توی خونه
حالشون که بهتر شد رفتن 
امروز شوهر اومد درمانگاه و گفت لوله آب گرمکن یا بخاریمون (دقت نکردم کدومیک)در اومده بوده

اولین باره که حس خوبی از کمک به بیماران دارم

اگر بنا رو بر مسمومیت با شیر گذاشته بودم 
و
درمان میکردم و میرفتن خونه میخوابیدن دیگه امکان نداشت بیدار بشن

احساس میکنم این اولین باره که طبابت انجام دادم

سه  هیچ به نفع من در برابر جناب  عزراییل

سنکوپ کرونایی

سنکوپ کرونایی

از دختری که اگر توی اتاق خودش تنها  میخوابید و مامانش توی هال می خوابید می ترسید و شب خوابش نمیبرد

تبدیل شدم به کسی که امشب توی درمانگاه تنهاست
همه رفتن مشهد
منم و یک درمانگاه داخل یک باغ تاریک

البته بهورزمون گفت امشب میاد توی درمانگاه میخوابه
امیدوارم که بیاد

ولی خب حضور یک بهورز مذکر اون سر درمانگاه برای کسی که این سر درمانگاه سنکوپ کرونایی کرده هیچ سودی نداره

اشتباهی که کردم اینه که یک ساعت قبل رفتیم بیمارستان و واکسن کرونا زدم
نمیخواستم بزنم
نمیدونم یهو چرا اوکی دادم
اولش که.زدم حس تنگی نفس بهم دست داد که بیشتر واکنشی استرسی بود
علایم از ۱۲ ساعت بعد شروع میشه اگر بخواد شروع بشه

اعم از گیجی سنکوب و تب و لرز 

به یکی از دوستان سپردم که اگر تا ۶فردا صبح بهش پیام ندادم بدونه که رفتم اون دنیا به دادم برسه

در هرصورت 
هم تنهام امشب
هم واکسن زدم
و
هم یک سوپ مونده سرد رو خوردم 
سرفه ام  گرفته که نمیدونم از استرسه؟ از سردی سوپه؟از کرونا هست؟یا ریه ام داره خودشو لوس میکنه

بچه ها گفتن یکی از همکارا بعد از واکسن زدن کاهش جی سی اس(سطح هوشیاری) پیدا کرده که دیگران انکار کردن
اما از شواهد فهمیدم که انکارکنندگان صادق نبودن

من که همینطوری کاهش جی سی اس دارم!و در هپروت سیر میکنم کرونا هم اثر کنه چه شود؟

اگر فردا صبح یک عکس راس۶ پست نکردم به دادم برسین

ممنون

رسما

یک استاد انقلاب اسلامی داشتیم توی دانشگاه که رسما دهن همه رو سرویس کرده بود
میرفتی از آناتومی۱۹میشدی
از بیوشیمی۱۸
اونوقت با اینکه درس خونده بودی از انقلاب اسلامی ۱۱میشدی به عنوان ماکس کلاس
اونم تازه چون روز برفی با سه تا خودشیرین دیگه رفته بودی سرکلاسش بهت ۱۱ داده بود وگرنه ۷ بیشتر نمیشدی

یکی از سوالهایی که در امتحان اوپن بوک جوابشو اصلا نفهمیدیم علت قیام مردم و بوجود اومدن انقلاب اسلامی و خیزش امام خمینی بود

یعنی رسما هر چارتا جوابش درست بود
بحث هم که میکرد  راجع به سوالات امتحان جواب درست اون سوال رو نمیگفت
میگفت برید خودتون تحقیق کنین

بین بچه ها شایع شده بود حتی اگر خود امام هم بودن نمیتونستن به این سوال جواب بدن

حالا منم همین الان الساعه برام سوال پیش اومد که حالا این انگشت کوچیکه بدبخت پای چپم  که شکسته
این فلک زده گناهی هم توی عمرش نکرده
اگر جایی رفتم با پاشنه و شست پام و حداکثر اون چارناخون دیگه بوده
دروغ گفتم با دهنم گفتم
توی سایتهای مستهجن رفتم با دست راستم و چشمام بوده

همین انگشت کوچیکه پای چپم چرا باید اون دنیا به اتیش بقیه اندامهام بسوزه؟

رسما هر کدوم از اعضا و جوارحم حکم و شخصیت متفاوتی دارن

قلبم در حد شهید خوبه
عقلم در حد عقب افتاده ذهنی بهش حرجی نیست
دست راستم و چشمام گناهکارترینها هستن

خب با این حساب
چطور هر کدوم پاداش و جزا میبینن؟
یک کاسه کردن همه اعضا منصفانه نیست
مجزا کردن هر کدوم هم یعنی همونطور که قلبم از نعمات بهشتی بهره مند میشه دست راستم باید  بسوزه؟

این سوال رو خود خدا اگر تونست به صورت اوپن بوک جواب بده امام هم میتونن علت قیام خودشون رو بگن و گزینه درست رو بزنن


والا

حدیث مبرهن

یکبارم با یک روحانی بحث می کردیم
ضمن احترام به همه ملیتها قومیتها و شهری و روستاییها 

حرف به اونجا رسید که من پرسیدم چرا  هی میرید روستاها تبلیغ میکنین؟ چرا طرفدارهای شما اغلب روستاییها هستن ؟

گفت : چون فطرت پاکشون بیشتر از یک شهری پذیرای حرف حقه

منم گفتم: دقیقا
من و اغلب پزشکها هم برای شروع به کار و طبابت از روستاها شروع می کنیم.چون بخاطر فطرت پاکشون بیشتر پذیرای نسخه های ابتدایی و نابلد ما هستن.کمتر هم پیگیر اشتباهاتمون میشن


تو خود حدیث مبرهن بخوان از این معضل

رحمانی

دیروز که میخواستم از لاین راه بیفتم به سمت مشهد باید با آقای رحمانی تماس می گرفتم که ببینم کی راه میفتن به سمت مشهد

یک سرچ کوچولو زدم و دویست تا رحمانی بالا اومد

هیچی دیگه
هیچکدوم آقای رحمانی مورد نظر نبودن
به هرکی هم زنگ میزدم بهم مشکوک میشد که چطور اسمش و شمارشو دارم ولی به اشتباه
 و براش مساله بود که من کی هستم
منم شارژ نداشتم و اصلا برام مهم نبود طرف کی هست
مهم این بود که طرف ،.طرف مورد نظر من نبود

تا اینکه یک آقایی خیلی ناراحت شدن
و
گفتن شما شماره منو از کجا گیر آوردین؟
منم حوصله نداشتم
و
همینطور شارژ
لذا
وقتی که گفت شما کی هستین؟
گفتم پزشک لاین هستم

گفت پزشک؟
دیگه قطع کردم
ولی صدای طرف لحظه به لحظه برام آشناتر میشد
تا اینکه نیم ساعت پیش 
بدون اینکه به این حادثه فکر کنم آقای رحمانی صانع نویسنده برنامه قندپهلو و صداش توی ذهنم تداعی شد

جالب اینه که هروقت طرف شاعر هست خودمو پزشک معرفی میکنم
و
هروقت طرف پزشکه 
خودمو شاعر معرفی میکنم

خب فامیلت رو بگو لعنتی

فسفرسوزی

مفتخرم اعلام کنم مدتی که لاین بودم از اتو استفاده نکردم
این نشون میده اب و برق مجانی در من باعث سواستفاده نمیشه

البته این میتونه نشون بده بعضیا اینقدر شلخته هستن که آب و برق مجانی هم نمی تونه مشوقشون باشه
*
یکی از دوستان دیشب گفت اینبار نوبت تویه که فلان
گفتم نوبت من نیست
گفت هست
گفتم نیست
گفت هست

دیگه قاطی کردم
طرف دید قاطی کردم گفت راستش من مشکلی دارم نمیتونم نوبتم رو برم اینه که گفتم نوبت تویه

گفتم خب چرا راستشو نمیگی که نوبتت هست و نمیتونی انجام بدی گفت عقلم نرسید

دورانی شده که عقلها به پیچوندن دوست می رسه اما برای راست گفتن باید خیلی فکر کنه که راست بگه و عقل زیادی میخواد و.باید حسابی فسفر بسوزونه
*
در ضمن من میخوام از فردا شب تا یک هفته یک نفر رو نفرین کنم
عرضم به حضور شما قطعا اتفاقی خواهد افتاد در اثر نفرین من ولی اینکه به طرف برسه یا کسی دیگه یا حتی خودم تضمینی نداره 
پس لطفا یک مدت دور و بر من نباشین


یاعلی

سیب زمینی_یونجه

 

توی باغ درمانگاه دنبال نگهبان درمانگاهمون راه میرم
هرجا وامیسته وامیستم و به هر شاخه ای که متفکرانه نگاه می کنه ابلهانه خیره میشم
اما چیزی دستگیرم نمیشه


دختر نگهبانمون داره پزشکی میخونه


خلاصه
داره برگا و خار و خس خشک رو جمع میکنه که بسوزونشون 

من پیش دستی میکنم و هرچی جمع شده رو اتیششون میدم

خدا کنه کفشدوزک توشون نباشه

اصلا زندگی در دنیا با آزار رسوندن به حیوانات و دیگران عجین شده
خیلی آتیش بازی خوبه
یاد پلاسکو میفتم

نگهبانمون یک عالمه پر پیدا میکنه حنایی رنگ

میگه شغالا مرغ همسایه رو خوردن

یک گربه رد میشه خیلی پلنگوار و دقیق

پیش پیش میکنم محلم نمیده 

در حال شکاره

یک وانت ابی داره از روی تپه مقابل رد میشه

نگهبان
میگه برو سیب زمینی بیار که سیب زمینی آتیشی درست کنی بابا جان

با یک سیب زمینی کوچولو سر یک چاقو میام بالای سر آتیش
میگه اوه خودتو کشتی خسیس

بعد سیب زمینی رو میگیرم روی اتیش 
میگه اون جوری نه
یک حفره توی اتیش درست میکنه میگه سیب زمینی رو بذار توش

واقعا چقد من ضایعم
هیچی بلد نیستم

توی شهر بهم میگن مگه از پشت کوه اومدی هیچی بلد نیستی؟

توی روستا و پشت کوه بهم میگن دختره شهری هیچی بلد نیست

کلا به جایی تعلق ندارم

بعد بهم  میگه برم یک کم سبزی خوردن بچینم
میگم مگه اینجا سبزی خوردن داره؟
میگه :ها اینا یونجه هست

منم دنبال نگهبانمون راه میرم و سر هر بوته ای خم میشه منم خم میشم چندتا برگ میچینم

نگهبانمون میخنده میگه اینقدر بوته هست سر یک بوته دیگه برو خب

میگم میترسم یونجه نباشه بوته های دیگه، اخه برگا خیلی شبیه هم هستن
میگم بهش نکنه یونجه بخورم فردا صبح ار ار یا عرعر کنم؟

جوابمو نمیده

خلاصه امروز ناهار سیب زمینی آتیشی دارم با یونجه و صدای پرندگان و دود 

حالا نگهبانمونم رفته خونه ش نمیدونم چه موقع سیب زمینی رو در بیارم از اتیش؟

به قول بهورزمون خیلی مشهدی بازی در میاری توی روستای ما خانم دکتر

که به نظر من تلفیقی از زرنگی نامردگونه
و
شهری بازی
و
خنگی هست

وقتی پول داری سیب زمینی و یونجه خوردن حال میده ولی وقتی پول نداری سیب زمینی یونجه خوردن خیلی غم انگیزه

#ایواخانوم

خاک بر سرت

دیشب یکی از بچه ها گفت میدونستی فلانی اطلاعاتیه؟

گفتم نهههههه
اون که مثل من معترضه
گفت همینه دیگه کار اطلاعاتیا


از همینجا به همه اطلاعاتیا و بالاخص اون شخص میگم

۱.خاک بر سرت

۲.دزدی کنی نونت حلال تره

۳.اصلا اگر خود امام زمان ظهور کردن گفتن بهت برو نفوذی توی گروه دشمن ، همچین که امام ناراحت نشن بگو که شرمنده! من اینقدر عبادت کردم دعای فرج خوندم و اینا برای این بود که در رکاب شما بجنگم نه اینکه اطلاعاتی باشم

۴.مجددا خاک بر سرت

#ایواخانوم

یک تنه

یکی از ویژگیهای وجود درمانگاه یا همون مرکز سلامت توی روستا اینه که مردم دکتر رفتن براشون تشخص هست 
یعنی میان میگن اب ببنیمون میاد میان میگن رد میشدیم گفتیم حالا که اومدیم دارو بگیریم

حالا اگر اداره ای دادگاهی کاباره ای پارکی چیزی بود اونجا هم هدف حرکتشون بود
ولی وقتی جای دیگه نیست همینه

الان یک خانمی اومده میگه دستم بی حس شده 

بعد معلوم شد که با شوهرش دعوا کرده 
بهش دوتا امپول زدم قشنگ برای جابه جا شدن از دست بی حسش استفاده کرد و کلی درباره اینکه گاوها رو برادر خواهرش ندوشن و شوهرش بدوشه  با خونواده ش بحث کرد

درمانگاه اومدن امتیازی هست که میخواد از شوهرش بگیره و بگه حالم بوده بعد هم  با گریه ای که تبدیل به عصبانیت شده پاشد رفت

باید شورای حل اختلاف هم درست کنن اینجا

درمانگاه ما کلا داره یک تنه جور نداشتن پارک دادگاه کاباره شورای حل اختلاف کودکستان امام زاده سینما و باقی قضایا و کمبودهای روستا رو می کشه