خاطره یکی از همکاران

یک خاطره بگم یکم بخندین.
نمیدونم شاید قبلا هم گفتم.
یکبار یک مریض مست اوردن چاقو خورده با کلی رفیق اوباش و اراذل.
به سرشیفت نگهبانا گفتم من جرات نمیکنم تنهایی برم بالا سر این مریض .شما هم بیاین.
اون اقا هم به همراه چند تا نگهبان اومد رفتیم بالا سرش.
اورژانس هم شلوغ.
بهش گفتم چی شده اقا؟
یک نگاهی کرد به من و با صدای بلند گفت جیگر تو رو بخورم من؟
و تمام نگاهها تو اورژانس به سمت من چرخید.
و من اب شدم از خجالت و سینه خیز در اورژانس محو شدم😞

پرستاری به نام فردین

روزهای اول اینترنیم بود
بخش مسمومین کشیک بودم

با یک سرپرستار که از راه رفتن و صحبت کردن و رگ گرفتنش معلوم بود خیلی با تجربه هست هم کشیک بودم

تجربه ش در حد یک پزشک بود که بی ادعا و با احترام و نامحسوس اونو در اختیار ادم قرار می داد

میدونست که روزهای اول اینترنیم هست و در همون نگاه اول متوجه شد دانشجوی سربه هوایی هم بودم
راهنمایی های غیرمستقیمش برای تسلط من به ماجرا خیلی بی غرض و جوانمردانه و از سر لطف بود

ایرادهای کارم رو جوری رفع و رجوع میکرد که انگار اتفاقی رخ نداده

خیلیی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود
هرجا میرفت توجه ها رو به خودش جلب میکرد
دوستان میگفتن شبیه فردینه

روزهای بعد رفتم توی اینترنت کلمه فردین رو سرچ کردم و دیدم سیب دو نیم هستن
من که به نظرم پرستار ما یک کم هم بهتر از فردین بود
یعنی میشه گفت فردین شبیه اون بود، نه اون شبیه فردین

خلاصه فکر کنم روزهای آخر اینترنیم بود که برای جشن روز پرستار رفتم بخش مسمومین یک متن رو بخونم که شنیدم عزادار شده


گویا از خونه ش میومده بیرون که بیاد بیمارستان امام رضا که توی مسیر میبینه در یکی از بلوارهای خلوت مشهد مردم دور یک ماشین جمع شدن که تصادف کرده بود

نگه میداره از ماشینش پیاده میشه که اگر بتونه به مصدومین کمکی بکنه

همینطور که به جمعیت و صحنه تصادف نزدیک و نزدیک تر میشه میبینه ماشینی با تیر چراغ برق وسط بلوار برخورد کرده و دورش چند دور! پیچیده


نزدیک که میشه یک مجروح رو میبینه که به شدت آسیب دیده و بعد هم در ICU فوت می کنه

و در کمال تعجب و بهت و ناباوری میبینه
سرنشین دوم که در جا مرده بود پسر خودشه


نتیجه یک مسابقه سرعت در سطح شهر

#منیژه_رضوان

زیبا

آنقدر زیبایم که می توانم هرکسی را به دست بیاورم
سنگهای بزرگ را جابه جا کنم
مساله های سخت ریاضی را حل کنم
و
همه حسابهای بانک کیم شایر را هک کنم

من آنقدر زیبا بودم که توانستم سه فرزند به دنیا بیاورم که همه آنها زیبا بودند

پیشو

گربه بیمارستانه
الان از پشت توری بیمارستان ازش عکس گرفتم
سر ظهر عمیییق خوابیده

خداوکیلی گربه های قبل از انقلاب اینجوری میخوابیدن؟
نمیخوابیدن!



تقصیر

تقصیر خودم بود که جلوی پایم را نگاه نکردم و زمین خوردم

تقصیر من بود که هفته قبل غذا سوخت
تقصیر من بود که مامان سکته کرد باید قرص فشار و آسپرینش را میدادم

تقصیر من بود که بابا مرا دوست نداشت
تقصیر من بود که پسردایی حسینم معلول به دنیا آمد
جنگ جهانی دوم تقصیر خودم بود
تقصیر من بود که اسم ۱۲ امام در قرآن نیامده است
من همه مسوولیتها را قبول می کنم

فقط مادرم خوب شود

خود

من روی دو چشم ِ خود کشیدم خود را
از طعم ِ زبان ِ خود شنیدم خود را
فنجان مرا هیچکسی دست نزد
من خود بودم که سَرکشیدم خود را

درام

خنده و طنز و لودگی در جریان زندگی و موقع صحبتهای فلسفی و بحث پیرامون خلقت از اونجا ناشی میشه که میبینی باگهای بزرگی در سیستم خلقت وجود داره
اصلا تابلو

یا حداقل با عقل امروز تو باگ هستن و از تو مطابق عقلت انتظار میره


در عین حال
غمی که در کنار این شوخیها و طنزها در تو وجود داره از اونجا ناشی میشه که باید مدام بگی هیچ باگی در جهان وجود نداره همه چیز خوبه و در حد اعلای ماده و خلقت قرار گرفته
و خودت رو به ندیدن بزنی
و مدام بگی
من سپاسگزار نیروی بی نقص خلقت هستم

و اینکار سخیف رو انجام میدی فقط بخاطر چاپلوسی کردن و بهشت رفتن

که آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد


اینه که زندگی کلا درام میشه برای اونها که بدون ترس و پیش داوری فکر می کنن



#منیژه_رضوان

پراید نه تویوتا

آقا
توی بیمارستان ِ یکی از مراکز دور از مشهد(۲ ساعت و نیم فاصله) کشیک بودم

اونجا حتی المقدور زایمان نباس بگیریم
چون اتاق عمل و متخصص زنان نداریم

مادران باردار برای زایمان باید برن مشهد

مگر اورژانسیها که دیگه چاره ای نیست. زایمان رو میگیریم تا خدا چی بخواد

آقا!

توی حیاط داشتم قدم میزدم و مریض نداشتیم
به آسمان ابی مینگریستم
و
به بع بع گوسفندانی که در کوه های مجاور در حال چریدن بودن گوش میدادم
که یهو یک وانت آبی اومد داخل بیمارستان و چند نفر همچین گانگستری با وسایل پیکنیک و فلاسک و یک زن با شیکم گنده پیاده شدن ازش

سریع رفتم جلو گفتم چه خبره؟
خیلی صریح و دقیق گفتن اومدیم زایمان

گفتم چرا نرفتین مشهد؟
گفتن ما همه بچه هامونو همینجا به دنیا اوردیم! بقیه ش رو هم همینجا به دنیا میاریم! مشهد هم نمیریم!

به بابای زائو گفتم ببین حاج آقا
من پزشک عمومی هستم
توی زایشگاه هم ماما داریم
نه متخصص زنان داریم
نه اتاق عمل که اگر مشکلی پیش اومد ببریم مادر باردار رو اتاق عمل
باید میرفتین مشهد

اونا هم گفتن ما همینجا زایمان میکنیم (انگار همه شون باهم میخواستن زایمان کنن!)
و
وسایل پیکنیکشون رو بردن داخل بیمارستان
راه زایشگاه رو هم از سالهای قبل بلد بودن!!

از دیشب تمرکز کرده بودم یک مریض بیاد بدحال نشه ولی مجبور بشیم اعزامش کنیم با امبولانس مشهد که خودمم با امبولانس برم مشهد

هم مراقب مریض باشم
هم با امبولانس و صندلی تویوتاش کیف کنم
هم پول ماشین ندم

گفتم خایلی خب
حالا تمرکز میکنم روی همین مادر باردار
جوری که هم اعزامش کنیم
هم حالش بد نشه
خوش و خرم بریم مشهد

تمرکز سختی بود و میلیمتری باس کار میکردم
که هم اینجا زایمان نکنه
هم اتفاق بدی نیفته براش توی راه یا اینجا

آقا
تمرکزهای من هم که معمولا جواب میده
دقیق میخوره به هدف
ولی از هدف که رد میشه از پشتش به کجا اصابت بکنه الله اعلم


داشتم می گفتم
مرحله ۲ زایمان اصلا پیشرفت نکرد
لذا
پذیرش از مشهد گرفتیم
امبولانس رو اماده کردیم
و پزشک جایگزین هم زود رسید
به مادر هم گفتیم خایلی خب این یکی بچه ت دیگه کلاتی نمیشه
مشهدی میشه!!

اما چشمتون روز بد نبینه
سوپر وایزر اجازه نداد سوار امبولانس بشم
گفت نفر ۶ ام بیمه نمیتونه بشه
و فقط ۵ نفر هر امبولانس میتونه بیمه و سوار کنه
و ۵ نفر ( راننده ، مریض ، همراه مریض با دو تا ماما که برای زایمان احتمالی در مسیر با دستای خودم در پرونده نوشته بودم) تکمیل بود

هیچی دیگه متوجه شدم که همه ش تمرکز کرده بودم روی مادر باردار و امبولانس
روی سوار شدن خودم که قسمت اصلی ماجرا بود اصلا تمرکز نکرده بودم

اقا

تمرکز میکنین
دعا میکنین
و کلا
هرکار میکنین کامل بکنین
نصفه نیمه که تمرکز میکنین همین میشه

۲۱۰ تومن دادم و پشت سر همون آمبولانس رفتم مشهد
با صندلی پراید!!
نه تویوتا!


#منیژه_رضوان

ننه ماری

.
ننه ماری پیرزن همسایه سمت چپی بچگیام بود
زنی چروکیده و لاغر که در خونه ای آجری و قدیمی تنها زندگی میکرد
اصلا یادم نمیاد بچه داشت؟ نداشت؟ ماری کی بود؟ ننه ماری چی بود؟

فقط یادمه عشق دعای توسل بود
ماهی یکبار خونه ش روضه بود.نشستن توی خونه تاریک و حیاط پر از چوب و آت و آشغال ننه ماری برام جالب بود
البته ننه ماری شکایتی نداشت.ننه ماری از زندگیش راضی بود
همینکه نونی داشت که بخوره و ماهی یکبار روضه بگیره و هر روز دعای توسل بخونه راضی بود

کم حرف میزد و بیشتر کار میکرد
و هر روز دعای توسل میخوند.
دعای توسل رو حفظ بود
سواد نداشت اما دعای توسل رو از روی کتابچه دعای توسل میخوند
حتما میپرسین چطور؟! ما هم آخرش نفهمیدیم چطور
قشنگ با انگشتای کشیده چروک و زمختش خط میبرد از روی کتابچه
خیلی منطقی دستشو میذاشت روی " اللهم انی اسالک " و شروع میکرد از حفظ دعا خوندن
و کلمه به کلمه مثل کلاس اولیها خط میبرد. گاهی از مامانم میپرسید این کلمه استشفعنا هست؟ مامانم میگفت نه حاج خانوم عندالله هست

گاهی هم از امام پنجم میپرید به امام هشتم (از بس امام رضایی بود)
اگر خودش متوجه میشد یا ما که بهش تذکر میدادیم انگشتش رو به میزانی که لازم میدونست برمیگردوند عقب و دوباره از امام پنجم شروع میکرد به خوندن
يَا أَبا جَعْفَرٍ، يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ...
یک ذره هم به دلش شک وارد نمیشد که شاید جایی که انگشتش رو گذاشته غلط باشه
مصمم مطمین و با حضور قلب خط میبرد
کار وقتی به جای باریک میرسید که ننه ماری خط بردنش میرسید به کلمه آمِينَ رَبَّ الْعالَمِينَ
یعنی آخر دعا
اما در شفاهی هنوز روی" يَا وَصِىَّ الْحَسَنِ، وَالْخَلَفَ الْحُجَّةُ" بود
اما ننه ماری محکم و دل قرص دستشو عین ضربه زدن روی سنگ قبرا روی "رب العالمین" از صفحه کتاب دعا جدا میکرد و باز بهش ضربه میزد اینقدر اونجا این پا اون پا میکرد که از لحاظ شفاهی هم میرسد به "امین یا رب العالمین"
بعد صلوات میفرستاد و دستاشو به صورتش میکشید
انگار با این کار چشماش پر نور بشه تازه چشمش به ما میفتاد
ما بچه ها ذره ای خنده و تمسخر توی کارمون نبود اصلا جدی بودن ننه ماری جایی برای تمسخر ما باقی نمیذاشت
ما پذیرفته بودیم سواد ننه ماری همینجوری هست
خود ننه ماری هم ذره ای شک نداشت که سواد جور دیگه ای باشه و اینکه بشه بدون حفظ بودن دعایی، اون رو از روی کتابچه خوند
شایدم متوجه میشد مشکلی هست. اما اصل برای ننه ماری خوندن دعای توسل بود اونم از روی کتاب دعا، نه سواد داشتن

دیروز رفتم محله قدیمیمون
یک کوچه باریک در خیابون خسروی نوی مشهد نزدیک حرم
دلم نیومد بدون دیدن خاطرات قدیمی از اونجا رد بشم
رفتم توی کوچه تنگ و قدیمی دوران طفولیتم

چه گرد قدمتی در فضا بود
یهو خودمو دیدم که از مدرسه دارم برمیگردم
پشت سر 7 سالگی خودم رفتم توی کوچه
چه با نمک راه میرفتم
رسیدم دم در خونه مون . بچگیم رفت توی خونه و در رو روی من بست.
مبهوت رفتم دم خونه ننه ماری. به جای خونه قدیمی ننه ماری یک مسافر خونه 5 طبقه ساخته بودن پر از صدای بچه و قاشق چنگال و جیغ زنها که سر بچه ها داد میزدن
خبری از ننه ماری و خونه آجریش نبود
چشامو بستم
نفس عمیقی کشیدم
خونه آجری ننه ماری رو تصور کردم
گوش کشیدم
سرمو بردم نزدیک دیوار خونه
مسافرخونه ناپدید شد
صدای زن و بچه ها قطع شد
کمی صبرکردم
صدای مسن و خسته و معتقد و زمزمه وار ننه ماری رو که هر لحظه واضح تر میشد شنیدم که میگفت
يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِىَّ بْنَ مُوسىٰ، أَيُّهَا الرِّضا......

#منیژه_رضوان

الاغ بخت

مثل خر از الاغ افتادم
عاقبت اتفاق افتادم

دیگران با دوپا وَ یا باسن
من ولی با دماغ افتادم

نه! نبود آنقَدَر هوا تاریک
من خودم با چراغ افتادم

هی پاتایا و ترکیه رفتم
لاجرم از عراق افتادم

من خودم لاغرم ولی کلا
توی این عکس چاق افتادم

با دل سنگ تو، دماغ درشت
از دل و از دماغ افتادم

تو سوار الاغِ بختت شو
من ولی از الاغ افتادم

#منیژه_رضوان

🍃
🫏🍃

وقتی نری کربلا

ولی یک تیکه کربلا خودش بیاد پیشت

احترام ِ توهین آمیز

امروز یک جایی لب حوض منتظر نشسته بودم
چند تا بچه و دختر پسر نوجوون هم همونجا نشسته بودن
و البته هی میخندیدن و بلندبلند حرف میزدن

انتظامات اومد از اونجا بلندشون کرد
اونا هم ناچارا رفتن
بعد به من نگاه کرد
گفتم ببخشید من خسته هستم

انتظامات گفت شما اشکال نداره بشینین

خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم
مگه من چند سالمه که گذاشت بشینم
باید من رو هم مثل همون دختر پسرا از لب حوض بلند میکرد!

بیشتر

چنگیز که بَربَریَّتش بیشتر است،
یک مرد که او نریَّتش بیشتر است،
یک گاو که فکر می کند آدم هست
گاوست ولی خریَّتش بیشتر است

اگر

اگر قرار بود که دزد باشم

با سارقان مسلح همدست می شدم

نه رئیس بانک!

بس کردم

نفسی با تو همنفس کردم
تو رطب خوردی و هوس کردم

عشوه در عشوه، خنده در خنده
تو که گفتی بس است بس کردم

قافیه سخت و دامنم کوتاه
هر دو را لاجرم عوض کردم

آب پاشی ِ عصر توی حیاط
بَه چه بویی چقدر حظ کردم


بِنِشین روی صندلی، من هم
هوس عشق و چای و گز کردم

رصد اخبار

یک مریض همین الان داشتم
با شکایت زنبور گزیدگی داخل دهان مراجعه کرده بود


طرف داشته از توی گوشیش اخبار جنگ ایران و اسرائیل رو رصد میکرده و خیار میخورده
زنبوری که اونم داشته همون خیار رو میخورده هر دو رو باهم وارد دهنش کرده

در حالیکه اصلا به خیارش نگاه نمی کرده

اینقدر مردم پیگیری داریم
لااقل مسوولین اخبار فیک منتشر نکنن دیگه

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

باردار

دیشب زودتر رسیدم به شهرستان محل کارم
و تا صبح که پزشک دیگه ای توی بیمارستان بود رفتم زایشگاه خوابیدم

چقدر زایشگاه زیبا
آروم
و
زندگی بخش و التیام دهنده بود


با خودم گفتم ای کاش در پروتکل های جهانی درمانی همه مردم باردار متصور میشدن
و همه ی تمهیداتی که برای ِ و خاص ِ مادران باردار در جهان در نظر گرفته میشه برای اونها هم در نظر گرفته میشد

طفلیها اونها هم باردارن

بار غم!
بار قسطهای عقب افتاده!
بار مادر مریض و لاعلاج!
بار همسر معتاد!
بار فرزند معلول!
بار بیکاری!
بار تورم!
بار جنگ!



ما به نوعی همه بارداریم
و
نیاز به مراقبتهای ویژه تر داریم!

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

در سالن مطالعه

در دوران دانشجویی توی کتابخونه بیمارستان امام رضا که درس میخوندم
همیشه میدیدم که روی میزهای سایر دانشجوها خوراکیهای نیمه تمام یا بازنشده هست

کلا قسمت بالای کتابخونه که رزیدنتها مینشستن عالمی داشت و قسمت بالاشهر سالن مطالعه به حساب میومد

کرِم
اینه
متکا
نسکافه
خودکارهای رنگی رنگی
دفترچه یادداشت های ناز و گل گلی
ظرف قهوه
بیسکوویت
ظروف مختلف
ماگ
خوراکیهای متنوع
پیامهای انگیزشی
عطر
عروسک و ...
میز هم اختصاصی خودشون بود و وقتی که میرفتن خونه وسایلشون رو جمع نمی کردن

و هرچی هم مدیریت کتابخونه میگفت میزها در سالن مطالعه مختص کسی نیست بچه ها زیر بار نمیرفتن
بخصوص رزیدنتا


خلاصه تصمیم گرفتم منم میزم زیبا بشه
و اولین گام برای رسیدن به این هدف این بود که خوراکیامو کامل نخورم یک کم از هر کدوم که بمونه میزم پر و پیمون میشد

من در کنج جنوبی کتابخونه یک میز داشتم

هیچی دیگه رفتم از بوفه بیمارستان یک ذرت نمکی بزرگ گرفتم اومدم سرجام نشستم
درشو با احتیاط باز کردم که باز این بچه خرخونا غر نزنن که سرصدا شد و مطالعه شون پاره شد!
و شروع کردم به مطالعه کردن
و
گهگاهی یک ذرت نمکی میخوردم

مطالعه مطالعه مطالعه مطالعه
یک ذرت
مطالعه مطالعه مطالعه
ذرت ذرت

مطالعه مطالعه
ذرت ذرت ذرت

مطالعه
ذرت ذرت ذرت ذرت

بعد با خودم گفتم باز مطالعه داره کم میشه خوردن زیاد میشه اینجوری چیزی از ذرت نمکی نمیمونه که بذارمش روی میز بمونه

در ِ ذرت نمکی رو بستم و مطالعه کردم
پا شدم رفتم بیرون قدم زدم
چای ریختم
صلوات فرستادم

آخرش دیدم که نه نمیشه
گفتم گور بابای میزهای پر
من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
نشستم‌سر میزم
کل ذرت نمکی رو یکجا خوردم و خلاص شدم
بعد شروع کردم با خیال راحت مطالعه کردن!


والا بخدا!


#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz

ردیف

هرچند که ردیف آخر کلاس می نشستم
اما همیشه در همه بلواهایی که در کلاس ایجاد میشد
متهم ردیف اول بودم!

ماتحت

تا حرف از دهن کی دربیاد!

مثلا پسرداییم که میگه ماتحت ... دقیقا منظورش حرف بی تربیتی هست
منظورش یک جایی تحتانی تر از شکم هست و فوقانی تر از زانو!
پسره بی تربیت ِ بی شخصیت !!
بچه ها هم وقتی که پسرداییم میگه ماتحت میزنن زیر خنده
من اصلا باهاش بازی نمی کنم
اصلا بلد نیست احترام دخترا رو نگه داره

اما وقتی که دایی جان حمیدم که هفته قبل برام یک بلوز خریده بود میگن ماتحت نظام فلان یا میگن به اول اخرِ فلانی ما بچه ها اصلا احساس نمیکنیم داره حرف زشت می زنه
و خودمونو جمع میکنیم که دم دستشون نباشیم

دایی جانم یک مرد عصبانی و بسیار مبادی آداب هست و اگر عصبانیش نکنیم اتفاقا خیلی مهربون و مودبه
برای خودش کلی کتاب خونده و اهل فلسفه و سیاست هست
منم خیلی دوس داره

لذا وقتی که میگه ماتحت یا به اول آخرش!! ما احساس نمیکنیم حرف زشت داره میزنه بلکه فکر میکنیم داره یک مطلب و حرف فلسفی عمیق میزنه که اونقدر عمیقه که مجبوره به تحت و عمیق ترین جای مساله اشاره میکنه

کلا من دایی جانمو با فحشاش دوست دارم
وقتی که فحش میده هم جدی تر میشه هم با ابهت تر هم با نمک تر!

ولی خاک توو سر پسردایی بی ادبم!!

#منیژه_رضوان

ناز نکرد

گفتم عاشقت شدم؛ ناز نکرد
حتی به گلایه لب ز لب باز نکرد
در مُشت ِ دلم پرنده ای بود اسیر
بازش کردم ؛ پرنده پرواز نکرد


وطن

ترا دوست داشتم
مانند دوست داشتن فرزندی مادر پیرش را
یک میلیون و ششصد و چهل هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع
به نام وطن
عشقی دیر و دور
سبز و سفید و قرمز
همرنگ احساسات شرقی من
من هنوز هورت کشیدن چای توسط پیرمردها در نعلبکی های ارزان قیمت را دوست دارم

و خیس کردن انگشت اشاره و ورق زدن اوراق قدیمی ادعیه توسط پیرزنها را می پرستم
هرچند خودم اهل دعا نباشم

و هیچ هموطنی را بخاطر قهوه خوردن سرزنش نکردم
و هیچ هموطنی را در آنسوی مرزها قضاوت ننمودم

هرگز به کسی فاک نگفتم وقتی که میتوانستم فحشهای رکیک فارسی بلد باشم
دیوثها این را بخوبی میدانند

گذاشتم به من خس و خاشاک بگویند
ولی نگویند هی خارجی از کشور ما برو بیرون!

نگذاشتم خون از دماغ تو جلوی اجنبی ها بریزد در حالیکه پهلوی چپم تیر خورده بود و صاحب هیچ قطعه زمینی از تو به نام خودم نبودم.

تو ثروتمند بودی
و
من فقیر
اما کینه ات را به دل نگرفته بودم

من موهای مشکی داشتم
چشمهای مشکی
و پوست گندم گون

هرچند پای ماهواره فیلمهای تگزاسی نگاه کردم، اما روی غیرت داش مشتیهای دستمال یزدی به دست خودمان حساب بیشتری باز کرده بودم

گذاشتم به من فاحشه بگویند و برانداز اما وطن فروش نباشم
گذاشتم در سرزمین خودم زندانی شوم
و همانجا در هوای صبح خودمان اعدام شوم
در همین مشهد خودمان دمدمه های صبح نزدیک به اذان

به خودم ندیدم که کلیساهایت را از مساجدمان جدا کنم
مگر آدم چند بار در وطنی به این بزرگی به دنیا می آید؟

گذاشتم برنج کلاتمان دم بکشد
قرمه سبزیمان جا بیفتد
و بوی کباب های ایرانی خاورمیانه را از جا بردارد

بترکد چشم حسود

نامردم اگر یک روز در سازمان ملل نان سنگک داغ نخورم
و از تریبون آن در فاصله استراحت حضرات صدای هایده پخش نکنم

مگر کور باشم و بگذارم به تو نگاه چپ بکنند

برای دوست داشتن تو هیچ پیامبری نازل نشد
و
هیچ حدیثی در مغزم فرو نرفته بود
من در همان اتاق زایمان به محض اولین تنفسم دوست داشتنت را در ریه هایم فرو بردم
من ترا ورای دین و مذهب دوست داشتم
با چادر سیاه
با موی سیاه
چه فرقی میکند؟!

و دستهایم را در دو طرفم باز کردم و روی مرزهای تو چشم بسته راه رفتم
من ترا از حفظ بودم
آنقدر که پایم در خاک هیچ همسایه ای وارد نشد و به پای هر غریبه ای که از خط مرزی تو رد شده بود اجازه دادم که معذرت خواهی بکند

مگر یک انسان از وطنش چه میخواهد؟
جز آغوشی آشنا و گرم؟

#منیژه_رضوان

🌺
🍃🌺

اشیا گم شده

به فرشته ی اشیا و افراد گمشده گفتم:
مثلا زنجیر طلای من که توی درمانگاه گم شده بود عاقبتش چی شد؟ چه کسی برش داشته بود؟

گفت : اون الان دست یک عروس خانومه توی بهبهان
یک زن بیوه از مریضا زیر تخت معاینه پیداش کرد برش داشت و فروختش و چرخید و چرخید رسید دست یک عروس خانوم


گفتم ظرف غذام که گم شده بود؟
گفت: اونو مستخدم از دستت ناراحت بود انداختش بیرون


گفتم :
دختر همسایه مون_ زری _ که سال ۱۴۰۲ گم شده بود چی؟
گفت: اونو یک ایرانی دزدید و داده بود به افغانستانیها
الان زن چهارم یک ملا هست توی افغانستان

گفتم: چترم که توی مغازه حاج آقای لعل جاش گذاشتم چی؟
گفت: اون الان آمریکا
گفتم: آمریکا؟ مشهد کجا آمریکا کجا؟
گفت قصه ش طولانیه!

گفتم اون نوشابه
اون سر نوشابه که سال ۸۴ توی آشپزخونه باز کردم و پرید هوا و هیچ وقت و هرگز پیدا نشد همه جای آشپزخونه رو هم گشتیم، اون چی؟

گفت: راستش ما خودمونم هنوز نمیدونیم اون سر نوشابه چی شد؟ کجا رفت؟ و چیکار شد؟ اصلا نتونستیم ردشو بزنیم!

#منیژه_رضوان

شعر دیگران

بعد از مرگم...
اگر نسیمی شانه ات را لرزاند
بدان منم...
که هنوز دوستت دارم

#لاادری

آمادگی برای خودکشی

از وقتی که پزشک شدم دیگه شبها یک فیلم کامل رو نمیتونم از شبکه نمایش ببینم

مثلا نیمه شبها که پزشک مقیم بیمارستان هستم یعنی در اتاقم هستم و اگر مریض بستری حالش بد بشه بهم زنگ می زنن ابتدای فیلم "لیلی با منست" رو میبینم
مریض بدحال میشه میرم مریض میبینم
برمیگردم اتاقم لیلی با منست تموم شده و
وسطهای فیلم "پدرخوانده" هست دارم اواسط فیلم پدرخوانده رو می بینم که باز مریض دیگه ای بدحال میشه
میرم مریض رو ویزیت میکنم برمیگردم اتاقم
آخرهای فیلم "خانه دوست کجاست" داره نمایش داده میشه که ناچارا اون رو هم میبینم

بعد میگن پزشکا چرا اینقدر خودکشی میکنن!
شما خودتون اول و وسط و اخر این ۳ فیلمو بهم وصل کنین ببینین اصلا میتونین به زندگی ادامه بدین؟

تسلیت

📘🖌

شه لب تشنگان می گفت زیر تیغ قاتلها
"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها "

به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"

سر شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت
"ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها"

بگو آماده شو زینب که بعد از ظهر عاشورا
"جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها "

نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
"نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفلها"

چو شب شد ،غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند:
"کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها"


#حافظ_و_حسامی_محولاتی

🖤شهادت امام حسین را به شیعیان حضرت و
🖤🖤 بخصوص به تمام کسانی که ایمان دارند که می توان با حاکم بیعت نکرد و نسبت به او اجازه خروج داشت تسلیت می گوییم .


🍃
🖤🍃

جاخالی

چرا وقتی که اسپرم سمتم میومد جاخال ندادم

اتفاقا تخمک پشت سرم هم رسیده تر بود هم مشتاق تر

با اینهمه

با این همه کار سخت، خوابیدن را
با این همه روز ِ تار، تابیدن را
با اینهمه اشکی که به غم ریخته ایم
از یاد نبرده ایم خندیدن را

بی مزار

اسب برنده ای که سواری نداشته
شیر درنده ای که شکاری نداشته

ریلی شدم که دیر به مقصد رسیده است
ریلی که هیچ وقت قطاری نداشته

سروی که سبزی اش متوسل به فصل نیست،
کاری به کار هیچ بهاری نداشته

انگار کن شهید من از جسم عاری است
در هیچ جای خاک مزاری نداشته

هر روز راس ۹ به همان پارک رفته است
با هیچکس اگرچه قراری نداشته

بختش نبوده است به مدح وزیر وقت
ابن یمین من که یساری نداشته

سیاره ام مسافر راهی ست مستقیم
شعرم به رغم نظم مداری نداشته


#منیژه_رضوان

پذیرش

یکبارم با بچه های انقلابی رفته بودیم پارک حجاب که مخصوص بانوان هست و در میانه ی پارک ملت مشهد واقع شده

چون میخواستم والیبال بازی کنم و میخواستم آزادی عمل لازم رو داشته باشم یک چیزی پوشیده بودم در حد زیرپوش مردونه

خلاصه
با بچه های انقلابی نشسته بودیم روی حصیر و چون اغلب شاعر بودن شروع کردیم به شعر خوندن

که کم کم یک دسته خانم سانتی مانتال اومدن کنار ما نشستن
نگو اونجا جای اونها بوده هر روز میومدن آهنگ و دست افشانی و احیانا پایکوبی انجام میدادن
و ما جای اونا رو اون روز گرفته بودیم
همینجور تک تک سر میرسیدن و از حضور ما در اونجا چندان راضی نبودن
ما هم همینطور چون خلوتمون بهم خورده بود
خلاصه
شعرها که اغلب انقلابی بودن رو گروه مقابل میشنیدن و احیانا لبخندکی میزدن


شعرخونی ما تموم شده بود که اونا یهو آهنگ گذاشتن از اون آهنگای خفن
یکی از بچه های ما گفت لطفا خانمها آهنگو خاموش کنین

یکی از اونا در جواب ما گفت: چطور ما شعرای شما رو شنیدیم
حالا هم شما آهنگای ما رو گوش بدین

هیچی دیگه بحث در گرفت شدید
یکی اینوریا میگفتن
یکی اونوریا
من هم ناظر خاموش بودم

تا اینکه یکیشون گفت:
برید برید شما انقلابیای غربتی که زیرپوش مردونه میپوشین اصلا چی میگین؟

یکی از بچه های ما گفت: اگر بشه که ایشون خانوم دکتره
بعدشم هم فکر خودتونه و ضدانقلابه

آقا اینا میگفتن این زیرپوش مردونه مال شماست اونا میگفتن نه مال خودتونه

دیگه واضحا بحث انقلاب و برانداز بودن تموم شده بود و بحث اصلی پذیرفتن مسوولیت من بود از سمت یکی از طرفین که هیچکدوم زیر بار نمیرفتن😂

ارنج زندگی

اولین و ساده ترین اَرِنج در والیبال ارنج ۶_۶ هست

یعنی اونقدر بازیکنها حرفه ای نیستن که یکی پاسور باشه یکی اسپوکر
همه بی تجربه هستن

پس همه یک چرخش ساده دارن
تیمهای غیر حرفه ای با این ارنج کار میکنن
و
وقتی که حرفه ای شدن مثلا ارنج ۲_۴ رو انتخاب میکنن
که تیم ۲ پاسور حرفه ای در منطقه پاس و ۴ اسپوکر حرفه ای داره

اما زمانی که همه بازیکنها در یک تیم کاملا حرفه ای بشن ( که چنین تیمی هنوز وجود نداره) چه در پاس و چه اسپک دوباره تیم برمیگرده به ارنج ۶_۶ یعنی همه در منطقه پاسور و اسپک قرار میگیرن
چون همه در هر دو موقعیت تبحر کافی رو کسب کردن

یعنی ارنج ضعیف ترین و قویترین تیمها یکی میشه

حکایت زندگی ما همینه
کودکی ها و حماقتهاش
و
رشد کردن و گرگ شدنها در اجتماع
و
در آخر دوباره کودک شدن

بهترین ارنج برای انسان ارنج کودکی هست

cva

اینطور نیست که یکی بره با همسایه دعوا کنه بعد سکته مغزی کنه

روال اینه که چون داره سکته مغزی میکنه عصبی میشه و هی میره با این و اون دعوا می کنه!
تا اینکه چند ساعت یا چند روز بعد سکته میکنه مگر اینکه حواستون به این دعوامرافعه های غیرمعمولش باشه و جلوی سکته ش رو با مراجعه به پزشک بگیرین.

یادگاری از استاد مغز و اعصابمون در دوران اینترنی

در نهایت

نمی خواستم در متن ِ هیچ جنگی باشم
و سنگ هیچ دینی را به سینه بزنم
نمیخواستم زن باشم
و
دوست نداشتم آنقدر سختی کشیده باشم که بتوانم شعر بگویم
اصلا نمیخواستم آنقدر غمگین باشم که به طنز روی بیاورم

اما در نهایت شاعره ای مسلمان شدم و طنزپرداز که در خاورمیانه به دنیا آمده است


#منیژه_رضوان

برنده

یه توپّم و یه توپّم
میخوام همه ش بتوپّم

پایین برم یا بالا؟
فردا برم یا حالا؟

پا بخورم یا که قِل؟
توو کوچه ها میشم وِل!

ببین چه تیزه تیشه
وای نخورم به شیشه

بازی و داد و خنده
همه شدیم برنده!


#شعر_کودک

برای تو

این شعر برای توست
ولی نباید از عشق من به خودت باخبر شوی

برای همین این شعر را در همین ابتدا به پایان می برم!

الان

الان تست تیروئید نوزاد ۱ روزه که بند نافش با کاموا بسته شده بود رو گرفتیم و قطره های فلج اطفالش رو هم دادیم

توی سرویس بهداشتی یکی از پارکهای مشهد پیداش کرده بودن

تست اعتیادش هم منفی بود

حداقل بذارین بچه توی خاطراتش باشه که منو توی مسجد پیدا کردن ، نه سرویس بهداشتی!

همینقدر هم به عنوان پدرمادر انصاف ندارین؟

سیب زمینی

یعنی ضربه ای که امشب از امام حسین خوردم ماده متراکم هستی از بیگ بنگ نخورده بود

بعد از ۱ ساعت در صف هیات واستادن ۱ متر به چادر سیب زمینی های نذری تموم شد

حالا ۲ تا راهکار دارم که هر دو رو باید انجام بدم

۱. برم خونه واسه خودم سیب زمینی خلالی بپزم

۲.درباره تشیع بازنگری دوباره ای داشته باشم

آخه ۱ متر به چادر؟
انصافه؟
احساس میکنم امام حسین دوسم نداره!

ولی اونی که تا دَم چادر رسیده و سیب زمینیها همون موقع تموم شده وضعش احتمالا بدتر از من باشه و یحتمل علاوه براینکه امام حسین دوسش نداره شمر هم دوسش داره!

#منیژه_رضوان

از کدوم سمت

شما هم در این ایام عزاداری چایی های هیات ها رو از سمت دسته استکان می خورین؟

عی بابا
اگر همه از جای دسته ش میخورین که من از سمت مقابلش بخورم 😐
در هیچی همبستگی ندارین
هم فقط در همین مورد همه متفق القول عمل میکنین؟

#منیژه_رضوان

از کدوم سمت

شما هم در این ایام عزاداری چایی های هیات ها رو از سمت دسته استکان می خورین؟

عی بابا
اگر همه از جای دسته ش میخورین که من از سمت مقابلش بخورم 😐
در هیچی همبستگی ندارین
هم فقط در همین مورد همه متفق القول عمل میکنین؟

#منیژه_رضوان

وطن

در اتاقم احساس امنیت بالایی داشتم
چیدمانش مطابق میلم بود
عکس چارلی چاپلین و هیچکاک روی دیوارش بود
روی میزم کتابای مورد علاقم بود
و گلدونهای پشت پنجره رو میتونستم باهاشون حرف بزنم
خودم کاشته بودمشون و بزرگشون کرده بودم
میتونستم یک کاغذ مچاله رو در حالیکه رو به لب تاپم نشسته م به پشت سرم پرت کنم و داخل سطل زباله اتاقم بیفته

کلا اتاقم جوری بود که وقتی اونجا بودم احساس میکردم راحت ترین نقطه دنیا برای من اونجاست


البته از اتاقم که خارج میشدم باز هم احساس امنیت میکردم
ولی نه به اندازه اتاقم

از خونه که خارج میشدم
خونه حس وطن داشت برام و حتی اگر توی خیابون احمداباد بودم که نزدیک خونه مون بود بازم حس امنیت خونه رو نداشت

از مشهد که خارج میشدم هیچ شهری برام به امنیت خاطر مشهد نبود. توی مشهد میدونستم پشت هر خیابون چه کوچه ای هست و بعد از پایان هر خیابون چه خیابونی آغاز میشه
اگر چیزی رو هم نمیدونستم حداقل میدونستم یک کم جلوتر که برم بالاخره به یک خیابون آشنا میرسم


مدتی که از ایران خارج شده بودم و در آمریکا خونه خریده بودم بازم وطن برام همون ایرانی بود که حتی به یک متر از خاکش هم مالکیت نداشتم

و در اون سفر فضایی کذایی موقعی که در راهپیمایی فضایی در اثر یک اشتباه از مدار زمین خارج شدم وطن برام به معنی زمین بود
حتی حاضر بودم برگردم ماداگاسکار اما در فضای سیاه و بی انتها سرگردون نباشم
حتی ناشناخته ترین مکانها و خطرناک ترین جنگلها به شرطی که روی زمین بودن برام معنای وطن داشتن

همینطور که از زمین و منظومه شمسی دور میشدم عشق به زمین غمگینم میکرد و از وطن دور و دورتر میشدم

تا اینکه اکسیژنم داشت تموم میشد
کم کم احساس خفگی و تعریق بهم دست داد
سرم گیج رفت
و میدونستم بالاخره در جایی میون آسمون سیاه و بی اکسیژن ، معلق و دور از وطن می میرم


در حالتی بین مرگ و زندگی بودم که یهو یکی دستمو گرفت و گفت : نترس، نفس عمیق بکش بیا برگردونمت خونه

گفتم : میریم زمین؟
گفت: نه ؛ برمیگردیم وطن
گفتم: ایران؟
گفت : وطن
وطن همون جایی هست که قبل از متولد شدنت اونجا بودی، امن ترین و آشناترین نقطه دنیا، یادت نمیاد؟!

#منیژه_رضوان

تیم بحران

خب دیگه
ما به عنوان تیم بحران قراره بریم یکی از شهرهای مرزی به زودی
حلال نکردین نکنین
چون من خودمم حلال نمی کنم🙂🙏🌺

در بخش مردان

دیشب رفتم به پرستارای بخش مردان بیمارستان که همه مَردن میگم یک خلبان اسراییلی رو هم مثل اینکه اسیر کردن

همه شون در حال گزارش نوشتن بودن یهو سر برداشتن با خوشحالی و موذی گری خاص مردها و قند توی دل آب شدن گفتن:


طرف زن بودهههههههه!!!!

یکی گرا بده همین بخش مردان بیمارستان ما رو اسرائیل بزنه که از شر هرچی مرد هست خلاص بشیم.

والا بخدا!

پدافند با تِی

مدتی که پدافند مشهد فعال شده بود و حملات اسرائیل جریان داشت

یکبار رفتم بخش زنان ِ بیمارستان در طبقه ۳
یکدفعه پرستارها شروع کردن به آلارم دادن و به خودشون افتادن
گفتم چی شده؟
گفتن مگر نمیشنوی؟ پدافند فعال شد
پدافند فعال شد
نگاه کردم به خدماتی پشت دیوار داشت می خندید
ناقلا داشت تِی میکشید پله ها رو
و هربار که قسمت چوبی تِی به دیوار برخورد میکرد پرستارا فکر میکردن پدافند فعال شده

#منیژه_رضوان

ده دی

لعنتی

قرار بود عکس چند تا از شعرای مشهد رو بزنن روی بیلبوردها با یک بیت شعرشون

منم جزوشون بودم
گفتن کجا بزنیم که نزدیک خونه ت باشه؟
گفتم فلکه ده دی
تقی آباد و ...

خلاصه جنگ شد و کنسل شد و از یک دعوا با بچه های ضدانقلاب خلاص شدم که باز بگن رضوان یا اینوری باش یا اونوری . چرا باهاشون همکاری میکنی؟

ولی باز یک مورد ضبط شده توی صدا سیما هست که
من برای ایران شعر گفتم توی اون ضبط

ولی نمیدونم چه شبکه و چه برنامه و چه ساعتی
کلا میخواستم بگم برام اهمیتی نداره که شعرم کی و کجا پخش میشه لذا نپرسیدم از عوامل صحنه چند و چونش رو 😄

ولی فکر کنم برام اهمیت داره!!

الله نور السموات ...

اینکه بشینی با مومنینی از دوستای صمیمیت با دلیل و برهان اثبات کنی که "ممکنه" یا "می تونه" یا "شاید" خدا وجود نداشته باشه
و
در عین حال هروقت که آیه نور یعنی
"الله نور السموات و الارض، مثل نوره کمشکات... "
رو میخونی، نتونی بخونیش و همیشه بعد از خوندن ۴ کلمه اولش گریه ت بگیره از توانایی های خاص خودم هست و لاغیر!

4/4/4

از امروز شروع میکنم!

والیبال مشهدیا

یادم اومد به مسابقات والیبال دانش اموزی کشوری

توی قطار بودیم به سمت تهران و توی زمین والیبال می خوندیم

ما بچه های امام رضایم

رضا رضا رضا رضا

همه مال گنبد طلایم

طلا طلا طلا طلا

چشم و چراغ مشهدیم

مشهدیا مشهدیا

همه مال شهر نادریم

نادریا نادریا

بر همه کاری قادریم

قادریا قادریا

موشک و معین

دیدین ۴ تا موشک زدن از خوشی معین رو نشون دادن توی تلویزیون؟

حالا شما ببینین اگر نتانیاهو رو میزدن یا اسرائیل رو از هستی ساقط میکردن قطعا هایده پخش میکردن

به جووون خودم راست میگن
یا هایده یا گوگوش

اگرم آمریکا رو از هستی ساقط میکردن دیگه رقص جمیله روی شاخش بود🤭😄

#منیژه_رضوان

اولین گامها

یکبارم توی دوران طرح
در یکی از روستاهای اطراف مشهد پزشک خانواده بودم
و اولین گامهام رو به سمت کدبانوگری طی میکردم

تصمیم گرفتم اولین قدمهام به سمت پخت و پز رو با نوآوری شروع کنم

این شد که برای ظهر هرچی داشتم رو ریختم توی یک قابلمه آب ریختم روش گذاشتم روی اجاق گاز که قل قل( یا غل غل) بجوشه

آقا بعد از چند ساعت با یک قاشق مزه ش میخواستم بکنم
یک چیز بدمزه ای شد که اصلا نمیتونستی بوش کنی
چه برسه به اینکه بخوریش

هیچی دیگه
قابلمه رو بردم توی حیاط خونه بهداشت چپه کردم توی باغچه که حداقل گنجشکا بخورنشون و اسراف نشه

آقا
۴ روزی که غذا اونجا موند حتی گنجیشکا هم نوک نزدن بهش


#منیژه_رضوان

اسم خیابانها به نام سربازان وطن و کشته شدگان ِ خیابانی تغییر پیدا کرد

اسم همپیمانان خارجی
و ترورشدگانی که موازی با سیاستهای کشور بودند روی میادین و اتوبانها گذاشته شد


نام اهداف انقلاب روی خیابانها و مدارس مستقر شد
بیمارستانها به نام شهدای راه آزادی نامگذاری شدند و مورد بهره برداری قرارگرفتند.

ما در خیابان نسترن ۳ زندگی میکردیم

تا اینکه شرایط کم کم تغییر پیدا کرد
کم کم چنان تغییری در سیاستهای خارجی و سپس داخلی ایجاد شد که نام ترورشدگان و مقتولین از تابلوهای خیابانها و میادین حذف شد
و خیلی نرم نام قاتلین آنها و تروریستهای سابق که اینک مجاهدان راه آزادی نامیده میشدند جانشین آنها شد

اسم کشورها از روی خیابانهای منتهی به سفارتها حذف شد و نام کشورهای متخاصم با آنها جایگزین شد


اما نام خیابان نسترن هیچوقت تغییر نکرد

و ما همچنان در خیابان نسترن ۳ زندگی می کنیم

#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz