دم بخت
یک مرد همیشه سخت باید باشد
یک زن دم ِ میز ِبخت باید باشد
موی تن عشاق همه فرفری است
موی سر عشق لخت باید باشد!!
یک مرد همیشه سخت باید باشد
یک زن دم ِ میز ِبخت باید باشد
موی تن عشاق همه فرفری است
موی سر عشق لخت باید باشد!!
با عصا راه می رود حالا
مادرم طفلکی چه پیر شده
رفته بیرون کمی قدم بزند
رفته و برنگشته، دیر شده
مادرم چلچراغ غمگینی ست
غم او رو به سوی خاموشی ست
برده از یاد غصه هایش را
او که درگیر با فراموشی ست
استخوان درایت مادر
توی چنگال غصه پوک شده
جامه خوش تراش قامت او
با گذشت زمان چروک شده
چشم او خیره می شود گاهی
به مکانی که کاملا خالی ست
اوج سرگرمی دو انگشتش
حرکت روی غنچه قالی ست
می خورد هرچه را که بگذارم
جلویش بس که حس او بی بوست
گاز کم کار آشپزخانه
تشنه عطر قرمه سبزی اوست
مادرم دست دست محتاج است
مادرم گوش گوش سنگین است
بی توالت فرنگی زردش
گوشه این اتاق غمگین است
مادر من نه جرات مردن
نه تمایل به زندگی دارد
زندگی توی سن مادر من
به دو تا قرص بستگی دارد
مادر من دو چشم روشن داشت
زن مغرور قصه هایم کیست؟
مادرم بی نیاز و مطلق بود
این زن پیر مادر من نیست
امروز صبح از مسیر همیشگی رفتم بیمارستان
و از مسیری که همیشه بی چادر میرفتم و میشه بی چادر رفت و حد فاصل گیت امنیتی و گیت چادر حرم هست گیر یک احمق به نام ع.ق افتادم که نذاشت از پیاده روی جلوی حرم رد بشم و دیر بیمارستان رسیدم
رفتم به بالادستش گفتم گفت متاسفانه بد سلیقگی کرده، این شخص عادتش هست که اینجوری میکنه
گفتم مگر قانون حاکم نیست؟
مگر اینجا بزرگتر نداره که سلیقه حاکم باشه؟
گیت اول حرم گیت چادر نیست گیت بررسی امنیتی هست
گفت حالا اخراجش میکنم در ثانی اونا اونجا وامیستن در حد امر به معروف تذکر بدن
گفتم من که مقنعه و مانتوی بلند و گشاد با دکمه بسته و شلوار بلند و کفش اسپرت با جوراب دارم و ارایش نکردم، هنوز نیاز به امر به معروف دارم؟
خلاصه گفت اخراجش میکنم
که فکر نکنم اخراج بکنه
اما از ع.ق باید پرسید برادر عزیز شما که برای من بهترین چیز یعنی با وجود حجاب کاملم چادر رو میخوای چرا خودت عبا یا قبای بلند نمیپوشی ؟ با اون شلوار همه جات معلومه؟
قدیما اونا که وابسته به حرم بودن پوشش دیگه ای داشتن که بلند بود، قبا مانند یا پالتوی بلند
چرا این عامران به معروف خودشون به معروف عمل نمی کنن و همیشه بهترینها رو برای دیگران میخوان نه برای خودشون؟
شماها هم مثل من وقتی که فیلم ترسناک می بینین شب میرید پیش مامانتون میخوابید؟!
در عین حال از خود مامانتونم می ترسید؟
چه گیری کردیم ها!
و ما از مکر مومنان به شیطان پناه بردیم
دستورات الهی را زیر پا نهادیم
کتابهای مقدس را سوزاندیم
آنچنان که گویی تا کنون هیچ پیامبری نازل نشده است
ما به گناه قداست بخشیدیم
خون نوشیدیم
گرد آتش رقصیدیم
و نامه هایمان را با نام شیطان آغاز کردیم
بخوان به نام هوس آنگاه که شعله می کشد
قسم به شب آنگاه که آلوده است
و قسم به برهنگی آنگاه چیزی برای پنهان کردن ندارد
سوگند به ماه آنگاه که خورشید سوزان را در محاق خود به خاموشی می کشد
ما به گرد آتش رقصیدیم
خون نوشیدیم
آواز خواندیم
و
مومنان را لعنت فرستادیم
آنگاه که در پستوها شراب خوردند و شهوت رانی کردند و صبح فردا در معابد ما را به پرهیزگاری دعوت کردند
ما برای هیچ بهشتی تره خورد نکردیم و به اندامهایمان قول هیچ حوریی را ندادیم
ما به آتش برمیگردیم
آنگاه که شیطان اراده کند
خون می نوشیم
به سلامتی شیطان که ما را بر فراز صلیب تنها نگذاشت
به سلامتی شیطان که هروقت او را فراخواندیم ما را به یاد آورد
ما به شیطان سجده کردیم
و
به او پناه بردیم
آنقدر که مومنان در عبودیت ما حسادت ورزیدند
قیامت شد
شیطان به خدا گفت:
آیا بندگانی چون بندگان من صادق و پاکباز داشته ای؟
خدا پاسخ نداد
دوباره شیطان پرسید که:
آیا بندگانی به پاکبازی بندگان من در امت تو وجود داشت؟
گنهکاری فریاد برآورد
خدا را خطاب نکن ای والامقام
او تا کنون تنها با پیامبرانش سخن رانده است. تنها تو بودی که ما را آدم حساب کردی و با ما بی واسطه سخن گفتی
برگردیم به شروع ماجرا:
ما از مکر مومنان بود که به شیطان پناه آورده بودیم
متصف هستم به ایمانی که نیست
یک منیژه پشت رضوانی که نیست
رفته ام در کوچه های کودکی
در پی شوق دبستانی که نیست
مادرم مهمان ما گهگاه بود
کاش بودم پیش مهمانی که نیست
وسعتش از هند تا قونیه بود
وسعت سبز خراسانی که نیست
قانعم با نعمتش اما کجاست
لنگ کفشی در بیابانی که نیست
هم به گوش کافران خواهد رسید
دادِ اسلام از مسلمانی که نیست
چارچوب فکر او محدود بود
سالها در بند زندانی که نیست
در طواف عشق می چرخی ولی
دور میدانی که میدانی که نیست
آن آب که در خزینه ها می باشند
قطره قطره بر سر ما می پاشند
تو معتقدی که ابرها می گریند
من معتقدم که ابرها می شاشند!