متصف هستم به ایمانی که نیست
یک منیژه پشت رضوانی که نیست

رفته ام در کوچه های کودکی
در پی شوق دبستانی که نیست


مادرم مهمان ما گهگاه بود
کاش بودم پیش مهمانی که نیست

وسعتش از هند تا قونیه بود
وسعت سبز خراسانی که نیست

قانعم با نعمتش اما کجاست
لنگ کفشی در بیابانی که نیست

هم به گوش کافران خواهد رسید
دادِ اسلام از مسلمانی که نیست

چارچوب فکر او محدود بود
سالها در بند زندانی که نیست

در طواف عشق می چرخی ولی
دور میدانی که میدانی که نیست