وطن

در اتاقم احساس امنیت بالایی داشتم
چیدمانش مطابق میلم بود
عکس چارلی چاپلین و هیچکاک روی دیوارش بود
روی میزم کتابای مورد علاقم بود
و گلدونهای پشت پنجره رو میتونستم باهاشون حرف بزنم
خودم کاشته بودمشون و بزرگشون کرده بودم
میتونستم یک کاغذ مچاله رو در حالیکه رو به لب تاپم نشسته م به پشت سرم پرت کنم و داخل سطل زباله اتاقم بیفته

کلا اتاقم جوری بود که وقتی اونجا بودم احساس میکردم راحت ترین نقطه دنیا برای من اونجاست


البته از اتاقم که خارج میشدم باز هم احساس امنیت میکردم
ولی نه به اندازه اتاقم

از خونه که خارج میشدم
خونه حس وطن داشت برام و حتی اگر توی خیابون احمداباد بودم که نزدیک خونه مون بود بازم حس امنیت خونه رو نداشت

از مشهد که خارج میشدم هیچ شهری برام به امنیت خاطر مشهد نبود. توی مشهد میدونستم پشت هر خیابون چه کوچه ای هست و بعد از پایان هر خیابون چه خیابونی آغاز میشه
اگر چیزی رو هم نمیدونستم حداقل میدونستم یک کم جلوتر که برم بالاخره به یک خیابون آشنا میرسم


مدتی که از ایران خارج شده بودم و در آمریکا خونه خریده بودم بازم وطن برام همون ایرانی بود که حتی به یک متر از خاکش هم مالکیت نداشتم

و در اون سفر فضایی کذایی موقعی که در راهپیمایی فضایی در اثر یک اشتباه از مدار زمین خارج شدم وطن برام به معنی زمین بود
حتی حاضر بودم برگردم ماداگاسکار اما در فضای سیاه و بی انتها سرگردون نباشم
حتی ناشناخته ترین مکانها و خطرناک ترین جنگلها به شرطی که روی زمین بودن برام معنای وطن داشتن

همینطور که از زمین و منظومه شمسی دور میشدم عشق به زمین غمگینم میکرد و از وطن دور و دورتر میشدم

تا اینکه اکسیژنم داشت تموم میشد
کم کم احساس خفگی و تعریق بهم دست داد
سرم گیج رفت
و میدونستم بالاخره در جایی میون آسمون سیاه و بی اکسیژن ، معلق و دور از وطن می میرم


در حالتی بین مرگ و زندگی بودم که یهو یکی دستمو گرفت و گفت : نترس، نفس عمیق بکش بیا برگردونمت خونه

گفتم : میریم زمین؟
گفت: نه ؛ برمیگردیم وطن
گفتم: ایران؟
گفت : وطن
وطن همون جایی هست که قبل از متولد شدنت اونجا بودی، امن ترین و آشناترین نقطه دنیا، یادت نمیاد؟!

#منیژه_رضوان

باتری

غمگین بودم
و نوزدهم خرداد ماه ۱۴۰۴ بود

برای همین باتری ساعت را درآوردم که زمان را متوقف کرده باشم

ساعت روی پنج و چهل و پنج دقیقه و ده ثانیه متوقف شد

باتری را در رادیو گذاشتم
ساعت دوباره کار کرد
بلافاصله باتری را از رادیو خارج کردم ساعت متوقف شد

باتری را در چراغ قوه گذاشتم
ساعت دوباره شروع به کار کرد

باتری را در چاه توالت انداختم

نیمه شب صدای تیک تاک ساعت به گوشم رسید که بوی فاضلاب میداد

باتری دیگری را سر و ته در ساعت گذاشتم
زمان به عقب برگشت
شب
عصر
صبح

۱۸ ام
۱۷ ام
۱۶ ام خرداد ماه

۱۴۰۴
۱۴۰۳
۱۴۰۲


و ناگهان باتری ساعت تمام شد

سر سرویس بهداشتی ایرانی
برای همیشه
متوقف ماندم

برای همیشه

#منیژه_رضوان

هزار مسجد

من رو کردم به میکاییل که پشت میزی پر از ورقه نشسته بود و گفتم من میخوام پسر باشم

ولی میکاییل منو محترمانه عقب زد گفت کار تو دیگه تموم شده آماده رفتن به زمین باش

یکی دیگه گفت من میخوام مسلمون باشم
صدایی از پشت دیوار باغ خدا گفت نمیشه تو یهودی هستی، خواستی خودت مسلمون شو
یکی از اونا که مسلمون قرار بود باشن رو به دیوار باغ کرد و به فرد پشت دیوار با صدای بلند گفت : نمیشه جاشو با من عوض کنین؟
هومن که از فرشتگان مقرب بود و چفت دیوار خدا واستاده بود گفت: نه نه نه نمیشه . اینقدر خواسته های عجیب نداشته باشین شما انتخاباتون رو قبلا توی دوران ذر کردین

من گفتم ولی من الان میفهمم که اشتباه کردم من میخوام پسر باشم اخه میخوام دوچرخه سواری کنم پس حداقل توی ایران نباشم که دوچرخه سواری برای زنها ممنوعه

میکاییل گفت چه حرفا! تو هنوز زمین نرفته کلمه دوچرخه رو از کجا یاد گرفتی؟

یکی دیگه گفت ولی من میخوام دختر باشم . اگر پسر بمونم همجنس باز میشم

اون طرف هاوکینز رو دیدم که تا چشم هومن رو دور دیده بود پریده بود دستاشو بالای دیوار کوتاه باغ گرفته بود و یک نظر پشت دیوار رو دیده بود چشماش گرد شده بود. اهسته در حالیکه چشمم به جای دیگه بجز هاوکینز بود گفتم چی دیدی؟ گفت یک صندلی خالی
گفتم خدا نبود؟ گفت نه
گفتم شاید جایی رفته
گفت نه

کوه های هزار مسجد* به زبون اومدن گفتن ما میخواییم توی کالاهاری باشیم . یک آدم ریشو گفت اگر کالاهاری باشی دیگه اسمت هزارمسجد نمیشه هزار سوتین میشه

هومن گفت: عه بی تربیت
میکاییل رو کرد به هومن گفت:اینا آدمن مثل ما سربه صلاح نیستن

یواشکی جوری که کسی نفهمه از دیوار خدا بالا رفتم و دیدم که ...
میخواستم هاوکینز رو صدا بزنم که اونم ببینه اما دیگه دیر شده بود اون وارد مرز زمین شده بود و داشت به دنیا میومد
میخواستم ببینه که خدا روی صندلی نشسته بود و داشت با شیطون ورق بازی میکرد


به یکی از پیامبران گفتم بیا بیا
پیامبر با احترام گفت چی شده دخترم؟
گفتم برو بالا نگاه کن
پیامبر رفت بالا و نگاه کرد و به من گفت خب ؟ خدای مهربون اونجا نشسته
گفتم نه نه شیطونم مقابلشه
گفت اشتباه میکنی تنهاست...
که یهو یک فرشته دستمو گرفت و از آسمون با مهربونی هولم داد به زمین

در حالیکه سقوط میکردم در یک فضای مملو از زمان و ساعت داد میزدم که : حداقل میذاشتین زمان شاه به دنیا بیام که بتونم دوچرخه سواری کنممممممم

-------

*کوه های هزار مسجد که به جهت گنبدی شکل بودن به این نام خوانده میشوند

در عدمی آرامش بخش

📘🖌

قیامت شده بود
مریم رو میون جمعیت شناختم
مریم تازه مسیحی شده بود
مریم به عنوان کسی که دین برتر رو انتخاب کرده بردن بهشت

منم به عنوان کسی که مسلمون هست و دین برتر رو انتخاب کرده و آدم خوبی هم بوده بردن بهشت

اما اصغرآقا رو که در ذهنش فکر میکرد مسیحیت بهتره اما کماکان مسلمون مونده بود بردن جهنم

یکی از افراد قبیله سوتا که بودایی بودن و اخیرا به شیطان پرستی از نوع عاقل و معقولش رو آورده بود رو به جهت انتخاب دین برتر بردن بهشت

جک نامی رو به خاطر گرویدن به دین بودایی و خوب بودن به جهت رو آوردن به دین برتر بردن بهشت

نیاسا نامی رو بخاطر اینکه آدم خوبی بود و با اینکه به بی دینی رسیده بود بخاطر دست یافتن به حقیقت ِ بی دینی بردن بهشت

لورا رو بخشیدن چون فکر میکرد خدا بخشنده هست
پاپ رو بخاطر فقط یک گناه نبخشیدن چون فکر میکرد خدا سخت گیره و نمی بخشه

یکی از انوار پرسید پس هاوکینگ کجاست؟
گفتن هاوکینگ معتقد بود جهان آخرتی وجود نداره . اون در عدمی که بخاطر صداقت و جسارتش آرامشی بهشتی گونه داره نیست شده و به صحنه محشر وارد نشده

خدای دوم

🖌📘

خدا مقابل مردم به کرسی طلاکوب ِ الهی نشسته بود و اول حضرت محمد رفت جلو، خدا از جاش به احترام نیم خیز شد
بعد انبیا و سایر قدیسین پشت سرهم اومدن و با خدا مصافحه کردن
ولی من معتقد بودم که جهنم رفتن بعضیا منصفانه نیست
به نظرم اصلا نزول پیامبران کافی و وافی نبوده
همین فکر که از سرم رد شد خدا نیم نگاه غضب آلودی بهم کرد
بعدش افراد خیرخواه و خیر یکی یکی از جلوی خدا رد شدن و خدا مطابق معمول به اونا عشق منعکس میکرد
من توی دلم گفتم خدا اینا رو چه تحویل میگیره، اگر راست میگه هیتلر رو توی خونواده مادر ترزا به دنیا میاورد و مادر ترزا رو توی خونواده هیتلر
خدا بهم یک نگاهی کرد
با خودم گفتم خدا عادت کرده به چاپلوسی ،به الهی شکر گفتن بنده ها، به اینکه هرچی گفت بگن درسته حتی اگر خلاف عقل باشه
خدا در حالیکه سرش متفکرانه پایین بود نیمچه لبخندی زد و بعد از چند ثانیه زیرچشمی بهم نگاه کرد
با خودم گفتم ولی من زیر بار نمیرم.عقل من با بعضی از چیزایی که خدا میگه همخونی نداره.به نظرم بعضی از دستورات خدا ...
یهو خدا از جاش پا شد و گفت بار عام تموم شد
همه رفتن
من دوتا دستام به ستون بسته بود
خدا صبر کرد که همه برن
بعد سمت من اومد
احساس کردم لبخندی روی لبش هست
شایدم متوهم شده بودم
بهم نزدیک شد
یک کم قد و بالام رو برانداز کرد
سرش رو آورد دم گوشم گفت
دوستت دارم
فقط تو فهمیدی که ...

فرشته های خود شیرین دقیق شدن.شایدم باز حسودی کردن
یکی که از همه خود شیرین تر بود گفت ببریمش جهنم؟
خدا گفت نه .این حیفه برای جهنم
یک خودشیرین تر با تعجب پرسید: بهشت که نمیخوایین ببرینش؟!
خدا همینطور که به من خیره شده بود گفت نه برای بهشت هم این حیفه
فرشته ها متعجب شده بودن
نه بهشت
نه جهنم
خدا گفت این پیش خودم میمونه
وارد حریم ربوبی میشه
این قابلیت خداشدن داره.حیفه قاطی آدما بشه
و با این حرف بندهای دستم خودبخود باز شدن از جام پا شدم و باهم به سمت حریم ربوبی حرکت کردیم در حالی که دست خدا پشتم حمایتگرانه به سمت جلو هدایتم میکرد

در هرصورت اگر روی زمین اشتباه یا کوتاهیهایی صورت گرفته باشه من با این محبتها بی خیالشون نمیشم!

حلوای معصومه خانم

اون موقع ها چقدر دوست داشتم که همسایه ها خوراکی برامون بیارن
در حقیقت اینجوری یک غذای غیرتکراری میخوردیم
حلوا
شیرینی
آش نذری
غذای حضرت

اما بعد از اینکه معصومه خانوم _صابخونه مون_ با مامانم سر یک مساله بحث کرد و فرداش به مامانم گفت بعضیا وقتی یک چیزی میبری براشون ظرف رو خالی پس میدن دیگه خوراکیاش به دهنم مزه نداد

نه بخاطر اینکه خوراکیاش به دلم دیگه نمی نشست
نه
بلکه بخاطر اینکه مامام مجبور بود از خورد و خوراکمون بزنه تا ظرف معصومه خانوم رو خالی برنگردونه

هر دونه شکلاتی که بیشتر میذاشت در ظرف حلوا که پس بده به معصومه خانوم دلم آتیش می گرفت
من حس میکردم که دیگه ظرف پرشده
اما مامان باز توی ظرف جای خالی پیدا میکرد
خلاصه کار به جایی رسید که خداخدا میکردم معصومه خانوم دیگه چیزی برای ما نیاره که ما مجبور بشیم چیزی بهش پس بدیم
***
دیروز اتفاقی از کنار خاک معصومه خانوم که رد شدم یک دیس حلوا سر خاکش دیدم
پر بود
خالی نشده بود
توی این فکر بودم که یعنی کسی براش فاتحه نخونده که یک قاشق حلوا برداره؟
یا بدون حلوا خوردن فاتحه خوندن؟
یا معصومه خانوم بدون فاتحه خوندن به کسی حلوا نداده؟

زندگی بدون مسکن

🖌📘

اینقدر سخت زندگی کردم که نمی فهمیدم دارم سخت زندگی می کنم
فکر میکردم درد پای راستم یک قسمت عادی و طبیعی ِ زندگی هست

همونطور که مُراد فکر میکرد گشنگی کشیدن کاملا عادی هست، عین گربه ها که همیشه وعده غذایی ندارن و هروقت غذا گیرشون میاد سیر میشن

عین معصومه که کارکردن زیر نور خورشید در برِّ بیابون ِ تابستون به نظرش کار میومد نه کار سخت

ما هیچوقت زندگی دیگه ای رو تجربه نکرده بودیم که بفهمیم داریم سختی میکشیم

سختی کشیدن برای ما عین زندگی کردن بود
فقط وقتی که ۵ سالگی زن ارباب بهم بخاطر سرماخوردگی مسکن داد فهمیدم که میشه پای راست آدم درد نداشته باشه

مدتها به این فکر میکردم که چرا ما مسکن نداریم
سالها طول کشید که فهمیدم بجای اعتراض برای مسکن نداشتن میشه بخاطر درد پا داشتن معترض بود

سرانجام وقتی فهمیدم که یک زندگی عادی و طبیعی چی هست که ۶۵ ساله م شده بود و زمان شروع یک زندگی پر از درد ناشی از پیری فرارسیده بود

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

چوخوسلی

📘🖌

.
به ما گفته بودن که هرکسی اعتراض داشته باشه جونش در امنیته
هرکسی که به شاه اعتراض داشته باشه جونش در امنیته
حتی اگر فردی به شاه توهین کنه مثل توهین به یک فرد عادی مجازات میشه و جونش در امنیته

به ما گفته بودن اگر کسی نظر مخالف یا پوشش مخالف حکومت داشته باشه جونش در امنیته

فقط و فقط جون کسی در خطره که چوخوسلی بکنه

ما که آخرش نفهمیدیم چوخوسلی دقیقا چیه ولی از حکومتمون راضی بودیم
چون دموکراسی داشت و حق اعتراض و حق انتخاب به ما میداد

ولی عملا ما نه میتونستیم اعتراض کنیم نه انتخاب کنیم نه به شاه توهین کنیم چون خیلی از کسانی که این کارها رو کرده بودن اعدام شده بودن.البته نه بخاطر اعتراض یا توهین یا نظر مخالف حکومت بلکه حکومتیها میگفتن کشته شده ها همه چوخوسلی کرده بودن

و ما نمیدونستیم اعتراض و نظر مخالف و توهین ما به شاه چه موقع چوخوسلی تلقی میشه

قانون اساسی ما روی هم رفته ۲۰۰۰ بند داشت که کاملا عادلانه بودن
فقط همین بند چوخوسلیش بد بود

حکومتیها به معترضین میگفتن یک قانون اساسی ۲۰۰۰بندی خوب رو که بخاطر یک بند نامفهوم مردود اعلام نمی کنن.
می کنن؟

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

نان

مامان ۵ هزارتومان پول به من داد و گفت:ممد جان برو چهار تا نون سنگک بخر.
 

من هم کاپشن و کلاهم را از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم و کفشهایم را هم پایم کردم و رفتم توی کوچه که از نانوایی روبه روی کوچه مان نان بخرم .
شب گذشته کلی برف باریده بود و همه جا سفید و سرد بود.
 اما وقتی که به نانوایی رسیدم دیدم که نانوایی بسته است.یادم آمد که نانوایی روبه روی کوچه ما سه شنبه ها بسته است و من یادم رفته بود که امروز سه شنبه است.
برای همین به نانوایی که چند کوچه پایین تر بود رفتم. تقریبا ۱۰ دقیقه طول کشید که به آن نانوایی رسیدم .اما متاسفانه نانوایی بعدی هم بسته بود.چون روی یک تکه کاغذ پشت شیشه نانوایی نوشته بود به علت خرابی دستگاه ، نانوایی تعطیل است.

خیلی ناراحت شدم نمیدانستم از کجا نان بخرم. یادم آمد که سوپری علی آقا نان بسته ای دارد.به مغازه علی آقا در سمت مقابل خیابان  رفتم و سلام کردم اما علی آقا گفت:حتما نان می خواهی! از صبح خیلی ها آمدند نان می خواستند و همه نان های من فروخته شده!

خیلی ناراحت شدم.دیگر باید دست خالی برمیگشتم خانه 
اما علی آقا خندید و گفت:
بخاطر اینکه این چند روز فاطمیه است یک آدم خیر یک عالمه نان بسته بندی شده نذر کرده و به من داده است که یکی از همانها را به تو میدهم

واااای خیلی خوشحال شدم . گفتم :ممنون علی آقا! 
علی آقا گفت: بگو قبول باشه
منم زود گفتم:قبول باشه
علی آقا یک بسته نان به من داد.
زود گفتم: قبول باشه!قبول باشه! چند میشه؟

علی آقا گفت: برای نان نذری که پول نمیگیرن.هرچیزی که نذری باشه رایگان هست.همون قبول باشه کافیه!

من هم یک کیک از سبد کیکهای مغازه  برداشتم و نشان علی آقا دادم و گفتم :قبول باشه؟!
 علی آقا یهو زد زیر خنده و گفت:نه دیگه اینا نذری نیست پولی هست و هردو شروع به خنده کردیم!

#منیژه_رضوان 
#نذری
#فاطمیه
#نان
#داستان_کودک

🍃
🌺🍃

شهرک اشتراکی

ما شهرک پنجاه خانواری بودیم دور از تمام شهرها و آبادیهای جهان

با رسوم خاص خودمون
ما خانواده ثابتی نداشتیم
اموال و منزل ثابتی نداشتیم
حتی کار الزاما ثابتی نداشتیم

ما همه طبابت بلد بودیم در حد نیاز
همه کارگر شهرداری بودیم 
همه معلم بودیم

فقط به روزش بستگی داشت
در هر خونه که باز بود یعنی مرد در اون خونه نیست

لذا ما مردها از کار که برمیگشتیم به هر خونه که چراغ سردرش سبز بود وارد میشدیم
و فردا شب به خونه دیگه 
زنها هم خونه ثابتی نداشتن

ما یک روز ماشین ارزون سوار میشدیم و با سوویچ ماشین رو در خیابون رها می کردیم
و در برگشت اگر ماشین سرجاش نبود سوار نزدیک ترین ماشین بعدی میشدیم که شاید یک شاسی بلند تمام عیار بود

ما باهم رقابتی در داشتن منزل، شغل، ماشین یا زن نداشتیم

همه چی چرخشی بود و موقت لذا نیاز به رقابت نداشتیم
لذا بچه هایی که در خیابون بازی میکردن بچه های همه ما بودن
ما با دیدن اونها احساس پدر بودن میکردیم
امکان داشت یک پسر توی خیایون بچه من باشه و امکان داشت نباشه
لذا نه اونقدر بی خیالش میشدم که انگار بچه من نیست
نه اونقدر سفت بهش می چسبیدم که بدبخت بشه

ما سالهای سال در رفاه آرامش و اشتراک زندگی می کردیم
نه جنگ
نه رقابت گزنده
و نه کمبود
حتی زنها طلاهاشون مشترک. بود و این اوج اشتراک بود

تا اینکه پیامبری به ما نازل شد
نازل که نه، اومد از شهر ما رد بشه اما رد نشد و چند ماهی در شهر ما موند
و  قوانین زن و فرزند و اموال و عبادات اختصاصی رو رواج داد

ما قبلا حتی اگر کسی مریض بود بجاش عبادت هم می کردیم 

پیامبر جدید با یکی از زنهای زیبای شهر ما ازدواج کرد و اون رو به دینش دعوت کرد با مهریه ۲۲۰۰۰۰ سوت 
زن وسوسه شد
و به دین پیامبر در اومد و از همین نقطه مالکیت در شهر ما شروع شد
زن پیامبر مهریه اختصاصی طلای اختصاصی همسر اختصاصی عبادات  اختصاصی داشت و در یک منزل اختصاصی شروع به زندگی کرد


فرداش وقتی که به پسری که توی خیابون می دوید گفتم پسرم مراقب باش زیر ماشین نری به من گفت تو پدر من نیستی توماس پدر منه
 قطره سردی از گردنم به داخل یقه پیراهنم غلطید و علی رغم اینکه یک دوچرخه کنار منزلم بود مسافتی طولانی رفتم تا به یک شاسی بلند رسیدم که باهاش برم اداره

وقتی که به اداره رسیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت اداره رفتم بعد از چند قدم برگشتم و سوییچ رو از روی ماشین برداشتم و درهاشو قفل کردم و بعد دوباره به سمت محل کارم حرکت کردم


#منیژه_رضوان 
🍃
🌺🍃

در ذهن خدا

📘🖌

داشتیم که حاج آقا صبح زود راه افتاده بره نماز صبح مسجد باشه که دو تا کوچه پایین تر از خونه شونه ولی برای نماز مغرب رسیده مسجد

امان از کندی و پیری!

تازه داشتیم که همون موقع حاج آقا رو از مسجد بیرونش کردن گفتن جمعه ها نماز مغرب عشا نمی خونن
اصرار از حاج آقا و انکار از امام جماعت مسجد

بعد که حاج خانم حاج آقا رو بیدار کرده گندش در اومده که کل جریان توی خواب برگزار شده، یعنی حاج آقا توی خواب میرفته مسجد اما خوب که حاژخانم چشاش رو مالیده یادش اومده که اصلا حاج آقایی در کار نبوده و حاج آقا سالها قبل عمرشونو دادن به شما و ارثشون رو به حاژخانم و حاج اقا در خواب حاژخانم میرفتن مسجد

اما کار به اینجا ختم نشده
حاژخانم خودش بهتر از هرکسی میدونه که اون حاج آقایی رو که هر شب خوابش رو میبینه هرگز باهاش ازدواج نکرده و وجود خارجی نداره

از همه غم انگیزتر خود حاژخانومه که تخیل یک نویسنده ای هست که امروز یک حاژخانم رو توی خیابون دیده بوده

اگر نویسنده هم خودش موجودی در ذهن خدا باشه که کلا باید حاج آقا نماز مغرب عشاش رو همون سر صبح توی خونه ش میخوند!

#منیژه_رضوان
#ذهن_خدا

🍃
🌺🍃

برای پولدارشدن به فکر سرقت بانک بود نه وام گرفتن از بانک و مغازه زدن

برای صاف شدن دندوناش جای ارتودنسی منتظر بود که دندوناش بریزن تا از دندون مصنوعی استفاده کنه که بتونه با کل ۳۲ دندونش راحت بخنده

بجای زن گرفتن به دزدین زنهای خیابون فکر میکرد


بجای سپاسگزاری از خدا و افزایش نعمتهای الهی به خدا اعتراض میکرد و میگفت خدا لعنتت کنه با این زندگی که برام ساختی

بجای اینکه تظاهرات کنه که احمل و نقل عمومی رایگان بشه پیاده راه میرفت

وقتی نکیر منکر پرسیدن امام اولت کیه؟گفت همونی که روز شهادتش بابام مرد

قدیم و جدید

اولش که ایران میگفت درود بر اسراییل
بعد انقلاب اومد و گفت مرگ بر اسراییل درود بر فلسطین
بعد کم کم فقط گفت مرگ بر اسراییل

روزی رو میبینم که فلسطینیها با اسراییلیها یک توافق کامل انجام بدن بعد باید ایرانیها در روز قدس بگن:مرگ بر اسراییل مرگ بر فلسطین

بعد فلسطینیها میگن مرگ بر ایران
بعد اسراییلیها میگن درود بر فلسطین 
بعد به ناچار ایرانیها میگن مرگ بر آمریکا مرگ بر فلسطین مرگ بر اسراییل
بعد آمریکاییها میگن مرگ بر ضد فلسطینی 
بعد ضد فلسطینیها میگن مرگ بر ضد ایرانیها درود بر فلسطین قدیم
بعد اسراییلیها میگن درود بر ایرانیهای قدیم
بعد ایرانیهای قدیم میگن مرگ بر ایرانیهای جدید
ایرانیهای جدید میگن مرگ بر آمریکای قدیم و جدید
بعد اسراییل میگه درود بر فلسطین جدید

بعد کم کم یک گروه اسراییلی شکل میگیره که ضد فلسطینیهای سازشگر جدیده
به ناچار ایرانیها در روز قدس میگن
درود بر اسراییل جدید
اسراییل جدید میگه درود بر ایران جدید مرگ بر اسراییل قدیمی
بعد اسراییل قدیم میگه مرگ بر اسراییل جدید
بعد  دعای اسراییل جدید میگیره اسراییل قدیم نابود میشه و اسراییل جدید کماکان میگه مرگ بر فلسطین جدید
ایران جدید میگه عه پس کو فلسطین قدیم؟
اسرییل جدید میگه مردن
ایران جدید میگه مرگ بر اسراییل

اسراییل جدید میگه منظورتون قدیمه یا جدید؟
ایرانیها میگن فرقی نمیکنه 
یهو یکی از توی قبر میگه ای بر خوار و مادر همتون 
ایرانیهای جدید میگن تو کی هستی؟
طرف میگه:حضرت موسی هستم
ایرانیها میگن جدیدش یا قدیمش؟
حضرت موسی میگه نمیدونم بخدا 
ایرانیها صبر میکنن ببینن اسرایلیها چی میگن اسراییلیها بعد از مشورت میگن درود بر موسی

ایرانیها میگن پس موساش جدیده مرگ بر موسی مرگ بر موسی مرگ بر موسی

غمگین

اولش که وارد کارخونه شدم احساس کردم از همه زنهای کارخونه بدترم 
نه در نماز شرکت میکردم نه چادری بودم نه حساب کتابم قوی بود 
نه میدونستم غسل ارتماسی چیه نه مقلد کسی بودم نه خمس میدادم 
نه میدونستم اصلا خمس چیه و به من تعلق میگیره یا نه

این غمگینم میکرد
به خودم در برابر اونها نمره ۲ دادم
و غمگین به کارم در کارخونه ادامه دادم

ولی بعد از یکسال غمگین تر شدم
واقعیتهایی رو فهمیدم که باعث شد به این نتیجه برسم که از همه زنهای کارخونه بهترم
از همه شون


این غم انگیز نبود
قسمت غم انگیزش این بود که با همون نمره ۲ از همه شون بهتر بودم

"وگه پا" "بودای اعظم" رو کشته بود
و در پیشگاه خدا شرمنده حاضر شده بود
عزراییل خدمت خدا گفت: وگه پا رو زجرکش کردم
شیطان گفت لزومی به اینکار نبود، وگه پا به عقیده قلبیش عمل کرده تو باید "تگه تال" رو زجرکش میکردی

"تگه تال" به حرف اومد:منو؟ من که "ندای اهریمن" رو کشتم
ندای اهریمن گفت:منو بخاطر حرفهای پدرت کشتی،تو اصلا از روی تفکر منو نکشتی،عقاید تو ارثی هستن ولو که درست باشن

عزراییل تایید کرد که تگه تال در کشتن اهریمن خلوص نیت نداشته و صرفا از روی خشم و نفرت ارثی اونو کشته اگرچه که کشتن ندای اهریمن کار حقی بوده باشه

بودای اعظم از گناه تگه پا در پیشگاه خدا گذشت

خدا بعد از یک سکوت عمیق به حرف اومد و در دل همه القا کرد که اگرچه گذشت بودای اعظم نشانه اعتلای اخلاقیش هست اما او تگه تال رو در هرصورت به  جهنم نمیبرد
چون اگرچه به نتیجه اشتباه رسیده ولی صادق بوده در کارش و با نیت خالص کاری اشتباه رو انجام داده
اما تگه تال با نیت الوده کار درست رو انجام داده ، یعنی صرفا به جهت اعتقادات ارثیش

شیطان گفت مرحبا حضرت خدا
جبرییل گفت امر امر خداست
ندای اهریمن گفت چقدر عالی


بودای اعظم گفت :ممنون
ندای اهریمن گفت به نظر چندان از این رای راضی نیستی
خدا گفت شیطان!پاتو از روی دل بودای اعظم بردار
شیطان گفت ولی من کاری بهش ندارم
خودش خودخواهی پیش گرفته

تگه تال و وگه پا و ندای اهریمن توسط شیطان به بهشت رفتن
عزراییل جلوتر رفته بود که در بهشت رو باز کنه

بودای اعظم همونجا وسط میدان حکمیت نشسته بود و به تعجب فکر میکرد.به اینکه مگر میشه حق رو به اشتباه کشت اما به نیت خالص و بهشتی شد؟

که یهو خدا گفت :بله میشه.بودای اعظم به زمین برمیگردی و اینبار در دین "هاراگا" به دنیا میای.یعنی یک نوزاد هاراگایی میشی
بودای اعظم گفت چنین دینی رو تا حالا نشنیده بودم چه اصولی داره این دین؟

خدا گفت:اصول زیادی داره و یکیش کشتن بوداهای اعظم کل جهانه.اونها برای قرب به من بوداهای اعظم رو میکشن

بودای اعظم گفت :و تو اونها رو بهشت میبری؟خدا گفت اگر بدون تعصب به چنین نتیجه اخلاقی رسیده باشن بله

بودای اعظم گفت:هضمش برام سخته.
خدا داد زد: شیطااااان
شیطان گفت:بخدا من پا روی دمش نذاشتم.بودای اعظم دگم هست.کاریش هم نمیشه کرد

خداگفت :چرا میشه
بذار یک هاراگا به دنیا بیاد و نفرت از بوداهای اعظم درش شکل بگیره 

بودای اعظم گفت چشم ولی من هیچ بودایی رو نمیکشم
خدا گفت ولی تو این محاکمه و زندگی قبلیت یادت نمیاد.تو با نفرت از بودا بزرگ خواهی شد

بودای اعظم گفت خدایا بگذر از من
خدا گفت نگران نباش تو خالص باش,و قبلش بدون پیش زمینه فکر کن.اگر خالص باشی کار تمومه

بودای اعظم گفت:ولی من نمیخوام هیچ بودای اعظمی رو بکشم

خدا گفت:شییییطااااان

شیطان در حالیکه پشت پستو ظرف میشست گفت چشم پامو برداشتم
بودا رفت
و
صدای خنده تگه تال و وگه پا و ندای اهریمن از توی بهشت به گوش میرسید که داشتن والیبال بازی میکردن

خب وضعیت بغرنجی هست
همسرم عراقی هست و من ایرانی
مسلما دوست دارم ایران ببره اما خوب وقتی که میبینم با باخت عراق فوآد دلگیر میشه از بردن عراق هم چندان دلگیر نمیشم که میشه گفت خوشحال هم میشم
گل اول رو که عراق زد فوآد منو بغل کرد
وقتی که ایران گل تساوی رو زد یک مشت به دیوار کوبید
دستش زخم شد
من حس خنثی داشتم

یعنی عشقم به ایران و فوآد باعث شد که گل ایران برام مهم نباشه

ولی خب 
خوشحالی فوآد در برابر خوشحالی ۸۰میلیون نفر برابر شده بود

خلاصه
بازی که تموم شد 
برای فوآد چایی ریختم
یک چایی ایرانی با کاکوتی 

با تساوی، ایران صعود کرد
هشتاد میلیون خوشحال
فوآد عزیزم غمگین
من خنثی رو به چای ایرانی دم کردن

کار رییس عوض کردن معاونهای بی کفایت بود
و
البته دستور و رهنمودهای قشنگ قشنگ دادن
ما باید تولید کارخونه رو بالا ببرم
ساعت کار کم
و
حقوق بالا 
و امثالهم

اما عملا در هیچ سالی چنین قولهایی عملی نشده بود

کاسه کوزه ها هم در سخنرانیها همیشه سر معاونین احمق و احیانا مغرض که خواهان سود کارخونه رقیب بودن شکسته میشد 
ولی خب بالاخره در یکی از سخنرانیهای پرشور رییس، میون کارمندا و کارگرها 
زمانی که طبق معمول رییس از رکود کارخونه مینالید و خاک بر سر معاونینش میریخت 
یکی از کارگرها یهو گفت

 تو برگ چغندری؟
این اولین اعتراض به ساحت مقدس ریاست بود
دیگه کسی اون کارگر رو ندید
دیگه کسی در اون کارخونه از برگ چغندر صحبت نکرد
و
تا مدتها رییس دیگه سخنرانی علنی نکرد
بخصوص که معاون اینبار برادر خود رییس بود

اینجا بود که 
سخنرانیها بعد از یک وقفه طولانی مجددا از سر گرفته شد
و
اینبار هم رییس و هم بردار رییس مشکلات موجود رو ناشی از سنگ اندازی کارخونه رقیب اعلام کردن

و بدین ترتیب 
شعار 
حقوق بالا و کار کم و سود زیاد 
در سایه واقعیت کار زیاد و حقوق کم و ضرر کماکان ادامه پیدا کرد
و
کارگرها و کارمندا هم نفرت از کارخونه رقیب رو در دل میپرورندن

کارخونه ای که یک کارگر جدید داشت
که همیشه از پنجره کارخونه برای کارخونه مقابل و بخصوص پنجره رییس با لبخند یک بوته برگ چغندر رو تکون میداد

چهل سالگی بیچاره من

پشت میز نشسته بودم
روی صندلی بچه 
و کلی غذا ریخته بودم روی لباسم
مدام قاشق رو میزدم توی سوپ و پخشش میکردم روی قالی و میگفتم اده اده اده 

به خودم  که داشت توی اتاقش موسیقی گوش میداد گفتم نمیبینی بچه داره خودشو اتاقو کثیف میکنه؟ من دستم بنده ، دارم خودم رو که عصاش گم شده دور اتاق راه میبرم خب تو هم یک کم کار کن

از توی اتاقش داد زد که چیکارش کنم خب؟
یک کم نباید وقت برای خودم داشته باشم؟

دیگه کلافه شده بودم

خیلی سخته که آدم با خودش در دورانهای مختلف سنی زندگی کنه

در سن ۱ سالگی نیاز به مراقبت داره
در ۲۰سالگی دیگه بدتر
و
در۸۰سالگی هم همینطور

راستشو بخوایین این فقط من در۴۰سالگی هست که داره خودش رو در سنین مختلف راه میبره و همه رو تر و خشک میکنه 


یک سالگیم نیاز به مراقبت داره اما ۲۰سالگیم زیر بار این مسوولیت نمیره 
۸۰سالگیم تمایل به این کار داره اما توانش رو نداره
کاش خودم در ۳۰سالگی و پنجاه سالگی هم توی این خونه زندگی میکردن 
حداقل کمک حالم بودن
آخه چل سالگی بدبخت من چقدر باید سختی بکشه؟
زنم هم که گذاشته رفته
اما بهتر
من به ۲۰سالگیم اعتماد ندارم که زنمو باهاش توی خونه تنها بذارم

اصلا از کی ما ۴ نفر باهم داریم اینجا زندگی میکنیم!؟

اصلا من چه گناهی کردم که باید خودمو خودمو خودمو جمع کنم و خودمو هم از تک و تا نندازم؟

هان؟
چه گناهی؟

قد قد

لیلا که در یک روستا زندگی می کرد هر روز صبح برای مرغهایشان ریزه های نان سفره را می برد و فردایش می دید که مرغها برایش در مرغدانی تخم گذاشته اند.
لیلا هر روز با سبد چوبی وارد مرغدانی میشد و با احتیاط طوری که تخم مرغها لگد نشوند و نشکنند از لابلای کاهها تخم مرغها را پیدا می کرد و آنها را در سبد می گذاشت و می بردشان دم مغازه پدربزرگش و پدربزرگ برای هر دانه تخم مرغ مقدار مشخصی پول به لیلا میداد.
بعد لیلا پولها را به خانه میاورد و آنها را به مادرش میداد. بخاطر همین کار لیلا احساس می کرد شغل و وظیفه مهمی در خانه دارد و باعث می شود که خانواده درآمد بیشتری داشته باشد
اما یک روز صبح که به مرغدانی رفت هرچه لابه لای کاهها را گشت هیچ تخم مرغی پیدا نکرد.بخاطر همین مساله از دست مرغها ناراحت شد و برای جبران این بی تخم مرغی فردایش ریزه های نان را به مرغدانی نبرد.مرغها آن روز خیلی گشنگی کشیدند.فردایش مادر لیلا سفره صبحانه را که باز کرد و ریزه های نان را دید به لیلا گفت چرا ریزه های نان دیشب  را برای مرغها نبرده؟ لیلا هم در جواب مادرش گفت دیگر برای مرغهایی که نان می خورند و تخم نمی گذارند غذا نمی برد.
مادر لیلا گفت:حتما برای مرغها غذا ببرد چون اصلا گشنه گذاشتن حیوانات کار درستی نیست.برای همین لیلا به مرغدانی رفت و ظرف غذا را با عصبانیت جلوی مرغها خالی کرد.اما موقع خارج شدن از مرغدانی دید که چند دانه تخم مرغ لای کاهها هست.
لیلا تخم مرغها را برداشت و به داخل خانه شان برد و با خوشحالی به مادرش گفت با اینکه برای مرغها دیروز نان نبرده اما آنها تخم گذاشته اند.
مادر لیلا دستی به سر دخترش کشید و گفت:
دخترم، همه موجودات در تمام روزها یک رفتار مشخص ندارند.گاهی تخم میگذارند گاهی نه.گاهی عصبانی اند گاهی آرام .گاهی مفید هستند و گاهی به ما ضرر می رسانند ما نباید در شرایط مختلف نسبت به آنها احساس بدی پیدا کنیم.
مرغها هر زمان که زمانش باشد تخم میگذارند درست مثل امروز که تو به آنها نان ندادی اما تخم گذاشتند.پس اگر به آنها نان دادی و تخم نگذاشتند نباید از دست آنها ناراحت شوی.حیوانات کار خودشان را به موقع انجام میدهند و وظیفه ما هم اینست که کار خودمان را درست و به موقع انجام دهیم.
لیلا گفت یعنی تخم مرغها را ببرم دم مغازه پدربزرگ؟
مادر لیلا خندید و گفت:
امروز نه. امروز برایت یک نیمروی خوشمزه با تخم مرغها درست میکنم.
لیلا آن صبح نیمرو را که خورد خیلی سریع نانهای ریز داخل سفره را جمع کرد و برای مرغهای مهربانش برد و از اینکه یک روز آنها را گشنه گذاشته بود عذرخواهی کرد.مرغها هم در عوض برایش قدقد بلندی کردند که نگو

#ایواخانوم

توو قوطی

به سگها که خیره میشی غمی در چهره همه شون دیده میشه
که چرا من به این باوفایی باید سگ میشدم نه آدم

در چهره خرها یک غم توام با تسلیم وجود داره که میگه حالا که از حیوون بودن گریزی و گزیری نیست  لااقل سگ میشدیم بهتر از خر بودن بود

در چهره گاوها بخصوص گاوهای در حال نشخوار معلومه که میگن برو بابا
خر و گاو و سگ و آدم همه ش یکیه , همه در هر صورت حیوونن

اما در چهره میمونها مشخصه که خدا رو شکر میکنن که نه سگ شدن نه آدم نه خر نه گاو

در محاسن و وجنات گربه ها مشخصه که میگن آدم غذا داشته باشه فرق نمی کنه چی باشه، سگ ، گربه ، آدم ...

خروسها که مطمینن اگر چیزی غیر از خروس بودن نمیشد ۱۰_۲۰تا مرغ داشت . پس همون بهتر که خروسن

مرغها هم که میگن: هرچی آقامون بگن

موشها معمولا اونقدر عجله دارن که هیچوقت فرصت فکر کردن به این مسایل پیش پاافتاده رو ندارن


مورچه ها که اصلا خبر ندارن بجز خودشون دنیای دیگه ای هم هست و موجودات دیگه ای

جغدها بدجور به ما آدمها نگاه میکنن و میگن حالا تو که آدم شدی مثلا که چی شدی؟

ولی طوطیها میگن:من آدمم، تو طوطی! بیا بریم توو قوطی

شیرکوهیا با غیظ میگن.اگر قراره آدم میشدیم که لااقل آدم کوهی بشیم که گوشت رو نپزیم.والا اف داره واسه ما خوردن گوشت بوگندوی پخته شده

اما
اما
در نهایت
به چهره آدمها که نگاه میکنی دلشون می خواست یک کم  آدم تر میشدن بخصوص موقعی که غمگینن و به گذشته شون فکر می کنن


#ایواخانوم

آبی

وقتی که در زیبونیا انقلاب شد
خیلیها اعدام شدن
به دلایل واهی
و
اتهام هایی تفهیم نشده

ولی غم انگیزتر از همه این بود که اگر کسی چشم آبی بود احتمال کشته شدنش بیشتر بود

یک فرد چشم آبی احتمال اینکه عامل بیگانه و نفوذی باشه بیشتر بود

همینطور کسی که لباساش اتوکشیده بود
ایضا کسی که خوشتیپ بود

وقتی که چشم سیاههای سبزه و شلخته اداره حکومت رو به دست گرفتن 
شلختگی نشونه معنویت
سیاه چشمی نشونه وطن پرستی
و
پوست تیره نشونه دردمند بودن بود


این معیارها واقعامورد تایید حکومت نبود
ولی واقعا تاثیرگذار بودن در سرنوشت افراد

من این شانس رو داشتم که با وجود عامل نفوذی بودن  اصلا توی چشم نبودم 
چون چشم سیاه
و
چرکین پوست بودم
بخصوص که زشت هم بودم

زشتی امتیاز خوبی برای استتار بود

چشم آبی ها حق ما زشتها رو خورده بودن
چه در نظام خلقت
و
چه در رژیم فاسدقبلی

حلوا شکری

 

فک کنم پیر که بشم روی یک همچین صندلیی میشینم و به گذشته فکر میکنم
به اینکه چرا ازدواج نکردم که الان دور و برم پر از بچه باشه
اما
بلافاصله خودمو قانع میکنم که اونا که ازدواج کردن مگه چیکار کردن؟
کجای دنیا رو گرفتن
فقط بچه هاشونو دکتر مهندس کردن
اما بچه هاشون که خودشون نیستن
بچه هاشون یک موجود دیگه هستن
که میتونستن بچه کسی دیگه باشن
خودشون چیکار کردن؟
برای خودشون؟
جمع کردن
بزرگ کردن و
 باید حالا بذارن برن

اما من کتاب چاپ کرذم
به ادبیات خدمت کردم
من خودم یک کاری کردم
من کتاب دارم

و

بعد یهو قلبم میگیره
شایدم به درد میاد
شایدم دارم سکته میکنم


به کتابهام توی قفسه نگاه میکنم
و
میگم
منم باید اینا رو بذارم و برم
خودم چیکار کردم؟
برای خودم؟

لعنتی
امشب چم هست؟
چرا از دیدن بچه های خواسگارام که بهشون جواب منفی دادم ناراحت میشم؟
حسودی میکنم؟
چرا میخوام از زندگی خواسگارام بی خبر باشم؟
شاید خیلی زندگی خوبی برای زناشون فراهم کرده باشن
نمیخوام بدونم چه چیزی رو از دست دادم
شاید انتظار داشتی همیشه دنبال تو باشن و ازدواج نکنن؟

کتاب
یا بچه؟

کتاب و بچه؟

نه کتاب نه بچه؟
موفقیت کدومه؟

بلند میشم از پنجره بیرون رو نگاه میکنم
ماشینهای بی هدف
یا با هدف

دنبال چی میگردن؟
من دنبال چی بودم؟
اصلا دنبال چیزی بودم؟

یا اهداف جامعه رو تحقق دادم؟
جامعه گفت پزشکی خوبه
و
من دنبال پزشک شدن بودم
جامعه گفت پولدار شدن
گفت ازدواج
گفت بچه و نوه
گفت چاپ کتاب

من فقط دنبال برآورده کردن خواسته های اجتماع بودم

هفتاد سال
کم نیست؟
خودم چی میخواستم؟
من
دوست داشتم
دوست داشتم که 

واقعا نمیدونم چیو دوست داشتم
چیزایی که دوست دارم همون چیزهایی هست که جامعه بهم گفته دوستشون داشته باش

وگرنه من تنها چیزی که مطمینم خودم دوست داشتم
حلوا شکری عقاب بوده

من ۷۰سال فقط حلوا شکری عقاب دوست داشتم

نه چیز دیگه ای
 

گوسفند صلح

ما دقیقا ۲۳روز باهم در خرابه های شهر ماداس و تپه های اطرافش جنگیدیم
آذوقه مون تموم شده بود
و
هیچ کمکی بهمون نرسید 
نه برای ما
و
نه برای نیروی دشمن
تسلیحات بود
اما غذا نه
دشت حیوونای زیادی داشت برای شکار کردن
اما ما نمیتونستیم در تیررس دشمن خودمون رو قرار بدیم و بریم به شکار حیوون 
متقابلا دشمن هم همینطور
در ساعتی از ظهر روز ۲۳ام که گشنگی بهمون فشار آورده بود
و
تیراندازی از سمت هر دو طرف بدون توافق و صرفا به طوری غریزی  کاملا قطع شده بود یک گوسفند سفید و تپلی از خط صفر جنگی میان دو گروه متخاصم خیلی بی خیال رد شد

یعنی میخواست رد بشه که یکی از نیروهای دشمن فرصتش نداد و مجروحش کرد و جک هم کار رو یکسره کرد

حالا غذا اون وسط بود و کسی جرات نداشت برش داره
همه منتظر بودیم ببینیم نیروی مقابل چه میکنه؟
که فرمانده ما یک پارچه سفید رو بالا برد
و
خودش از جاش بلند شد
به سمت گوسفند نرفت
به سمت سنگرهای دشمن رفت
یک نفر هم که به نظر میومد فرمانده نیروی مقابله هم به سمت فرمانده یوهان اومد
با فاصله معقولی از هم متوقف شدن
چیزهایی گفتن 
و
بعد دستور آتش بس داده شد
اون شب نیروهای دشمن و ما دور یک آتیش نشستیم و با حفظ فاصله از نیروی دشمن گوشتها رو به نیش کشیدیم
فقط لحظه ای که یکی از سربازهای دشمن  یک تیکه گوشت بیشتر برای ادوارد  که مجروح بود توی ظرفش گذاشت
داغ شدم
خجالت کشیدم
نرم شدم
بقیه غذامو  به سختی خوردم
دیگران هم ولع خوردنشون کاهش پیدا کرد
وقتی که مجروح های دشمن دور اتیش گرم میشدن
و گهگاه با ما که سالم بودیم چشم تو چشم میشدیم حس غریبی پیدا میکردم
همه
در سکوت
و
در بهت شام خوردیم
تصور اینکه فردا صبح برگردیم توی سنگرهامون و مجددا باهم بجنگیم سخت بود
یکی از سربازهای دشمن بعد از غذا فلوت زد
هیچکس حرفی نمیزد
حتی نیروهای خودی باهم حرف نمیزدن
چی داشتن که بگن؟
نمیدونم فردا صبح فرمانده ها چه تصمیمی میگیرن
ولی هیچوقت هیچ صحنه ای نمیتونست حیثیت جنگ رو اینقدر لکه دار کنه
همه سربازها دور آتیش جمع بودن
و
به شعله های سرکش آتیش خیره شده بودن
واقعا ما چرا باهم می جنگیدیم؟
اینهمه نفرت از کجا نشات گرفته بود؟

سربازهای دو طرف دیگه تقریبا قاطی هم نشسته بودن و تشخیص اینکه کدومها فردا صبح سمت ما میخوان بجنگن و کدوم سمت مقابل خیلی سخت بود


#ایواخانوم

بستگی دارد

دارم به این فکر می کنم که اگر زن بودم بهتر بود یا اگر مرد بودم؟

بچه ها بهم یاد دادن که وقتی استادی سوالی ازت پرسید و بلد نبودی در جوابش بگو:بستگی داره!
بالاخره از بی جوابی که بهتره

الان هم خودم به خودم همین جواب رو دادم

بستگی داره!

بعد خودم به خودم گفتم:
به چی بستگی داره؟

اینجاشو دیگه بچه ها گفتن باید یه چیزی از خودت در بیاری که بی ربط به مساله نباشه و در عین حال استاد هم نفهمه که چیزی در چنته نداری

خب آره
بستگی داره به اینکه از زندگی چی بخوای؟
لامصب یکبار با زحمت تمام به استاد یکی از بستگیها رو گفتم ولی استاد کمی بهم خیره شد!طوری که دست و پامو گم کردم.بعد گغت:

خب! ... دیگه به چی بستگی داره؟

کمی فکر کردم و گفتم:
به اینکه توی کدوم کشور باشی

مثلا اگر زن باشی و توی ایران باشی خیلی فرق میکنه با اینکه زن باشی و توی یک کشور اروپایی باشی با تعداد زن کم


استاد علاقمندتر شد و گفت:
خب!خب!دیگه به چی بستگی داره؟

خب دیگه داشت گندش درمیومد لذا گفتم:
دیگه به چیزی بستگی نداره 
مگر بشه زن بودن و مرد بودن خودتو انتخاب کنی
و
چون نمیشه انتخاب کنی پس بیشتر از این لزومی نداره که به بستگیهای بیشتر فکر کنیم

استاد گفتن خب کافیه میتونی بری

گفتم نمره ام چند شد؟

گفت بستگی داره
گفتم به چی؟
گفتن: به اینکه منو احمق فرض کرده باشی یا نه!


لامصب میدونم کمتر از ۲ بهم داد.چون احمق فرضش کرده بودم

خوزه

مردم میانسا وحشی بودن
فساد و غارتگری جزو رفتارهای روزمره شون بود

ما کاری نکردیم جز اینکه با یک دروغ نجاتشون دادیم

با خلق داستان بانوی مقدس 
همه به احترام در مقابل جنس زن تشویق شدن
اونا حالا نذر میکنن و ما میتونیم از ارزاق نذری به نیازمندا کمک کنیم
اونا سر مزار بانوی مقدس میان
و خدا رو عبادت میکنن
دروغ کمتری میگن
غارت رو کنار گذاشتن
به واسطه این نقطه مشترک متحد و همدل شدن
اونا مشروب نذر بانوی مقدس میکنن و به واسطه دل پاک و قدرت ایمان شون شفا می گیرن

چرا باید ما بخاطر این کارمون شرمنده باشیم؟
کم کم آخرین نسل افرادی که میدونستن بانوی مقدس وجود خارجی نداره از بین میره و بانوی مقدس به عنوان یک حقیقت تاریخی که هدایت میکنه و شفا میده بین نسلهای آینده زندگی خواهد کرد

کجای کار ما اشتباهه؟

دنیا پر از بانوان مقدس هست
فرض کنید روح یکی از اونها بخاطر رضایت از تلاش ما در این قبر حلول کرده

بذارید مردم به چیزی لطیف و مهربان ایمان داشته باشن

من حتی یادم میاد برادرم که باهم فکر خلق بانوی مقدس به ذهنمون خطور کرد در آخرین لحظه های عمرش که میخواست جون بده به گوشه اتاق نگاه کرد و گفت
یا بانوی مقدس 
و
جان به جان آفرین تسلیم کرد

فکر میکنید 
اینهمه دعا
اینهمه ایمان
اینهمه نذر و اعتقاد پاک قادر نیست از هیچ، یک بانوی مقدس واقعی خلق کنه؟
شک ندارم که
خوزه موقع مرگش بانوی مقدس رو دید
چون صورتش نورانی شد
چون دردش کم شد
و
لبخند آرومی جای ترس لحظات مرگ رو در وجودش فرا گرفت

ایمان نجات دهنده هست
خوزه نجات پیدا کرد
از غم دروغی که بخاطر نجات مردم بهشون گفته بود

دروغی که به واسطه خلوص خوزه واقعیت پیدا کرد

یکنواختی

به دنیا که میای همه چی برات جدید و جالبه
اما کم کم که میای به تکرار برسی به بلوغ میرسی و تغییرات خودت و احساساتت باز در تو هیجان ایجاد میکنه
در همین حال و هوا هستی که تا میای به تکرار برسی یک جنس مخالف به نام همسر تو رو از زندگی یکنواخت با پدر و مادر نجات میده

تا میای با همسر به یکنواختی برسی بچه از راه میرسه
سرگرم بچه هستی که کم کم به یکنواختی میرسی
تحمل میکنی
تحمل میکنی
مدرسه و دانشگاه و ازدواج
اینجا هست که به دنیا اومدن نوه بهت امید دوباره میده

ولی امان از یکنواختی که باز بهت رو میاره
این مواقع
از دست دادن شریک زندگی دوباره بهت تلنگر میزنه و از یکنواختی درت میاره
درد دست و پا و
تصادف فرزند
همه پشت هم  بهت ضربه میزنن

اما دیگه مشکلات و شادیها و ازدواج نوه و نبیره و نتیجه 
هیچی نمیتونه از یکنواختی درت بیاره

حالا هست که روی دیگه زندگی خودشو نشون میده و کلا  محیط عوض میشه برات

چون دیگه هیچی برات جالب و جدید نیست
شیرخوردن
دندون در آوردن
راه رفتن 
مدرسه رفتن
بالغ شدن
ازدواج
بچه
عروس کردن
نوه دار شدن
مرگ فرزند
مرگ همسر 
درد دست و پا

دیگه هیچ چیزی
 
باید رفت
یک جای جدید
با قوانین جدید
باید از نو شروع کرد
از دوباره به دنیا اومدن
توی یک جای جدید


#ایواخانوم

عین

_یعنی سیاست تو عین دیانتته؟

_هاع

_خب مگه خلی که میگی در دین ما باید خمس داد.بگو در سیاست ما باید خمس داد.

_باز با کلمات بازی کردی؟

_اصلا کسی که سیاستش عین دیانتشه و به جامعه جهانی دروغ بگه.مثلا یک دروغ مصلحتی در دیانتش هم میتونه به مردمش دروغ بگه از نوع مصلحتی.چون سیاستش عین دیانتشه

_وخی جمع کن بینیم باو


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

ویکتور

_انتخاب  سختی هست
ولی
اگر این قتل رو بندازیم گردن ویکتور آب از آب تکون نمیخوره

اون عقب افتاده ذهنی هست
یا باز برمیگرده به دیوونه خونه
یا می برنش زندان که به مراتب از دیوونه خونه بهتره

اما تو اگر بری زندان بخاطر قتلی که فقط در اثر یک بی احتیاطی اتفاق افتاده
زن و بچه ات بی سرپرست میشن و
یک آدم سالم و مفید که قصد قتل هم نداشته سالها باید در زندان بپوسه

_پس حقیقت چی؟

_حقیقت اینه که دنیای ویکتور کوچیکه
چه توی دیوونه خونه
چه توی زندان
چه توی خیابون

اما تو یا من فرق میکنیم
اشتباه نکن
نه اینکه برتر باشیم
هرکسی شان خودش رو داره
اما ما سالمیم
بهش سر میزنیم
رفاهش رو در زندان فراهم میکنیم

ما مفیدیم و بازده داریم
برای زن و بچه هامون
برای جامعه مون
حتی برای خود ویکتور 

_نمیدونم

_من میدونم
ویکتور عزیزه برامون
و توانایی به دوش کشیدن این بار قتل رو داره 
کسی که بار دیوونگی روی دوشش هست
باقی بارها رو هم میتونه تحمل کنه
 اصلا متوجه حضور این بار نمیشه

حالا برو پیش زن و بچه ت
من فردا صبح توی زندان برای ویکتور کلوچه نارگیلی می برم با نوشیدنی و کتاب مصور

#ایواخانوم

رعنا

ممد توی اداره راه کار می کنه
و عصرها می ره با دوستاش مغازه آب میوه فروشی رضا ارزونه درباره زنها صحبت می کنه

بخصوص درباره زنهای اداره شون
رضا ارزونه همیشه میگه ممد خالی می بنده
اما احمد پیژامه همیشه میگه هر خالی بندیی تیکه های پر هم داره

اینه که به ممد خالی بند میگه ممدخالی

ممد هفته قبل درباره لیلا حسینی که طبقه دوم کار میکنه حرف زد
به پسرا گفته بود بهش تنه زده و خیلی حال کرده

رضا ارزونه میگفت مگه میشه به خانم حسینی تنه بزنه کسی و طرف داد نزنه
احمد پیژامه گفت اره که میشه.از آبروش می ترسه لذا تحمل میکنه 
زنای ایرونی همینطورن بخاطر آبرو تحمل می کنن

رضا ارزونه گفت والا ما که شانس نداریم به هرکی مالوندیم یا زد توی گوشمون یا داد بیداد کرد

احمد پیژامه گفت اون زن تپلی رو که دیرتر از همه از اداره میره دیدی؟

رضا ارزونه گفت ها که دیدم اونم مالونده؟

احمد پیژامه گفت نه
یک کم بهش حرف عشقولانه زده

رضا ارزونه گفت دروغ میگه

احمد پیژامه گفت میخوای باور کن میخوای باور نکن

ممد ترتیب بیشتر زنای اون اداره رو داده

رضا ارزونه گفت گه خورده که ترتیب همه رو داده

احمد پیژامه گفت هااااا 
البته ترتیب همه رو داده بجز عشق تو رو

رضا ارزونه گفت خفه شو اون عشق من نیست

احمد پیژامه گفت چی شد؟ حالا که ممد اونجاست و به زنها تنه میزنه دیگه عشقت نیست؟

رضا ارزونه گفت
من از اولم نمی خواستم بگیرمش.میخواستم ببینم میشه بگیرمش یا نه . بعد دیدم نمیشه.یعنی به هم نمی خوریم


احمد پیژامه گفت 
خیلی هم بهم میخورین تحصیلاتتون سوادتون اخلاق تون 

رضا ارزونه گفت 
جون من؟

احمد پیژامه گفت ها والا

تازه دختر خوبی ام هست
نجیب
سربه زیر
کارمند و حقوق بگیر
اول اسم تون هم که مثل همه
رضا ارزونه و رعنا

رضا ارزونه گفت خفه شو

رضا و رعنا

احمد پیژامه گفت خاک توو سر بی فرهنگت کنن لیدی ایز فرست

رعنا و رضا

رضا ارزونه گفت حالا هرچی لیدی ایز فرست یا ایز سکند

که یهو ممد از در آب میوه فروشی اومد توو گفت سلاااام ارزون و پیژامه

احمد گفت علیک سلاااام ممد خالی
چه خبرا؟
ممد همونطور که صندلی رو از زیر میز عقب میکشید که بشینه روش گفت
امروز رفتم توی تریای اداره

احمد پیژامه گفت خب؟

ممد گفت رعنا نیازی  اونجا بود

رضا ارزونه از جاش پاشد گفت خفه شو خالی نبند

احمد پیژامه گفت 
رضا خاطرخواشه

رضا ارزونه گفت اصلا هم خاطرخواش نیستم پدرسگ.چه گهی خوردی؟بهش تنه زدی؟ 

ممد خالی بند گفت نه
فقط بهش گفتم یک چایی خوشرنگ بریز برام خوشگل خانم


رضا ارزونه کتشو برداشت رفت بیرون

ممد گفت چه غیرتی

احمد پیژامه گفت میخواست بگیرش

ممد خالی گفت حالا هم بگیرش چیزی که نشده

احمد پیژامه گفت به زن مردم میگی خوشکله میگی چیزی نشده؟

ممد خالی بند گفت اون دختره زن کسی هنوز نیست

احمد پیژامه گفت :
خب اون دختره چی گفت

ممد خالی بند گفت هیچی نگفت رفت بیرون از تریا

احمد پیژامه گفت نمی ترسی بره به رییس بگه؟

ممد خالی بند گفت
نههههه 
هیچکی به رییس چیزی نمیگه
همه زنای اداره ما نجیبن
پس هیچ اتفاقی براشون نمیفته و نیفتاده

اتفاقا برای زنای نانجیب میفته

احمد پیژامه خندید و گفت پیژامه م توی حلقت

ممد خالی بند ریسه رفت و گفت
اداره ما توی پیژامت

احمد پیژامه دهنش رو از خنده واپس کشید و گفت ولی رضا ناراحت شد

ممد خالی بند گفت نمیخواد ناراحت شه 
چیزی که زیاده توی این شهر دختر نجیبه

احمد پیژامه خندید و گفت هاهاهاها دخترای نجیبی که هیچ اتفاقی براشون نیفتاده

ممد خالی گفت گل گفتی پیژامت توی نجابتشون

و
 هر دو زدن زیر خنده

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

درخت خسیس و کرم کوچولوی دهن لق

درخت پر از سیب بود
اما دلش نمیخواست سیبهاشو به کرمها بده
ولی خب کرمها گشنه بودن
برای همین از درخت بالا میرفتن که به سیبها برسن 
ولی درخت خودش رو تکون میداد و کرمهایی که از درخت  بالا میرفتن تولوپی میفتادن  پایین
کرمها هی بالا میرفتن 
و
درخت هی خودش رو تکون میداد
کرمها هی بالا میرفتن
و
درخت هی خودش رو تکون میداد

بالاخره درخت خسته شد
به کرمها گفت چرا از من بالا میایین؟ در صورتیکه من هی شما رو میندازم پایین 
شما هیچ وقت نمی تونین از من بالا بیایین و سیب بخورین
پس بی خیال بشین لطفا

اما کرمها به حرفش گوش ندادن و بازم ازش بالا میرفتن

درخت داد زد چقدر شما احمقید
بس کنید دیگه
دست شما به سیبهای من نمیرسه

یک دفعه یک کرم کوچولو که لپهاش قرمز بود و اون پایین روی زمین داشت یک سیب سرخ رو دولپی دولپی میخورد گفت ما کرمها که دست نداریم.بعدشم درسته که تو خودتو تکون میدی و ما کرمها  نمی تونیم ازت بالا بیاییم
اما با تکون دادن تو سیبهای رسیدت میفتن پایین و بقیه کرمها سیب هاتو میخورن
هروقت ما سیر شدیم 
میاییم جای کرمهایی دیگه از درخت بالا میریم و تو هی خودتو تکون میدی و اون کرمها که سیب نخوردن...
اینجا بود که مامان کرم کوچولو زد پس کله ش و گفت بچه بی تربیت دهن لق

درخت گفت:میان سیب های افتاده رو میخورن

کرم کوچولو یک نگاه با ترس  به مامانش کرد و بعد یک نگاه شیطنت امیز به درخت کرد و  سرش رو به نشونه تایید چندبار تکون داد و توی دلش با خوشحالی گفت اره اره اره

درخت یک نگاهی به سیبهای روی شاخه هاش کرد و دید که نصف سیبهاش ریختن روی زمین و همه  کرمها دارن سیب میخورن و اضافه هاشو هم میبرن خونه ها شون 

ولی اگر به کرمها اجازه میداد ازش بالا برن و سیب بخورن چندتا دونه سیب بیشتر کرمی نمیشد

کرم کوچولو باز شروع کرد به سیب خوردن و همونطور که سیب میخورد بریده بریده میگفت:

درخت خسیس ارزون
خودتو بازم بلرزون

درخت خسیس ارزون
خودتو بازم بلرزون

درخت گفت سیبهای من بهترین سیبهای دنیاست و خیلی گرونن
من ارزون نیستم

کرم کوچولوی تپلی لپ قرمز یک گاز محکم به یک سیب زد و گفت میدونم میدونم میدونم
اون کلمه ارزون رو برای اینکه قافیه جور بشه گفتم

اما از اون موقع به بعد دیگه درخت خودشو نلرزوند
و
کرمها مجبور شدن زحمت بکشن و از درخت بالا برن تا به سیبها برسن و حسابی کارشون سخت شد

کرم کوچولو که داشت از درخت بالا میرفت و نفس نفس میزد یک دفعه درخت بهش گفت:

حتما میشی موفق
کرم کوچولوی دهن لق

کرم کوچولو یک نگاه ملتمسانه به درخت کرد و گفت:
ولی من ۸بار بالا اومدم و موفق نشدم به سیبها برسم و افتادم پایین

درخت گفت میدونم عزیزم
کلمه موفق رو فقط برای درست شدن قافیه آوردم

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

زخم

به دنیا که اومدم
جای پوشکم همیشه زخم بود
از شدت سوزش ادرار


بزرگتر که شدم از بس زمین میخوردم همیشه سر زانوهام زخم بود


به بلوغ که رسیدم یا دستم به انبردست زخم بود یا از کارد آشپزخونه


ازدواج که کردم یا جای پوشک بچه ام 
یا زانوی بچه ام
یا دستش زخم بود


پیر که شدم دیگه فقط قلبم زخم بود

موقع مرگ فهمیدم 
ما آدمها زخمهای بزرگی هستیم از زمین
باید بمیریم
تا خاکمون برگرده به زمین تا جای زخمش ترمیم بشه

و
روحمون برگرده پیش خدا
جای زخمی که خالی مونده

باید برگرده جای خالیش رو پر کنه


#ایواخانوم 

🌺

🍃🌺

بسم الله

شما یادتون نمیاد
ولی من یادم میاد
ماها رو قبل از تولد میبردن توی اتاق پیش تولد
اونجا صدای ناله یک زن میاد
و
زنهایی که بهش میگن زور بزن
زن زور میزنه
اما نفس شما کم نمیشه و قلبتون تند نمیزنه
لذا فرشته ها میبرنتون اتاق تولد دیگه

اینقدر جابه جا میشین
تا با زنی که موقع زور زدن تعداد ضربان قلبتون رو بالا ببره مچ بشین 
اونوقت اون زن میشه مادرتون

یکی اومد رد شد از جلوی اتاق حالا من نمیگم اون کیه ولی میشناسینش

شما یادتون نمیاد
ولی من یادم میاد
بعضا میشد که دست بچه ای رو میبریدن و میگفتن این باید معلول به دنیا بیاد

در اینجور مواقع شما نفس راحتی میکشی که بچه اون مادر نشدی

یکی میاد رد میشه از جلوی اتاق حالا نمیگم کیه اما میشناسینش همه تون


شما یادتون نمیاد
اما من یادم میاد

یهو پریدن یک بچه بدبخت رو خفه کردن گفتن تو مرده به دنیا بیا

یهو گفتن تو به دنیا بیا 
اما دیگه صدای ناله مادرش نیومد
عوضش صدای گریه باباش اومد که زنش رو عاجزانه صدا میکرد

اومد دوباره از جلوی اتاق رد شد
نمیتونم بگم کی هست
اما توی دستش یک نقاب ترسناکه
اما صورتش اینقدر ترسناک نیست


شما یادتون نمیاد
اما همین اتاق بغلی ما به دختره گفتن داداشت  باید مرده به دنیا بیاد ولی تو.به دنیا بیا

به من گفتن تو مسلمونی و اسم بابات محمده


شما یادتون نمیاد
منم یادم نمیاد
اما مطمینم که.اعتراض کردم
من اصولا ادم معترضی هستم
و
مطمینم اعتراض کردم
فقط یادم نمیاد

لعنتی 
باز اومد رد شد از جلوی من
بهش گفتم بدون نقاب قشنگ تری
یادم نمیاد چی جواب داد

اما تا ماما منو گرفت 
و گفت بسم الله الرحمن الرحیم ناپدید شد

و
من به دنیا اومدم

شما یادتون نمیاد
منم یادم نمیاد
اما خداکه یادشه
شیطونم یادشه

همه شون یادشونه
فقط ماها یادمون نمیاد

#ایواخانوم

🌺
🍃🌺

گودا

وقتی که در جنگل گم شدم
۱۲ ساله بودم
با مادربزرگم اومده بودیم توی جنگل برای تولد امیلی تمشک وحشی جمع کنیم
یک خرس به مادر بزرگ حمله کرد
و
من فقط تونستم بزدلانه فرار کنم
نمیدونم چی سر مادربزرگ اومد
اما این قبیله که الان توش زندگی میکنم منو پیدا کردن
غذا دادن
و
عضو خودشون کردنم
همیشه دلم میخواست برگردم خونه
اما نمیتونستم این رو حالی اهل قبیله کنم
اونا منو حبس نکرده بودن
اما هربار تصمیم میگرفتم برگردم خونه
نه راه رو میدونستم کدوم وره و نه میتونستم ترس از رویارویی با خرس رو  از دلم بیرون کنم

وقتی به خودم اومدم که ۳۵ سال داشتم و یکی از دختران مهربون قبیله رو گرفته بودم و یک بچه ۲ ساله داشتم

دیگه تمایل به تلویزیون دیدن و ماشین سواری کردن و مدرسه رفتن و پدر مادر داشتن جاشو داد به شکار و چپق کشیدن و بچه بزرگ کردن و البته بزدل نبودن

بجای خدا یک بت داشتیم که مهربون بود
حاجتمون رو میداد
جلوش دعا میکردیم
بهمون از طریق رابطهایی که بسیار مهربون و پاک بودن پیام میفرستاد
رابطها موید هم بودن 
و
در قبال هدایت هیچ نفعی عایدشون نمیشد
جز اینکه بیشتر از ما باید کار میکردن و بیشتر از ما باید از پولشون به فقرا میدادن
هرچند که فقیری هم در قبیله ما باقی نمونده بود

برخلاف حضرت عیسی رابطهای ما معجزات بسیار بسیار بزرگ نداشتن
اما همیشه بودن
اینطور نبود که در قرن ۲۱ دیگه نباشن
بلکه همیشه رابط بین ما و بت وجود داشت
و
معجزات درخوری داشتن

در هر صورت روزی که یک پسربچه رو توی جنگل پیدا کردم و از طریق تلفنش با پدرش ارتباط برقرار کرد 
و
مسیر برگشت رو بهم نشون داد 
اونو به شهر بردم
تنها میترسید در غروب جنگل راه بره
توی شهر
جنگ جهانی سوم برپاشده بود
جنگ به نام خدای یکتا بود
و
به خواست پیروان اخرین پیامبر

تصمیم نداشتم خونه مون رو پیدا کنم
چون 
چون
چون میخواستم زودتر برگردم خونه

فقط پسرک رو رسوندم به ایستگاه پلیس
شهر اگرچه خیلی خسارت دیده بود
اما لامپهای روشن
مغازه های زیبا
کاباره ها
و
خونه های گرم و فانتزی هنوز هم چشم انداز خوبی داشتن

خواستم جلوی کلیسا زانو بزنم
یاد شفای بچه ام که از یک چشم نابینا شده بود و بت روگر با دست رابط گودا شفاش داده بود افتادم

شرم کردم با این لطف، از اونها رو برگردونم و به عیسی مسیح تعظیم کنم و صلیب بکشم

با قلبی مملو از عشق به عیسی به جنگل برگشتم
و برای نذر سالانه ام پیش بت بزرگ در راه یک خرگوش شکار کردم که به فقرا ادا کنم

یاد حرف پسرک به گودا افتادم
که بهش گفته بود: لطفا در قرن ۲۱ بت نپرستین
و
یاد حرف گودا افتادم که در جواب پسرک گفته بود: لطفا در قرن ۲۱ جنگ نکنید!


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

زندگی بعدی

خب این آزادی رو داشتم که زندگی بعدیم رو انتخاب کنم
و
من انتخاب کردم یک زن زیبای هالیوودی بشم

لعنتی!
خیلی سختی کشیدم
اصلا زندگی راحتی نداشتم
مدام تحت نظر
مدام حاشیه
و
آخرش هم خودکشی با باربیتوراتها

برای زندگی بعدی تصمیم گرفتم فقط یک زن زیبا باشم
لعنتی
یک زن زیبای فلج شدم
خیلی بهم سخت گذشت

دفعه بعد گفتم یک زن زیبای سالم باشم

لعنتی خیلی بهم سخت گذشت
یک زن زیبای همجنسگرا شدم که خوب یک وضعیت سالم در آمریکا هست اما متاسفانه من در ایران به دنیا اومدم و اونجا سالم به حساب نمیومدم

در زندگی بعدی خواستم 
یک زن زیبا ،.سالم با یک شوهر خوب و دو بچه سالم بشم که در ایران به دنیا نیاد

لعنتی بهم خیلی سخت گذشت
بچه دومم مرد و شوهرم یک زن دوم زشت گرفت

برای زندگی بعدی گفتم میخوام یک زن راضی و شاد و سالم با یک شوهر پولدار  که زن دیگه نگیره و دوتا بچه سالم که نمیرن بشم

لعنتی 
همه چیش خوب بود 
فقط من یک زن زشت شدم که به همون قیافه راضی بود و شاد
ولی زشت
زشت
:-\

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

بیستم

📖🖌

۱۰ ساله بودم که دم پنجره مشرف به خیابون می نشستم و هر ماشینی که از جلوم رد میشد میشمردمش

و
 بیستمین ماشین رو میگفتم که وقتی بزرگ شدم ماشینم اینه


۲۰ ساله م که شد
همین شمارشها رو انجام میدادم 
اما برای آقایون
مرد بیستم مردی بود که شوهر آیندم اون شکلی بود

۳۰ ساله م که شد 
بیستمین بچه جنسیتش جنسیت اولین بچه ام بود

۴۰ ساله که شدم 
بیستمین شی متحرکی که از جلوی پنجره مشرف به خیابون رد میشد برام مهم بود حالا هرچی که میخواست باشه

۵۰ساله که شدم تا ۱۵ امین مورد متحرک نرسیده خوابم میبرد

۶۰ ساله که شدم 
حسابی بی خواب شده بودم
ولی یه روز که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم
روی بیستمین ماشین یعنی آمبولانسی که برای بردنم به بیمارستان  اومده بود برای همیشه متوقف شدم

 

#ایواخانوم 
#بیستم

🌺
🍃🌺

ناله

تو یکی دیگه بیخودی  ناله نکن

بابای خودت قرار بود اردیبهشت بره اهواز بخاطر کرونا نرفت و تصادف نکرد و زنده موند

 

زن دایی مجید اینا قرار بود شب ۱۶ ام مرداد از خیابون رد بشه و کیک تولد بچه ش رو بگیره ولی بخاطر کرونا تولد و کیک و تصادف کنسل شد

 

خود امیررضا طاهری داشت از خونه بیرون میومد و قرار بود یک موتوری کیفشو بزنه اما بخاطر اخبار کرونا یک لحظه توقف کرد که به حرفهای گوینده خبر گوش کنه و موتور رد شد رفت

 

همسایه کوچه دست چپیتون همون که خونه شون آجرنمای سرخ هست قرار بود دیشب سکته کنه اما بخاطر مبتلا نشدن به کرونا چند تا لیوان اب خورد و از مهلکه جون سالم به در برد

 

 

فقط ناله نکن تو یکی که خیلی از کرونا سود بردی

خرچنگ

📖🖌

بهش گفتم:
 چقدر جبر؟ پس اختیار چی میشه؟
گفت:
 زندگی پر از اختیار هست البته در چارچوب جبر!

گفتم :
با کلمات بازی نکن.
گفت:
خب! الان تو مخیری که روش مردن خودتو انتخاب کنی
گفتم:
واقعا؟!
گفت:
خوشم نمیاد بعد از حرفهای من کلمه های تردیدآمیز مثل "واقعا" رو بیاری


کمی فکر کردم
سوختن و زیر آوار رفتن و غرق شدن رو که بذاریم کنار
میمونه چند تا اتفاق سریع که قال قضیه یکدفعه کنده میشه
تصادف
سقوط از بلندی
و
سکته
بخصوص سکته مغزی که درجا بکشه

بیدرنگ گفتم:
سکته مغزی که درجا بکشه

گفت:
تو سکته مغزی خواهی کرد که درجا تو رو میکشه


البتع که "واقعا"به قولش عمل کرد

من بعد از اینکه یکسال بخاطر سرطان توی بستر بیماری افتادم به جهت ایجاد لخته ی ناشی از عوارض سرطان که به رگهای مغزم پرتاب شد درجا مردم!

اینجا بود که معنی اختیار در زمینه جبر رو فهمیدم!
"واقعا" فهمیدم!

#ایواخانوم
#جبر_و_اختیار


🌺
🍃🌺

هالو

 

از وقتی که این درخت متحرک رو میبینم
یعنی حدودا از سال گذشته پی بردم که من توی این دنیا تنها نیستم

اون دوتا ریشه داره
یک ساقه
دو تا شاخه قطور که هرکدوم به پنج شاخه کوچیک منتهی میشه

یک گل هم بالای ساقه ش هست که هیچ وقت شکوفه نمیده

اما متاسفانه در خاک ریشه نداره
و 
مدام با وزش باد اینور و اونور میره
دوست ندارم اسمش رو درخت بذارم
باید یک اسم من درآوردی براش اختراع کنم
مرکوراک
ناجسان
آدم
مار

فکر کنم آدم بهتر از همه شون باشه
من اسم این آبی بالای سرم رو آسمون گذاشتم
اسم این ذرات زیر پام رو خاک
اسم این فضای خالی رو هوا
اسم این قطراتی که فقط یک ماه در سال خیلی گذرا از آسمون میریزه پایین رو بارون

الان تقریبا ۹۰ساله که اینجام
بهترین اتفاقی که برام قبل از اومدن این آدم افتاد سقوط یک شهاب سنگ بود که بعد از ۶ سال اتفاق افتاد
خیلی خوشحال شدم
تقریبا از ۷ سال پیش که یک بارون ۵ دقیقه ای اومد و سه ماه بعدش قضیه شهاب سنگ اینجا دیگه غیر از طلوع و غروب خورشید و وزش باد و حرکت و لاغر و چاق شدن ماه هیچ اتفاقی نیفتاده بود
تا اینکه این آدم اومد
کلا زندگیم تغییر کرد
از حس تنها بودن دراومدم
از حق نگذریم خیلی شکیل راه میره
ریشه راستش رو که میاره جلو ساقه چپش رو هم میاره جلو و بالعکس

راه رفتن رو تا یکسال پیش اختراع نکرده بودم 
تا اینکه آدم رو دیدم 
اول فکر میکردم که چون ریشه نداره باد اینور اونور میبرش
اما چندماهی که گذشت دیدم حتی وقتی که باد نمیاد هم حرکت میکنه

حتی با چشمای خودم دیدم که یکبار خلاف جهت باد حرکت میکرد
اینه که اسم کارش رو گذاشتم راه رفتن

یعنی میشه یکبار به سمت من راه بره؟

هر صبح میره به سمت شرق
و
عصرها خسته برمیگرده به سمت غروب خورشید
یه بار هم به من نگاه کرد
اما به سمت من راه نرفت

امروز صبح تا نزدیکیای ظهر صبر کردم اما نیومد به سمت شرق راه بره
نگرانش شدم
نکنه خشک شده باشه
بعید هم نیست
کسی که ریشه ثابت نداشته باشه از کجا آب بهش برسه
خب معلومه که خشک میشه

اما اگر اون نباشه تنها تفریح من حرکت خورشید
باد
شهاب سنگهای گاهگاهی 
و
ماهی یکبار در سال بارون میشه

دیگه هیچی
هیچی

کاش بیاد راه بره
کاش بیاد
کاش خشک نشده باشه

دو روز دیگه هم صبر کردم

سه روز دیگه
یک هفته دیگه 

تا اینکه
یه روز پیداش شد
با یک آدم دیگه
اون دومی هم دوتا ریشه و دو تا ساقه داشت ولی نازک تر و ظریف تر
گل بالای سرش رشته های بلند سیاه داده بود 
نمیشد بهشون گفت برگ
یا پرچم
من اسمشون رو مو گذاشتم
دو تا میوه هم جلوی سینه ش داشت

فکر نمیکردم یه روزی سه نفر بشیم
دنیا خیلی قشنگ شده
حالا سه نفریم

باز هم آدم اولی که اسمشو مرد گذاشتم صبحها میره به شرق
عصرها میره به غروب و گاهی آدم دومی هم که اسمشو زن گذاشتم یه چیزی دستشه که اسمشو قابلمه گذاشتم ظهرها میره به شرق و عصرها باهم برمیگردن به مغرب


اما

اما 

امروز 
زن به من نگاه کرد
خیلی قشنگ نگاه کرد
من اسم اون دوتا حفره توی کله شون رو گذاشتم چشم 
و
حرکتشون رو نگاه کردن گذاشتم
میتونستم چشمک زدن بذارم اسم کارشون رو یا حتی خوردن 
اما نگاه کردن بیشتر به دلم نشست

خلاصه

روز دوم هم بهم نگاه کرد

روز دهم ایستاد و چند لحظه بهم خیره شد
دستشو زد به قسمت باریک بدنش که اسمشو کمر گذاشتم
و به من فکر کرد

لعنتی
بیا جلو دیگه 
بیا 
بیا

عصر که برمیگشتن
زن منو به مرد نشون داد 
و
مرد یک نگاه سرسرکی به من کرد و رفتن

فردا
و
پس فردا
و
روزهای دیگه به من نگاه نکردن

اما ده روز بعد
مرد صبح رفت به شرق

زن ظهر با قابلمه داشت میرفت به شرق که واستاد
قابلمه ش رو گذاشت زمین
دستشو زد به کمرش
به من خیره شد

من نگاه طولانی رو اسمشو گذاشتم خیره شدن

بعد لعنتی
بعد فکر میکنین چیکار کرد؟
اومد جلو
اومد جلو

قابلمه ش رو ول کرد داره میاد سمت من
چقدر جالبه
بدنش از چوب نیست 
شاید خاک چسبنده باشه یا گل باشه
چقد قشنگه
اومد
اومد

حالا واضح میبینمش
اونم
منو داره میبینه
دستشو زد به ساقه م
چقدر گرم بود
چقدر نرم
چه بوی گرمی میده

بعد
دهنش رو باز کرد گفتtree

تری یعنی چی؟
کاش میشد منم بهش دست بزنم
منظورم شاخه هست
کاش میشد منم بهش شاخه میزدم
بعد با پاش یک لگد ملایم بهم زد
و
گفتhollow
بعد هم رفت

میخواستم بگم نرو
نرو
نروووو

هی زن!
نرو
ولی رفت
قابلمه ش رو برداشت
و
رفت به شرق
حدودا دو سه ماه بعد همین شرق و غرب رفتن ها ادامه داشت

و
من بهtreeوhollow فکر میکردم

وقتیtree گفت با افتخار گفت
ولی وقتیhollow گفت نومیدانه بود
خیلی دلم میخواد بدونم چیکار کنم کهhollow نباشم تا باز پیش من بیاد
هی!
امروز ببینش
اشتباه نمیکنم؟

نگاه کن
فکر میکنم شکم زن جلو اومده
چرا؟
از وقتی که شکمش جلو اومده آهسته تر راه میره
بعد از چند هفته مرد خودش قابلمه رو میبرد به شرق و دیگه زن ظهرها
 اونجا نمیرفت
تا اینکه مرد یک روز ظهر از شرق رفت به غرب
خیلی سریع
و
این آخرین باری بود که من اونا رو دیدم

👆

الان ۴۰ساله دیگه آدم ندیدم 
آخرین باری که بارون اومد
سه سال پیش بود
خیلی تنهام
حتی یک شهاب سنگ هم رد نمیشه

احساس میکنم دارم hollow تر میشم
احساس میکنم hollow خیلی حرف بدی هست
احساس میکنم 
من یک tree بدبختم
و
یک hollow بیچاره و تنها
آخ 
آخ
نگا کن
یک شهاب سنگ رد شد
چقدر خوشحال شدم
اول کم نور بود
بعد شعله ور شد
بعد قرمز و زرد
و
بعد پوکید و نور عظیمی ایجاد شد

خداروشکر

حالا میتونم دوسال به این قضیه فکر کنم و به طرز اتفاق افتادنش
صبحها میتونم به رنگش فکر کنم
شبا به طرز راه رفتنش
سقوط بجای راه رفتن کلمه بهتری نیست؟

فکر کردی زن
من نمیذارم hollow تر بشم
من حالا حالاها tree میمونم 
مطمین باش
شاید اصلا ۶ ماه دیگه باد اومد
یا حتی بارون
خدا رو چه دیدی 

خودت hollow هستی
اصلا حیفه که به تو زن گفتم
تو یک woman بیشتر نیستی
حیفه اون مرد و من tree برای توی woman 
حیف!

شهید برایان

 

 

قدیس پوتایو به خواب سروان برایان اومد
بهش محل اختفای مهمات جنگی دشمن رو نشون داد و ایضا بهش گفت که به زودی در منطقه سیبراتا شهید میشه


این در حالیه که قدیس پوتایو دو شب قبل هم به خواب فرمانده جانسون از جبهه مقابل که پیش از این کشیش بوده اومده بود و بهش گفته بود که قبل از شهادت مهمات رو کجا مخفی کنه

فرمانده و سروان از دو جبهه متخاصم که ماهها باهم جنگیده بودن با فاصله دو روز شهید میشن

و در برزخ بهشتی هم نشین هم و قدیس پوتایو هستن تا روز رستاخیز


آمین


#ایواخانوم

ما ساده بودیم

 

ما ساده بودیم که توی گروه بحث سیاسی می کردیم

اونا که هی چادرشون رو جلو می کشیدن و عمامه شون رو صاف و صوف میکردن دور از چشم زن و شوهرشون چقدر عشق بازی لفظی می کردن توی گروه!

دست مریزاد بابا!

 

کماکان پرچم روحانیت و اصولگراهای مونث بالااااااااااااا!

 

 

تعداد مرگها و به اصطلاح اینا قتلهایی که از سال ۸۴تا۹۲ من مسببشون بودم یا حداقل سهمی در اونها داشتم سه تا بیشتر نبود


یکی پیرزنی که بخاطر پارک ماشینم جلوی پل نتونسته بود از روش رد بشه و از جوب پریده بود و پاش شکستگی جزیی پیدا کرده بود اما بعدش همون شکستگی کوچولو عفونت کرده بود و طرف به جهت عفونت خونی مرده بود


دومی سال ۸۹ بود که یک مرد عصبی که زنش رو همیشه کتک میزد ۲۷ ام مهرماه توی بانک عصبانی کرده بودم و نوبتش رو در مقابل باجه صندوق بانک خورده بودم و اون رو بخاطر کار من اون روز  محکم تر زنش رو زده بود و طرف مرده بود 


و

آخرین قتلم که قتل عمد بود بخاطر اعدامی بود که حکومت انجام داده بود و من حاضر نشده بودم توی اینستاگرام بخاطر حفظ شغلم که دولتی بود تغییر پروفایل بدم 

 

البته چون قتل عمدش بین ۶۸میلیون نفر قسمت میشد چیز زیادی بهم نمی رسید . اما از جهت بی همیتی عامدانه توی این قضیه حسابی نمره منفی گرفتم و چارتا حوری خوشکل رو از دست دادم. 

به هرحال خداوند آمرزنده و مهربان است.

تعهد

 

یک گروه زدیم

بنارو براین گذاشتیم که حرفی از گروه خارج نشه و بحث سیاسی کنیم توی گروه بحث شد هم خارج نکنیم از گروه

همیشه حرف خارج شده و همیشه همینا که میرن پیاده روی کربلا و نمازخون هستن و اهل سبک و مداحی , مطالبو خارج می کنن

شیطونا میگن هرچی ازشون میدونم برم به شوهراشون بگم و به هیکلشون فاتحه کنم

 

برای همین همیشه از مومنا دوری میکنم

چون همیشه باعث دورتر شدنم از دین میشن!

اَه!

حالم بهم خورد از اینهمه رذالت و پستی!

واقعا بچه های اونوری راست میگن درباره اینوریا!

تعهدشون الکیه همه شون!

 

 

آکوک و خاکوک

 

شهروند حزب آکوکِ گالاندولا از شهروند حزب خاکوکِ گالاندولا پرسید:

وقتی که منِ نوعی قراره گزینش بشم صفحه مهر انتخابات من مورد بررسی قرار میگیره و ازش فتوکپی گرفته میشه

آیا در این حالت انتخابات آزاده و تعداد رای دهنده ها میانگینی از جمعیت شهروندان علاقمند به نظام گالاندولایی هست؟!

شهروند حزب خاکوک گفت:

این بررسی ها الکیه و بی تاثیره در گزینش افراد

شهروند حزب آکوک گفت:

الکی هم که باشه موثره و باعث وحشت مردم و اجبارشون به رای دادن میشه

 

 

دیگه هرگز به این سوال جوابی داده نشد و دیگه هرگز سوالی پرسیده نشد!

 

 

 

قدیس

من و مادرمو که ول کرد رفت دوباره ازدواج کرد
یک زن جوون گرفت
 بچه دار شد
پسردار شد

دیگه ازش خبرنداشتیم
دورادور شنیده بودم زنش بچه ها و اونو ول کرده
 واسه همین مجدد ازدواج کرده بود
اما اینا همه در حد شنیده باقی موند
فقط میدونم ۵تا بچه داره که هیچکدوم خوشبخت نشدن
هیچکدوم!

حالا هم گوشه بهشت رضا افتاده
سوت و کور
هیچکس نمیره سرخاکش
مامانمو تشویق میکنم که عکسشو پاره کنه
اما مامانم بدبخت تر از اونه که بتونه شوهرشو فراموش کنه

مامانم وقتی که بابام ولش کرد  گریه میکرد و میگفت من بدبختم

بعد از بابامم دیگه ازدواج نکرد میگفت ما بد میدونیم زن بعد از شوهرش دوباره ازدواج کنه

افتخار مامانم این بود که بعد از عروسیش دیگه آرایش نکرد

و دیگه به هیچ مردی فکر نکرد

مامانم به تمام معنی بدبخت بود
و به بدبخت بودنش افتخار میکرد و اونو معادل نجابت میدونست

من بعضی از شبای جمعه میرم  بهشت رضا
و از اینکه هیچکی نمیره سر خاک بابام کیف میکنم
روی همه قبرا خرما هست
زایر هست
شمعه
گله

اما قبر بابای من تنهاست
بی کسه
سوت و کوره
انگار نه انگار چند تا زن داشته و ۶تا بچه

و این دلمو خنک میکنه
برای تمام سالهای بی کسیم
تنهاییم
بدبختیم

فقط تنها کسی که بعضی شبهای جمعه عصازنان و دور از چشم همه یواشکی میاد سرخاک بابام یک پیرزن بدبخت هست که خیلی شبیه مامانمه
مامانم خیلی بدبخته
اونقدر که 
بابامو بخشیده
و به سرنوشتش راضی شده
خونه هم که میاد نمیگه رفته بهشت رضا ، میگه رفته م حرم

بابام همه ما رو بدبخت کرد
زناشو
همه بچه هاشو
منو 
و خودشو

تنها کسیو که نتونست بدبخت کنه مامانم بود
 چون مامانم ذاتا بدبخت بود
ساده بود
با گذشت بود
دلرحم بود

مامانم اینقدر بدبختی کشیده بود که میتونست بابامو ببخشه
میتونست همونطور که روی چهارپایه کنار قبر بابام نشسته و چونه شو گذاشته روی دسته عصاش و به گذشته های دور خیره شده بابامو حلال کنه

حتی اونقدر بدبخت بود که میتونست همه ردیف ۳ یا حتی بلوک ۱۳رو شفاعت کنه
مامانم خیلی بدبخت بود
اونقدر که حتی میتونست همه مدفونین بهشت رضا رو شفاعت کنه
نه اینکه دستاشو به سمت اسمون بگیره و به خدا التماس کنه ....نه!
مامانم میتونست همونطور که چونه ش روی دسته عصاش بود و کنار قبر بابام به گذشته های دور خیره شده بود همه کسایی که توی بهشت رضا دفن شده بودنو شفاعت کنه

مامانم اونقدر سختی کشیده بود و گذشت کرده بود که دیگه یک قدیس شده بود!

40 سانت

سی سال طول کشید که بفهمم در اون ماجرا حق با ما نبود

اگر پامو توی اون درگیری وحشیانه از دست نمی دادم شاید خیلی زودتر پی به این مساله می بردم

اما پیدا کردن یک دلیل و توجیه مقدس یا حق به جانب برای از دست دادن پام همیشه منو از رسیدن به حقیقت بازمیداشت 

حالا در سن ۶۴سالگی به این نتیجه رسیدم که در ماجرای لاکرباس حق با ما نبود

فقط بخاطر ۴۰سانت پا سالها حقیقت رو نفهمیدم
یا فهمیدم اما انکار میکردمش

 

 

پیست خوابگاه

 

 

بعد از زمین خوردن

همچنان با دوچرخه می چرخید

دور پیست خاکی زمین فوتبال متروک خوابگاه

سالهاست که هنوز نفهمیده است که چه اتفاقی افتاده

گویا مرده های دانشجوها هم فرق چندانی با سایر مرده ها ندارند.

 

 

فقط

 

 

طی کرده بودن توی شهر وارونه ها هرکسی برعکس راه بره به ازای هر یک کیلومتر چپه راه رفتن یک ملیون بهش میدن

 

هیچی دیگه کار مردم از صبح تا شب چپه راه رفتن بود توی خیابونا

اوضاع خوب بود تا اینکه گفتن هرکسی درست راه بره به ازای هر صدمتر یک ملیون از امتیازش کم میشه

اینجا بود که حتی مردم توی خونه هاشون هم چپه راه میرفتن که مبادا کسی زاغ سیاهشون رو چوب بزنه و از حسابشون کسر بشه

تنها کسانی که در شهر وارونه ها درست راه می رفتن راست روها بودن و بچه ها و دیوونه ها

حتی معلولها هم چپه راه میرفتن

فقط راست روها و بچه ها و دیوونه ها! فقط!

 

 

 

شیربرنج

 

 

 

هیچی دیگه یکبار با خانوم های شاعر ایکس و دبلیو و ضد رفته بودیم پارک 
روی سبزه ها نشستیم و شروع کردیم به پف فیل خوردن

 

در همین اثنا بود که خانم ایکس گفت بچه ها یه چیزی بگم به کسی نمیگین؟

گفتیم نه!
گفت
" آقای" اومگا اومده توی پی وی من...
بعد همه ما گفتیم:خب!؟

گفت هیچی دیگه کلی مفرد و خیلی صمیمی با من حرف زده بعد وسط حرف زدن گفته اگر شما هم تمایل دارین میتونین با من مفرد صوبت کنین!

همه ما گفتیم :نه!!؟(آخه طرف خیلی مومن میزد ظاهرش)

بعد خانوم ایگرگ هم گفت بچه ها یه چیزی بگم؟!
گفتیم بگو
گفت به منم همینا رو گفته 

اینجا بود که منم گفتم :
خاک توو سرش کنن به منم همینا رو گفته که
و اینجا بود که همه گفتیم خاک بر سر شیربرنجش کنن که از یک روش برای چند نفر استفاده میکنه که همه شونم باهم دوست نزدیکن!
آخه آدم اینقدر بی ابتکار؟!
اینقد شیربرنج ؟!
اینقد هالو؟!
اینقد هول؟!😂

 

 

جنگ مينيون ها و گورو ...

 

مينيون ها طبق معمول سرگرم جنگ و دعوا بودند كه گورو مقداري شكلات جلوي انها ريخت  و به دعواي هميشگي و بي نتيجه آنها خاتمه داد. اما همين كه چند لحظه اي گذشت باز بين مينيون ها جنگ در گرفته بود كه چه كسي شكلات بيشتري برداشته است. 

گورو چند تا مينيون مونث درست به تعداد مينويون ها به انها داد كه سر انها گرم شود و دعوا مرافعه را كنار بگذارند اما باز هم بين انها جنگ در گرفت بر سر اين موضوع كه مينيونهاي مونث زيباتر مال چه كسي باشد.

گورو تمام زمينه هايي را كه ميشد بين مينيونها اعمال كند كه جنگ و دعوا بين انها خاتمه پيدا كند را بررسي و امتحان كرد اما بي فايده بود.

سر انجام يك تكه كاغذ باطله را جلوي چشم مينيون ها دور  انداخت و گفت كه من صلح را انداختم توي سطل زباله چون شما همه ش داريد مي جنگيد. 

باز هم بين مينيون ها و گورو جنگ در گرفت كه ما اين همه مدت بخاطر صلح مي جنگيديم چرا صلح را دور انداختي؟! 

 

 

موج FM رديف هيچ مگا هرتز!

شب جمعه هس .مي رم سر خاك بابا. چند تا ضربه به سنگ قبرش ميزنم و مثل هميشه تسبيح شاه مقصود زيتوني رنگي كه براش خريده بودم و اجل مهلت نداد كه براي روز پدر بهش بدم رو ميذارم  روي سنگ قبرش. 

ميبيني بابا! هميشه صداي امريكا رو ميگرفتي كه ببيني آخوندا كي سقوط ميكنن اما آخوندا هنوز سقوط نكردن. 

تازه چند روز پيش پلاسكو رو هم نقش بر خاك كردن.اونم از صداي امريكات كه ديگه نميذاره ايرانيها برن امريكا. بابا! كاش ميتونستم چند تا نخ سيگار ونستون بهت بدم بكشي .اونجا خدا بهت سيگار نميده؟!يادته كه ميگفتي اخوندا اخرش ميشاشن به همه چيز؟!چقدر ساده بودي و خوش خيال! آخوندا ريدن به همه چيز! 

بابا! راستي هاييده مرد! هنوز امام زمان نيومده.ميدوني گوشت شده كيلويي چند تومن؟!حدس بزن! يادته يه انگشتر برام خريده بودي كه روي فيروزه اش نوشته بود رقيه؟!يه آقايي ديروز ميگفت امام حسين(ع) اصلا دختري به اسم رقيه(ع) نداشته.خيالت راهت نميذارم توي قبرهاي اين بلوك هيچ اخوندي رو خاك كنن. 

نگهبان قبرستون ميگه هربار از اين حوالي رد ميشه يه صداهايي ميشنوه! چيكار ميكني بابا! دست بردار! آخوندا سقوط نميكنن حالا حالاها! 

بعد هم يك فاتحه ميخونم ، تسبيح شامقصود رو برميدارم و راهم رو ميكشم ميرم!همونطور كه دور ميشم از پشت سرم  صداي مبهم روشن شدن راديو و تغيير موجش رو ميشنوم! 

 

اينجا صداي اِمريكاست، صداي ما را از واشنگتن مي شنويد.... 

 

 

 

 

نمره انشا

آن روز هم موضوع انشا يكي از تكراري ترين موضوع هاي انشا بود: در آينده مي خواهيد چكاره شويد؟!

ميدانستم كه بچه ها مثل هميشه شغل هاي تكراري را انتخاب ميكندد: دكتر، مهندس، خلبان و...آنها هم كه ميخواهند معلم شوند يا براي اينكه نمره انشاشان خوب شود اين مطلب را مينويسند يا وقتي كه بزرگ ميشوند و مي فهمند كه معلمها حقوق زيادي نمي گيرند نظرشان تغيير ميكند.

اين بود كه من تصميم گرفتم انشا متفاوتي بنويسم حتي اگر نمره ام كم شود.درست مثل اينكه كسي بخواهد معلم شود هرچند كه حقوقش كم باشد و اينطور نوشتم:

به نام خدا

من هم دوست دارم كه دكتر شوم چون مردم به دكترها احترام ميگذارند.آنها حقوق زيادي ميگيرند و خانه و ماشينشان خيلي قشتگ است و تازه وقتي كه مردم را خوب ميكنند مردم خيلي خوشحال ميشوند و از آنها تشكر ميكنند.اما معلوم نيست كه من وقتي كه بزرگ شدم بتوانم دكتر شوم.شايد معلم شدم،شايد اصلا دامپزشك شدم.اصلا هم خنده دار نيست يكدفعه ديديد كه عروس شدم و خانه دار شدم.

اينرا كه گفتم بچه ها همه خنديدند!

بعد ادامه دادم: بعضي وقتها هم فكر ميكنم بد نيست كه رييس جمهور شوم و وقتي كه پول حقوق مردم را بينشان تقسيم ميكنم يك كم از حقوق پزشكها بردارم و به حقوق معلمها زياد كنم .اصلا نمي دانم كه در آينده چه پيش مي آيد.اما ميدانم كه اگر دكتر شوم حتما به مريضهايم خيلي رسيدگي ميكنم و هركدام كه پول نداشته باشند را مجاني عمل ميكنم.اگر مغازه دار شدم گران فروشي نميكنم و وسايل مغازه ام را سر راه مردم نميگذارم و اگر معلم شدم هيچ وقت موضوع تكراري براي انشا انتخاب نميكنم كه بچه ها هم شغلهاي تكراري را انتخاب كنند.مثلا اگر بخواهم موضوع انشا بدهم ميگويم:اگر شما كشاورز شديد چطوري سعي ميكنيد كشاورز خوبي باشيد؟!

پايان

انشايم كه تمام شد اصلا جرات نكردم كه به صورت خانم معلم نگاه كنم.دفترم را كه روي ميز خانم معلم گذاشتم كمي فكر كرد و چيزي نوشت و  امضا كرد و گفت آفرين برو بشين.

وقتي كه سر جايم نشسته بودم ميترسيدم لاي دفترم را باز كنم.ميترسيدم خانم معلم به من نمره بدي داده باشد.بچه هاي ديگر همه آمدند انشايشان را خواندند و همه شان از يك كنار ميخواستند دكتر مهندس بشوند.زنگ خانه ها كه خورد همه اسبابهايمان را جمع كرديم.هنوز از كلاس خارج نشده بوديم كه مريم كه شاگرد اول كلاس است و هميشه مراقب نمره هاي بچه هاي كلاس كه يكبار نمره شان از او بيشتر نشود از من پرسيد: خانوم ناصري بهت چند داد؟! گفتم: نميدونم هنوز نيگا نكردم و كيفم را روي شانه ام انداختم و از كلاس خارج شدم.

به خانه كه رسيدم زود رفتم توي اتاقم.روي تختم نشستم.دفتر انشايم را از كيفم درآوردم و دنبال صفحه اخرين انشايم گشتم.صفحه را كه پيدا كردم انگشتم را لايش گذاشتم.هنوز جرات نميكردم لاي دفترم را باز كنم.ممكن بود خانم ناصري از دستم ناراحت شده باشد و نمره بدي بهم داده باشد و شايد هم از شجاعتم خوشش آمده و بهم بيست داده باشد.حرف شجاعت كه شد به خودم آمدم.اصلا چرا بايد براي نمره دلشوره داشته باشم.لاي دفتر را باز كردم.خانم ناصري نوشته بود:

آفرين دخترم.تو اگر معلم بشوي حتما معلم خوبي خواهي شد.پس خودت به خودت نمره بده.موفق باشي!

خيلي دلم ميخواست به خودم بيست بدهم اينطور فردا ميتوانستم به مريم بگويم انشايم بيست شد.اما واقعا انشايم خيلي كوتاه بود.از طرف ديگر مثل بقيه بچه ها تكراري ننوشته بودم.نميدانستم بايد به خودم چند بدهم.مگر آدم ميتواند خودش به خودش نمره بدهد؟!

دفتر انشايم را ورق زدم و به بقيه نمره هاي انشايم نگاه كردم:16 ، 5/15 ، 17

فهميدم و به خودم يك 18 بزرگ دادم! بيست زياد بود و 16 كم.من مطمين نيستم كه در آينده چه شغلي خواهم داشت.اما حتما در شغلم آدم درستكاري خواهم بود.از همين الان كه شغلم دانش اموزي هست معلوم است! J