وقتی که در جنگل گم شدم
۱۲ ساله بودم
با مادربزرگم اومده بودیم توی جنگل برای تولد امیلی تمشک وحشی جمع کنیم
یک خرس به مادر بزرگ حمله کرد
و
من فقط تونستم بزدلانه فرار کنم
نمیدونم چی سر مادربزرگ اومد
اما این قبیله که الان توش زندگی میکنم منو پیدا کردن
غذا دادن
و
عضو خودشون کردنم
همیشه دلم میخواست برگردم خونه
اما نمیتونستم این رو حالی اهل قبیله کنم
اونا منو حبس نکرده بودن
اما هربار تصمیم میگرفتم برگردم خونه
نه راه رو میدونستم کدوم وره و نه میتونستم ترس از رویارویی با خرس رو  از دلم بیرون کنم

وقتی به خودم اومدم که ۳۵ سال داشتم و یکی از دختران مهربون قبیله رو گرفته بودم و یک بچه ۲ ساله داشتم

دیگه تمایل به تلویزیون دیدن و ماشین سواری کردن و مدرسه رفتن و پدر مادر داشتن جاشو داد به شکار و چپق کشیدن و بچه بزرگ کردن و البته بزدل نبودن

بجای خدا یک بت داشتیم که مهربون بود
حاجتمون رو میداد
جلوش دعا میکردیم
بهمون از طریق رابطهایی که بسیار مهربون و پاک بودن پیام میفرستاد
رابطها موید هم بودن 
و
در قبال هدایت هیچ نفعی عایدشون نمیشد
جز اینکه بیشتر از ما باید کار میکردن و بیشتر از ما باید از پولشون به فقرا میدادن
هرچند که فقیری هم در قبیله ما باقی نمونده بود

برخلاف حضرت عیسی رابطهای ما معجزات بسیار بسیار بزرگ نداشتن
اما همیشه بودن
اینطور نبود که در قرن ۲۱ دیگه نباشن
بلکه همیشه رابط بین ما و بت وجود داشت
و
معجزات درخوری داشتن

در هر صورت روزی که یک پسربچه رو توی جنگل پیدا کردم و از طریق تلفنش با پدرش ارتباط برقرار کرد 
و
مسیر برگشت رو بهم نشون داد 
اونو به شهر بردم
تنها میترسید در غروب جنگل راه بره
توی شهر
جنگ جهانی سوم برپاشده بود
جنگ به نام خدای یکتا بود
و
به خواست پیروان اخرین پیامبر

تصمیم نداشتم خونه مون رو پیدا کنم
چون 
چون
چون میخواستم زودتر برگردم خونه

فقط پسرک رو رسوندم به ایستگاه پلیس
شهر اگرچه خیلی خسارت دیده بود
اما لامپهای روشن
مغازه های زیبا
کاباره ها
و
خونه های گرم و فانتزی هنوز هم چشم انداز خوبی داشتن

خواستم جلوی کلیسا زانو بزنم
یاد شفای بچه ام که از یک چشم نابینا شده بود و بت روگر با دست رابط گودا شفاش داده بود افتادم

شرم کردم با این لطف، از اونها رو برگردونم و به عیسی مسیح تعظیم کنم و صلیب بکشم

با قلبی مملو از عشق به عیسی به جنگل برگشتم
و برای نذر سالانه ام پیش بت بزرگ در راه یک خرگوش شکار کردم که به فقرا ادا کنم

یاد حرف پسرک به گودا افتادم
که بهش گفته بود: لطفا در قرن ۲۱ بت نپرستین
و
یاد حرف گودا افتادم که در جواب پسرک گفته بود: لطفا در قرن ۲۱ جنگ نکنید!


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺