3/11/11

پیش پزشک رفتم و بیمارتر شدم
دنبال کار گشتم و بیکارتر شدم
در تارهای زندگی ام دست و پا زدم
در تار مشکلات گرفتارتر شدم
لالایی صدای تو خَش دار و سخت بود
خوابم پرید شب شد و بیدارتر شدم
آمد به دین حضرت حق راغبم کند
از دین و بحث و موعظه بیزارتر شدم
باری به نام عقل درون سرم گذاشت
بر گردن فلک زده سربارتر شدم
تعبیّه کرد پنجره ای چفت منبرش
کم کم به لطف پنجره دیندارتر شدم

همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"