بداهه
در قفس پرنده ها
ناامید و خسته اند
بالهای خویش را
مثل غنچه بسته اند
دوست دارم از قفس
یک کمی سفر کنم
می پرم به آسمان
تا کمی خطر کنم
در بغل گرفته خاک
غنچه های ناز را
می پذیرد آسمان
بالهای باز را
#منیژه_رضوان
#کودک
#بداهه_کارگاهی
در قفس پرنده ها
ناامید و خسته اند
بالهای خویش را
مثل غنچه بسته اند
دوست دارم از قفس
یک کمی سفر کنم
می پرم به آسمان
تا کمی خطر کنم
در بغل گرفته خاک
غنچه های ناز را
می پذیرد آسمان
بالهای باز را
#منیژه_رضوان
#کودک
#بداهه_کارگاهی
همیشه موقعی که دانشجو بودم و در بیمارستان امام رضا (ع) واحدامو پاس میکردم ته دلم از مردم شرمنده بودم
همیشه از کنار ما دانشجوهای پزشکی و پرستاری که رد میشدن میگفتن: یک مشت دانشجوی ریختن توی این بیمارستانها هیچی هم بلد نیستن وقت ما رو میگیرن
برای همین از اینکه وقتشونو بگیرم و شرح حال بگیرم یا معاینه شون کنم شرمنده بودم
تا اینکه یکبار یکی از اساتید در برابر اعتراض مریض به حضور ما در بیمارستان بهش گفتن:
سردر بیمارستان رو لطفا بخونین
چی نوشته؟
نوشته مرکز آموزشی، پژوهشی، درمانی
یعنی اینجا در درجه اول مختص این بچه ها هست که بیان اموزش بگیرن
در درجه سوم محیط درمانی هست
حالا اگر در عمل جای الویتهای آموزش و درمان عوض شده ظلم به این بچه ها هست که اینجا باید درس میخوندن و چیز یاد میگرفتن
از اون به بعد با اعتماد به نفس توی بیمارستان
راه می رفتم
🍃
🌺🍃
اسکی نکرده برف دل ِ پیست آب شد
دیو ِ سپید ِ کوه و کمر بی نقاب شد
در چادر ِ مسافری ِ شب خزیدم و
سر را گذاشتم به زمین آفتاب شد!
آن جزوه ای که ترم ِ شما بیست صفحه داشت،
نوبت به ما رسید به یکهو کتاب شد
با مایو در سواحل رویایی خزر
تا آمدم قدم بزنم ... انقلاب شد!
چیزی در هشت سالگی ام گم شده است
که نمیدانم چیست
شاید عروسکی ارزان که پدرم برایم خریده بود
یا قابلمه پلاستیکی اسباب بازیهایم
و یا شاید همبازی صمیمی ام
کسی چه میداند ؟
همه چیز در ابهام گذشت
و من چیزی از دعواهایشان نمی فهمیدم
فقط می ترسیدم
بعدها یک شب زمستانی مردی در مه گم شد
و دعواها خاتمه یافت
اما من در ۸ سالگی ام متوقف ماندم
و
مادرم تمام خواستگارهایم را جواب می کند
دختر ما هنوز کوچک است
۸ سال بیشتر ندارد
امشب بعد از ۲۵ سال دوباره هوا ابری ست
در زیرزمین همه گذشته را زیر و رو کردم
مادرم می گوید بیا بالا دختر سرما میخوری
عروسک
تیله
قابلمه پلاستیکی
گل سر
آلبوم
عکس یک سالگی
دو سالگی
۴ سالگی
۸ سالگی
دیگر هیچ عکس جشن تولدی ثبت نشده است
از زیرزمین بیرون می آیم
حیاط ظلمات است
و نمه نمه برف شروع شده
هوا مه آلود هست
درست مثل همان شبی که دعواها تمام شد
صبر کن ببینم
با لباس خواب ِ به این نازکی؟
در برف؟
دختربچه ای ۸ ساله از خانه دور میشود
و در مه ناپدید می شود

احساس می کنم آدم خاصی هستم
نه به نماز جمعه رفته ام
و نه به کاباره ها
نه مشروب خورده ام
و نه آب زمزم
نه مینی ژوپ پوشیده ام
نه چادر
احساس میکنم همه را درک میکنم
در حالیکه در هیچ گروهی جایی ندارم
تنها بودن بِرَند من است!
با همه دشمن
با همه دوست!

البته کار اونجا بیخ برمیداره که پزشکی شاعر همباشه
و بیمارش یبوست داشته باشه
و ماه ها هیچکس نتونه درمانش کنه
بیاد پیش پزشک کذایی که شاعر و طنازه
کارش با اولین نسخه راه بیفته اما ویزیت پزشک رو نپردازه
پزشک به انحای مختلف حق ویزیتشو یاداوری کنه
اما بیمار که دیگه دفع داشته و راحت شده برای خودش راست راست توی کوچه خیابونهای شهر راه بره بی توجه به حق طبیب حاذق
ناچار پزشک یک رباعی براش بگه و حواله کنه
پیشاپیش بدانید که "جُلاب" داروی ضد یبوست هست
و کلمه "نریمان" رو هم حواستون باشه
پزشک خطاب به بیمار میفرماد:
گر سام ِ نریمانی و گَر رستم ِ گُرد
جُلاب ِ مرا به مُفت نتوانی بُرد
یا قیمت ِ آنچه خورده ای باید داد
یا در عوض آنچه ریده ای باید خورد!
#روز_پزشک_مبارک
#شاعر_لاادری
#اول_شهریور
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"