چیزی در هشت سالگی ام گم شده است
که نمیدانم چیست

شاید عروسکی ارزان که پدرم برایم خریده بود
یا قابلمه پلاستیکی اسباب بازیهایم
و یا شاید همبازی صمیمی ام
کسی چه میداند ؟

همه چیز در ابهام گذشت
و من چیزی از دعواهایشان نمی فهمیدم
فقط می ترسیدم

بعدها یک شب زمستانی مردی در مه گم شد
و دعواها خاتمه یافت

اما من در ۸ سالگی ام متوقف ماندم
و
مادرم تمام خواستگارهایم را جواب می کند
دختر ما هنوز کوچک است
۸ سال بیشتر ندارد

امشب بعد از ۲۵ سال دوباره هوا ابری ست
در زیرزمین همه گذشته را زیر و رو کردم
مادرم می گوید بیا بالا دختر سرما میخوری


عروسک
تیله
قابلمه پلاستیکی
گل سر
آلبوم

عکس یک سالگی
دو سالگی
۴ سالگی
۸ سالگی

دیگر هیچ عکس جشن تولدی ثبت نشده است
از زیرزمین بیرون می آیم
حیاط ظلمات است
و نمه نمه برف شروع شده

هوا مه آلود هست
درست مثل همان شبی که دعواها تمام شد


صبر کن ببینم
با لباس خواب ِ به این نازکی؟
در برف؟

دختربچه ای ۸ ساله از خانه دور میشود
و در مه ناپدید می شود