بیمارستان امام رضا علیه السلام



همیشه موقعی که دانشجو بودم و در بیمارستان امام رضا (ع) واحدامو پاس میکردم ته دلم از مردم شرمنده بودم


همیشه از کنار ما دانشجوهای پزشکی و پرستاری که رد میشدن میگفتن: یک مشت دانشجوی ریختن توی این بیمارستانها هیچی هم بلد نیستن وقت ما رو میگیرن

برای همین از اینکه وقتشونو بگیرم و شرح حال بگیرم یا معاینه شون کنم شرمنده بودم

تا اینکه یکبار یکی از اساتید در برابر اعتراض مریض به حضور ما در بیمارستان بهش گفتن:

سردر بیمارستان رو لطفا بخونین
چی نوشته؟
نوشته مرکز آموزشی، پژوهشی، درمانی

یعنی اینجا در درجه اول مختص این بچه ها هست که بیان اموزش بگیرن
در درجه سوم محیط درمانی هست

حالا اگر در عمل جای الویتهای آموزش و درمان عوض شده ظلم به این بچه ها هست که اینجا باید درس میخوندن و چیز یاد میگرفتن



از اون به بعد با اعتماد به نفس توی بیمارستان
راه می رفتم


🍃
🌺🍃

نافهم

امروز یک حاج خانوم شیرین مریضمون هست و الان آنژیوکتش رو کند

مجبور بودیم دوباره رگ بگیریم
رگهاش هم همه خراب با INR بالا
تا رگ میگیری رگ پاره میشه
از دست دیگه ش هم نبابد رگ بگیریم
خیلی شیرین حرف میزنه

به پرستار آقامون میگفت برو عقب و وشگونش میگرفت
پرستار هم هی دستشو میدزدید ولی باید رگ هم می گرفت

پرستارمون باز دستشو گرفت
اونم دست پرستارمون رو گرفت و به مرحله مچ انداختن رسیدن و خودشون خنده شون میگرفت

همه از خدماتی و تاسیسات دور تختش جمع شده بودن
از بس دوسش داشتن
به همه هم بد و بیراه میگفت
و گاهی ابراز علاقه میکرد


همراه هم نداشت

با معذرت از ترکای عزیز یکدفعه به پرستارمون گفت: برو عقب ترک نافهم!!

بعد گفت شماها کجا درس خوندین که نمی تونین رگ‌بگیرین؟ هان؟!

ماها می خندیدیم

بعد پرستارمون که دست میکشید به ساعد حاج خانوم تا رگشو پیدا کنه به اون یکی پرستارگفت: اینا اینا یک رگ خوب

حاج خانوم اداشو در آورد گفت: اینا اینا رگ خوب
اصلا بلد نیست رگ بگیره هی میگه اینا اینا رگ خوب رگ خوب
و
تا بچه ها خندیدن دستشو از دستشون قاپید و قایمش کرد زیر بغلش

دیگه چطوری میشد دستشو باز گرفت و گارو بست بهش خدامیدونه؟

من رفتم جلو گفتم حاج خانوم بذار رگ بگیره
رگ نگیره زنش دعواش میکنه

گفت خب بیاد رگ بگیره
زن داره؟
گفتم ها که داره

بعد پرستار دیگه مون بهش گفت مو تورو دوست داروم حاج خانومم با لذت گفت مویم تو رِ دوس دروم پسرک شیرینوم!

و به همه نگاه کرد و خندید

موقع رگ گیری باز اومد دست پرستار رو گاز بگیره
گفت نگا نگا همه شان دور مو جمع شدن
یک مشت مشهدی نافهم!

رفتم جلو گفتم: اینا همه شون نافهمن بذار خودم ازت رگ بگیرم
گفت : هرچی باشن از تو که بهترن

باز همه زدن زیر خنده

بچه ها بعد از نیم ساعت استراحت باز اومدن رگ بگیرن که حاج خانوم سرشو داد به آسمون و گفت ابالفضل کمکم کن از دست اینا نجاتم بده ابالفضضضضل

رفتم جلو گفتم حاج خانوم آروم باش
سرشو آورد جلو و گفت: قربون اون چشمای خوشگلت بشم من !!

خلاصه هنوز نتونستیم رگ بگیریم

ولی چقدر مریض شیرینی داریم

همه دلشون میخواد باهاش دوست بشن و اگر شده حداقل یک فحش کوچولو بهشون بده!!

یک پرستارمونم تا از جلوش رد میشه بهش چشمک میزنه حاج خانوم هم پایه سریع یک چشمک شیرین کوچولو بهش میزنه

اصلا یک وضعی😄


@kerkere_nime_baz

آنکال قلب

صبح رفتم سی سیو از آبدارخونه ش چایی بردارم که پرستارا گفتن: د‌کتر بیا این اوردر ( order) تلفنی رو مُهر بزن

گفتم: عمرا!
آنکال قلبو بیدار کنین، هم مُهر میزنه هم اتاق خالی میشه من میرم توی اتاق از توی کمدم لباسمو برمیدارم

آقا هرچی اینا زنگ زدن به اتاقش طرف جواب نداد
از سی سیو اومدم بیرون دیدم بهداشت کار صبحونه دکتر رو برد توی اتاقش گذاشت
وقتی اومد بیرون
گفتم: دکتر بیدار بود؟
گفت: نهههه خواب خواب بود.صبونه شو گذاشتم روی میزش

هیچی دیگه آهسته و پاورچین پاورچین رفتم سمت در اتاقش و در رو باز کردم رفتم توی اتاق
خدا روشکر در صدا نداد
دکتر پتو رو پیچیده بود دورش با اسکرابش عمیقا خواب بود

سعی کردم کفشم صدا نده
لب بالامو از شدت حساسیت کار محکم گاز گرفته بودم
۲ متر مونده بود به کمدم که یهو تلفنش زنگ خورد
هول ورم داشت توی اون سرصدای تلفن بدون احتیاط برای تولید نکردن صدا دویدم بیرون

بهداشت کار توی استیشن پرستاری نشسته بود که منو دید گفت : چشمم روشن خانوم دکتر اگه به مامانت نگفتم وارد اتاق دکتر مجرد میشی!

هیچی دیگه

رفتم به سی سی یو گفتم: شماها زنگ زدین به انکال قلب؟
گفتن: اره

گفتم : توروخدا چند دقیقه زنگ نزنین من برم روپوشمو بردارم از توی اتاقش. یا زنگ بزنین بیدارش کنین بیاد توی سی سیو کارهاشو انجام بده
که در همون فرصت منم برم توی اتاق روپوشمو بردارم

گفتن : اوکیه! زنگ نمیزنیم ، ولی زنگ هم بزنیم دکتر به این راحتیا بیدار نمیشه!

دوباره از سی سیو خارج شدم با احتیاط رفتم سمت اتاق انکال قلب در رو باز کردم و با توک پا رفتم توی اتاقش
پوزیشن دکتر عوض نشده بود
این یعنی خواب عمیییق
نفسمو حبس کرده بودم و پاورچین پاورچین به کمدم نزدیک شدم

( خدا از اینا نگذره که اتاق ما رو دادن به انکال قلب که این وضعیت ایجاد بشه)

اینبار به کمد رسیدم
لب بالامو رها کردم
پشت سرمو نگاه کردم دکتر خواب بود
باز لب پایینمو گاز گرفتم
نمیدونم این ماجرای گاز گرفتن چی بود دیگه

خلاصه دسته کلیدو از جیبم دراوردم
کلیدها به هم خوردن یک لحظه
برگشتم نگاه کردم به دکتر خواب بود کلید انداختم در کمد رو باز کردم
صدای زنگ تلفن استیشن از بیرون اتاق به گوش رسید ولی چندان قوی نبود
از باز کردن در کمد صدای خاصی ایجاد نشد
دست بردم داخل کمد

پشت دستم یک پلاستیک فریزری که داخل کمد بود رو لمس کرد

صدای خش ملایمی هوا شد
برگشتم به دکتر نگاه کنم دیدم توی تاریکی نشسته مستقیم داره منو نگاه میکنه

قلبم ریخت
لب پایینمو رها کردم
و قد خمیده م رو که مثلا میخواستم دیده نشم راست کردم رو به دکتر واستادم کاملا

به مِن مآن افتاده بودم گفتم : ب ب خشید اقای د...کتر اومدم روپو....شمو بردارررررررم

بعد به سمت کمد چرخیدم
روپوشمو سریع و بدون احتیاط که سرصدا نشه برداشتم در کمد رو محکم بستم کلی هم صدا تولید کردم

روپوشو انداختم روی ساعد دست چپم
چرخیدم به سمت دکتر و اومدم دوباره ازش معذرت خواهی کنم که دیدم خواب رفته در یک پوزیشن جدید

پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدم

از در اتاق که خارج شدم شکمم رو هم رها کردم

نمیدونم چرا اونو دیگه توو داده بودم؟!😐


#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

کخ

دقت کردین که اگر هم پزشک باشین و هم شاعر

دوست دارین در مراکز درمانی در مواقع لزوم ِ ارایه عکس هی عکس ِ پشت میکروفن تون رو که دارین شعر می خونین ارایه کنین

و در مراکز هنری در مواقع لزوم ِ ارایه عکس بیشتر تمایلتون به اینه که عکس با لباس درمانی تون رو منتشر کنین؟

آدم یاد فامیل رابرت کخ! میفته

#منیژه_رضوان

cefixim

به مریض میگم: ۷ تا انتی بیوتیک هم برات نوشتم روزی یکی

میگه: اسمشون چیه؟
میگم: سفکسیم

میگه فکر کنم داریم بذارین بپرسم و گوشیشو از کیفش در میاره

سلام خوبی ممداقا
ممد آقاااا ببین ما سفلِکسیوم داریم؟
میگم: سفکسیم

میگه: سفیکسیم داریم؟

بعد از مدتی گوشیو از دم گوشش برمیداره میگه: ما فقط سفلکسیم داریم

میگم: اون نه

میگه ممد بجز اون چی داریم؟
بعد باز رو میکنه به من میگه: سفترکسین هم داریم

میگم: قرصه؟
از ممداقا می پرسه: قرصه؟
رو میکنه به من میگه: نه شربته

میگم : ببینین من فقط ۷ تا دونه نوشتم براتون قیمتی نداره

میگه: اره اره همون انتی بیوتیکا که ۶ تایی هست؟آسینتروماسین؟

میگم: سفکسیم ۴۰۰ میلی هست

میگه: اخرش نون هست؟
میگم: میم هست
میگه: ممد سِفِکسِم ۴۰۰ میلی داریم؟

بعد گوشیو از گوشش دور میکنه رو میکنه به من میگه: ممد اقا میگه آموکسیوم ۵۰۰ فقط داریم و سفلکساسیون ۵۰۰ و سیفیکسیم ۵۰۰

میگم: سفکسیم ۵۰۰ که نداریم
میگه: ما که داریم😳

میگم : خانم عزیز ۷ تا سفکسیم قیمتی نداره

میگه: باشه
ولی ما سفتریکسیم و سفتالکسین و سفلکساسیوم هم داریم.

میگم:
س ف ک س ی م

میگه: اهان
سیفیکیسیمای ما ۵۰۰ هست اخه

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

پرستاری به نام فردین

روزهای اول اینترنیم بود
بخش مسمومین کشیک بودم

با یک سرپرستار که از راه رفتن و صحبت کردن و رگ گرفتنش معلوم بود خیلی با تجربه هست هم کشیک بودم

تجربه ش در حد یک پزشک بود که بی ادعا و با احترام و نامحسوس اونو در اختیار ادم قرار می داد

میدونست که روزهای اول اینترنیم هست و در همون نگاه اول متوجه شد دانشجوی سربه هوایی هم بودم
راهنمایی های غیرمستقیمش برای تسلط من به ماجرا خیلی بی غرض و جوانمردانه و از سر لطف بود

ایرادهای کارم رو جوری رفع و رجوع میکرد که انگار اتفاقی رخ نداده

خیلیی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود
هرجا میرفت توجه ها رو به خودش جلب میکرد
دوستان میگفتن شبیه فردینه

روزهای بعد رفتم توی اینترنت کلمه فردین رو سرچ کردم و دیدم سیب دو نیم هستن
من که به نظرم پرستار ما یک کم هم بهتر از فردین بود
یعنی میشه گفت فردین شبیه اون بود، نه اون شبیه فردین

خلاصه فکر کنم روزهای آخر اینترنیم بود که برای جشن روز پرستار رفتم بخش مسمومین یک متن رو بخونم که شنیدم عزادار شده


گویا از خونه ش میومده بیرون که بیاد بیمارستان امام رضا که توی مسیر میبینه در یکی از بلوارهای خلوت مشهد مردم دور یک ماشین جمع شدن که تصادف کرده بود

نگه میداره از ماشینش پیاده میشه که اگر بتونه به مصدومین کمکی بکنه

همینطور که به جمعیت و صحنه تصادف نزدیک و نزدیک تر میشه میبینه ماشینی با تیر چراغ برق وسط بلوار برخورد کرده و دورش چند دور! پیچیده


نزدیک که میشه یک مجروح رو میبینه که به شدت آسیب دیده و بعد هم در ICU فوت می کنه

و در کمال تعجب و بهت و ناباوری میبینه
سرنشین دوم که در جا مرده بود پسر خودشه


نتیجه یک مسابقه سرعت در سطح شهر

#منیژه_رضوان

پراید نه تویوتا

آقا
توی بیمارستان ِ یکی از مراکز دور از مشهد(۲ ساعت و نیم فاصله) کشیک بودم

اونجا حتی المقدور زایمان نباس بگیریم
چون اتاق عمل و متخصص زنان نداریم

مادران باردار برای زایمان باید برن مشهد

مگر اورژانسیها که دیگه چاره ای نیست. زایمان رو میگیریم تا خدا چی بخواد

آقا!

توی حیاط داشتم قدم میزدم و مریض نداشتیم
به آسمان ابی مینگریستم
و
به بع بع گوسفندانی که در کوه های مجاور در حال چریدن بودن گوش میدادم
که یهو یک وانت آبی اومد داخل بیمارستان و چند نفر همچین گانگستری با وسایل پیکنیک و فلاسک و یک زن با شیکم گنده پیاده شدن ازش

سریع رفتم جلو گفتم چه خبره؟
خیلی صریح و دقیق گفتن اومدیم زایمان

گفتم چرا نرفتین مشهد؟
گفتن ما همه بچه هامونو همینجا به دنیا اوردیم! بقیه ش رو هم همینجا به دنیا میاریم! مشهد هم نمیریم!

به بابای زائو گفتم ببین حاج آقا
من پزشک عمومی هستم
توی زایشگاه هم ماما داریم
نه متخصص زنان داریم
نه اتاق عمل که اگر مشکلی پیش اومد ببریم مادر باردار رو اتاق عمل
باید میرفتین مشهد

اونا هم گفتن ما همینجا زایمان میکنیم (انگار همه شون باهم میخواستن زایمان کنن!)
و
وسایل پیکنیکشون رو بردن داخل بیمارستان
راه زایشگاه رو هم از سالهای قبل بلد بودن!!

از دیشب تمرکز کرده بودم یک مریض بیاد بدحال نشه ولی مجبور بشیم اعزامش کنیم با امبولانس مشهد که خودمم با امبولانس برم مشهد

هم مراقب مریض باشم
هم با امبولانس و صندلی تویوتاش کیف کنم
هم پول ماشین ندم

گفتم خایلی خب
حالا تمرکز میکنم روی همین مادر باردار
جوری که هم اعزامش کنیم
هم حالش بد نشه
خوش و خرم بریم مشهد

تمرکز سختی بود و میلیمتری باس کار میکردم
که هم اینجا زایمان نکنه
هم اتفاق بدی نیفته براش توی راه یا اینجا

آقا
تمرکزهای من هم که معمولا جواب میده
دقیق میخوره به هدف
ولی از هدف که رد میشه از پشتش به کجا اصابت بکنه الله اعلم


داشتم می گفتم
مرحله ۲ زایمان اصلا پیشرفت نکرد
لذا
پذیرش از مشهد گرفتیم
امبولانس رو اماده کردیم
و پزشک جایگزین هم زود رسید
به مادر هم گفتیم خایلی خب این یکی بچه ت دیگه کلاتی نمیشه
مشهدی میشه!!

اما چشمتون روز بد نبینه
سوپر وایزر اجازه نداد سوار امبولانس بشم
گفت نفر ۶ ام بیمه نمیتونه بشه
و فقط ۵ نفر هر امبولانس میتونه بیمه و سوار کنه
و ۵ نفر ( راننده ، مریض ، همراه مریض با دو تا ماما که برای زایمان احتمالی در مسیر با دستای خودم در پرونده نوشته بودم) تکمیل بود

هیچی دیگه متوجه شدم که همه ش تمرکز کرده بودم روی مادر باردار و امبولانس
روی سوار شدن خودم که قسمت اصلی ماجرا بود اصلا تمرکز نکرده بودم

اقا

تمرکز میکنین
دعا میکنین
و کلا
هرکار میکنین کامل بکنین
نصفه نیمه که تمرکز میکنین همین میشه

۲۱۰ تومن دادم و پشت سر همون آمبولانس رفتم مشهد
با صندلی پراید!!
نه تویوتا!


#منیژه_رضوان

باردار

دیشب زودتر رسیدم به شهرستان محل کارم
و تا صبح که پزشک دیگه ای توی بیمارستان بود رفتم زایشگاه خوابیدم

چقدر زایشگاه زیبا
آروم
و
زندگی بخش و التیام دهنده بود


با خودم گفتم ای کاش در پروتکل های جهانی درمانی همه مردم باردار متصور میشدن
و همه ی تمهیداتی که برای ِ و خاص ِ مادران باردار در جهان در نظر گرفته میشه برای اونها هم در نظر گرفته میشد

طفلیها اونها هم باردارن

بار غم!
بار قسطهای عقب افتاده!
بار مادر مریض و لاعلاج!
بار همسر معتاد!
بار فرزند معلول!
بار بیکاری!
بار تورم!
بار جنگ!



ما به نوعی همه بارداریم
و
نیاز به مراقبتهای ویژه تر داریم!

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

در سالن مطالعه

در دوران دانشجویی توی کتابخونه بیمارستان امام رضا که درس میخوندم
همیشه میدیدم که روی میزهای سایر دانشجوها خوراکیهای نیمه تمام یا بازنشده هست

کلا قسمت بالای کتابخونه که رزیدنتها مینشستن عالمی داشت و قسمت بالاشهر سالن مطالعه به حساب میومد

کرِم
اینه
متکا
نسکافه
خودکارهای رنگی رنگی
دفترچه یادداشت های ناز و گل گلی
ظرف قهوه
بیسکوویت
ظروف مختلف
ماگ
خوراکیهای متنوع
پیامهای انگیزشی
عطر
عروسک و ...
میز هم اختصاصی خودشون بود و وقتی که میرفتن خونه وسایلشون رو جمع نمی کردن

و هرچی هم مدیریت کتابخونه میگفت میزها در سالن مطالعه مختص کسی نیست بچه ها زیر بار نمیرفتن
بخصوص رزیدنتا


خلاصه تصمیم گرفتم منم میزم زیبا بشه
و اولین گام برای رسیدن به این هدف این بود که خوراکیامو کامل نخورم یک کم از هر کدوم که بمونه میزم پر و پیمون میشد

من در کنج جنوبی کتابخونه یک میز داشتم

هیچی دیگه رفتم از بوفه بیمارستان یک ذرت نمکی بزرگ گرفتم اومدم سرجام نشستم
درشو با احتیاط باز کردم که باز این بچه خرخونا غر نزنن که سرصدا شد و مطالعه شون پاره شد!
و شروع کردم به مطالعه کردن
و
گهگاهی یک ذرت نمکی میخوردم

مطالعه مطالعه مطالعه مطالعه
یک ذرت
مطالعه مطالعه مطالعه
ذرت ذرت

مطالعه مطالعه
ذرت ذرت ذرت

مطالعه
ذرت ذرت ذرت ذرت

بعد با خودم گفتم باز مطالعه داره کم میشه خوردن زیاد میشه اینجوری چیزی از ذرت نمکی نمیمونه که بذارمش روی میز بمونه

در ِ ذرت نمکی رو بستم و مطالعه کردم
پا شدم رفتم بیرون قدم زدم
چای ریختم
صلوات فرستادم

آخرش دیدم که نه نمیشه
گفتم گور بابای میزهای پر
من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
نشستم‌سر میزم
کل ذرت نمکی رو یکجا خوردم و خلاص شدم
بعد شروع کردم با خیال راحت مطالعه کردن!


والا بخدا!


#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz

آمادگی برای خودکشی

از وقتی که پزشک شدم دیگه شبها یک فیلم کامل رو نمیتونم از شبکه نمایش ببینم

مثلا نیمه شبها که پزشک مقیم بیمارستان هستم یعنی در اتاقم هستم و اگر مریض بستری حالش بد بشه بهم زنگ می زنن ابتدای فیلم "لیلی با منست" رو میبینم
مریض بدحال میشه میرم مریض میبینم
برمیگردم اتاقم لیلی با منست تموم شده و
وسطهای فیلم "پدرخوانده" هست دارم اواسط فیلم پدرخوانده رو می بینم که باز مریض دیگه ای بدحال میشه
میرم مریض رو ویزیت میکنم برمیگردم اتاقم
آخرهای فیلم "خانه دوست کجاست" داره نمایش داده میشه که ناچارا اون رو هم میبینم

بعد میگن پزشکا چرا اینقدر خودکشی میکنن!
شما خودتون اول و وسط و اخر این ۳ فیلمو بهم وصل کنین ببینین اصلا میتونین به زندگی ادامه بدین؟

cva

اینطور نیست که یکی بره با همسایه دعوا کنه بعد سکته مغزی کنه

روال اینه که چون داره سکته مغزی میکنه عصبی میشه و هی میره با این و اون دعوا می کنه!
تا اینکه چند ساعت یا چند روز بعد سکته میکنه مگر اینکه حواستون به این دعوامرافعه های غیرمعمولش باشه و جلوی سکته ش رو با مراجعه به پزشک بگیرین.

یادگاری از استاد مغز و اعصابمون در دوران اینترنی

در بخش مردان

دیشب رفتم به پرستارای بخش مردان بیمارستان که همه مَردن میگم یک خلبان اسراییلی رو هم مثل اینکه اسیر کردن

همه شون در حال گزارش نوشتن بودن یهو سر برداشتن با خوشحالی و موذی گری خاص مردها و قند توی دل آب شدن گفتن:


طرف زن بودهههههههه!!!!

یکی گرا بده همین بخش مردان بیمارستان ما رو اسرائیل بزنه که از شر هرچی مرد هست خلاص بشیم.

والا بخدا!

پدافند با تِی

مدتی که پدافند مشهد فعال شده بود و حملات اسرائیل جریان داشت

یکبار رفتم بخش زنان ِ بیمارستان در طبقه ۳
یکدفعه پرستارها شروع کردن به آلارم دادن و به خودشون افتادن
گفتم چی شده؟
گفتن مگر نمیشنوی؟ پدافند فعال شد
پدافند فعال شد
نگاه کردم به خدماتی پشت دیوار داشت می خندید
ناقلا داشت تِی میکشید پله ها رو
و هربار که قسمت چوبی تِی به دیوار برخورد میکرد پرستارا فکر میکردن پدافند فعال شده

#منیژه_رضوان

اولین گامها

یکبارم توی دوران طرح
در یکی از روستاهای اطراف مشهد پزشک خانواده بودم
و اولین گامهام رو به سمت کدبانوگری طی میکردم

تصمیم گرفتم اولین قدمهام به سمت پخت و پز رو با نوآوری شروع کنم

این شد که برای ظهر هرچی داشتم رو ریختم توی یک قابلمه آب ریختم روش گذاشتم روی اجاق گاز که قل قل( یا غل غل) بجوشه

آقا بعد از چند ساعت با یک قاشق مزه ش میخواستم بکنم
یک چیز بدمزه ای شد که اصلا نمیتونستی بوش کنی
چه برسه به اینکه بخوریش

هیچی دیگه
قابلمه رو بردم توی حیاط خونه بهداشت چپه کردم توی باغچه که حداقل گنجشکا بخورنشون و اسراف نشه

آقا
۴ روزی که غذا اونجا موند حتی گنجیشکا هم نوک نزدن بهش


#منیژه_رضوان

دروغ

روتیشن قلب بودیم که ما ۷ نفر قرارگذاشتیم به استاد یک دروغ کوچولو بگیم تا تاریخ امتحان عقب بیفته


تا مریم گفت خب بچه ها پس من از طرف جمع به استاد میگم.‌‌‌.‌

نگاه کردم به نگار
میدونستم دروغ نمیگه
یکدفعه ابروهاش بالا رفت و خیلی نامحسوس و نرم طوری که کسی متوجه نشه جمع رو ترک کرد

هنوز شمارشو دارم
کسی که به خدا و پیغمبر و کتاب مقدس ایمان نداره و دروغ گفتن براش اینقدر سنگینه موجود عزیزی باید باشه

اخیرا شنیدم بعد از فارغ التحصیل شدن از پزشکی رفته خارج

ارتباطی باهاش ندارم
اگرچه دلم میخواد باهاش حرف بزنم
شمارشو هنوز سیو دارم

احساس میکنم داشتن شمارش افتخاره و وقتی که توی مخاطبینم دنبال اسمی میگردم و چشمم اتفاقی به اسمش میفته احساس خوبی پیدا میکنم

و
قطعا نمیتونم تا مدتی بعد از دیدن اسمش دروغ بگم
نه مصلحتی
نه غیر مصلحتی

نفرت از پلیدی و گناه در وجودش نهادینه شده بود بدون نیاز به ترس از عقوبت ِعمل در آخرت

چون اساسا به آخرت ایمان نداشت

#منیژه_رضوان

احمدک

یکبارم در دوران اینترنی توی دانشکده پزشکی و بیمارستان ما دخترا قرار گذاشتیم زندگیمون رو وارد فاز هیجان کنیم

با بچه ها گفتیم هر کدوم سعی کنیم به یک رزیدنتی، دکتری، دانشجوی سال بالایی اونقدر فکر کنیم تا عاشقش بشیم و اینا ...


آقا منم یک رزیدنت سال ۳ ارتوپدی رو بهش اونقدر فکر کردم و فکر کردم تا اونجا که هر وقت میدیدمش خنده م میگرفت کم کم دلمم براش داشت تنگ میشد و ...


مامانم یک ضرب المثل داره که میگه:

احمدک نه دردی داشت نه بیماری
سوزنی به خود می زد و می نالید!

#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz

o neg

حتما میدونین که درخواست خون در بیمارستان برای همه گروه های خونی دو برگه هست و برای O منفی ها ۳ برگه!

یعنی اینقدر ما خطیر و مهم هستیم و منحصر به فرد!

بعد بیاییم با هرکسی که توی بیمارستان با ما میخواد صوبت کنه صوبت کنیم؟

مثلا AB مثبت
مثلا Bمثبت
یاAمنفی?!
اصلا تو بگو O مثبت

بابا
ماها O منفی هستیم متوجه هستین؟!
چه گیری کردیم ها!

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

بلد

خانم دکتر:
بابا اینا پذیرش نمیدن من ۴ ساعته ده تا بیمارستان دارم زنگ میزنم، یا سر میدوونن یا میگن تخت نداریم، بخاطر سنش هم هست درمان همچین مریضی اوت کامی نداره

سوپروایزر با عصبانیت، جدیت و مسوولیت پذیری به جهت حفظ جان بیمار:
بده من گوشی رو دکتر تو بلد نیستی، الان یک کم قر میارم درست میشه

نیم ساعت بعد بیمار اعزام شد به سانتر مجهز

سفتریاکسون

سفره هفت سین نمادین و طنزآلودی رو از وسایل و داروهای پزشکی داشتیم توی بیمارستان تزیین میکردیم:
دونه
دونه
میرفتیم جلو

۱.سرنگ
۲.سوند
۳.سنکُل
۴.سرم نرمال سالین
۵.سفتریاکسون

یهو پرستار گفت نه نه
سفتریاکسون نههههههه
ما توی این بیمارستان سفتریاکسون نمی زنیم پس جزو سفره هفت سینمونم نمیتونه باشه!

وصلِ آب

نمی دونم همینا که میان درمانگاه میپرسن به مریض ما آب وصل نمی کنین؟خودشون توی خونه، شیلنگ ندارن؟ حتما باید بیان درمانگاه آب وصل کنن؟!

رادیال

کشته این فیلمایی هستم که وقتی پلیس می رسه بالای سر شخصی که درگیری فیزیکی با سارقین داشته و روی زمین دراز به دراز افتاده نبض رادیالشو ( مچ دستشو ) میگیره و سرشو میندازه پایین و میگه متاسفانه ...


آقا!
برای فیلم ساختن و خلق چنین صحنه های نابی حداقل با یک دانشجوی سال یک پزشکی نیمچه مشورتی بفرمایین


قدیما دخترا رو زنده به گور میکردن
حالا اونایی که نبض رادیالشون لمس نمیشه

آش کربلا

کاشکی یکی از همکارا کشیکای منو در این ماه و ماه آتی تقبل میکرد

دوباره زائرای کربلا و آنفولانزا و سرماخوردگیهایی که تا یکی دوماه اون رو سینه به سینه در کشور پخش میکنن و پدر کادر درمان رو درمیارن


آش نخورده و دهن سوخته!

نمیشه

نمیشه هم اگر دلت خواست یک کم گریه کنی
مدام میان درِ اتاقت رو میزنن و مُهر میخوان برای برگه تزریق خون
یا ازمایش مریض رو به رویت میرسونن
یا میگن خلاصه پرونده بنویس مریض میخواد مرخص بشه
یا خدماتی میاد اتاقو تمیز کنه

اگر گریه کنی از چشمات می فهمن

پزشک که گریه نمی کنه

جاده کلات

درسته که علی الظاهر هنوز شهرها تحت کنترل و سیطره جمهوری اسلامی هستن اما اکثر ایران که شامل جاده ها و جنگلها و دشتها و رودخونه ها و مزارع و ..... میشن تحت کنترل رژیم سابقه


سوار تاکسی بین شهری که میشی و میزنی به جاده کلات که برسی به شیفت بیمارستانت اولش حوالی مشهد خبری نیست اما کم کم راننده ها ضبطشون رو روشن میکنن و صدای ضبطشونو بالا میبرن و کم کم به کلات نزدیک که میشی شروع میشه
بهار رو میگم

با صدای هایده کوه ها و تپه ها برجسته تر و مرطوب تر و سبزتر میشن. در طول مسیر یک جایی هست که به گردنه مهستی میرسیم اونجا یک جایی توی مسیر ارتوکند هست که شبیه شماله و دیگه صدای هایده جواب نمیده باید زد توی خط حمیرا

اصلا جاده های ایران با صدای هاییده و حمیرا کشیده شدن،اگر جایی جاده ای نیست واسه اینه که صدای هایده اونجا طنین انداز نشده

جاده برای راننده ها جاده نیست شهرشونه یک شهر درااااز
راننده ها توی جاده زندگی میکنن و گهگداری به شهرها میرن

توی جاده ماشینها همو از فاصله دور میشناسن و برای هم بوق میزنن
زنا تا زانو پاهاشون لخته توی شالیزار و کسی سوار ونشون نمیکنه


کشاورز که کار میکنه با صدای بوق راننده ماشین رو ندیده میدونه کیه و براش دست تکون میده

روح ممد_سرعت که پارسال تصادف کرده بود و دم دو راهی ابگرم فوت کرده بود همیشه اونجا سوار ماشینا میشه و سرنشینا رو قلقلک میده شایع هست تا دوتا دوستای صمیمیش یعنی رضا و صادق رو نبره ول کن نیست.


توی بهار سوار ماشین که میشی نه پشیمونی مثل زمستون که سمت آفتاب ننشستی و نه مثل تابستون غصه میخوری که چرا سمت سایه ننشستی
هم سایه و هم افتابش قابل تحمله و لذت بخش

همه چیز جوونه و یادآور اوایل خلقت حتی صخره ها رنگ برگردوندن و با وجود سنگ بودن خوشرنگتر شدن.
یک لحظه روی تپه لم بدی هیچ بعید نیست که جوونه بزنی.مدام باید خودتو وارسی کنی که به عنوان یک موجود خاکی با رسیدن رطوبت و بارون بهاری جوونه نزده باشی

چند تا ماشین کنار رودخونه نگهداشتن و جوونا دارن می رقصن بی خیال گشت ارشاد

درختا به رنگای نخودی و بنفش و صورتی از دور رنگ به رنگ دیده میشن

یک لحظه ماشین کنار جاده نگه میداره
میای بیرون
همه مسافرای تاکسی میان بیرون که نفس تازه کنن
نفس عمیییق میکشی
هوا پر از اکسیژن تازه و خالصه
عین بهشت
عین اوایل خلقت

مال اون موقعها که مطمین بودی این هوا بجز تو توی ریه هیچ کس دیگه ای فرو نرفته

کاملا خالص
کاملا اختصاصی

صدای هایده از توی ماشین که دراش باز مونده شنیده میشه:

هوای تازه تر می خوام عاشقِ اون بنفشه هام ....

جاده کلات

درسته که علی الظاهر هنوز شهرها تحت کنترل و سیطره جمهوری اسلامی هستن اما اکثر ایران که شامل جاده ها و جنگلها و دشتها و رودخونه ها و مزارع و ..... میشن تحت کنترل رژیم سابقه


سوار تاکسی بین شهری که میشی و میزنی به جاده کلات که برسی به شیفت بیمارستانت اولش حوالی مشهد خبری نیست اما کم کم راننده ها ضبطشون رو روشن میکنن و صدای ضبطشونو بالا میبرن و کم کم به کلات نزدیک که میشی شروع میشه
بهار رو میگم

با صدای هایده کوه ها و تپه ها برجسته تر و مرطوب تر و سبزتر میشن. در طول مسیر یک جایی هست که به گردنه مهستی میرسیم اونجا یک جایی توی مسیر ارتوکند هست که شبیه شماله و دیگه صدای هایده جواب نمیده باید زد توی خط حمیرا

اصلا جاده های ایران با صدای هاییده و حمیرا کشیده شدن،اگر جایی جاده ای نیست واسه اینه که صدای هایده اونجا طنین انداز نشده

جاده برای راننده ها جاده نیست شهرشونه یک شهر درااااز
راننده ها توی جاده زندگی میکنن و گهگداری به شهرها میرن

توی جاده ماشینها همو از فاصله دور میشناسن و برای هم بوق میزنن
زنا تا زانو پاهاشون لخته توی شالیزار و کسی سوار ونشون نمیکنه


کشاورز که کار میکنه با صدای بوق راننده ماشین رو ندیده میدونه کیه و براش دست تکون میده

روح ممد_سرعت که پارسال تصادف کرده بود و دم دو راهی ابگرم فوت کرده بود همیشه اونجا سوار ماشینا میشه و سرنشینا رو قلقلک میده شایع هست تا دوتا دوستای صمیمیش یعنی رضا و صادق رو نبره ول کن نیست.


توی بهار سوار ماشین که میشی نه پشیمونی مثل زمستون که سمت آفتاب ننشستی و نه مثل تابستون غصه میخوری که چرا سمت سایه ننشستی
هم سایه و هم افتابش قابل تحمله و لذت بخش

همه چیز جوونه و یادآور اوایل خلقت حتی صخره ها رنگ برگردوندن و با وجود سنگ بودن خوشرنگتر شدن.
یک لحظه روی تپه لم بدی هیچ بعید نیست که جوونه بزنی.مدام باید خودتو وارسی کنی که به عنوان یک موجود خاکی با رسیدن رطوبت و بارون بهاری جوونه نزده باشی

چند تا ماشین کنار رودخونه نگهداشتن و جوونا دارن می رقصن بی خیال گشت ارشاد

درختا به رنگای نخودی و بنفش و صورتی از دور رنگ به رنگ دیده میشن

یک لحظه ماشین کنار جاده نگه میداره
میای بیرون
همه مسافرای تاکسی میان بیرون که نفس تازه کنن
نفس عمیییق میکشی
هوا پر از اکسیژن تازه و خالصه
عین بهشت
عین اوایل خلقت

مال اون موقعها که مطمین بودی این هوا بجز تو توی ریه هیچ کس دیگه ای فرو نرفته

کاملا خالص
کاملا اختصاصی

صدای هایده از توی ماشین که دراش باز مونده شنیده میشه:

هوای تازه تر می خوام عاشقِ اون بنفشه هام ....

اتانازی

سلام استاد
عصر بخیر
در دوران استاژری بود فک کنم یکبار در خدمت شما بیماران رو ویزیت میکردیم

یکدفعه یک مردی که سرتاپاش باندپیچی بود موقع رد شدن شما خواهش کرد که بذارید بمیره

همینطور یک پیرزن ۸۰ ساله که نه میدید و نه میشنید دچار سوختگی شدید شده بود با درصد بالا
گویا در خونه ای تنها زندگی میکرده و از این چراغهای قدیمی رو نفت میریخته داخلش که با شعله ور شدن چراغ خودش هم دچار سوختگی شده بود

روی یک تخت فلزی بود و میلرزید
قرار بود شستشو داده بشه

اون موقع بچه بودم و چیزی به نام اتانازی به گوشم خورده بود
دوست نداشتم پیرزنه برای درمان زجر بکشه
بخصوص که راههای حواس بینایی و شنواییش هم فک کنم با جهان مسدود بود و بهره ای از دنیا نداشت

ولی جرات نکردم با شما در میون بذارم نظرمو

هنوز گاهی بهش فکر میکنم 🌺🙏

توکلی

مورد داشتیم اینترن خانوم پیامک داده به اینترن آقا که: من حالم بده سرماخوردم 😢 نمیتونم بیام کشیک میتونین جای من امروز کشیک واستین آقای دکتر؟🙏
اینترن آقا فرمودن : بله خانوم دکتر حتما
اینترن خانوم گفتن:ممنون🌺
اینترن آقا گفتن: خواهش میکنم انجام وظیفه هست🙏🍃


بعد اینترن خانوم به همکلاسیش پیام داده که:
مریم خیالم راحت شد💃. توکی (اینترن آقا) قبول کرد جام واسته. هر ماه موقع منس شدن همینطور میشم.روم نمیشد بگم منس شدم بهش گفتم سرماخوردم😜

اینترن اقا پاسخ داده: اشتباه پیامک دادین خانوم دکتر!😊

توکلی

مورد داشتیم اینترن خانوم پیامک داده به اینترن آقا که: من حالم بده سرماخوردم 😢 نمیتونم بیام کشیک میتونین جای من امروز کشیک واستین آقای دکتر؟🙏
اینترن آقا فرمودن : بله خانوم دکتر حتما
اینترن خانوم گفتن:ممنون🌺
اینترن آقا گفتن: خواهش میکنم انجام وظیفه هست🙏🍃


بعد اینترن خانوم به همکلاسیش پیام داده که:
مریم خیالم راحت شد💃. توکی (اینترن آقا) قبول کرد جام واسته. هر ماه موقع منس شدن همینطور میشم.روم نمیشد بگم منس شدم بهش گفتم سرماخوردم😜

اینترن اقا پاسخ داده: اشتباه پیامک دادین خانوم دکتر!😊

راه حل

توی دوران استاژری یهو استاد که با خانومش دعوا میکرد اد میومد توی بخش از ما انتقام می گرفت میگفت استاژرا جمع بشن امتحان شفاهی داریم


یک روز یکی از بچه ها بهم گفت ببین رضوان
وقتی سوالی میپرسن بلد نیست همون اولش نگو بلد نیستم. نظر استاد نسبت بهت بد میشه. یک کم من من کن. یک کم درباره چیزهایی که بلدی صحبت کن. گاهی بگو این سوال شما به خیلی چیزها بستگی داره اینجوری به نظر میاد یه چیزایی بلدی و زیاد پرت نیستی


خلاصه
این قسمت بستگی داشتنش خیلی به دلم نشست. چون واقعا هر مساله ای به مسایل زیادی بستگی داره

زد و استاد یک روز دوباره با زنش دعوا کرد

ما هم خودجوش توی سالن جمع شدیم
تک تک یا دوتا دوتا وارد اتاقش میشدیم و ازمون سوال می پرسید

نیم ساعتی گذشت که نوبت من شد
رفتم توی اتاقش
چقدر شکلات و چایی و نسکافه روی میزش بود
من نمیدونم کسی که اینقدر جای راحت و خوراکیهای خوشمزه داره چه اصراری داره با کوییز ناگهانی خودش و ما رو اذیت کنه

خلاصه
استاد گفت خوبین؟ دستامو توی هم قفل کرده بودم گفتم بله. به زمین نگاه میکردم و آماده بودم که هرچی که استاد گفت بگم بستگی داره
جوری هم بگم که تابلو نشه که استاد بفهمه از قبل برنامه ریزی کردم.نمیدونم چرا از اول هم نفوس بد زده بودم که حتما جواب سوال رو نمیدونم!!

خلاصه
استاد فلاسک رو برداشت اب جوش ریخت داخل فنجونش و گفت
خانوم رضوان درسته؟ گفتم بله
گفت در حقیفت دکتر رضوان؟
جواب ندادم سری به نشانه خبر ندارم و هرجور صلاحه تکون دادم

فک کنم از عدم اطمینان من استادخنده ش گرفته بود اما به روش نیاورد

من نمیدونم چرا زنش اینقدر سربه سرش میذاشت که استاد به این مهربونی هی از ما کوییز بگیره

یهو استاد گفت خب شما بفرمایین که
تخلیه کامل بطن چپ به چه عواملی بستگی داره؟!


ای توو روحت مریم!
این چه راه حلی بود آخه!؟

قانون

قبلا که تازه کار بودم توی درمانگاه به مریض سفتریاکسون میزدم

بقیه از تهورم تعجب میکردن و من از تعجب اونا احساس جسارت بیشتر بهم دست میداد

تا اینکه یه روز دیدم یک خانوم ۳۵ ساله بعد از زدن سفتریاکسون در یک درمانگاه به بیمارستان ما منتقل شد و اکسپایر شد
تازه بیمه هم پرسنل رو در پرداخت دیه ساپورت نمیکرد چون اصلا تزریق سفتریاکسون در درمانگاه غیرقانونیه

اونجا بود که فرق جسارت و حماقت رو فهمیدم

وقتی که شنیدم یک نوجوون بعد از زدن پنی سیلین اکسپایر شد و پدر مادرش در دادگاه گفته بودن ما اصرار کردیم به پرستار که پنی سیلین رو تست نکنین اونا چرا گوش به حرف کردن؟!!! یاد گرفتم که التماسهای مردم رو اهمیت ندم جونشون بالا بیاد باید تست بشن

وقتی که چند ماشین رهگذر در جاده به سوییت دوستم در درمانگاه کنار جاده مراجعه کردن و ازش خواهش کردن دفترچه روستایی دخترشون رو که بارداره و دارن میبرنش مشهد مهر بزنه که هزینه هاش ازاد حساب نشه ولی بعد از مهر زدن مادر در جاده زایمان میکنه و بچه ش اکسپایر میشه و دوستم به سهل انگاری محکوم میشع که چرا خانوم باردار در شرف زایمان رو با امبولانس نفرستادی مشهد؟
و دوستم گفت بابا اصلا مریض رو من ندیدم محض رضای خدا دفترچه ش رو مهر زدم که زود بره مشهد
یاد گرفتم که مریض هرچقدر هم که مستضعف باشه برام مهم نباشه مهم کار قانونی هست یا زن باردار رو میاره ببینم یا دفترچه ش رو مهر ارجاع نمیزنم بذار هزینه هاش ازاد حساب بشه.به من چه؟!

وقتی که دوست پزشکم برای مادری که بخاطر عدم غیبت خوردن بچه ش اصرار میکنه استعلاجی بنویسه و بعد بچه رو
از مدرسه برمیداره دور از چشم باباش میبره
وقتی که مردی برای غیبت پریروزش استعلاجی میخواد و پزشک استعلاجی مینویسه و کاشف به عمل میاد اون روز دادگاه داشته یا قتلی انجام شده و پای پزشک استعلاجی بنویس هم به عنوان‌تبانی در قتل میون میاد
فهمیدم که هرچقدر مردم ضجه بزنن نباید براشون استعلاجی غیرواقع یا برای تاریخ قبل نوشت

وقتی که همکار طرحیم در بیمارستان روستایی بدون متخصص برای چند مریض تنفسی چست تیوپ میذاره و جونشون رو نجات میده ولی اخری اکسپایر میشه و اکسپایر شدنش هم به چست تیوپ ربط نداشته اما بخاطر انجام کاری که در حد تخصصش نبوده محکوم میشه یاد گرفتم که اگر کاری رو بلد هستم برای نجات جان مریض انجامش ندم مگر اینکه قانون اجازه بده

یعنی غیرقانونی جون مریض رو نجات نمیدم
بلکه کاملا قانونی شاهد از دست دادن جونش میشم

تجربه هام دارن زیاد میشن
و اکثرشون هول این مطلب میچرخن که رعایت قانون مهم تر از نجات جون مریضه

خفاشهای شب

طرف ۱۰ روزه مریضه ساعت ۱ نصف شب میاد ویزیت بشه
اون یکی دوماهه یک ضایعه روی دستشه دقیقا ساعت ۲ نیمه شب میاد ببینه چی به چیه؟

اون یکی ساعت ۳ شب میاد نوروبیون بزنه
یکبار ویتامینهای ب بدنت تا صبح افت نکنه مادرررر!

لعنتی! تو میفهمی کادر درمان خسته ان یا نه؟!
تو خفاش بازی در میاری شبا بیداری ما چه گناهی کردیم؟

یکی از لذتهای زندگی من اینه که به این مریضا که دوست دارن نصف شب پرسنل رو از خواب بیدار کنن و اورژانسی نیستن بگم داروخونه بسته است

اخ لحظه بستن داروخونه
وای لحظه بستن داروخونه
اوخ لحظه بستن داروخونه


آقای حیدری توروخدا زودتر ببند داروخونه رو برو سر خونه زندگیت

یکی دیگه از لذتهام اینه که ویزیت و تزریقات و کلا خدمات شبها دو برابر بشه
یعنی میشه تصویب بشه؟

آی دو برابر
آخ دو برابر
وای دو برابر

چه لذتی داره!

هیچم بدجنسی نیست
تو بدجنسی که شب میای درمانگاه! و مشکل اورژانسی هم نداری!


زردیها

ضایع شدن فقط اونجا که پس از تزریق داخل مفصل زانو و چسب زدن محل، یک پد الکلی به پیرمرد روستایی میدی و میگی این زردیها که دور زانوت هست و هنوز پاک نشده رو تمیز کن که حساسیت پوستی نده

میگه چیو پاک کنم ؟

با دستم به اطراف زانوش اشاره میکنم میگم همین بقیه رنگ زردا رو که باقی مونده

میگه : بتادینها رو میگی؟!😐🙈

استفراغ متواتر

اگر ممکن باشه هرچه زودتر میخوام از طبابت فاصله بگیرم

میدونین که نرخ خودکشی پزشکان (رزیدنتها) چیزی نزدیک به ۵ برابر مردم عادی شده

درامد پایین
عدم امید به اینده
کار سنگین و سخت بدون استراحت

هرکی میتونه مهاجرت میکنه
بقیه به کارهای دیگه رو اوردن بجز طبابت
یک عده هم خودکشی میکنن

دیروز اف بودم بعد از مدتها خوشحال که دیگه حرف از بیماری در میون نیست،رها و آزاد و بی خیال

بلوار پیروزی کار داشتم که نزدیک حوزه هنری هست کارم انجام شد گفتم برم حوزه هنری که شنبه ها جلسه شعر کودک هست ۱۱ صبح رسیدم حوزه هنری

گفتم اوکی اشکال نداره تا ۴ که جلسه شعر کودک برقرار میشه شعر میگم و میام بیرون در افتاب رقیق هاشمیه قدم میزنم و میرم نمازخونه استراحت میکنم

نشون به همون نشونی که
تا خود ساعت ۴ درباره بیماری با دوستان داخل حوزه و مراجعینی که میشناختنم صحبت کردم شده بودم پزشک سیار.تاکید میکنم تا خود ساعت ۴

قانع کردن ریاست بیمارستانها و درمانگاه ها که من دوست ندارم طبابت کنم و کمبود پزشک و بیمار بودن مردم به من ربطی نداره راحت تر از قانع کردن خود مردم هست

این صحبت کردن درباره سرفه، اسهال، استفراغ، درد، سرطان، تب ، چرک، مرگ و ... زمان باید داشته باشه

پزشکها با تعبیه تابلو زمان و مکانی که راغب به این ارتباط و صحبتها هستن رو اعلام میکنن

اگر کل زندگی کادر درمان رو حرف زدن درباره بیماری اشغال کنه که دیگه زندگیشون عملا به اسهال و استفراغ متواتر تبدیل میشه

نسکافه و صدقه

وقتی که فارغ التحصیل شدم برای اولین بار رفتم سازمان نظام پزشکی

برام خیلی غرورآفرین بود
سالهای کودکی و نوجوونی خیلی از جلوش رد میشدم و به پزشکای سوپردولوکس نگاه میکردم اما فکر نمیکردم روزی خودم جزوشون بشم

وارد سالن که شدم دیدم یک میز برای صرف چای با بیسکوییت گوشه سالن هست

منم شکمو خیلی خوشم اومد
خسته بودم و یک چایی زدم با مقادیر معتنابهی بیسکویت

وقتی که برگشتم دانشکده دوستم که رزیدنت شده بود رو که دیدم گفت بیا بریم تریا چایی بخوریم

گفتم من توی نظام پزشکی چایی خوردم
گفت اوووه زمان ما اونجا نسکافه میذاشتن

با خودم گفتم خدا میدونه چند سال قبل تر از دوستم اونجا چی میذاشتن
گویا هرسال شرایط پس رفت میکنه

امروز اومدم سازمان و دیدم بیسکوییتها هم حذف شدن و یک صندوق صدقه هم کنار چای و قند گذاشتن


مطمینم سال دیگه چای و قند هم حذف میشه و فقط صندوق صدقات باقی می مونه 😐😐

سرنسخه کاغذی

📘🖌

طبابت رو که شروع کردم هنوز ویزیت پزشکان با قلم، عشق و سرنسخه انجام می شد
چند ماه بعد زمزمه کامپیوتری شدن سرنسخه ها شنیده شد

اول فکر کردم شوخیه
بعد فکر کردم شدنی نیست
بعد حدس زدم پزشکا اعتراض میکنن و از این طرح استقبال نمی کنن
بعد گفتم لابد مریضا معترض میشن

اما کم کم کار کردن با سیستم رو یاد گرفتم.یعنی مجبور شدم برای سود شرکتهای بیمه گر این حرکت تصنعی رو یاد بگیرم

یادش بخیر در زمان نسخه نویسی کاغذی گاها مریض نسخه ش رو میاورد که براش تجدید دارو کنم ولی من نمیتونستم یک قلم از داروهاش رو بخونم ولی مشابه همون رو مینوشتم در سرنسخه و داروخونه دارو رو بهش تحویل میداد و مریض هم خوب میشد

سرعت نسخه نویسی دستی و طبیعت طبیعی این نوع طبابت با بازده درمانی بیشتری همراه بود
بخصوص برای من که دستم سبک بود!!! و این سبکی دست در نسخه دستی به بیمار منتقل میشد نه با نسخه الکترونیکی

و اون مُهر زدن و اون مُهر زدن لعنتی که با شدت و حدت طوری می کوبوندیش روی سرنسخه که تحکم قطعی میکردی که مریض باید حتما خوب بشه

تققققققققققققق

خلاصه ایام کوتاهی از طبابتم با سرنسخه نویسی عجین بود که شیرین و دلپذیر بود

با نسخه نویسی الکترونیک احساس میکنم که یک آدم آهنی هستم که دارم دارویی مجازی رو برای یک آدم آهنیی که زنگ زده و میخواد برنامه نویسی مجدد بشه بنویسم
نه من با مریض ارتباط می گیرم نه مریض با دارو نه سلامتی با

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

برج سپید

📘🖌

یکبارم رفته بودیم برج سپید مشهد یک کلاس بازآموزی پزشکی داشتیم به خرج یکی از شرکتهای دارویی به انضمام پذیرایی مفصل بعد از ۳ ساعت ‌کلاس و بعد از پذیرایی ۳ ساعت مجددا کلاس و بعد ناهار خییلییی مفصل

منم که همیشه سعی میکنم فقط بازآموزیهایی رو شرکت کنم که ناهار داشته باشه
این کلاس هم ناهاری داشت ناهااااار
خورشت حداقل ۷ مدل برنج انواع مختلف کباب جوجه یک سری غذاها که اسمشون رو نمیدونستم و ..
انواع دسر
انواع ژله در طعم و رنگهای مختلف
و
انواع نوشابه
وقتی میگم انواع منظورم دو سه چار مدل نیست منظورم ۱۰ تا۱۲ مدله بلکه بیشتر

آقا منم رفتم تنهایی اون میز آخر نشستم و تا میتونستم از همه مدلها کمی برداشتم که کار سختی بود و چون نمیتونم بدون مامانم چیزی بخورم با نهایت پنهون کاری جوری که پزشکا نبینن برای مامانم هم حتی المقدور چند مدل خوراکی بردم خونه

آقا خونه که رسیدم خوراکیها رو که رووو کردم مامانم گفت اینا میخوان به شماها چیز یاد بدن یا شکمتون رو سیر کنن؟
بعد پرسید
حالا خرجش با کی بود؟

اینجا بود که فهمیدم که ای دل غافل من اصلا نفهمیدم چه شرکت یا برند دارویی تدارک این همه بریز و بپاش رو دیده بود


بدتر اینکه از کلاس هم الان چیزی یادم نمونده
فقط تنها چیزهایی که یادم مونده نوشابه هست کارامل هست پاچین هست و...


درون ِ درون

همکارا میفرمان احیای مو ۵ میلیون
احیای قلب ۶۰ تومن

از قدیم مردم به ظاهرشون بیشتر از درونشون اهمیت میدادن

درون ِ درونشون که دیگه هیچی

آقازاده کلاتی

📘🖌

یکی از مسوولین کلات چند روز پیش اومد بیمارستان کلات

بچه ش رو اورده بود با درد شکم.
نه پرونده تشکیل می داد نه رضایت به عدم تشکیل پرونده رو امضا میکرد
نه وقتی که ارجاعش دادیم برگه ارجاع رو امضا کرد
نه بچه رو میبرد
نه میگذاشت ما پرونده تشکیل بدیم

فقط آمبولانس میخواست
فقط آمبولانس
آمبولانس

من نمیدونم کی این مسوولین میخوان بفهمن که با مردم عادی فرقی ندارن. حداقل اگر فرق هم داشته باشن مسوولین تهران فرق دارن.مسوولین در شهر کوچیکی مثل کلات اصلا هیچ فرقی با مردم عادی ندارن😂
خلاصه طبق پروتکلها
آمبولانس فقط در صورتی که شرایط مریض اجازه بده در اختیارش قرار میدیم نه در صورتیکه باباش مقامی داشته باشه!!

حالا ایشون که موفق به دریافت امبولانس نشده رفته از من شکایت کرده که اینا بچه منو معاینه نکردن سمت چپش درد میکرده گفتن آپاندیسه

ما هم میخواییم با این مقام مطلع نشستی بذاریم و ازش بپرسیم اولا شما که مقام مسوول این شهرستانی وقتی که قوانین اون شهرستان رو زیر پا میذاری چطور میخوای کلات رشد و توسعه اجتماعی و فرهنگی پیدا کنه؟در ثانی ما کی گفتیم آپاندیسه؟ما گفتیم آپاندیس هم میتونه باشه. اصلا
اندازه اومنتوم یک بچه چقدره؟ و آیا با توجه به اندازه اومنتوم بچه درد سمت چپ رد کننده اپاندیسه؟چقدر آدم بزرگ داشتیم با درد پشت و چپ که آپاندیس از کار در اومدن.بچه که جای خود داره
دوما
آقای همه چیز دان! درد سمت چپی که مثلا داره به بیضه میکشه ممکنه چرخش بیضه باشه که به مراتب از آپاندیس خطرناک تره.شما در رشته مسوولیت خودت هم همینقدر آگاهی که در پزشکی آگاهی؟

سوما درد با مسکن لوکالیزه میشه و ممکنه بعد از دریافت مسکن شکمی که کلش درد میکنه درد رو در یک ناحیه نشون بده و تغییر تظاهر داشته باشه.موقعی که شما فهمیدی بچه سمت چپش درد میکنه ما صدبار معاینه ش کرده بودیم و از تغییرات محل درد اگاه بودیم

چارما مگر سمت چپ بدن خالیه که اگر چپ درد کنه از سونوگرافی خواستن بی نیاز باشیم؟ شما کلا آناتومی ذهنیی که از بدن انسان داری رو کجا پاس کردی؟هاروارد یا توی قلعه نو؟

ولی نکته اینه که بعد از این شکایت و نشست هم بازم ما آمبولانس به بچه مسووولا نمیدیم بلکه به کسی آمبولانس میدیم که شرایط اعزام با آمبولانس رو داشته باشه

شما مثل اینکه صدای تظاهرات مردم رو که از آقازاده بازیها خسته شدن نشنیدی؟هرچند که ما کماکان به فرزندان مسوولان تهران آقازاده میگیم و شهر کوچیکی مثل کلات رو مس......

هی اینجا رو نگا👈🚑 یک آمبولانس داره از کلات ⛰ میره مشهد🕌 ولی توش هیچ آقازاده ای نیست😂

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

آقای حسینی

📘🖌

مریضا معمولا وقتی که پزشک فامیلشون رو می پرسه خیلی فامیلشون رو آهسته میگن ، طوری که باید مجدد فامیلشون رو بپرسی و تازه معلوم نیست که مجدد فامیلشون رو بشنوی یا نشنوی
لذا وقتی که مریض بیمه نداره و نسخش آزاد هست، اسمشو که میپرسم و متوجه نمیشم معمولا در محل نام بیمار مینویسم حسینی !
به مریض هم میگم توی داروخونه اگر گفتن حسینی بدون که شمایی!مریض هم که بیمه نداره اعتراضی نمی کنه و تازه بدشم نمیاد چند دقیقه ای هم آقا یا خانوم حسینی بودن رو تجربه کنه

اما وقتی که در یک شیفت پشت سرهم چندتا بیمار که آهسته حرف میزنن و بیمه ندارن میان،و به داروخونه ای که نزدیک محل طبابت من هست مراجعه میکنن و میخوان داروها رو تحویل بگیرن، نسخه پیچ که داد میزنه حسینی؟؟ ده نفر میگن : بله؟!

پیش میاد دیگه!

یک روز عادی

📘🖌

سرماخوردم در حد لالیگا
دیشب دعا میکردم که تا صبح مریض نیاد بیمارستان که یک کم بتونم بخوابم
حالم از همه مریضهایی که ویزیت کردم به مراتب بدتر بود
الحق و الانصاف هم مریض کم اومد

معمولا عادت ندارم شیفتمو به کسی بسپارم و آمپول مامپول هم نمیزنم برای سرماخوردگیم
فقط تحمل میکنم
لذا هم کم سرمامیخورم هم زود خوب میشم
خلاصه
توی همین افکار سردرد و آبریزش بینی و بدن درد و تنگی نفس بودم که یهو صبح علی الطلوع زنگ زدن که پاشو بیا یک فوتی آوردن تایید مرگ کن
متنفرم از ویزیت جسد
انجام دادم
در حالیکه نفس نداشتم اصلا از پله آمبولانس بالا برم
دیگه روز کاری دیوونه کننده شروع شده بود

از یک طرف پسر متوفی داد و بیداد میکرد که توی برگه کلانتری بنویسین فوت بخاطر کهولت سن و من هرچی مقاومت میکردم بیشتر داد و بیداد میکرد
اصلا براش مفهوم نبود که باید نوشته بشه علت فوت نامشخص. چون ما نمیدونیم که چرا متوفی فوت کرده.سکته قلبی بوده؟مغزی بوده؟شوک بوده؟
از اون طرف یک مریض سکته ای آورده بودن و باید رتپلاز میزدیم بهش و من باید حین رتپلاز زدن بالای سرش میبودم که بسیار پرمخاطره هست و خود داروی پیشگیری سکته قلبی ممکنه باعث سکته مغزی بشه
از این طرف یک نفر که پای باباش شکسته بود از طرف دادگستری اومده بود که بنویسم مشکل باباش حاده تا بتونه از کلات خارج بشه چون به جهت‌مسایل قضایی حق نداشت از کلات خارج بشه
بماند که طرف چندتا پسر و دختر داشت و از همه جا همین که از کلات نمیتونست خارج بشه میخواست خارج بشه که کلی ممکن بود دردسر درست کنه اونم با مهر من
این شخص هم در آستانه دادو بیداد بود که برگه ش رو براش امضا کنم
یک سربازی هم اومده بود که براش بنویسم این نیاز به مراجعه به متخصص داره که بتونه بره مرخصی

حالا مریض سکته ای اونور افتاده
۳ نفر شاکی که به هر طریق میخوان از من امضا و مهر بگیرن که کلی بار قانونی برام داره و برای مهر زدن بی مورد همکارا کلی رفتن دادگاه و جواب پس دادن
از اون طرف هم داری توی اتاق رییس بیمارستان با پسرهای متوفی بحث میکنی و دلت پیش مریض سکته ای هست که یک مریض سرپایی اومده دم در ریاست و با تشر میگه که دکتر رفتی توی اتاق ریاست پیش دوستات نشستی داری حرف میزنی !!!
بماند که نرسیدم نسخه یکی از همکارا رو ثبت کنم و اونم باهام حرف نمیزنه و در عین حال ریاست شبکه سپرده که دیگه برای همکارا و مریضا بدون قبض گرفتن نسخه ثبت نکن . حالا چطور میشه به همکارا فهموند که باید قبض بگیرن پیش از دارو نوشتن
حقوق من که ثابته و ربطی به قبضها نداره

خلاصه در این وضعیت داشتم هلاک میشدم
مریضهای سرپایی
مریضهای تلفنی
همکارا
سکته قلبی
پسرهای متوفی
سرباز استعلاجی خواه
مجرم ممنوع الخروج از کلات
سرماخوردگی شدید و نا نداشتن و سوزن سوزن شدن دستوپام
یهو واستادم وسط سالن بیمارستان و دادزدم که از زنده هاتون یه جور کشیدم از مرده هاتون یه جووووور

اینا همه از صبح تا الان که اومدم توی اتاق استراحت دنبال من بودن
بخصوص آبریزش بینیم از همه پیگیرتر بود
فقط آبشار نیاگارا
این یک روز عادی کاری بود در یک بیمارستان نه چندان شلوغ


#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

تب

📘🖌

.

همیشه به مریضا میگم که این تب هست که سرماخوردگی ها شون رو خوب میکنه

ولی مریضا همیشه میخوان که تبشون خوب بشه
لذا سرماخوردگیهاشون طول می کشه.

U.S.A

📖🖌

داشتم توی اینستا می چرخیدم رسیدم به فارس نیوز و مساله تحریم فایزر توسط رهبری و توجیه یا توضیح مصرانه فارس نیوز در این زمینه

آقا ابتلا به کرونا اختیاری نیست و زدن واکسن اختیاریه
در اپیدمی و پاندمی کوچکترین اقدام در رسیدن دارو به مردم نتایج وسیع به بار میاره
وسیع به معنای وسیییییعش
مضاف براینکه حتی آلوده بودن احتمالی واکسن فایزر فقط یک مشت کراواتی و آمریکاپرست و ضدانقلاب رو میفرسته اون دنیا

بذارید و میذاشتید وارد میشد
انقلابیها که فایزر نمیزنن به تاسی از رهبری

مگر اینکه بترسید فایزر جون ضدانقلابها و آمریکادوستها رو حفظ کنه و انقلابیها از زدن برکت تلف بشن

در پاندمیها میشه زیر سایه هر پرچمی سینه زد

#ایواخانوم 

🍃
🌺🍃

ضرب المثل پزشکی

 

از شدت مراجعه بیماران به مراکز همه پرسنل کلافه ان
باید مردم رو کمی بترسونیشون تا کمتر بیان به بیمارستان و درمانگاه

اونم با چند نغر همراه
نمیدونم مراجعه سریع افراد علامتدار خفیف به پزشک تا چه حد علمی هست

طرف میاد به مراکز درمانی همراهیش آلوده میشه خودش هم ایضا و چند قلم دارو میگیره که بیشتر تقویتی هستن و میشه لیستشون رو در اختیار همه گذاشت که برن مستقیم از داروخونه بگیرن چون داروهای تقویتی ازاد هستن 

بقیه داروها هم که الی ماشالا چند هفته تجویز میشن و بعدش اعلام میشه که بی اثرن

کلا افراد سرپا با علایم کم ایا باید مراجعه کنن به مراکز درمانی یا نه؟

بچه های کادر پزشکی که علامتدار میشن معمولا خودشون کارشون تحمل هست و استامینوفن و مایعات خوردن بدون مراجعه به پزشک

من یک ضرب المثل دارم که میگم

مردم اسهال میشن میرن دکتر
و
دکترها اسهال میشن میرن دسشویی


#ایواخانوم 

🍃
🌺🍃

همه

 

خانم فلانی به جهت برادرزاده فلان وزیر بودن
آقای فلانی بخاطر خیر بزرگ بودن
دخترخانم فلان به جهت دختر فلان سرلشگر بودن
پسری از آقا زاده ها
مادربزرگ فلان امام جمعه

اینا نباید روی گواهی فوتشون کلمه کرونا بخوره که بتونن مراسم داشته باشن و در حرم دفن کنن متوفی رو

خلاصه

شما عشق به جنس مخالف داشته باشی یا عشق به کمک به مردم فلسطین یا عشق به امام رضا 
در هرصورت مرتکب گناه و اشتباه میشی برای رسیدن به عشقت


چون نیک بنگری همه تزویر میکنیم

 

 

۷۰ درصد

📖🖌

در اخبار کانالهای پزشکی امروز صبح  خوندم ۷۰ درصد پزشکان زیر خط فقر زندگی میکنن

مهاجرت هم در این قشر سرسام آور زیاد شده
لامصبا اینقدر طرفدارهای خودشون رو با انواع سهمیه ها وارد این رشته کردن که تموم شد رفت

یکی بود توی دانشکده که تا سال ۱_۲ پزشکی خوند و دیگه ادامه نتونست بده حتی با وجود سهمیه

کلا قادر به ارتباط برقرار کردن نبود
البته در انزوا بودن در تنهایی بودن و خیلی عوامل دیگه انسان رو به فردی با ارتباط اجتماعی ضعیف تبدیل میکنه

اما هوش و هوشیاری چنین فردی قابل محک زدنه
و میشه تفکیک کرد که کی عقب افتاده ذهنی هست و کی بخاطر شرایط زندگی رفتارهای کند و نامتعارف داره که با تغییر محیط مسلما اصلاح پذیره

خلاصه طرف پزشکی قبول شده بود ولی از پس یک سلام علیک و لبخند صبحگاهی توی دانشکده پزشکی برنمیومد

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

بی سلیقگان

📖🖌

در روز پزشک اسم یک خیابون در مشهد به نام خیابان" شهدای مدافع سلامت "نامگذاری شد

فک کنین به تاکسیی که داره از جلوی شما عبور میکنه بگید:
شهدای مدافع سلامت!

مسلما اینو نمیگید
بلکه انتخابتون یک یا حداکثر ۲ قسمتی هست
شهدا هم نمیگید چون با میدون شهدا قاطی میشه

مدافع هم نمیگید چون چیزی که زیاده توی این کشور مدافعه 

میمونه سلامت که اتفاقا انتخاب خوبی هست
کاش به اندازه مردم کوچه و بازار حسن سلیقه داشتن این مسوولین


#ایواخانوم 

🍃
🌺🍃

تفاهم با کووید ۱۹

🔻

توجه:این متن علمی نیست.صرفا نظری شخصی ست.

لابد دیوید وتر رو میشناسین
پسری با بیماری نقص ایمنی که از لحظه به دنیا اومدن به جهت اطلاع قبلی پزشکان از بیماریش  سریعا به یک حباب استریل منتقل شد تا از میکروبها و ویروسها دور باشه
تا۱۳ سالگی در حباب زندگی کرد.در این مدت با هیچ انسانی تماس نداشت حتی پدر و مادرش.و فقط نظاره گر زندگی دیگران بود تا به ویروس و باکتری مبتلا نشه. ولی بالاخره به یک ویروس که با سماجت خودش رو به دیوید رسونده بود مبتلا شد و ساعتهای آخر عمرش از حباب خارج شد و برای اولین و آخرین  بار مادرش اون رو در آغوش گرفت چون دیگه دیوید به ویروس مبتلا شده بود و بالاتر از سیاهی رنگی براش نبود.


افرادی که حساسیت فصلی دارن و بالطبع سیستم ایمنی بیش فعال دارن معمولا احتمال ابتلا به سرطانشون کمتر هست.ایضا احتمالا در هنگام ابتلا به کرونا هم امنیت بیشتری دارن و بهبود سریع تر


به زعم من
استفاده زیاد از ماسک و الکل بدن رو در وضعیتی مثل دیوید قرار میده.بدن از سایر ویروسها و باکتریهای مفید و غیرمفید که رقیبی برای ویروس کرونا هستن پاک میشه و میشه یک جزیره بی دفاع و ارتش در برابر دشمنی به نام ویروس کرونا(اونا که زیر پرچم ابرقدرتی مثل ویروس روسیه پناه میگیرن تا ویروس  آمریکا سیخشون نزنه میفهمن رقیب یعنی چی)

جریان مداوم ویروس در حجم کم و شناسایی دایم این ویروس توسط سیستم ایمنی که در حقیقت مثل یک واکسیناسیون دایم هست موجب میشه بدنی استریل و نا آشنا با ویروس نداشته باشیم و آمادگی مبارزه با اون رو داشته باشیم.

فکر میکنم حضور در خیابان بدون ماسک یکی از راههای ورود ویروس در حد واکسیناسیون به بدن هست.هرچند که واکسیناسیون تفاوتهایی با این روش داره اما..
و هرچند  که خود ماسک چند درصد ویروس رو عبور میده از خودش اما ما به ویروس بیشتری نیاز داریم و الکل کمتر تا بالاخره با یک سوش ویروس بتونیم به تفاهم برسیم و بدون ماسک و الکل در کنارش زندگی کنیم

در پیاده روهای شلوغ جولان ندادن و سریع از کنار هم رد شدن و دورهمی های محدود با انتقال مختصر ویروس البته با تقویت سیستم ایمنی و جلوگیری از سرماخوردگی میتونه ویروس رو کاملا توسط بدن شناسایی کنه و بدن  راه مقابله ای اتخاذ کنه برای ورود انبوه ویروس به خودش

فکر نمیکنم هیچ ارتشی بتونه به راحتی با دشمنی ناشناخته و جدید بجنگه.
الکل هم علی رغم فوایدش یک عیب بزرگ داره و اونهم گسترش سویه های مقاوم و وحشی تر ویروست هست

عقیده من این نیست که یکهو ماسک و الکل رو کنار بذارید.چون بدنمون به جهت استفاده بی رویه از ماسک و الکل به شدت عاری از باکتری و ویروس شده الان.ولی خوبه در موقعیتهای مناسب دوباره سیستم ایمنی تون رو درگیر کنید.دیگه هیچ کس نمیتونه شما رو از این واکسن فایزر قدرتمند و طبیعی محروم کنه.

ما همه الان شدیم دیوید وتر.کافیه یک لحظه حباب استریلی که با ماسک و الکل برای خود مون ساختیم سوراخ بشه تا نتیجه اش رو ببینیم.

دیوید چاره ای نداشت.چون سیستم ایمنی نداشت.اما ما سیستم ایمنی داریم.فقط غیرفعالش کردیم.

تاکید میکنم این متن علمی و اثبات شده نیست.صرفا نظر شخصی هست.


#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

آبکمه

سه ماه پیش که پزشک خانواده روستای قلعه نو بودم یک خانم باردار در آبکمه که از روستاهای تحت پوشش قلعه بود داشتیم داغوووون

نه پایش میشد
نه گوش به حرف میکرد
نه سونوگرافی میداد

سرخود هم دارو میخورد افسرده هم بود

از قلعه نو که رفتم یک نفس راحتی کشیدم که از شر مسوولیت این زن باردار پرخطر راحت شدم
و دیگه مسوولش نیستم

شبکه هم هر کاری مادر باردار بکنه میندازش گردن پزشک و ماما


خلاصه الان سه ماهی هست که بیمارستان کلاتم و خیالم از اون زن باردار راحت شده چون مسولیتش دیگه با من نیست با دکتر مسلمی هست که شده پزشک قلعه نو

که دیشب یهو 
پزشک چنار که روستایی نزدیک مشهده و بین مشهد و کلاته ولی دور از کلات گفت یک خانم باردار توی آمبولانس در جاده زایمان کرده مادر باردار هم فشارخونیه
بفرستیمش کلات؟

گفتم توروخدا نفرستین 
بفرستین مشهد
مادر باردار فشارخونی دردسر سازه 
شما از نزدیکی مشهد میفرستینش کلات که دور از مشهده باز چیزی بشه ما باید از کلات بفرستیمش مشهد

پزشک گفت نه حالش خوبه و...

بعد که اومد دیدم همون مادر بارداره

میخوام بگم از قسمت گریزی نیست 

آبکمه کجا؟
کلات کجا؟
چنار کجا؟

مادر باردار توی چنار چیکار میکرده؟
مادر رو میتونن به راحتی  بفرستن مشهد ولی میفرستن کلات
از قضا همون شب من کشیک بیمارستان کلاتم

خلاصه دنیا چرخید و چرخید تا باز من و این مادر باردار به هم رسیدیم

و آخرش مهر من پای زایمانش خورد
حالا اگر آخرش بچه رو به کشتن نداد

از وزن خودش

هماتوکریت خونش کاملا متعادله
کبد سالم و.ریه های فعالش سالهای سال کار خواهند کرد
قلبش کم نمیاره
طحال کبد پوست 
همه چی نرماله
حتی دستگاه گلژی آخرین سلول ریه سمت راست که در زاویه دنده ای قرار داره  بهترین فعالت های پردازشیش رو انجام میده  
اما
 ما طناب میندازیم دور گردنش و چون سخته برامون که طناب رو بکشیم سعی میکنیم از وزن خودش برای خفه کردنش استفاده کنیم

دنیا همینه
این می خواد  و میتونه سالهای سال  زنده بمونه و ما می کشیمش

اون نمیخواد و نمیتونه زنده بمونه ما به زور زنده نگهش میداریم

در جاده کلات

این تصوبر و حوادث برای ماها که در جاده کلات آمد و شد میکنیم عادی هست

ما وقتی که به سمت کلات حرکت می کنیم دیگه اینکه آینه بغلمون بگیره به ماشین مقابل و بشکنه براموم اهمیت نداره
و امکان نداره صحبتمون در ماشین رو بخاطر,چنین حادثه مختصری قطع کنیم

ما اصلا راننده جاده کلات رو وقتی که وارد فاز اولیه خواب شده بیدار نمیکنیم چون راننده کلات اونقدر شاخه و جاده رو حفظه که چشم بسته میرونه و اگر راننده مقابل هم در فاز دو خواب نرفته باشه و کلاتی باشه اصلا حادثه ای پیش نمیاد
حداقل حادثه مهمی پیش نمیاد

اصلا برای راننده جاده کلات اف داره واسه شکستن آینه بغل یا برخورد با ماشین مقابل در حد پیچ خوردن در جاده نگه داره و دعوا کنه

اینم حادثه دیشب ما
راننده رفت توی تابلوی کنار جاده و خودشو ما و همه بیدار شدیم و دوباره خوابیدیم

بخصوص راننده که خیلی کم خواب بود

TNT

یکبارم برای یک آقای دکتر ۵۰ ساله که تا حالا اینستا نداشت  و در همون دهه های ۵۰زندگی میکرد اکانت اینستاگرام درست کردم و گوشیشو دادم دستش

عین تی ان تی گوشیشو دستش گرفت بود و مبهوت  بود 
باهاش خداحافظی کردم و اومدم از اتاقش برم بیرون که ملتمسانه گفت منو با این_منظورش اینستا بود_تنها نذار

بعد که برگشتم و کمی خم و چم کار رو بهش یاد دادم دیدم  خیلی روی اکانت خانومها حساس بود

میگفت الان این قلب رو بزنم برای این خانومه اشکال نداره؟

میگفتم نه در حقیقت اینطوری لایکش میکنین

خلاصه چند روز پیش رفتم دیدنش دیدم کلی فالور خانم داره و با همه شون کلی توی دایرکت چت میکنه

آدما قابلیت اخت شدنشون زیاده حتی با تی ان تی 

۱۳۰

یکی پیام داده سلام خانم دکتر من رتبه ام ۱۳۰ شده

گفتم شما؟
گفت حسینی هستم  خانم دکتر

گفتم شرمنده من سیالیت ذهنم زیاده چیزی زیاد یادم نمی مونه

(حالا سیالیت ذهن چه ربطی داره به حافظه لابد ربط داره دیگه)

گفت دشمنتون شرمنده خانم دکتر
یکماه پیش خدمتتون زنگ زدم که شرایط کاری در کلات رو ازتون بپرسم

سکوت کردم چون اگر میگفتم بازم نشناختم توهین بود

گفت دکتر حسینی هستم نشناختین؟

نشناختم ولی گفتم اهان آزمون دستیاری؟مبارکتون باشه ایشالا کی شیرینی میدین؟
گفت هر زمان شما امر کنید

با خودم گفتم چه دختر خوبیه
باید یک شیرینی مشت ازش بگیرم
به نظر میاد تحت امر هست حسابی
معلوم نیست چی بهش گفتم که اینقدر دوسم داره

برای محکم تر شدن شیرینی گفتم چی میخوایید بزنید؟
گفت چشم و رادیو

گفتم منتظر شیرینی هستم قبول شدید بی خبر نذارید

گفت میتونم بهتون زنگ بزنم؟

اینجا بود که فهمیدم طرف مذکره

الان که برگشتم پیامها رو خوندن دیدم در تمام پیامها مشخص بوده طرف مذکره
من فکر میکردم یک مونث خیلی شیفته و مهربونه

اما همیشه در پس یک مونث شیفته و بیش از حد مودب و مهربون که حاضره شیرینی بهتون بده ممکنه مذکری در کمین نشسته باشه که میخواد مختون رو بزنه

چقدم ممد توی این مملکت هست مگر خلافش ثابت بشه

#منیژه_رضوان

🌺
🍃🌺

 

پرت

آخر وقت واکسیناسیون بود

یک دوز واکسن مونده  بود و نزدیک بود پرت بشه

 

مراجعه کننده هم نداشتیم

یک کارگر از توی کوچه پیدا کردیم ۳۵ساله واکسنو زدیم بهش توی گروه سنی هدف نبود 

 

بعدا مواخذه شدیم که چرا پرت نکردین واکسنو

اونی که واکسن رو بهش زدین چیکارتون بود؟!

 

یادم باشه من بعد واکسنهای اضافی رو پرت کنم

 

چه کشور قانونمندی بودیم من نمیدونستم

بی انصاف

فک کنین رهبر یک کشور دکتر باشه
رییس جمهورش دکتر باشه
وزیراش دکتر باشن یا تحت فرمان دکاتیر باشن
فک کنین حرف حرف دکترا باشه

مسلما اکثریت قاطع پزشکا طرفدار این شرایطن

اون پزشکایی که منفاعشون در ریاست پزشکا هست
اونا که بچه و زن پزشک هستن
اونا که به این تفکر عادت کردن که پزشک باید رییس مملکت باشه
اونا که از بچگی این تفکر رو توی ذهنشون فرو کردن
اونا که در این راه کشته شهید یا معلول داده باشن

اونا که به فکر سلامت و رفاه مردمن و معتقدن پزشکها نخبه هستن و به اینکار قادر هستن
اونا که میگن پزشکا مخ مادیشون خوب کار میکنه
اونا که معتقدن هرکسی جون یک نفر رو نجات بده انگار جون همه رو نجات میده و خیلی خیلی راحت از این آیه نتیجه میگیرن که برای نجات انسانها باید پزشکان رهبری جامعه رو به دست بگیرن

هرکدوم از این دسته ها به افراد صادق و کاذب تقسیم میشن

اونا که صادقن واقعا فکر میکنن پزشکا باید مدیر باشن و اونها که کاذبن دو دسته میشن 

کاذب کاذب
و
کاذب صادق

صادقها هم البته دو دسته میشن
صادق صادق
و
صادق کاذب
 توضیحش سخته 
کاذب کاذب در راه کذبش پدسوختگی میکنه
اما کاذب صادق در راه هدف غلط از راه درست حرکت میکنه

فقط اون پزشکایی که از این فکر منصرف میشن قابل تاملن
که
به سه دسته تقسیم میشن
اونها که از بچگی بهشون گفتن رهبر و ریاست جامعه باید سیاستمدار یا خیاط یا اخوند یا معلم باشه
و
اونها که از نظام پزشکی ضربه خوردن 
و منافعشون تامین نشده 

فقط گروه سوم قابل تاملن که بی هیچ ضربه مادی و معنوی و جسمی از رژیم  و بدون آموزش در کودکی به این نتیجه رسیدن 
که پزشکا لزومی نداره بر صدر جامعه بشینن
خب حالا مگه افکار و سیر رسیدن به نتایج میتونه فارغ از اموزشهای کودکی و محیط و کشش مغزی .... باشه؟
نه

در حقیقت همه اسیر تربیت و محیط و کشش مغزی و انصاف و بی انصافی هستیم

پس بهتره هدف هرچی میخواد باشه به مسیر نگاه کنیم
راه درست مهمتر از هدف درسته
اگر شما هدف مقدسی نداشته باشین  به راه نادرست نمیفتین
اما اگر هدفی مقدس دارین مجبور میشین به هر جهت و شکل بهش برسین

منظورم.بی هدفی نیست
منظورم هدفی هست که مشتاق دیوانه و بی انصاف میکنه آدم رو

ن.ر.ک.ف.م.ت.ا.ل

در اون حد باید غیرقابل پیش بینی باشین
که پیش موکل دارترین فالگیرها هم که برین
همه زندگیتون رو اشتباه پیش بینی کنن

آقا مثل من باشین که همه جنها گفته بودن طرحت رو میری یک جایی که نون داره ف داره الف داره ،هی گفتن میم داره نون داره ر داره، هی گفتن ف داره ی داره الف  داره دیگه جن اعظم خیلی مستقیم و دقیق  گفته بود رضوان میره فریمان 
ولی من یه جایی رفتم که فقط الف داشت ولی ف و ر و میم و نون نداشت
به جاش ل و ت و ک داشت 

من خودم جن خیلی اعظم هستم که در کلات خدمت می کنم

آینده جنهای دیگه رو هم خودم پیشگویی می کنم

حاژخانوم و ورقلمبیدگی

نوه حاژخانوم تاکید میکنه که درباره چند مساله به حاژخانوم توضیح بدم  و تاکید کنم

بعد حاژخانوم میاد توی اتاقم
جلوش نیم خیز میشم
حاژخانوم کجکی بهم نیگا میکنه
میگم الحمدلله خوبین؟
میگه نه یبوست دارم
میگم خب حاژخانوم جان  آلو در خاکشیر خیس کنین شب, صبح بخورینش
میگه بلد نیستی دارو بدی داروی علفی خودم بلدم بخورم

میگم حاژخانوم داروهاتونو باید بخورین
 بخصوص داروهای فشارتون رو
میگه هروقت رفتم حج حاژخانوم هم میشم

میگم درضمن بیشتر تحرک داشته باشین باسنتون کوچیک شده از بس راه نرفتین نمیتونیم سوزن بزنیم بهتون 
اینطور خوب نیست
میگه نه پس مدل شما دخترا خوبه باسنم باشه ورقلمبیده  که مردا نگام کنن؟
دو تا دستاشم میاره بالا دوتا حرکت دورانی به شکل ورقلمبیدگی میده،بعد  روش رو هم میکنه اونور

گوشگوش

چند نکته

حقیقتا اگر من و مامانم نخواییم واکسن بزنیم چرا نمیتونیم واکسنمون رو به شخص یا اشخاصی که دوست داریم اهدا کنیم؟

دوم اینکه من اگرچه ماسک نمیزنم اما در مورد کرونایی که دلتا اسمش باشه اولتیماتوم میدم 

مایعات مصرف کنید
ماسک در فضای سربسته بزنید
و
از همه مهم تر سرمانخورید
سرمانخورید
سرمانخورید

مخاطات ملتهب و سرماخورده پذیرای رشد سریع ویروسن

یعنی ممکنه ویروس در گلوی شما باشه و هیچ غلطی نکنه اما اگر سرمابخورین به شدت فضا برای غلط کردنش فعال میشه

بعد از ابتلا حتما محکم و امیدوار باشید
یکی از راههای امیدوار بودن گذاشتن عکس کسانی هست که دوستشون دارید در مقابلتونه مثل گوگوش

پس دوباره میشماریم

ماسک
تقویت بدنی
استراحت
پیش گیری از سرماخوردگی
و
گوگوش

در فضای آزاد خودتون رو اذیت نکنین و ماسک نزنین اگر سرماخورده نیستید
بذارید ویروس با لود کم در بدنتون جریان داشته باشه

اگر صوت بیشتر از تصویر روتون تاثیر داره صدای هاییده یا مهستی رو پیشنهاد میکنم


این عکس گوگوش صدای هاییده و کلا امیدوار بودن خیلی مهمه چون اونا که نمیدونستن کرونا دارن خیلی بهتر مقاومت کردن و اونهایی که کرونا نداشتن ولی فکر میکردن دارن سریع دار فانی رو وداع کردن

با رضوان باشید
با کرونا نباشید

گشنه و سرافکنده

نه به بدشانسی گوسفندایی که در شهر فروخته شدن و سربلند رفتن که ذبح بشن
و
نه به خوش شانسی گوسفندایی که  از جاده فرعی به روستا برگرونده شدن و ننگ فروخته نشدن و پس فرستاده شدن و اشاره های تمسخرآمیز افراد محلی رو کمتر تحمل کردن


همینجور در جاده اصلی سوار بر وانت آبی فرسوده در مسیر برگشت از بازار مشهد به روستاهای خشک و بی علوفه کلات زیر نور ناامیدکننده و کشنده خورشید تشنه و گشنه و سرافکنده
وقتی که میدونی که علوفه ای نیست که بخوری
وقتی که میدونی کسی نیست که تو رو بخوره

آسون

نمیدونم چرا هنوز بین مردم پزشک ستیزی جریان داره
درحالیکه
شرایط,جامعه طوری شده که یک پزشک دیگه از لحاظ مالی یک سر و گردن بالاتر از بقیه افراد جامعه  نیست

به لطف بی کفایتی مسوولین و امتحانات ساده و وفور افراد سهمیه ای و پولی، از جهت علمی هم این قشر افت قابل توجهی داشتن

حتی در زمینه کچلی هم دیگه این ویژگی مختص پزشکا نیست و موی اغلب اقایون به صورت پزشکی فروریخته

دیگه خطاب دکتر یک فحشه

یکی از قشرهایی که در زمینه خودکشی و افسردگی دارن رکورد میزنن پزشکا هستن

دیگه حتی بچه ها نمیخوان دکتر مهندس بشن
بلکه میخوان پولدار بشن

دقت کنین
دیگه نونواها
و
آرایشگرها  هم لباس سفید می پوشن

برید محض رضای خدا توی خیابون داد بزنین دکتررررررر!

نصف مردم خیابون برمیگردن بهتون نگاه میکنن

از بس توی این کشور کارخونه تولید دکتر زیاد شده
از بس گرفتن مدرک آسون شده
از بس دکتر شدن آسون شده
از بس شدن آسون شده
از بس که بس نکردند و شد آنچه نبایست میشد

احترام توهین آمیز

اینجا کتابخونه بیمارستان قایم هست

از چندتا دانشجو که داخل راهرو بودن پرسیدم بخش اعصاب کجاست ؟

سلام کردن و از روی صندلیی که نشسته بودن بلند شدن خیلی مودبانه همراهیم کردن و مسیر رو دقیق بهم نشون دادن

احساس میکنم سنم زیاد شده

قبلا به یک اشاره باهام برخورد میکردن و با بی توجهی بخش رو نشون میدادن ولی الان این احترام زیاد و کمک بی دریغ نشون دهنده اینه که دیگه منو یک دانشجو نمیدونن

بلکه منو یک نفر که سنش به مرحله احترام رسیده میدونن

به طور فزاینده  ای از این احترام توهین آمیز رنجور شدم!!


🍃
🌺🍃

خرچنگ زرد

چطور میشه فهمید یکی سرطان داره قبل از اینکه کار از کار بگذره؟
لاغر میشه؟
نه! قبل از اینکه لاغر بشه منظورمه؟

رحمش به خون ریزی میفته؟ریه ش سرفه میکنه؟زرد و زار میشه؟تب شبانه میکنه؟

نه! قبل از اینکه این اتفاقها بیفته منظورمه

چای داغ میخوره؟فست فود میخوره؟سابقه خانوادگی داره؟از مواد نگهدارنده استفاده میکنه؟سیگار میکشه؟

نه! بعد از این کارها منظورمه!


دنبال یک  راه میگردم قبل از اون علایم و بعد از این ناپرهیزیها


دقیقا نقطه وسط این دو پاره خط,جایی هست که یک شب خواب خرچنگ میبینی و چند هفته بعد یک قسمت از بدنت درد شدیدی میگیره که علت مشخصی براش پیدا نمیشه

اون وقت هست که باید زود به فکر بیفتی و همه مارکرهای سرطان رو چک کنی

میگن خرچنگ از کینه ورزی و نبخشیدن دیگران ایجاد میشه
چرا بعضی از شماها کارایی میکنین که من نبخشمتون؟

چرا باعث میشین من خواب خرچنگ ببینم؟
هان؟
 

ماسک به چانه

تظاهر در کشور ما خیلی خریدار داره
طوری که اگر ماسک به چونه وارد یک اداره بشید جلوتون رو به احتمال زیاد نمیگیرن 
اما اگر مثل من بی ماسک وارد اداره بشید از ورودتون جلوگیری میکنن

مضاف بر اینکه روش صحیح ماسک زدن رو خودم شخصا بین اطرافیانم بجز دو سه مورد دیگه ندیدم بقیه زدن ماسکشون بدتر از نزدنش موجب سرایت بیماری میشه

روش استفاده از ابزار دین در جامعه ماهم همینطوره

علاوه بر اینکه برداشتها و استفاده از دستورات و تفاسیر اشتباه هست 
خود فرد هم عامل نیست به همون دستورات اشتباه 

اما حق خودش میدونه دبگران رو نصیحت کنه و به دستورات دین دعوت کنه

بعضی از این دستورات به حدی بدوی ،خشن و دور از حق هستن که در جامعه مسکوت گذاشته میشن تا شرایط علنی برگزار شدنشون کم کم فراهم بشه

تظاهر به ماسک زدن یا توهم ماسک زدن  چیزی شبیه تظاهر و توهم دینداری در جامعه ماست

دینت رو کامل بزن و روش صحیح زدنش رو یاد بگیر
یا کار به دیگران نداشته باش

والا بخدا

دکتر نمکی

طرف استاد ادبیات شده
استاد خیلی خوبی هم شده
اما همینکه حرف می زنه میبینی صدایی داره که اگر گوینده یا دوبلور میشد پدیده ماندگاری میشد ، چیزی منحصر به فرد که همیشه در ذهن می موند

طرف وزیر شده اما استعداد بی نظیرش در اختلاس و دزدی کلان هست 
خب البته اگر آدم قراره دزد باشه بهتره که دزد حرفه ای باشه و همون کار بدش رو به نحو احسن انجام بده 

طرف شوهر شده اما بهتر میبود که زن یک مرد دیگه میشد

طرف روحانی شده ولی باید  دژخیمی میشد که طناب دار رو به گردن زندانیان می انداخت 

طرف دژخیم شده اما باید پاپ میشد

طرف معلم شده اما حقیقتا باید یک خانم ناز خانه دار میشد

کاش شغلی در جهان وجود میداشت که وظیفه ش کشف استعداد افراد بود و این حق رو داشت که افراد رو با تمام مزایا جابه جا کنه

یک دکتر ادبیات خوش صدا باید به جایگاه آبرومند و هم شأنش در رادیو  هدایت بشه که بتونه از جایگاه قبلیش دل بکنه

الان من اینجا چیکار میکنم؟با شماره نظام پزشکی۱۷۵۸۷۲؟هروقت مریضام خوب میشن یا تشخیص درستی میذارم ککم هم نمیگذه.من جای کدوم بیچاره ای رو گرفتم در پزشکی؟و در سینما کدوم صداپیشه خانم با پارتی_بازی جای منو گرفته؟لعنت به من که حق اون رو خوردم و لعنت به اون که حق منو خورده

اصلا وزیری که میتونه نقش یک لات داش مشتی رو خوب بازی کنه و بگه دیگران گوه خوردن چرا باید وزیر بهداشت بشه؟
هان؟
هون؟

مریض اومده میگیم چتونه؟
میگه قلبم تاریکی میکنه

با خودمون گفتیم حالا متخصص تاریکی از کجا گیر بیاریم

هیچی دیگه نوار قلب گرفتیم ازش داغون بود

چندتا آسپرین و قرص چربی و پلاویکس دادیمش ، روشن شد رفت

زندگی پس از گشنگی

عقربی که الان مریضمون رو نیش زده بود ایشون هستن

خلاصه
بعد از دیدن برنامه زندگی پس از زندگی گفتم بیشتر به مردم توجه کنم
اگر شد اونا رو به خودم ترجیح بدم 
لذا
صبونه نخورده بودم امروز و دوتا بیسکوییت داشتم فقط و اعزام شدیم یک مرکز برای واکسن زدن 
رسیدیم مرکز
اومدم بیسکوییتم رو بخورم دیدم یک بچه با مامانش نشسته کنار درمانگاه دارن نون خالی میخورن

منم فداکاری کردم بیسکوییتامو دادم به بچه
خودمم گشنه
مرکز هم از مغازه پغازه دوووور

برگشتنها که از کنارشون مجدد رد شدم دیدم کلی گوشت کوبیده و مخلفات دارن میخورن

یک ویژگی در روستا اینه که اصلا نباید به ظاهر طرف نگاه کنی،طرف ظاهرش خیلی فقیرانه هست
اما یک عالمه گوسفند و خونه در مناطق ییلاقی و گرون روستا و ماشین شاسی بلند و چند تا خونه در مشهد ممکنه داشته باشه

من الان گشنه هستم

چند هفته پیش واقعیتی از مسایل درمان رو به یک مریض گفتم و راه درست و غلط رو گذاشتم جلوش خودش انتخاب کنه
البته راه غلط هم چندان غلط نبود
همه چی نسبی بود

امروز از مقامات بالا باهام تماس گرفتن که چرا فلان مطلبو به بیماران میگی

یادمه روزنامه هم که مسایل دروغ پزشکی رو میخواست چاپ کنه من راستشو گفتم و روزنامه ترجیح داد دروغ بقیه بچه های پزشکی رو چاپ کنه و همه چی در ارامش تموم بشه

در هرصورت به این نتیجه رسیدم دارو رو بنویسم با دوزش و دفترچه مریض رو بدم بهش بره

واقعیتها مکتوم بمونه بهتره
چرا من باید واسه این مردم خبرکش مایه بذارم؟

بذار سرشون کلاه بره
من که موقع قسم خوردن پزشکی رفته بودم بیرون از سالن و قسم نخوردم

به من چه اصلا
والا

معاینه

پسر بچه تصادفی با تروما به سر اومده 
چطور ازش بپرسم که تار میبینه یا نه؟

گفتم منو واضح میبینی؟
گفت اره
گفتم خوشکلم؟
گفت اره

گفتم پس درست میبینی;-)

اسپوتنیک

یادمه بخش عفونی بیمارستان امام رضا که دانشجو بودیم اگر از دستکش استفاده میکردیم توبیخ میشدیم

استفاده از دستکش در۹۰درصد موارد باعث انتقال بیشتر میکروب و ویروس میشه

این عقیده در من به شدت ساری و جاریه
هنوز تا جایی که شبکه بهداشت نفهمه در مراکز درمانی ماسک نمیزنم مگر اینکه خودم علایم داشته باشم و الکل استفاده نمیکنم
به عبارتی جلوگیریم طبیعی هست
رعایت فاصله بیشترین اقدامم هست که انجام میدمش
به این خاطر از طرف همکارا همیشه مورد اعتراض قرار گرفتم

اما همون همکارای معترض بعد از زدن واکسن روسی علایم خفیف تا شدید داشتن
اما من در هیچکدوم از تزریقات واکسنم کوچکترین علامتی نداشتم

خدا از من من خوشش نمیاد
و 
ممکنه بخاطر بیان این ادعا همین  فردا فقط با یک عدد ویروس کرونا فوت کنم
ولی خب من نظرم اینه
ممکنه این بی علامت بودن بعد از تزریق واکسن ربطی هم به روشهای پیشگیری من نداشته باشه
و کاملا اتفاقی بی علامت بوده باشم

ولی هنوز بین همکارا کسی نبوده که مثل من کاملا بعد از تزریق واکسن بی علامت بوده باشه

حداقل من نشنیدم تا الان

نظر من اینه که رعایت پروتکلها به این شدت و به این روش صحیح نیست 

ویروس باید در حجم کم وارد بدن بشه 
و
با سایر میکروبها و ویروسها  در تقابل باشه

با رعایتهای شدید پروتکلها بدنها ضعیف تر و ویروسها قویتر میشن 

از ما گفتن بود

مسیر بسته و باز

در حالیکه عید مسیر کلات باز بود و خیل مسافر روستاهای کلات رو الوده کرد هفته پیش مسیر رو بستن و قیمت بلیط ون از۲۰تومن۳۰تومن شد
و
بعد باز چند روز مسیر باز بود و الان مسیر بسته شد باز

آدم میمونه اون باز بودن مسیر توی ایام عید چی بود؟
چند روز بستنش برای چی بود؟
و
باز باز شدنش برای چی؟
هر پیکی که در قیمتها هم که با بستن مسیرها زده میشه برگشتنش به حالت عادی غیرممکنه


آدم میمونه که این مسوولین به عمد خرابکاری میکنن و ضدانقلابن یا انقلابی هستن ولی فقط تعهد دارن و تخصص ندارن یا اصلا عقب افتادگی ذهنی دارن؟

یا دارن مردم رو سرگرم میکنن که پولا رو جمع کنن برن

کاپتوپریل

دیگه از دست مریضایی که اسم داروشون رو نمیدونن و میگن سبز و کوچیکه
یا بیضی و سفیده خسته شدم

بخصوص قرص فشارخون که خیلی حیاتی هست و نباید هر روز عوض بشه

امروز سر یک مریض داد کشیدم که چرا اسم داروتون که یک عمر میخورین رو بلد نیستین؟
و ادامه دادم که:
لااقل همونجور که طلاهاتون رو نگه میدارین جعبه داروی فشار خون تون رو هم نگه دارین که سکته نکنین

هاژخانوم آستینش رو بالا داد و اشاره به ساعد خالی دستش کرد و  گفت:
طلاهامم نگه نداشتم

دلم گرفته
جاهایی رفتیم سیاری که وضعیت مردم اسفبار بود
پنجره ها در حد حفره هایی در دیوار
انبوه مگس
لباسهای کثیف
زیرانداز حصیرهای تکه تکه 
و
بچه هایی که انگار تو از جهان دیگه ای هستی بهت با بهت نگاه میکردن
هر وسیله ای در نهایت خرابی بیرون انداخته نمیشه و حداکثر استفاده ازش صورت میگیره
مردم مغموم
سگهای بی رمق و خواب آلوده
و
مگسهای خوشحال


خیلی غمگینم

من و زاوین

 

امروز اومدم کشیک زاوین

خیلی دوستان منو از زاوین ترسونده بودن
از همکارهای زاوین بخصوص
اما الان دیدم چه باهم خوبن

اما سوویتم خیلی بد هست
میخواستم عکس بگیرم دیدم نامردیه

شبکه جاهای خوبی هم داره
حالا از همینجا که بد هست عکس بگیرم بی انصافیه

اما به دلایلی که نمیگم اتاق و سوویت منو یاد یک مرگ دلخراش میندازه که ماه قبل اتفاق افتاد
ظاهر و بوی خاصی داخل سوویت هست که غمگینم میکنه
حس پوچی و فقر عمیقی از در و دیوار میباره
و
تحریک کننده خودکشی هست برای اونا که زمینه ش رو دارن
خداروشکر من چنین تمایلی  ندارم در درونم

از ظرفاش بدم میاد
لذا نمیتونم غذا بپزم اینجا
تخم مرغ و.سوسیس پختم اما به زور خوردم

مریضها از ۲ به بعد طبق معمول اورژانس نبودن و این اعصاب ادم رو خورد میکنه

اما یک حاج آقای روحانیی اومد که خیلی باحال بود
بعد فهمیدم امام جمعه جدید هست

اصلا با حفظ حریمها هم شوخی میکرد هم پذیرای شوخی بود
مو فرفری و تپلی

جزو موارد نادری بود که از درمان یک روحانی لذت بردم و پشیمون نشدم

فشارش ۸بود 
و
بهش سرم زدیم
موقع رفتن گفت پس باید قرص فشار بخورم  من بعد؟

گفتم نه حاج اقا 
با فشار ۸قرص فشار بخورین که یک ضرب بدون سوال جواب میرین پیش حوری ها

البته بهش نگفتم 
توی دلم گفتم

بعدشم
یک مادر داشتیم که کلی مریضی بچه اش رو بزرگ کرده بود و کلی توی دردسر افتادیم

صدبار گفته م
اگر دردتون رو بیشتر از حالت طبیعی بگین درمان بهتر نصیبتون نمیشه
بلکه پزشک رو به اشتباه میندازین در تشخیص و درمان
راستشو بگین خب
توی درد هم حتما باید بزرگنمایی کنین؟

از ظهر تا الانم چند تا مریضو خودم امپول زدم که پرستار خسته نشه

بعد فهمیدم باید پول تزریق و اینا رو میگرفتم  که نگرفتم

یعنی بجای پرستار بیشتر بیمارها راضی شدن که پول نداده رفتن

خلاصه
اگر تا ۷/۵  صبح دووم بیارم کشیکم تموم میشه

این چند روزه جاهای مختلف کشیکم و ثابت نیستم غذای درست حسابی نخوردم

الان یکی از دوستان زاوینی برام اب گوشت اورد

اقا
چقد خوب بود
بعد از ۱۰روز بالاخره یک غذای گرم خوردم

الان پیش همکارهای زاوین بودم
این اتیش رو روشن کرده بودن و پاچین درست میکردن

اول حس خوبی بهشون نداشتم
اما الان دیدم چقد خوبن

البته باید اعتراف کنم که نمک ندارن
اما مهربونن
و
کارشون واقعا سخته
ادم پول  حقوق تا ساعت ۲ ظهر رو بگیره اما ۲۴ساعته مریض غیراورژانس ببینه ظلمه واقعا

خلاصه
این بود
من و زاوین

دکتر

چرا رودرواسی و سانسور کنم؟

امروز روز خیلی خوبی بود
سبک و کم مریض
طوری که تونستم اینستابازی هم بکنم موقع مریض دیدن

ولی دستشویی که خواستم برم به دو نوبت قسمتش کردم چون یهو که رفتم سرویس تق تق تق و گرومب گرومب گفتن دکتر بدو بیا که مادر باردار اومده

یک ساعت بعد هم رفتم توی پاویون  نون خالی بیارم بخورم به سه دفعه خوردمش 
هر سه بار مریض اومد
و نون رو گذاشتم توی جیبم کنار نسخه های شاید کرونایی

منم که پزشکی رو زدم فکر میکردم پزشکا مفت خورن وگرنه یک چیز دیگه میزدم
مثلا املاکی

تازه با این وضعیت که سرجمع کنی که یکسال بیشتر نیست که حقوق میگیرم 

راننده که کلی گوسفند و چندتا خونه داره
و
بچه های آمبولانس که شاسی بلند و یک خونه مشهد یکی تهران یکی کلات دارن 
و
پرستارمون که پاریس رفت و آمد میکنه 
از من که حتی یک متر زمین و
یک چهارم از یک پراید کامل رو
ندارم
و
از مشهد فقط  سه بار دورتر شدم شامل کرمان و بندعباس و کلات 

عیدی میخوان

میگن تو دکتری:-\

چون

در درمانگاهها و بیمارستانها جای هر صندلی که روش نوشته شده  "نشستن ممنوع" یک نفر واستاده و کرونا رو هم منتقل نمی کنه
چون واستاده!!

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

پزشکهای خوابالو و مریضهای دردناک

امشب داشتم با پزشک یکی از روستاهای همجوار  توی واتساپ حرف میزدم
از شدت مراجعات شکایت داشت و میخواست کمی از کشیکاشو بندازه گردن پزشکای روستاهای مجاور از جمله.من

خیلی دپرس شدم
اونم طفلی حق داره
اصلا خواب نداره اونجا
الانم که زن و مردهای قرطی یا قرتی و خوشگذرون میرن توی اب و با بدن درد نصف شب مراجعه میکنن
خب ما بعد از ساعت ۳ بعدالظهر دیگه مریض نباید ببینیم

فقط مریض اورژانس باید ببینیم
حقوقمون هم مطابق همین امر پرداخت میشه
مساله اینه که مریضها حتی بواسیرشون که درد میکنه فکر میکنن اورژانسه

خود شما حاضرین پول کار تا ساعت ۳ رو بگیرین و تا اخر شب در اداره کار کنین؟
ماهم همینطور
سه بعداظهر به بعد مریض نمیبینیم

خلاصه در همین صحبتها بودیم که یکی از دوستان همون روستا زنگ زد گفت دست پسرم حساسیت داده دکتر قبولش نکرده فردا میرم به رییس شبکه میگم
فک کنم میخواست بیاره بچه ش  رو پیش من  چون گفت تو کجایی؟ که منم جای دیگه ای بودم

خب
از نظر یک مادر دست پسرش که میخواره و قرمز شده و اذیتش میکنه اورژانسه
و
از نظر یک پزشک غیر اورژانس

دختره پریشب 
با لاکای جیع
رژ قرمزز
چشمای رنگ شده اومده ساعت ۳شب که رفتم توی اب بدنم درد میکنه

میخواستم بکشمش که دردش تموم بشه

البته ظاهر افراد ملاک اورژانس بودن و نبودنشون نیست

ولی توی این شرایط یک پزشک که همیشه کمبود خواب داره باید مریضای اینجوری رو ویزیت کنه؟نصف شب؟

منم البته خوشحال شدم که در مکانی نبودم که طرف بچه ش رو بیاره ببینم
به چند علت
هم طبابت اشنا خسرانه
هم مشکلش اورژانس نبود
هم همکارا بیدار میشدن فردا به شبکه میگفتن دکتر رضوان دوستاشو از سایر روستاها میکشه اینجا ویزیت میکنه

هم اینکه مگر زاوینیها مریضای قلعه نو رو ویزیت  میکنن که قلعه نوییها مریضای زاوینی رو قبول کنن؟

پزشک حق داره
چطور میتونه نخوابه شبا و بازده داشته باشع

مریض هم حق داره
بعضی بیماریها اورژانس نیستن اما پدر در بیارن

شهر دراز

امروز که از مشهد میرفتیم کلات به راننده گفتم اوف چه باری زده این کامیون، چپه نشه؟
گفت اینا کاهن
سبکن

یک بوق برای مینی بوسی که از سمت مقابل میومد زد

به نزدیکیهای چنار که رسیدیم یک بوق برای یک کشاورز که سر زمین بود زد و گفت اصغررررر!بیام کمک؟!

و
از هم خدافظی کردن با دست تکون دادن و بوق زدن

زنش بهش زنگ زد
گفت ما الان سر سربالایی پشته کوهیم 

یک تراکتور روی یک تپه بود گفت اینو میخوام بخرم 

خلاصه
برای من جاده فاصله بین دو شهره

اما برای مردم روستایی که تردد بالایی دارن جاده یک شهر طویل و دور و درازه

خیلی از ماشینهای گذری رو میشناسن
چوپونها رو میشناسن

میدونن این سگ مال کدوم چوپونه

میدونن پشت هر پیچ چه کوه یا تپه ای هست با چند تا سنگ در حال ریزش

اگر درختی قطع شده باشه میفهمن توی این دشت یک سایه کم شده

هر پیچ و خمی بدون داشتن تابلوی شهرداری اسمی داره که نسل به نسل منتقل شده

خلاصه امروز فهمیدم جاده و زمینهای اطرافش یک شهر درازن 
که حیات دارن
هویت دارن
اسم دارن
حتی حتی دلبستگی ایجاد میکنن برای راننده هاشون

راننده ها رانندگی توی خیابون براشون اوف داره
زندگی حرکت توی جاده هست 
نه یک خیابون فکسنی به کوتاهی خیابون تهران توی مشهد که پسربچه ها توش گاز میدن

جادوگر بچه خور

برادرش رو که ویزیت کردم همه خانواده از اتاق ویزیت رفتن بیرون

فقط پسرکوچولو محو من شده بود
انگار که یک جادوگر بچه خور باشم
همینجور با لب و لوچه آویزون و چشمهای گرد که به من نگاه میکرد رفت به سمت در خروجی
اما درست تخمین نزده بود فاصله بین در و دیوار رو

لذا محک خورد به دیوار
اما زیاد دردش نیومد چون سمت پزشکش بیشتر درد می کرد

بعد از اینکه حسابی براش زبونمو درآوردم و نیمه عمرش کردم باباش تازه متوجه نبودش شده بود
اومد توی اتاق و معذرت خواهی کرد و دست بچه رو کشید بردش بیرون

توی سالن باز دستشو ول کرده بود 
داشتن پول ویزیت رو حساب میکردن
من اومدم دم در اتاق و به بچه باز نیگا کردم
دوباره هول ورش داشت
خانواده ش رفتن ولی بچه اینبار هم همونطور که به من نگاه میکردبه جای در خروجی داشت میرفت توی سرویس بهداشتی

دیگه اینبار باباش برگشت داخل درمونگاه و بغلش زد و با خودش بردش


👻

منتظر بمونین

سلام
فردا اخرین روز طبابتم در لاین هست

و
به زودی اسباب کشی میکنم به روستای قلعه نو
که هم درمانگاهش کوچکتره هم روستاش

به مشهد نزدیک تر هست
ولی خب مثل لاین دیگه باغ و راغ نداره درمانگاهمون

تعداد مریضها خیلی کمتره

 دهگردشیامون خیلی با صفا هست
یعنی جاهایی میریم در حد ارتوکند

امیدوارم بتونم ۵_۶سالی اینجا بمونم و در خلوت کتاب بخونم 
و
در خلوت به معنویات فکر کنم
و
بالاخره از راز آفرینش سردر بیارم
شمارو نمیدونم
اما من تا از راز آفرینش سردر نیارم آروم نمیشم
و
احساس میکنم سرم کلاه گذاشته شده

پس تا۵سال دیگه منتظر بمونین که بهتون بگم چطور و چگونه شد که اینطور شد

یاعلی

چه صیغه ای

مریضایی که اشتباهی وایتکس یا قرص و دارویی میخورن رو میتونم تحمل کنم

مریضایی که خودکشی کردن و اقوام پیداشون میکنن رو میتونم تحمل کنم

ولی مریضایی که قرص میخورن بعد به شوهرشون یا ۱۱۵ زنگ میزنن میگن نجاتمون بدین رو نمیتونم تحمل کنم

الان یک مریض اینجوری داشتم

چندین نفر رو درگیر خودشون میکنن و خطر رانندگی در جاده رو به چند نفر تحمیل میکنن که فقط جلب توجه کنن جلوی شوهرشون

آقا
یا بخور که تموم کنی
یا نخور

اینکه میخوری میگی بیایین نجاتم بدین دیگه چه صیغه ای هست؟؟

1/1/1400

اولین نسخه سال جدید رو نوشتم 
مریض گفت امروز دارو رو نمیگیره
مجبور شدم تاریخ فردا رو بزنم

مونده بودم اینطور بنویسم ۰۰/۱/۱
یا اینطور۱۴۰۰/۱/۱

که گفتم سال جدید مهمون جدیده تحویلش بگیرم 
بعد که خودمونی شدیم بجای۱۴۰۰
۰۰مینویسم 😜

سه هیچ

دیشب یک خونواده سه نفره اومدن پیشم مسموم شده بودن با شیر

پدر کمی بدحال بود
پسر بیشتر
مادر خییلیی

کمی معاینه کردم و احتمال گاز گرفتگی دادم
خودشون ولی معتقد بودن شیر خوردن
خیلی تذکر دادم که یا بخاریها رو چک کنن 
یا نرن توی خونه
حالشون که بهتر شد رفتن 
امروز شوهر اومد درمانگاه و گفت لوله آب گرمکن یا بخاریمون (دقت نکردم کدومیک)در اومده بوده

اولین باره که حس خوبی از کمک به بیماران دارم

اگر بنا رو بر مسمومیت با شیر گذاشته بودم 
و
درمان میکردم و میرفتن خونه میخوابیدن دیگه امکان نداشت بیدار بشن

احساس میکنم این اولین باره که طبابت انجام دادم

سه  هیچ به نفع من در برابر جناب  عزراییل

سنکوپ کرونایی

سنکوپ کرونایی

از دختری که اگر توی اتاق خودش تنها  میخوابید و مامانش توی هال می خوابید می ترسید و شب خوابش نمیبرد

تبدیل شدم به کسی که امشب توی درمانگاه تنهاست
همه رفتن مشهد
منم و یک درمانگاه داخل یک باغ تاریک

البته بهورزمون گفت امشب میاد توی درمانگاه میخوابه
امیدوارم که بیاد

ولی خب حضور یک بهورز مذکر اون سر درمانگاه برای کسی که این سر درمانگاه سنکوپ کرونایی کرده هیچ سودی نداره

اشتباهی که کردم اینه که یک ساعت قبل رفتیم بیمارستان و واکسن کرونا زدم
نمیخواستم بزنم
نمیدونم یهو چرا اوکی دادم
اولش که.زدم حس تنگی نفس بهم دست داد که بیشتر واکنشی استرسی بود
علایم از ۱۲ ساعت بعد شروع میشه اگر بخواد شروع بشه

اعم از گیجی سنکوب و تب و لرز 

به یکی از دوستان سپردم که اگر تا ۶فردا صبح بهش پیام ندادم بدونه که رفتم اون دنیا به دادم برسه

در هرصورت 
هم تنهام امشب
هم واکسن زدم
و
هم یک سوپ مونده سرد رو خوردم 
سرفه ام  گرفته که نمیدونم از استرسه؟ از سردی سوپه؟از کرونا هست؟یا ریه ام داره خودشو لوس میکنه

بچه ها گفتن یکی از همکارا بعد از واکسن زدن کاهش جی سی اس(سطح هوشیاری) پیدا کرده که دیگران انکار کردن
اما از شواهد فهمیدم که انکارکنندگان صادق نبودن

من که همینطوری کاهش جی سی اس دارم!و در هپروت سیر میکنم کرونا هم اثر کنه چه شود؟

اگر فردا صبح یک عکس راس۶ پست نکردم به دادم برسین

ممنون

پزشک خانواده

حقیقتش اینه که نظام پزشک خانواده مشکلات عدیده ای داره

در این راستا هم به پرسنل و هم به بیماران اجحاف میشه

به طور مثال

همین سیستم مهر زدن و ارجاع پزشک عمومی به متخصص در حال حاضر یکی از مضحک ترین فعالیتهای پزشکانه
نه میدونی مریض چش هست، نه مریض میگه چش هست و گیرم که بگه ، مریض مصمم هست که بره پیش متخصص باید براش مهر بزنی اصرار از اون که ۵ تا مهر بزن، انکار از تو که ۳ تا مهر حداکثر مجوز پزشک عمومی برای مهر زدنه

آخر هم مریض میره شهر و پنج تا مهر لازمش میشه
یا اینکه ۳ تا مهر زدی یکی کفایت میکرده و دو تا صفحه به باد فنا میره
و مریض باید برای درمان در روستا زودتر دفترچه ش رو تعویض کنه

آزمایش خونهای مکرر با فواصل نزدیک، هم برای پرسنل و هم خود بیمار و هم هزینه بهداشتی کشور فشار زیادی رو تحمیل میکنه


یک پرستار باردار همونقدر جونش و سلامت جنینش اهمیت داره که یک مادر باردار مراجعه کننده به مرکز درمانی 

اما متاسفانه وقتی که یک مادر باردار بهش توصیه ای میشه و عمل نمیکنه، پرسنل باید به هول و ولا بیفتن و هی تماس بگیرن التماس کنن که بلکه مادر قدم رنجه کنن و ازمایش بدن

باید امضای هزار نفر از مسوولین روستا رو بگیرن که اثبات کنن مادر خودش تمایل به مراجعه به متخصص نداره

خب چه کاریه؟
کسی که توجیه شده توسط پزشک و دوست داره هزینه مراجعه به متخصص رو برای مسایل دیگه زندگیش خرج کنه یا پس انداز کنه چرا باید پرسنل اعصاب خردیش رو بکشن

افراد در انتخاب دین اجبار و اکراهی بالای سرشون نیست
مسلما در درمان هم باید چنین باشه


به هر حال همه افراد از ارزش یکسانی برخوردار هستن و رضایت و حفظ سلامت  بیمار همونقدر مهمه که رضایت و حفظ سلامت پرسنل درمانی اعم از پزشک و پرستار و... 


چرا پزشک خانواده روستایی که دوتا رگ قلبیش بسته هست باید برای  بیماری که یک رگ قلبیش بسته هست و به متخصص مراجعه نمیکنه بال بال بزنه و کماکان اون بیمار ناز بیاره؟!

چرا واقعا؟!
چرا؟!

اخلاق اسهالی

از صبح که پا میشی باید درباره اسهال و استفراغ و گلودرد و شکم درد و امثالهم صحبت کنی

میری عروسی همین حرفا
میری بیرون با دوستات همین.مسایل
تلفن زنگ میزنه همین چیزا
میری مسجد از همین حرفا ازت می پرسن
میری اوکلاهاما همین نکات باهات در میون گذاشته میشه
آقا اصلا توی رستوران هم تا قبل از سرو غذا همین بساط پهنه

اگر جوابشونم ندی میگن پزشکا بد اخلاق هستن تا پول نگیرن حرف نمیزنن

یادم باشه نصف شب بهشون زنگ بزنم ۲۵بار بگم اسهال اسهال اسهال اسهال

ببینم اسهالی میشه اخلاقشون یا نه

امساک

الان از جاده ! خیلی بی احتیاط رد شدم رفتم پفک خریدم 
مردم روستا نگام میکردن

بارها گفتم وظیفه پزشک این نیست که بگه چیزهای مضر رو نخورید
بلکه وظیغه پزشک اینه که بگه از زندگی چی میخوای؟
تا بگم چیکار کن

کسی که ۵۰سال زندگی براش کافیه
و
دیگران میتونن نبودش رو تحمل کنن
و
اگر سکته ناقص کرد یا تحمل داره یااتانازی میکنه
و
باعث نمیشه خونواده فقیرش برای مریض شدنش هزینه نامعقول کنن چرا در مصرف نمک و شیرینی و فست فود و ... امساک کنه؟
بخور لذتش رو ببر
فقط یک کم پیاده روی و ورزش هم بکن

چی؟
چل سال زندگی بسه برات؟
خب ورزشم نکن
بخور و بخواب

والا
 

رسما

یک استاد انقلاب اسلامی داشتیم توی دانشگاه که رسما دهن همه رو سرویس کرده بود
میرفتی از آناتومی۱۹میشدی
از بیوشیمی۱۸
اونوقت با اینکه درس خونده بودی از انقلاب اسلامی ۱۱میشدی به عنوان ماکس کلاس
اونم تازه چون روز برفی با سه تا خودشیرین دیگه رفته بودی سرکلاسش بهت ۱۱ داده بود وگرنه ۷ بیشتر نمیشدی

یکی از سوالهایی که در امتحان اوپن بوک جوابشو اصلا نفهمیدیم علت قیام مردم و بوجود اومدن انقلاب اسلامی و خیزش امام خمینی بود

یعنی رسما هر چارتا جوابش درست بود
بحث هم که میکرد  راجع به سوالات امتحان جواب درست اون سوال رو نمیگفت
میگفت برید خودتون تحقیق کنین

بین بچه ها شایع شده بود حتی اگر خود امام هم بودن نمیتونستن به این سوال جواب بدن

حالا منم همین الان الساعه برام سوال پیش اومد که حالا این انگشت کوچیکه بدبخت پای چپم  که شکسته
این فلک زده گناهی هم توی عمرش نکرده
اگر جایی رفتم با پاشنه و شست پام و حداکثر اون چارناخون دیگه بوده
دروغ گفتم با دهنم گفتم
توی سایتهای مستهجن رفتم با دست راستم و چشمام بوده

همین انگشت کوچیکه پای چپم چرا باید اون دنیا به اتیش بقیه اندامهام بسوزه؟

رسما هر کدوم از اعضا و جوارحم حکم و شخصیت متفاوتی دارن

قلبم در حد شهید خوبه
عقلم در حد عقب افتاده ذهنی بهش حرجی نیست
دست راستم و چشمام گناهکارترینها هستن

خب با این حساب
چطور هر کدوم پاداش و جزا میبینن؟
یک کاسه کردن همه اعضا منصفانه نیست
مجزا کردن هر کدوم هم یعنی همونطور که قلبم از نعمات بهشتی بهره مند میشه دست راستم باید  بسوزه؟

این سوال رو خود خدا اگر تونست به صورت اوپن بوک جواب بده امام هم میتونن علت قیام خودشون رو بگن و گزینه درست رو بزنن


والا

رحمانی

دیروز که میخواستم از لاین راه بیفتم به سمت مشهد باید با آقای رحمانی تماس می گرفتم که ببینم کی راه میفتن به سمت مشهد

یک سرچ کوچولو زدم و دویست تا رحمانی بالا اومد

هیچی دیگه
هیچکدوم آقای رحمانی مورد نظر نبودن
به هرکی هم زنگ میزدم بهم مشکوک میشد که چطور اسمش و شمارشو دارم ولی به اشتباه
 و براش مساله بود که من کی هستم
منم شارژ نداشتم و اصلا برام مهم نبود طرف کی هست
مهم این بود که طرف ،.طرف مورد نظر من نبود

تا اینکه یک آقایی خیلی ناراحت شدن
و
گفتن شما شماره منو از کجا گیر آوردین؟
منم حوصله نداشتم
و
همینطور شارژ
لذا
وقتی که گفت شما کی هستین؟
گفتم پزشک لاین هستم

گفت پزشک؟
دیگه قطع کردم
ولی صدای طرف لحظه به لحظه برام آشناتر میشد
تا اینکه نیم ساعت پیش 
بدون اینکه به این حادثه فکر کنم آقای رحمانی صانع نویسنده برنامه قندپهلو و صداش توی ذهنم تداعی شد

جالب اینه که هروقت طرف شاعر هست خودمو پزشک معرفی میکنم
و
هروقت طرف پزشکه 
خودمو شاعر معرفی میکنم

خب فامیلت رو بگو لعنتی

فسفرسوزی

مفتخرم اعلام کنم مدتی که لاین بودم از اتو استفاده نکردم
این نشون میده اب و برق مجانی در من باعث سواستفاده نمیشه

البته این میتونه نشون بده بعضیا اینقدر شلخته هستن که آب و برق مجانی هم نمی تونه مشوقشون باشه
*
یکی از دوستان دیشب گفت اینبار نوبت تویه که فلان
گفتم نوبت من نیست
گفت هست
گفتم نیست
گفت هست

دیگه قاطی کردم
طرف دید قاطی کردم گفت راستش من مشکلی دارم نمیتونم نوبتم رو برم اینه که گفتم نوبت تویه

گفتم خب چرا راستشو نمیگی که نوبتت هست و نمیتونی انجام بدی گفت عقلم نرسید

دورانی شده که عقلها به پیچوندن دوست می رسه اما برای راست گفتن باید خیلی فکر کنه که راست بگه و عقل زیادی میخواد و.باید حسابی فسفر بسوزونه
*
در ضمن من میخوام از فردا شب تا یک هفته یک نفر رو نفرین کنم
عرضم به حضور شما قطعا اتفاقی خواهد افتاد در اثر نفرین من ولی اینکه به طرف برسه یا کسی دیگه یا حتی خودم تضمینی نداره 
پس لطفا یک مدت دور و بر من نباشین


یاعلی

سیب زمینی_یونجه

 

توی باغ درمانگاه دنبال نگهبان درمانگاهمون راه میرم
هرجا وامیسته وامیستم و به هر شاخه ای که متفکرانه نگاه می کنه ابلهانه خیره میشم
اما چیزی دستگیرم نمیشه


دختر نگهبانمون داره پزشکی میخونه


خلاصه
داره برگا و خار و خس خشک رو جمع میکنه که بسوزونشون 

من پیش دستی میکنم و هرچی جمع شده رو اتیششون میدم

خدا کنه کفشدوزک توشون نباشه

اصلا زندگی در دنیا با آزار رسوندن به حیوانات و دیگران عجین شده
خیلی آتیش بازی خوبه
یاد پلاسکو میفتم

نگهبانمون یک عالمه پر پیدا میکنه حنایی رنگ

میگه شغالا مرغ همسایه رو خوردن

یک گربه رد میشه خیلی پلنگوار و دقیق

پیش پیش میکنم محلم نمیده 

در حال شکاره

یک وانت ابی داره از روی تپه مقابل رد میشه

نگهبان
میگه برو سیب زمینی بیار که سیب زمینی آتیشی درست کنی بابا جان

با یک سیب زمینی کوچولو سر یک چاقو میام بالای سر آتیش
میگه اوه خودتو کشتی خسیس

بعد سیب زمینی رو میگیرم روی اتیش 
میگه اون جوری نه
یک حفره توی اتیش درست میکنه میگه سیب زمینی رو بذار توش

واقعا چقد من ضایعم
هیچی بلد نیستم

توی شهر بهم میگن مگه از پشت کوه اومدی هیچی بلد نیستی؟

توی روستا و پشت کوه بهم میگن دختره شهری هیچی بلد نیست

کلا به جایی تعلق ندارم

بعد بهم  میگه برم یک کم سبزی خوردن بچینم
میگم مگه اینجا سبزی خوردن داره؟
میگه :ها اینا یونجه هست

منم دنبال نگهبانمون راه میرم و سر هر بوته ای خم میشه منم خم میشم چندتا برگ میچینم

نگهبانمون میخنده میگه اینقدر بوته هست سر یک بوته دیگه برو خب

میگم میترسم یونجه نباشه بوته های دیگه، اخه برگا خیلی شبیه هم هستن
میگم بهش نکنه یونجه بخورم فردا صبح ار ار یا عرعر کنم؟

جوابمو نمیده

خلاصه امروز ناهار سیب زمینی آتیشی دارم با یونجه و صدای پرندگان و دود 

حالا نگهبانمونم رفته خونه ش نمیدونم چه موقع سیب زمینی رو در بیارم از اتیش؟

به قول بهورزمون خیلی مشهدی بازی در میاری توی روستای ما خانم دکتر

که به نظر من تلفیقی از زرنگی نامردگونه
و
شهری بازی
و
خنگی هست

وقتی پول داری سیب زمینی و یونجه خوردن حال میده ولی وقتی پول نداری سیب زمینی یونجه خوردن خیلی غم انگیزه

#ایواخانوم

یک تنه

یکی از ویژگیهای وجود درمانگاه یا همون مرکز سلامت توی روستا اینه که مردم دکتر رفتن براشون تشخص هست 
یعنی میان میگن اب ببنیمون میاد میان میگن رد میشدیم گفتیم حالا که اومدیم دارو بگیریم

حالا اگر اداره ای دادگاهی کاباره ای پارکی چیزی بود اونجا هم هدف حرکتشون بود
ولی وقتی جای دیگه نیست همینه

الان یک خانمی اومده میگه دستم بی حس شده 

بعد معلوم شد که با شوهرش دعوا کرده 
بهش دوتا امپول زدم قشنگ برای جابه جا شدن از دست بی حسش استفاده کرد و کلی درباره اینکه گاوها رو برادر خواهرش ندوشن و شوهرش بدوشه  با خونواده ش بحث کرد

درمانگاه اومدن امتیازی هست که میخواد از شوهرش بگیره و بگه حالم بوده بعد هم  با گریه ای که تبدیل به عصبانیت شده پاشد رفت

باید شورای حل اختلاف هم درست کنن اینجا

درمانگاه ما کلا داره یک تنه جور نداشتن پارک دادگاه کاباره شورای حل اختلاف کودکستان امام زاده سینما و باقی قضایا و کمبودهای روستا رو می کشه
 
 

اسهال یا شکستن مساله اینست!

پرستار:
تو چرا اینقد این روزها بد میاری؟هی دستت میشکنه!پات میشکنه؟


خانم ایکس:
واسه اینکه به همه میگه من اینقدر حقوق می گیرم.هی چشم میخوره

دندون پزشک رو به من:
مگه چقدر حقوق می گیری؟

من:
بووووووووق

دندون پزشک:
با این حقوق که نباید دست و پات بشکنه.فقط باید اسهال بشی

:-\

اونا که بچه کنکوری دارن حواسشون باشه پزشکی نزنن.دندون پزشکی بزنن:-\

من و اون

 

توی باغ درمانگاه نشستم و آفتاب میگیرم  و تپه های اطراف رو نگاه می کنم
تنها
ساکت
و
شاد
و
غمگین

صدای پرنده ها که جواب هم رو میدن و بعضا پا برهنه توی حرف هم می پرن به گوش میرسه
روی علفها شبنم نشسته که توی نور برق میزنن

صدای زنگوله میاد
و
بع بع از راه دور شنیده میشه
یهو یک گاو ماغ میکشه و
یکدفعه خورشید میره
 اما روی تپه مقابل افتاب هست هنوز
و
تا اینجا افتاب میشه تپه ها میرن زیر سایه ابر
اون گوسفندا رو میبینین؟
با این بی بارونی دارن خاک میخورن جای علف

من اومدم لاین که سبز باشه و توی خلوت تپه هاش راه برم لب نهرهاش بشینم و فکر نکنم به هیچی 
دلم میخواد یکی دوماه چوپونی کنم

البته نه توی این تپه های خشک که شرمنده گوسفندا و بخصوص بره ها بشم
اما
حالا با این کف پای شکسته فقط میتونم روی زمین صاف راه برم تا ماهها
و
با این خشکسالی از همینجا شرمنده بره ها و گوسفندا هستم

اما بازم  طبیعت جاذبه های خاص خودشو داره

یکی از پرنده ها پر حرف تر از بقیه هست
باهاش که حرف میزنن خیلی جواب طرف رو میده
دوتا پرنده دیگه که باهم حرف میزنن اونم خودشو داخل ماجرا میکنه

جواب پرنده های غیرهمنوع با خودش رو هم میده 
جواب خروس رو میده
حتی جواب گوسفند گله مقابل رو هم میده
یکجا وانمیسته
صدای همه پرنده ها از یک جا به گوش میرسه
اما این پرنده همه ش جابه جا میشه

ظهر شده 
همه پرنده ها ساکت شدن و رفتن یک گوشه ای لمیدن
ولی اون هنوز میخونه
گوسفندا رفتن
ابرها رفتن
شبنم ها تبخیر شدن
اما این پرنده یک چیزیش میشه
آروم نمیشه

مثل منه
منم آروم نمیشم
هی پست میذارم
هی خوشحالم
هی میرم
هی میام
یک جا بند نمیشیم
باهمه هستیم
و
با هیشکی نیستیم
ما دوتا فقط به درد هم میخوریم
من اگر پرنده میشدم مثل اون میشدم
اون اگر آدم میشد یک چیزی مثل من میشد

شکسته؟ نشکسته؟

 


به این میگن تقابل طب سنتی و مدرن

به یکی از رادیولوژیستها که به شدت اعتقاد دارم بهش،  عکس پامو نشون دادم گفت نشکسته

با خودم گفتم عکس رو به شکسته بند نشون نمیدم که شرمنده بشه بذا فک کنه پام شکسته بوده و کار درستی کرده که گچ گرفته


الان رفتم پیش شکسته بند

گچ رو که باز کرد کبودی از انگشت پنجم به انگشتهای دو و سه منتقل شده بود و دست میزد به پام جیغم هوا میرفت 

اینبار گفتم نتیجه این باز کردن رو به رادیولوژیست مربوطه نمیگم که شرمنده بشه بذا فک کنه پام نشکسته


شکسته بند و منو یک رادیولوژیست و یک ارتوپد میگیم شکسته
دوتا ارتوپد و یک رادیولوژیست میگن نشکسته

#ایواخانوم

هول

باید قبول کرد که وقتی آقایون توی محیط کار میرن دسشویی وطنی و در رو نمی بندن و یک آقای همکار دیگه ناغافل میره دسشویی و در رو باز میکنه یکی از خنده دار ترین اتفاقات دنیا پیش میاد

برای دو جنس مخالف
و
همینطور برای دو خانم این اتفاق معمولا خنده دار نیست

اما آقا و آقا خیلی خنده دار میشه
اصلا همه ش میاد توی ذهنت خنده ات میگیره

هی تجسم میکنی

هی تصور می کنی

خب برادر من در رو قفل کن دیگه
درسته که آقایون چیز زیادی برای از دست دادن ندارن
ولی خب روح طرف مقابل (بیننده)خش برمیداره
اذیت میشه
میترسه
شب خواب بد می بینه
هول میکنه

قفلش کن خب!

معلم دین و زندگی

خیلی بد بود
خیلی بد بود
دوستان پزشک عامدانه  تلاش کردن منو با این صحنه که لزومی نداشت ببینم روبه رو کنن که مقام پزشکی قانونی شهرستان رو نپذیرم
من اصراری ندارم که بپذیرم
ولی این تلاش جوانمردانه نبود

بدترین صحنه ای که میشد یک جسد رو دید بعد از سه روز مرگ
ترسناک ترین صورت با چشمهای باز و از حدقه دراومده 

اخه یک معلم پرورشی دین و زندگی
با اون صورت خندون توی عکسای دیگه ش چرا باید در یک اتاق دودگرفته و سیاه که لوله بخاری بخاریش رو دراورده خودشو بکشه؟
در اون وضعیت نیم خیز چطور مرده و خشکش زده بود؟با اون لخته های خون که از دهن و بینیش بیرون زده بود و گردن کج شده؟

من امشب میترسم که بخوابم
اما
اگر برای پزشکی قانونی بهم نیاز باشه با دیدن این صحنه جا نمیزنم 

باشه که مردها یاد بگیرن با این کارها و با ترسوندن زنها اونا رو از میدون به در نبرن

ای قدرت طلبهای بدجنس

۱۴۰

شنیدن آهنگهای قدیمی آدم رو یاد اتفاقات همزمان با شنیدن اون آهنگ میندازه

مثلا بعد از این آهنگ :"ساقیا ته استکانهایت نمی گیرد مرا 
لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز"

منو یاد شکستگی پا میندازه و خون

و آهنگ "فرشته هم مگه رسم شکستن بلده "که عملا اولین آهنگی بود که اجازه شنیدنش بهم داده شد منو یاد امتحان و معجزه میندازه

یادمه اون سال که این آهنگ به دستم رسید امتحان علوم پایه داشتیم
نمیدونم چند روز فرصت مطالعه داشتیم
۱۷روز؟
۲۰روز؟
یکماه؟
خلاصه کل۴سال از پزشکی رو یکجا به صورت کشوری ازمون امتحان میگرفتن
نود نمره قبولی بود
و
صد و شصت به بالا امکان کسب رتبه کشوری داشت
دویست حداکثر نمره بود
و
من ۱۰روز از فرصتم رو بخاطر جشنواره شعر به اصفهان دعوت شده بودم و حایز رتبه اول کشوری شده بودم و با دمم گردو میشکستم

وقتی که همه گردوها رو شکستم و برگشتم مشهد تازه فهمیدم فرصت باقیمونده کافی نیست

عادت به عقب افتادن به روش افتادن از دروس نداشتم
به طور عامدانه معمولا خودمو عقب میندازم از همه چیز
اما به طور ناچاری اصلا توی کتم نمیره 
باید و باید و باید قبول میشدم
این توی خونه م بود
به صورت بیمارگونه و غیرقابل کنترل

به شدت استرسی شده بودم
برافروخته بودم تمام شبانه روز
مدام به بچه ها زنگ میزدم
نفس نمیتونستم بکشم
کم کم دیگه بچه ها جواب تلفنم رو نمیدادن
چون اعصاب اونا هم خرد شده بود از دیوونه بازیام

تا اینکه یکی از بچه های شعر که خیلی به انرژی مثبت اعتقاد داره منو در وضعیت اسفبار دید و گفت نمیخواد درس بخونی من قبولت میکنم
بهم اطمینان ۱۰۰درصد داد
واااااای
ذوق کردم
توی بدنم مورمور کرد
یک چیزی میخواست از داخل بدنم بیرون بپره
اما همینکه چند ساعت از ارتباطم با شخص مورد نظر میگذشت اعتمادم بهش تحلیل میرفت و باز استرس

اینقدر به اونم زنگ زدم که دیونه ش کردم
اومد خونه مون
گفت ببین
من هیچکاری نمیتونم بکنم
من که امام نیستم که معجزه کنم
حقیقتش خودت باید متمرکز بشی روی قبولیت


این آب سردی بود که ریخت روی من
چون من میتونم به کسی ایمان بیارم
اما به خودم که نمیتونم
اصلا خودمو قبول ندارم به اون صورت

خلاصه چندبار
اومد خونه مون 
دعای ارامش خوندو گفت اصلا درس نخون
روی یک عدد تمرکز کن و برو فیلم ببین و اهنگ گوش بده
منم دیگه همین کار رو میکردم
گفت گاهی خواستی درس بخون اما با ارامش
ولی دیدن کتاب همان و استرسی شدن همان
لذا گفت اصلا درس نخون
و من اهنگ گوش کردم تا روز امتحان
اهنگ "مگه فرشته هم رسم شکستن بلده" رو به اندازه ای که در چارسال پزشکی بشه گوش کرد گوش کردم
روی نمره قبولی ۹۵تمرکز کردم
دوستم گفت ایمان نداری به انرژی مثبت
وگرنه روی عددی غیرممکن تر تمرکز میکردی

اینبار روی ۱۴۰تمرکز کردم
قرار شد صبح امتحان به همه بگم من درس خونده بودم و الکی به شماها زنگ میزدم

این حرف در حقیقت کسب انرژی مثبت از بچه ها بود که قبولی من تضمین تر بشه

صبح امتحان همه از دست من عصبانی بودن
هم بخاطر زنگ زدنام
هم بخاطر اینکه بهشون گفتم من به شماها دروغ گفتم که درس نخوندم، همه تون سرکار بودین

شک داشتم به انرژی مثبتم
لحظه بعد ایمان کامل داشتم
یک لحظه میخواست گریه م بگیره که از بچه ها عقب بیفتم
لحظه دیگه میگفتم۱۴۰میشم قطعا

امتحان رو دادم
با ارامش کامل
چون هیچی نخونده بودم
چیزی برای از دست دادن نداشتم


بچه ها وقتی جوابها رونمایی شدن توسط سازمان بهم زنگ زدن
گفتن حساب کردی نمره ت رو؟
الکی
گفتم اره ۱۴۰میشم
اخه اصلا یادم نبود جوابا رو چی زده بودم

همه یکطرف دوست صمیمی و شاگرد اول کلاسمون گفت باهات قهرم
همه مارو دست انداختی و الکی گفتی درس نخوندم
بهش گفتم ببین این یک بازیه

بعد یاد حرف دوستم افتادم که گفت راز انرژی مثبت رو به کسی بگی جواب نمیده
بذار همه فکر کنن واقعا درس خوندی
به خدا گفتم خدایا هرچی بشم 
فقط۱۴۰نشم که دوستم باهام اشتی کنه

لحظات سختی بود
نمرات قرار بود توی سامانه زده بشه
بچه ها لحظه به لحظه چک میکردن سایت رو و بهمدیگه زنگ میزدن
همه تقریبا و حدودا میدونستن چیکار کردن بجز من

سایت چیزی نزد
چیزی نزد
چیزی نزد
تا اینکه یهو یکی از کارمندای دانشکده که بهش سپرده بودم نمره منو سریعا بهم بگه چون خوب امتحان داده بودم بهم زنگ زد
گفت

خانم رضوان؟
گفتم بله!؟
گفت :دکتر رضوان؟

گفتم اذیت نکنین
توروخدا بگین چند شدم

گفت:۱۳۹

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ...


#ایواخانوم

خورشید پس از مه

 

بعد از چند روز مه گرفته
که شکوفه ها رو سرمازده
و تمام برنامه ریزیت برای کشف زوایای پنهون بهار در طبیعت روستای لاین بخاطر پای شکسته ات بی نتیجه مونده
و اتاقت پر از ظرف کثیف و آت و آشغاله که نه پا و نه دل جمع کردنشون رو داری

وقتی که خورشید در میاد
یک حس خوب پیدا می کنی

این اولین جرقه خورشید از پشت کوهه بعد از چند روز مه 
مه غلیظ
از اونا که توی روسیه هست 
از روسیه متنفرم

بی خیال
خورشید رو نگا کن😍

وسط ماجرا

یکبار یکی از بچه های مشهد که از دستم عصبانی بود بهم گفت :رضوان! اصلا تو چرا وسط همه ماجراها و دعواها و اتفاقهایی که توی مشهد میفته حضور داری؟

طفلی راستم می گفت
یک زن و شوهر باهم دعوا دارن پای من بدبخت هم ناخواسته وسط ماجراست چه برسه به مسایل و درگیری های شعری

نمیدونم چرا قسمتم همیشه اینه که در لحظه مورد نظر در جایی خاص قرارم میده خدا

مساله اینه که بارها شده از کنار مامانم در خیابون رد شدم 
و ندیدمش
با کراماتی منتظر هم بودیم و مدتها توی ایستگاه اتوبوس نشستیم و همو ندیدیم تا لحظه ای که همه رفتن و خودمون دو تا موندیم و بعد از مدتی  یهو همو دیدیم 

یعنی کلا به اطرافم توجه هم ندارم
توی هپروت خودم هستم
اما بختم طوری هست که در لحظه اتفاق در مکان مورد نظر هستم و به همون ناحیه هم نگاه می کنم
دقیقا همون ناحیه
مثلا  دقیقا راس ساعت۹/۴۵دقیقه در ایستگاه متروی تقی اباد حضور پیدا میکنم و دقیقا دو نفر رو که نباید باهم میبینم 
سرم رو هم پایین میندازم و اونا فکر میکنن ندیدمشون اما خب دیدم
و
اگر دقت نکنم و گاهی حتی اگر دقت بکنم وارد ماجراشون میشم
در صورتیکه تمایلی هم ندارم
میدونین که سیاست من ازادی هست
اجازه میدم مردم هرجور میخوان باشن

فقط اگر طرف انقلابی یا ناصح من باشه
برام سنگین هست ماجرا
و
دوست دارم بهش بگم 
اگر حکومت ازاد میخوای که موقع این کارها جیم نشی انقلاب اسلامی این حق رو بهت نمیده با یک دختر چادری یک بعد الظهر زیبا در چهارراه دکترا قدم بزنی
بعد منو ببینی بری اونور خیابون

ولی به طور معمول کاری به کسی ندارم


بدبختی اینه که گاهی مسایلی بسیااار امنیتی رو متوجه میشم
یک لحظه میرم یک اداره
و
یک مساله خیلیییی مهم رو میفهمم
مساله ای که کارمندایی که۲۰سال اونجا کار میکردن نفهمیدن
چون در اون ساعت خاص در اون اتاق خاص در سالن انتظار مراجعینش نبودن

 

گاهی هم یکی میاد میگه اون حرفی که زدی میدونم اشاره ات به من بود ماجرای من این نبوده که میگن.ماجرای من چیز دیگه ای هست و... از چیزی که نمیدونستم باز باخبر میشم سر حرف بیخودی که زدم و هیچ منظوری هم نداشتم

خلاصه 
الان هم یکی اومده پی ویم در تلگرام 
و
خودشو معرفی نمیکنه
و
میگه از اتفاقاتی قدیمی در محل کارم خبر داره و میگه دلم برای درمانگاه تنگ شده عکس بفرست 

الان این شروع ماجرایی جدید هست که باز من در بطنش هستم؟

واقعا نوشتن یک شکستگی پا و گچ گرفتنش توسط دایی تیمور شکسته بند در یک گروه پزشکی منو انداخت توی این هچل که یکی فهمیده من لاین هستم که محل کار قبلیش بوده

آدم رازداری هم نیستم
مگر اینکه به شدت تاکید کنن که رازدار باشم

اما واقعا چرا همیشه من با ظرفیت رازداری پایین باید در بطن اتفاقات باشم؟

بابا
من تحملم کمه
نمیتونم نگه دارم چیزیو
چرا همیشه در مکان و لحظه مورد نظر قرارم میدی خداجون؟ 

چرا؟
چرا؟
 

گودبای پارتی

دیروز یک کیک گودبای پارتی برای مامامون گرفتیم 
و
بنا شد هرکسی ۱۰تومن سهم بده

بعد که کیک رو برش دادن
و سهم همه قاچ قاچ بریده شد
احساس کردم سهم من قیچ قاچ بریده شده
چون
هرچی به برش کیک خودم و بقیه  نگاه کردم و چشمی سایز زدم دیدم ۹ تومن به نظر میاد
نه ۱۰تومن 

حالا شاید ۹/۵ تومن
اما عمرا اگر ۱۰ تومن بود:-D

تلویزیون داره فیلمهای نیکلاس کیج رو نشون میده
برید شبکه نمایش رو بگیرید همین الان

یه بار دکتر سیدمهدی موسوی درباره کارگردانی 
استنلی کوبریک حرف میزد
بحث به بازی نیکلاس کیج کشیده شد گفت الان فلانی کجاست که بگه من شبیه نیکلاس کیجم

پر بیراه نگفت


خدا وکیلی ۱۰تومن نبود اون قاچه!!!!!