شنیدن آهنگهای قدیمی آدم رو یاد اتفاقات همزمان با شنیدن اون آهنگ میندازه
مثلا بعد از این آهنگ :"ساقیا ته استکانهایت نمی گیرد مرا
لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز"
منو یاد شکستگی پا میندازه و خون
و آهنگ "فرشته هم مگه رسم شکستن بلده "که عملا اولین آهنگی بود که اجازه شنیدنش بهم داده شد منو یاد امتحان و معجزه میندازه
یادمه اون سال که این آهنگ به دستم رسید امتحان علوم پایه داشتیم
نمیدونم چند روز فرصت مطالعه داشتیم
۱۷روز؟
۲۰روز؟
یکماه؟
خلاصه کل۴سال از پزشکی رو یکجا به صورت کشوری ازمون امتحان میگرفتن
نود نمره قبولی بود
و
صد و شصت به بالا امکان کسب رتبه کشوری داشت
دویست حداکثر نمره بود
و
من ۱۰روز از فرصتم رو بخاطر جشنواره شعر به اصفهان دعوت شده بودم و حایز رتبه اول کشوری شده بودم و با دمم گردو میشکستم
وقتی که همه گردوها رو شکستم و برگشتم مشهد تازه فهمیدم فرصت باقیمونده کافی نیست
عادت به عقب افتادن به روش افتادن از دروس نداشتم
به طور عامدانه معمولا خودمو عقب میندازم از همه چیز
اما به طور ناچاری اصلا توی کتم نمیره
باید و باید و باید قبول میشدم
این توی خونه م بود
به صورت بیمارگونه و غیرقابل کنترل
به شدت استرسی شده بودم
برافروخته بودم تمام شبانه روز
مدام به بچه ها زنگ میزدم
نفس نمیتونستم بکشم
کم کم دیگه بچه ها جواب تلفنم رو نمیدادن
چون اعصاب اونا هم خرد شده بود از دیوونه بازیام
تا اینکه یکی از بچه های شعر که خیلی به انرژی مثبت اعتقاد داره منو در وضعیت اسفبار دید و گفت نمیخواد درس بخونی من قبولت میکنم
بهم اطمینان ۱۰۰درصد داد
واااااای
ذوق کردم
توی بدنم مورمور کرد
یک چیزی میخواست از داخل بدنم بیرون بپره
اما همینکه چند ساعت از ارتباطم با شخص مورد نظر میگذشت اعتمادم بهش تحلیل میرفت و باز استرس
اینقدر به اونم زنگ زدم که دیونه ش کردم
اومد خونه مون
گفت ببین
من هیچکاری نمیتونم بکنم
من که امام نیستم که معجزه کنم
حقیقتش خودت باید متمرکز بشی روی قبولیت
این آب سردی بود که ریخت روی من
چون من میتونم به کسی ایمان بیارم
اما به خودم که نمیتونم
اصلا خودمو قبول ندارم به اون صورت
خلاصه چندبار
اومد خونه مون
دعای ارامش خوندو گفت اصلا درس نخون
روی یک عدد تمرکز کن و برو فیلم ببین و اهنگ گوش بده
منم دیگه همین کار رو میکردم
گفت گاهی خواستی درس بخون اما با ارامش
ولی دیدن کتاب همان و استرسی شدن همان
لذا گفت اصلا درس نخون
و من اهنگ گوش کردم تا روز امتحان
اهنگ "مگه فرشته هم رسم شکستن بلده" رو به اندازه ای که در چارسال پزشکی بشه گوش کرد گوش کردم
روی نمره قبولی ۹۵تمرکز کردم
دوستم گفت ایمان نداری به انرژی مثبت
وگرنه روی عددی غیرممکن تر تمرکز میکردی
اینبار روی ۱۴۰تمرکز کردم
قرار شد صبح امتحان به همه بگم من درس خونده بودم و الکی به شماها زنگ میزدم
این حرف در حقیقت کسب انرژی مثبت از بچه ها بود که قبولی من تضمین تر بشه
صبح امتحان همه از دست من عصبانی بودن
هم بخاطر زنگ زدنام
هم بخاطر اینکه بهشون گفتم من به شماها دروغ گفتم که درس نخوندم، همه تون سرکار بودین
شک داشتم به انرژی مثبتم
لحظه بعد ایمان کامل داشتم
یک لحظه میخواست گریه م بگیره که از بچه ها عقب بیفتم
لحظه دیگه میگفتم۱۴۰میشم قطعا
امتحان رو دادم
با ارامش کامل
چون هیچی نخونده بودم
چیزی برای از دست دادن نداشتم
بچه ها وقتی جوابها رونمایی شدن توسط سازمان بهم زنگ زدن
گفتن حساب کردی نمره ت رو؟
الکی
گفتم اره ۱۴۰میشم
اخه اصلا یادم نبود جوابا رو چی زده بودم
همه یکطرف دوست صمیمی و شاگرد اول کلاسمون گفت باهات قهرم
همه مارو دست انداختی و الکی گفتی درس نخوندم
بهش گفتم ببین این یک بازیه
بعد یاد حرف دوستم افتادم که گفت راز انرژی مثبت رو به کسی بگی جواب نمیده
بذار همه فکر کنن واقعا درس خوندی
به خدا گفتم خدایا هرچی بشم
فقط۱۴۰نشم که دوستم باهام اشتی کنه
لحظات سختی بود
نمرات قرار بود توی سامانه زده بشه
بچه ها لحظه به لحظه چک میکردن سایت رو و بهمدیگه زنگ میزدن
همه تقریبا و حدودا میدونستن چیکار کردن بجز من
سایت چیزی نزد
چیزی نزد
چیزی نزد
تا اینکه یهو یکی از کارمندای دانشکده که بهش سپرده بودم نمره منو سریعا بهم بگه چون خوب امتحان داده بودم بهم زنگ زد
گفت
خانم رضوان؟
گفتم بله!؟
گفت :دکتر رضوان؟
گفتم اذیت نکنین
توروخدا بگین چند شدم
گفت:۱۳۹
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ...
#ایواخانوم