وسط ماجرا
یکبار یکی از بچه های مشهد که از دستم عصبانی بود بهم گفت :رضوان! اصلا تو چرا وسط همه ماجراها و دعواها و اتفاقهایی که توی مشهد میفته حضور داری؟
طفلی راستم می گفت
یک زن و شوهر باهم دعوا دارن پای من بدبخت هم ناخواسته وسط ماجراست چه برسه به مسایل و درگیری های شعری
نمیدونم چرا قسمتم همیشه اینه که در لحظه مورد نظر در جایی خاص قرارم میده خدا
مساله اینه که بارها شده از کنار مامانم در خیابون رد شدم
و ندیدمش
با کراماتی منتظر هم بودیم و مدتها توی ایستگاه اتوبوس نشستیم و همو ندیدیم تا لحظه ای که همه رفتن و خودمون دو تا موندیم و بعد از مدتی یهو همو دیدیم
یعنی کلا به اطرافم توجه هم ندارم
توی هپروت خودم هستم
اما بختم طوری هست که در لحظه اتفاق در مکان مورد نظر هستم و به همون ناحیه هم نگاه می کنم
دقیقا همون ناحیه
مثلا دقیقا راس ساعت۹/۴۵دقیقه در ایستگاه متروی تقی اباد حضور پیدا میکنم و دقیقا دو نفر رو که نباید باهم میبینم
سرم رو هم پایین میندازم و اونا فکر میکنن ندیدمشون اما خب دیدم
و
اگر دقت نکنم و گاهی حتی اگر دقت بکنم وارد ماجراشون میشم
در صورتیکه تمایلی هم ندارم
میدونین که سیاست من ازادی هست
اجازه میدم مردم هرجور میخوان باشن
فقط اگر طرف انقلابی یا ناصح من باشه
برام سنگین هست ماجرا
و
دوست دارم بهش بگم
اگر حکومت ازاد میخوای که موقع این کارها جیم نشی انقلاب اسلامی این حق رو بهت نمیده با یک دختر چادری یک بعد الظهر زیبا در چهارراه دکترا قدم بزنی
بعد منو ببینی بری اونور خیابون
ولی به طور معمول کاری به کسی ندارم
بدبختی اینه که گاهی مسایلی بسیااار امنیتی رو متوجه میشم
یک لحظه میرم یک اداره
و
یک مساله خیلیییی مهم رو میفهمم
مساله ای که کارمندایی که۲۰سال اونجا کار میکردن نفهمیدن
چون در اون ساعت خاص در اون اتاق خاص در سالن انتظار مراجعینش نبودن
گاهی هم یکی میاد میگه اون حرفی که زدی میدونم اشاره ات به من بود ماجرای من این نبوده که میگن.ماجرای من چیز دیگه ای هست و... از چیزی که نمیدونستم باز باخبر میشم سر حرف بیخودی که زدم و هیچ منظوری هم نداشتم
خلاصه
الان هم یکی اومده پی ویم در تلگرام
و
خودشو معرفی نمیکنه
و
میگه از اتفاقاتی قدیمی در محل کارم خبر داره و میگه دلم برای درمانگاه تنگ شده عکس بفرست
الان این شروع ماجرایی جدید هست که باز من در بطنش هستم؟
واقعا نوشتن یک شکستگی پا و گچ گرفتنش توسط دایی تیمور شکسته بند در یک گروه پزشکی منو انداخت توی این هچل که یکی فهمیده من لاین هستم که محل کار قبلیش بوده
آدم رازداری هم نیستم
مگر اینکه به شدت تاکید کنن که رازدار باشم
اما واقعا چرا همیشه من با ظرفیت رازداری پایین باید در بطن اتفاقات باشم؟
بابا
من تحملم کمه
نمیتونم نگه دارم چیزیو
چرا همیشه در مکان و لحظه مورد نظر قرارم میدی خداجون؟
چرا؟
چرا؟
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"