مادر

با عصا راه می رود حالا
مادرم طفلکی چه پیر شده
رفته بیرون کمی قدم بزند
رفته و برنگشته، دیر شده

مادرم چلچراغ غمگینی ست
غم او رو به سوی خاموشی ست
برده از یاد غصه هایش را
او که درگیر با فراموشی ست

استخوان درایت مادر
توی چنگال غصه پوک شده
جامه خوش تراش قامت او
با گذشت زمان چروک شده

چشم او خیره می شود گاهی
به مکانی که کاملا خالی ست
اوج سرگرمی دو انگشتش
حرکت روی غنچه قالی ست

می خورد هرچه را که بگذارم
جلویش بس که حس او بی بوست
گاز کم کار آشپزخانه
تشنه عطر قرمه سبزی اوست


مادرم دست دست محتاج است
مادرم گوش گوش سنگین است
بی توالت فرنگی زردش
گوشه این اتاق غمگین است

مادر من نه جرات مردن
نه تمایل به زندگی دارد
زندگی توی سن مادر من
به دو تا قرص بستگی دارد



مادر من دو چشم روشن داشت
زن مغرور قصه هایم کیست؟
مادرم بی نیاز و مطلق بود
این زن پیر مادر من نیست

پشت میله ها

📘🖌

یک پرنده حبس شد
در میان یک قفس
در درون سینه چی؟
حبس می شود نفس

توی باغ وحش شیر
دل شکسته، تنبل است
او به یاد کوه هست
او به یاد جنگل است

یک نفر اسیر هست
در میان رنج و درد
این چه زندگانی است
پشت میله های سرد؟

اسبها

اسبها سرشارند
اسبها آزادند
هرکجا اسبی هست
دشتها آبادند


یالهایی زیبا
قدرتی نیز عجیب
اسب روحی ست بزرگ
اسب روحی ست نجیب


دل من آزاد است
من نجیبم یکدست
سینه من مملو
از هزاران اسب است

#نوجوان
#شعر

دختر ترشیده

📖🖌

دست در جیب زندگی کردم
همسرم را از آن درآوردم
شوهرم مرد بی نظیری بود
مرد خوبی که بی سرآوردم


او اگر زنده بود شاید که
داخل کوچه ای مرا میدید
عاشق بی قرار من میشد
گلی از باغ حسن من می چید

آه اما مرا ندید همسر من
او بدون زنش رشید شده
قبل دیدار و خواستگاری من
رفته در جبهه ها شهید شده


در تمامی عمر طی شده ام
توی یک جامه سپیدم من
تو بگو دختری که ترشیده
در حقیقت زن شهیدم من

🍃
🌺🍃

کارگر و کرم

بابای من هم کرم خاکی بود
مامان من هم کرم خاکی بود
من کرم ناز کوچکی بودم
کرمی که فکرش خاک_خاکی بود
***
در عمر قبلی توی یک اصطبل
یک کرم کور خاک خور بودم
حتی پهن رو مزه می کردم
از عشق خاک و چرک پر بودم
***
حالا ولی خوشحال خوشحالم
حالا غذام آب و نمک، نونه
آدم که باشی چشم هم داری
یک کرم در هرحال دلخونه
***
یک کرم در هرحال بدبخته
گیرم که سالم باشه و سرحال
آدم که باشی خوب و خوشبختی
گیرم که بیماری، پر از تبخال
***
من با وجود فقر خوشحالم
من با وجود غصه خوشبختم
یک کارگر که بهتر از کرمه
شبها نه توی خاک، روو تختم
***
شبها که روی تخت می خوابم
یک نون ترد بی کپک دارم
هی می پرم از خواب ِکرم آلود
من آدمم؟ یا کرم؟ شک دارم!
***
عصرا میرم زل می زنم توو خاک
کرما درون خاک می لولن
کرما از این دنیا پهن می خوان
اما فقیرا عاشق نونن!

#ایواخانوم

چارراه

 چقد َر مهربونه این آقا
خاصه از سمت بست شیرازی
حرم از هیچ بنده شاکی نیس
تو هم از گنبد طلا راضی

*

ارتفاعات هر دو گلدسته
از نیاز همه بلندتره
حاجتی که نداره یک زایر
پیش آقا چه سربلندتره

*

این خیابون به اسم تهرونه
پره از کوچه و هتل ، بازار
میتونس از کجا خرید کنه؟
بهتر از این مسیر ِ بی تکرار

*

زیست خاور که مال آقا نیس
پروما دوره از مسیر ِ قدم 
میخواد این کفشو آخرش بخره
اما از جایِ روبه روی حرم

*

از طبرسی چه لذتی داره
عرض تعظیم ِ چن تا کفتر
با خانم بچه ها توو راه حرم
بخری روسری و انگشتر

*

عصبانی اگرکه باشی هم
آقا روو از صدات نمی پیچه
دردتو با تشر بگی،بازم
نسخه بد برات نمی پیچه

*


درب شرقی که صحن خورشیده
زایراش توی بست نوابن
آقا تا صبح زود بیداره 
مریضا پشت پنجره خوابن

*

عقد کردی مبارکت باشه
گفتی ای تاج روو سرم باشی
نذر کردی که قبل ماه عسل
با عروست توی حرم باشی

*

میخوای امشب حرم بیای؟ به به
خوش به حالت هنوز بیداری؟!
چارراه محبته اینجا
بیا از هر دری که دوس داری

در معرض تاریخ

من کشوری هستم
توی لجن تا بیخ
در چارراه جنگ
در معرض تاریخ

***

یک وقت مذبوحِ
تیغ تموچین ها
یک وقت هم کیشِ
روسیه ها، چین ها

***

یک بی طرف در جنگ
در دست استعمار
گل مال آنها بود
در دست مردم خار

***

در اوج خوشکامی
محروم از لبخند
در عین فقر و جهل
بسیار ثروتمند

***

از باستان داریم
ما ریشه در اضداد
هر کس عقب تر بود
از ما جلو افتاد

***

بی آبی لوتش
از دست تفتش بود
سردرد این مردم
از بوی نفتش بود

***


در عهد شاهانش
چادرکشی زوریست
مقهور جبر دین
با اینکه جمهوریست

***

او را جدا کردند
از سمت چپ،از راست
قلب وسیع من
چیزی دگر می خواست

***

یک مشت نامرد و
یک مشت مرد دزد
یک ملت خاموش
روزی به دست مزد

***

یک امتیاز مرد
در شهر ما  کوری ست
اینجا حضور زن
یک جنس منشوری ست

***

در داخل کشور
محروم از خنده
در خارج از کشور
جمعی سرافکنده

***

هر شب سکوت ترس
از شدت سنگ است
امشب نمی فهمم
خلقم چرا تنگ است؟

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

 

 

.

 

شعر یک چندضلعی بسته ست
-که هزاران هزار قافیه داشت
شعر بی باک و خسته با هرچیز
-در تمام جهات زاویه داشت


دایره یک حکایت ساده ست
-داستانی که با تو دشمن نیست
اهل یکرنگی و مدارا هست
-دایره با کسی مطنطن نیست

پاره خط یک مسیر تک حرف است
-دگم و بی انعطاف و بی احساس
بی توجه به راههای جدید
-نیست یک خط به نکته ای حساس

نقطه یعنی حکومت نقطه
-نقطه یعنی حکومت خفقان
سطرهای خلاف من ساکت
-نقطه یعنی تمام کن.پایان.

 

 

قسمتی از یک چارپاره به نام چینگل

 

به چینگل شدن عادت داده عشق
ولی لازمه عشقو چینگل کنی
بشینی یه گوشه فقط بشمری
توو غم چینگلاتو بری حل کنی


یه جوری بگو حرفتو با همه
که کارت همونجوری که خواست شه
دروغی بگو دوستم داره عشق
یه جوری بگو چینگلت راست شه 

 

 

پیر و مهربان

 

یک استادی هم داشتیم که هم مهربون بود هم پیر یا بهتر بگم هم پیر بود هم مهربون!!

یکبار که ما رو برده بود یک بیمارستان دور از مرکز درمانی خودمون باروون گرفت

 

آخرای راند که باید برمیگشتیم بیمارستان خودمون گفت بچه ها! همه ماشین دارین؟!

گفتیم نه

گفت کیا ماشین دارن؟!

چند نفری ابراز وجود کردن

استاد فرمودن:

خیلی خب! اونا که ماشین ندارن اونایی که ماشین دارن رو برسونن بیمارستان خودمون!

 

 

 

آشپزخانه

مزه شیرموز ده تومنی
بستنی های داخل لیوان
حاصل چکه های قطره شیر
از لب و لوچه های یک پستان
*
سوپ پاهای یک خروس سفید
قوقولیهای کوچه ای متروک
لنگ یک مرغ توسری خورده
بال کمرنگ جوجه ای مفلوک
*
فک پایینی بزی لاغر
توی یک کاسه می کند حرکت
لگن بره ای که جوشیده
کرده در آش پشت پا برکت
*
جسد بو گرفته یک میش
توی یک دیس داخل ایوان
مک زدن به سر و ته یک ران
ران که نه! استخوان داخل آن
*
پیش بند بلند و شُرشُر آب
دست و پا، چشم و سینه و شانه
شکل مَشتی مراد غسال است
مادرم توی آشپزخانه

 

 

خرمشهر

 

چکمه ها آمدند داخل شهر
شهر را لقمه دهان دیدند
روی سیمان و سنگ کوبیدند
از جسدها چقدر سان دیدند
*
کفشهای حصیری کوچک
زیر انبوه چکمه ها مردند
صندل و کفشهای پاشنه دار
سیلی از پای اجنبی خوردند
*
چکمه ها آمدند تا باشند
قصدشان تا همیشه ماندن بود
مارشهای نظامیان در شهر
قصدشان شعر فتح خواندن بود
*
مدتی بود تا ورق برگشت 
باخت اینبار سهم دشمن شد
آنکه قصد همیشه ماندن داشت
دید_ای وای_وقت رفتن شد
*
چکمه های سیاه لاکردار
روی پا نه، که روی سر رفتند
متواری شدن که رفتن نیست
چکمه های سیاه در رفتند
*
در دل باغهای خرم شهر
کفشهای زنانه هی گشتند
کفشهای حصیری کوچک
باز خندان به شهر برگشتند
*
سایه امن چکمه های سفید
پرچمی که درود ملی ماست
آنچه در گوش شهر می شنوی
نغمه های سرود ملی ماست

 

 

مادر

 

با عصا راه می رود حالا

مادرم طفلکی چه پیر شده

رفته بیرون کمی قدم بزند

رفته و برنگشته، دیر شده

 

مادرم چلچراغ غمگینی ست

غم او رو به سوی خاموشی ست

برده از یاد غصه هایش را

او که درگیر با فراموشی ست

 

استخوان درایت مادر

توی چنگال غصه پوک شده

جامه خوش تراش قامت او

با گذشت زمان چروک شده

 

چشم او خیره می شود گاهی

به مکانی که کاملا خالی ست

اوج سرگرمی دو انگشتش

حرکت روی غنچه قالی ست

 

می خورد هرچه را که بگذارم

جلویش بس که حس او بی بوست

گاز کم کار آشپزخانه

تشنه عطر قرمه سبزی اوست

 

می توانم که دیر برگردم

می توانم رکیک باشم و بد

می توانم غلیظ رژ بزنم

او که آنقدرها نمی بیند

 

مادرم دست دست محتاج است

مادرم گوش گوش سنگین است

بی توالت فرنگی زردش

گوشه این اتاق غمگین است

 

مادر من نه جرات مردن

نه تمایل به زندگی دارد

زندگی توی سن مادر من

به دو تا قرص بستگی دارد

 

پله ها یک مسیر بن بست است

پله ها جای رفت و آمد نیست

دست او را به زور می گیرم

دست این زن تمیز شاید نیست

 

مادر من دو چشم روشن داشت

زن مغرور قصه هایم کیست؟

مادرم بی نیاز و مطلق بود

این زن پیر مادر من نیست

 

#منیژیوم 

#چارپاره

اشتباه طولانی

 

عشق یک اشتباه طولانی ست

سالها با یکی، یکی بودن

با همین مرد کافر خاین

مهربان مثل زندگی بودن

 

عشق بوسیدن دو تا بچه ست

بچه هایی که بی وفا هستند

کودکان نیازمند پدر

تو بگو این زمان کجا هستند؟

 

عشق یک مرد صادق است و جوان

که میان حسودها شد دود

دختری تا همیشه دلخوش ماند

به همان چند روز نامحدود

 

عشق یعنی کشیدن دندان

فحش دادن به نرگس و محسن

نیش زنبور وقت طعم عسل

شستن شورت شوهری خاین

 

عشق چیزی بجز همینها نیست

اشتباهات صادق و شیرین

ساده و مهربان و بی کله

عشق عین حماقت است، همین!

 

 

چون پشم حلاجی

 

 

دشتها ناگهان وسیع شدند

دره ها رو به سمت گُل رفتند

ابرها پنبه پنبه روییدند

چشمه ها گُل به گُل، به قُل رفتند

 

کوهها از زمین برآشفتند

تکه های گدازه سخت شدند

دره ها در زمین فرورفتند

دانه ها تک به تک درخت شدند

 

 

ذره ها ذره ذره جنبیدند

جنبش توی آب ماهی شد

ماهی از آب سربرآورد و

رو به پهنای خاک راهی شد

 

 

ماهی توی آب ماهی ماند

ماهیان هوا دوزیست شدند

مهره داران سپس پرنده شدند

عده ای "روی پا بایست" شدند

 

 

خانه ها دانه دانه روییدند

شهرها نوبه نو جوانه زدند

"روی پاها بایست ها" یک روز

وسط شهر کارخانه زدند

 

 

ذره ذره جهان ترقی کرد

تا که شب تیر زد به صورت مُشت

جنگل و شهر و گله ها مُردند

آدم از روی عمد آدم کُشت

 

 

بازها رو به خاک برگشتند

پای ادم دوباره یک سُم شد

رو به دریا دوزیست ها رفتند

جنبشی توی ابها گُم شد

 

 

دشتها یک به یک مچاله شدند

باد و خاک و درخت پیچاپیچ

کوهها عین پشم حلاجی

لحظه ای ابر بود و دیگر هیچ

 

 

 

 

دانشکده پزشکی سایق

 

رفتم دانشکده بهداشت فعلی یا همون دانشکده پزشکی سابق که غولهای طبابت از اونجا فارغ التحصیل شدن

نمیدونم برای دانشجوی بهداشت اهمیتی داره که فلان دکتر توی اون محیط درس خونده یا نه

من فقط دو سال اونجا درس خوندم بعد منتقل شدیم به دانشکده فعلی

هیچ از دانشکده با عظمت پزشکی فعلی در دانشگاه فردوسی خوشم نمیاد

ما که اونجا رفتیم بیابون برهوت بود و تازه ساخته شده بود

زمین جلوش مثل الان حوض و اب و فضای سبز نداشت

چند سال تحصیل رو هم همین دانشکده سابق واقع در خیابون دانشگاه بودیم

 

علی رغم اینکه حوض اونجا هم زمان ما اب نداشت اما دانشکده اش رو دوس داشتم

قدیمی ساخت و مهربون بود ساختمونهاش

حتما زمان دکتر شیخ و دکتر قریب حوضش اب داشته

اما زمان ما حوضش رو اب نمیکردن

مردم یادشون باشه که دوره  ما پزشکهایی تربیت شدن که حوض دانشکدها شون اب نداشته

اگه دستمون شفا نداشت واسه اینه!

یک ساعت توی هوای ابری و نمه بارون و خنک مشهد در تیرماه نشستم توی فضای سبز دانشکده و به شرشر فواره و حوض خوشکلش خیره شدم

گه گاه هم اسمون چند قطره اب میریخت روم!

 

 

مكاشفه ...

 

آقا نشسته بود كنار ضريح و من 

دستم به قفل پنجره فولاد بسته بود 

من در كنار پنجره فولاد و حاجتم 

رو در جناب حضرت آقا نشسته بود 

*** 

آقا كه پا شدند تو گويي به احترام 

حاجات از دو  زانوي تعظيم پا شدند 

مردم نشسته رو به ضريح ِ خيال خويش 

در بي توجهي همه حاجت روا شدند 

*** 

آقا كه رفت كفتر و گنجشك و نور رفت 

كاشي و فرش و آينه ها هم دوان شدند 

هرچه نبات و هرچه كه حيوان در آن رواق 

حتي جماد در پي آقا روان شدند 

*** 

آن حاجتي كه رفت به همراه ديگران 

در راه آمدن به زمين دير كرده است 

هرچند او به محضر آقا رسيد، من 

دستم به قفلهاي حرم گير كرده است 

 

غزل غیر انتظار!..‌.

 

 

یکشنبه باز می رسد از راه و زندگی /

از یک شروع تازه خبر دار می شود/

تردید شنبه می رود از یاد شهر خواب/

یک هفته ء بدون تو تکرار می شود// 

 

صبح دو شنبه باز پر از مزه عسل / 

ظهر از خورشت قیمه بچش تا به حد مرگ/

عصر از کنار چایی احمد که بگذری/

شب شام می رسی به هوس با کباب برگ//

 

اما سه شنبه زندگیت معتدل تر است/

یک خرده میخوری و کمی کار می کنی/

از رقص می رسی به خدا قبل هر نماز/

انکار می کنند و تو اصرار میکنی//

 

حالا که چارشنبه شده مؤمنانه تر/ 

کارت به نذر و غسل زیارت کشیده است/

یک کم عفیف تر شده ای ریملت کجاست؟/

سرمه برات طرح اجابت کشیده است//

 

عصری که انتهای غم پنج شنبه هاست/

رو می کنی به گریه سر قبر مادرت/

آن دختری که آرزویی جز سفر نداشت/

حالا شدست ... مادری از جبر مادرت/

 

از خواب می پری تو و انگار شنبه است/

پس جمعه باز رفته و راهی قم شده/

مانند هفته های پس از این و قبل از آن/

از هفته های عمر تو یک روز گم شده