مادر
با عصا راه می رود حالا
مادرم طفلکی چه پیر شده
رفته بیرون کمی قدم بزند
رفته و برنگشته، دیر شده
مادرم چلچراغ غمگینی ست
غم او رو به سوی خاموشی ست
برده از یاد غصه هایش را
او که درگیر با فراموشی ست
استخوان درایت مادر
توی چنگال غصه پوک شده
جامه خوش تراش قامت او
با گذشت زمان چروک شده
چشم او خیره می شود گاهی
به مکانی که کاملا خالی ست
اوج سرگرمی دو انگشتش
حرکت روی غنچه قالی ست
می خورد هرچه را که بگذارم
جلویش بس که حس او بی بوست
گاز کم کار آشپزخانه
تشنه عطر قرمه سبزی اوست
مادرم دست دست محتاج است
مادرم گوش گوش سنگین است
بی توالت فرنگی زردش
گوشه این اتاق غمگین است
مادر من نه جرات مردن
نه تمایل به زندگی دارد
زندگی توی سن مادر من
به دو تا قرص بستگی دارد
مادر من دو چشم روشن داشت
زن مغرور قصه هایم کیست؟
مادرم بی نیاز و مطلق بود
این زن پیر مادر من نیست

همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"