پیر و مهربان
یک استادی هم داشتیم که هم مهربون بود هم پیر یا بهتر بگم هم پیر بود هم مهربون!!
یکبار که ما رو برده بود یک بیمارستان دور از مرکز درمانی خودمون باروون گرفت
آخرای راند که باید برمیگشتیم بیمارستان خودمون گفت بچه ها! همه ماشین دارین؟!
گفتیم نه
گفت کیا ماشین دارن؟!
چند نفری ابراز وجود کردن
استاد فرمودن:
خیلی خب! اونا که ماشین ندارن اونایی که ماشین دارن رو برسونن بیمارستان خودمون!
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۳/۱۷ ساعت 19:13 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"