صبح روز بعد

صبح ِ بعد از شب ِ بمباران

از خانه خارج می شوم به قصد محل کارم بیمارستان

رفتگری در کوچه مان که به طرز غریبی خلوت است در حال جارو کردن است و صدای خش خش جارویش کشدار و یکنواخت و رخوت انگیز است

بر عکس همه صبح ها هیچ زباله ای در کوچه نیست
نه ماشینی پارک شده
نه مغازه ای در آستانه باز شدن است
نه کسی به محل کارش می رود
فقط ما کادر درمان باید به محل کارهایمان برویم حتی اگر سنگ هایی به قدرت بمب اتم از آسمان ببارد

میگویند انفجارها کار نفوذی هاست
دیشب مشهد شب خلوتی را گذرانده بود

خش خش خش

انگار رفتگر سعی میکند خاطراتی که نیست را جارو کند
چسبیده به همان گوشه کوچه و ول کن نیست

به نظر می آید روی جارو کردن یک گوشه کوچه تنظیم شده است

دیگر پولی که از احسان می خواهم اهمیتش را از دست داده

دیگه قهرم با زینب چندان اهمیت ندارد
از پدرم که ما را رها کرده بود دیگر کینه ای ندارم

گفتم که
انگار هیچ خاطره مهمی بعد از بمباران دیشب در ذهنم باقی نمانده و رفتگر بیهوده سعی میکند زمین کوچه را از خاطرات دیشب و حتی سالهای قبل پاک کند

سرش را بالا نمی کند
و مصرانه جارو می کشد
خش خش خش

یعنی چقدر بهش دادن که امروز صبح حاضر شده بیاد این کوچه تمیز رو تمیز کنه؟
چرا بی خیال نمیشه؟
شاید اونم توی بهت هست
کسی که توی این وضعیت چک نمی کنه که کوچه جارو شده یا نه
چرا نمیره یک گوشه بشینه سیگار بکشه؟

مردن بخاطر لجبازی دو طرف دعوایی که به آرمانهای هیچکدام اعتقاد نداری خیلی غم انگیز است
پوچ است

نکنه نفوذی باشع؟
یعنی چقدر گرفته؟
به عنوان نفوذی؟
یا به عنوان رفتگر؟

خش خش خش
خش خش خش
خش خش خش


از کنار رفتگر رد میشوم
سلام می کنم
جواب نمی دهد
به انتهای کوچه میرسم
برمیگردم
به او نگاه می کنم
هنوز دارد همان قسمت کوچه را مصرانه جارو می زند


یک پوست شکلات که توی جیبم بود را روی زمین می اندازم
به رفتگر نگاه می کنم
و
به سمت بیمارستان حرکت می کنم

#منیژه_رضوان

بزرگ

ما جسم تو هستیم و تویی جان ِ بزرگ
تو مشهد و رشت و یزد و تهران ِ بزرگ
شرمنده نسل های بعد از خود نیست
ایرانی ِ ملتزم به ایران ِ بزرگ

#منیژه_رضوان

جنگ

جنگ شد
و
همه ما حالا گشنه هستیم
حالا پسر ارباب هم مثل من یتیم شده است


حالا همه شهر بی خانمان شده اند
همه شهر فقیرند
همه شهر ناامیدند


من معتقدم جنگ از صلح عادل تر است!

دروغ

روتیشن قلب بودیم که ما ۷ نفر قرارگذاشتیم به استاد یک دروغ کوچولو بگیم تا تاریخ امتحان عقب بیفته


تا مریم گفت خب بچه ها پس من از طرف جمع به استاد میگم.‌‌‌.‌

نگاه کردم به نگار
میدونستم دروغ نمیگه
یکدفعه ابروهاش بالا رفت و خیلی نامحسوس و نرم طوری که کسی متوجه نشه جمع رو ترک کرد

هنوز شمارشو دارم
کسی که به خدا و پیغمبر و کتاب مقدس ایمان نداره و دروغ گفتن براش اینقدر سنگینه موجود عزیزی باید باشه

اخیرا شنیدم بعد از فارغ التحصیل شدن از پزشکی رفته خارج

ارتباطی باهاش ندارم
اگرچه دلم میخواد باهاش حرف بزنم
شمارشو هنوز سیو دارم

احساس میکنم داشتن شمارش افتخاره و وقتی که توی مخاطبینم دنبال اسمی میگردم و چشمم اتفاقی به اسمش میفته احساس خوبی پیدا میکنم

و
قطعا نمیتونم تا مدتی بعد از دیدن اسمش دروغ بگم
نه مصلحتی
نه غیر مصلحتی

نفرت از پلیدی و گناه در وجودش نهادینه شده بود بدون نیاز به ترس از عقوبت ِعمل در آخرت

چون اساسا به آخرت ایمان نداشت

#منیژه_رضوان

نوبل

خُلق این خطه تنگ خواهد شد
گفته بودم که جنگ خواهد شد

گفته بودم که نام این خطه
کشته نام و ننگ خواهد شد

پول شام و ناهار این مردم
صرف تیر و تفنگ خواهد شد

نفَس ِ شیمیایی ِکوچه
سرفه در سرفه تنگ خواهد شد

پای غواص شانزده ساله
طعمه گاه ِ نهنگ خواهد شد

نوک انگشتهای نازک زن
توی این خاک چنگ خواهد شد

دخترم گفت: شهر و خانه ما
کی دوباره قشنگ خواهد شد؟!

باز هم‌ شرق ِ خون و.... صلح ِ نوبل
که نصیب ِ فرنگ خواهد شد



#منیژه_رضوان

باتری

غمگین بودم
و نوزدهم خرداد ماه ۱۴۰۴ بود

برای همین باتری ساعت را درآوردم که زمان را متوقف کرده باشم

ساعت روی پنج و چهل و پنج دقیقه و ده ثانیه متوقف شد

باتری را در رادیو گذاشتم
ساعت دوباره کار کرد
بلافاصله باتری را از رادیو خارج کردم ساعت متوقف شد

باتری را در چراغ قوه گذاشتم
ساعت دوباره شروع به کار کرد

باتری را در چاه توالت انداختم

نیمه شب صدای تیک تاک ساعت به گوشم رسید که بوی فاضلاب میداد

باتری دیگری را سر و ته در ساعت گذاشتم
زمان به عقب برگشت
شب
عصر
صبح

۱۸ ام
۱۷ ام
۱۶ ام خرداد ماه

۱۴۰۴
۱۴۰۳
۱۴۰۲


و ناگهان باتری ساعت تمام شد

سر سرویس بهداشتی ایرانی
برای همیشه
متوقف ماندم

برای همیشه

#منیژه_رضوان

احمدک

یکبارم در دوران اینترنی توی دانشکده پزشکی و بیمارستان ما دخترا قرار گذاشتیم زندگیمون رو وارد فاز هیجان کنیم

با بچه ها گفتیم هر کدوم سعی کنیم به یک رزیدنتی، دکتری، دانشجوی سال بالایی اونقدر فکر کنیم تا عاشقش بشیم و اینا ...


آقا منم یک رزیدنت سال ۳ ارتوپدی رو بهش اونقدر فکر کردم و فکر کردم تا اونجا که هر وقت میدیدمش خنده م میگرفت کم کم دلمم براش داشت تنگ میشد و ...


مامانم یک ضرب المثل داره که میگه:

احمدک نه دردی داشت نه بیماری
سوزنی به خود می زد و می نالید!

#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz

پشت برگه

کشته مرده ی انگشت به زبون زدن پیرزنا هستم
برای ورق زدن کتابهای دعای کهنه کاهی توی حرم
و دقتشون روی صفحه کتاب دعا انگار که بهشت دقیقا پشت همون صفحه قرار گرفته و ورق که بزنن نمایان میشه

o neg

حتما میدونین که درخواست خون در بیمارستان برای همه گروه های خونی دو برگه هست و برای O منفی ها ۳ برگه!

یعنی اینقدر ما خطیر و مهم هستیم و منحصر به فرد!

بعد بیاییم با هرکسی که توی بیمارستان با ما میخواد صوبت کنه صوبت کنیم؟

مثلا AB مثبت
مثلا Bمثبت
یاAمنفی?!
اصلا تو بگو O مثبت

بابا
ماها O منفی هستیم متوجه هستین؟!
چه گیری کردیم ها!

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

بلد

خانم دکتر:
بابا اینا پذیرش نمیدن من ۴ ساعته ده تا بیمارستان دارم زنگ میزنم، یا سر میدوونن یا میگن تخت نداریم، بخاطر سنش هم هست درمان همچین مریضی اوت کامی نداره

سوپروایزر با عصبانیت، جدیت و مسوولیت پذیری به جهت حفظ جان بیمار:
بده من گوشی رو دکتر تو بلد نیستی، الان یک کم قر میارم درست میشه

نیم ساعت بعد بیمار اعزام شد به سانتر مجهز

نیاز

یک زمانی دیگه از شفادادن مامانت توسط امام رضا و امام حسین ناامید میشی
تسلیم میشی
آروم میشی
رها میشی
میپذیری

و احساس امنیت ِ غم انگیزی میکنی

اون لحظه ای هست که از جلوی حرم که رد میشی دیگه در خودت لزومی نمیبینی که حتما به امام رضا سلام بدی
و اجبارا در بحثها نتیجه رو به سمت اثبات خدا و امامت و عصمت و قدرت امام رضا سوق نمیدی

حالا که نیازت به غم انگیزترین وجه ممکن نسبت به امام رضا رفع شده
میتونی راحت تر در بحثها شرکت کنی
و
کمتر نتایج بحث رو نیازمندانه به سمتی که منصفانه نیست شیفت میدی

بحث منصفانه در درجه اول نیاز به رها بودن و بی نیازی داره نسبت به نتیجه بحث

#منیژه_رضوان

خطرناک

کفر از همه کس اگرچه بی باک تر است
ایمان دهنش از همه بی چاک تر است
دیوانه خطر می کند اما از او،
یک مومن دیوانه خطرناک تر است


#منیژه_رضوان

عادی

از فضای بازارگونه و حجره حجره مسقف که رد میشدم، به گزینش آدمهای خاص نگاه میکردم

هیتلر داشت سرنوشتشو انتخاب میکرد
نمیدونم چرا پذیرفت که هیتلر باشه همین پیشنهاد رو به هیچکاک داده بودن و قبول نکرده بود

صاحب یک حجره صدام زد
گفت: میخوای بیجه باشی؟
گفتم: کیه؟ گفت یک جانی
گفتم: برو بابا

چند قدم بالاتر یک حجره بزرگ بود
شیطان داشت نقشش رو میپذیرفت
صداش کردم گفتم:
چرا میپذیری این نقشو؟
گفت: چاره ای نیست
نقشش خالی مونده
دوست نداشتم خدا بیش از این دنبال پر کردن این نقش باشه شرمم میاد بقیه نمیپذیرن این نقشو و خدا بلاتکلیف باشه.

یک کم جلوتر ماری کوری بود
جلوتر انشتین
یک کم بالاتر ناصرحجازی بود

یک حجره دیگه صدام زد
گفت:هی تو میخوای مسیح بشی؟

گفتم: ترجیح میدم یک آدم کاملا عادی باشم.اصلا نمیخوام توی چشم باشم. صاحب حجره گفت: خیلی نقشها خالی مونده.
جمیله رقاص ایرانی
مرلین مونرو
مادر ترزا
صدام
شاه
خمینی

گفتم: حرفشم نزن
من میخوام فقط یک آدم عادی باشم
نه خیلی خوب
نه خیلی بد
یک آدم خوب عادی
حتی اگر بد قراره باشم، بد خیلی عادیی باشم

صاحب حجره گفت: زن یا مرد؟
گفتم: مرد
گفت: فعلا تموم کردیم
گفتم: اینهمه نقش عادی هست بعد شما تموم کردین؟
گفت: آخه متقاضی برای معمولی بودن زیاده

بعد ادامه داد:
حالا بیا زن شو
جا داریم برای زن شدن
گفتم چه شکلی؟ خوشکل؟ چه شغلی؟
گفت: تو چی میخوای ؟

گفتم: شاعر
گفت :فروغ خوبه؟
گفتم :همون شاعر اروتیک سرا؟ نه نه نمیخوام
ترجیحا پروین اعتصامی بهتره
گفت: پر شده
گفتم: پس یک شاعر دیگه

گفت یک جای خالی داریم به نام منیژه عادیه توی چشم هم نیست
گفتم: خوبه
گفت : ببندیم؟
گفتم: خیلی سختی قراره بکشه؟
گفت عی! چی بگم! ولی زیاد سخت نیست.
گفتم : ببندش
بعد ادامه دادم: چطور می میره؟
گفت: سکته مغزی

گفتم:خوبه، ببندش
گفتم :چرا بچه نداره؟
گفت : چون بچه هاش ممکنه خاص بشن یا خییلی بد یا خیلی خوب

گفتم: خوبه خوبه همین منیژه خوبه
داشت سرنوشتمو میبست که دیدم
یک دختر ۵ ساله از کنارم رد شد
قرار بود در ۵ سالگی بهش تجاوز کنن و بکشنش
گفتم :چرا؟
برگشت نگاهم کرد و گفت: چی چرا؟!
گفتم: چرا این سرنوشت رو پذیرفتی؟!

گفت: برای اینکه نقش منیژه برای تو خالی بمونه



#منیژه_رضوان

جنس

مریض اومده از ظاهرش معلوم بود با جنبه هست

گفت: چند روزه گلودردم. آنتی بیوتیک خوردم خوب نشدم ولی دوستم همون چرک خشک کن ها رو خورد زود خوب شد

گفتم : شاید جنست خرابه!

گفت: جنس داروم؟
گفتم :نه! جنس خودت!

زد زیر خنده! حالا نخند کی بخند!

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

محصور

دایره که در داخل مستطیل گیر افتاده بود، خودش را به اضلاع مستطیل می زد
اما هیچ راه فراری نداشت.چپ، راست، بالا، پایین، بالا، پایین
اما هیچ راه فراری نبود که نبود

دایره رو کرد به مستطیل و گفت:
آقا مستطیل میشه یک ضلعت رو باز کنی که من از داخلت خارج بشم؟
مستطیل یک سرفه کرد و گفت؟ فکر کردی اضلاع من چفت و بست ندارن؟ من یک مستطیلم اگر یک ضلعم باز بشه دیگه مستطیل به حساب نمیام

دایره گفت: فقط برای یک لحظه
مستطیل گفت: هرگز!
پاک کن که شاهد بگو مگوی دایره و مستطیل بود از داخل جامدادی به بیرون نگاه کرد و بعد جوری که انگار با خودش داره حرف میزنه گفت:
دلم میخواد همچین زورگوها رو از صفحه هستی پاک کنم که ...
مداد سیاه گفت :
اصلا تو چطوری رفتی داخل مستطیل؟
دایره گفت : منو اینجوری نقاشی کردن و چند تا ضربه به ضلع چپ مستطیل زد ولی فایده نداشت
مستطیل تمسخروار خندید

پاک کن در حالیکه تازه از خواب بیدار شده بود از داخل جامدادی دوباره صدایش را بالا برد و گفت: من می تونم یک ضلع مستطیل رو پاک کنم تا تو خارج بشی

دایره گفت :
ممنووونم لطفا این کار رو بکن.تازه شما اگر حتی یک سانت از یک ضلعش رو هم پاک کنی من خودمو باریک میکنم و از داخل اون سوراخ خارج میشم

مستطیل یک نگاه به مداد کرد و گفت:
اما قانون ما این بود که اشتباهات پاک بشن، نه چیزهای درست

مداد حرف مستطیل را نه تایید کرد، نه رد
پاک کن در حالیکه خیلی مصمم از داخل جامدادی در میامد در جواب سکوت مداد گفت :
اون قانونی که اشتباه باشه باید عوض بشه
و ادامه داد که: درثانی چیز درستی که استفاده اشتباه ازش بشه اشتباهه

دایره از خوشحالی پرید هوا و سرش به ضلع بلند ِ فوقانی مستطیل خورد و آخ گویان یک لحظه بیضی شد و سریعا به حالت اول برگشت


پاک کن به سمت مستطیل نگاه کرد
مستطیل منتظر عکس العمل پاک کن بود
دایره به هردویشان خیره شده بود
و مداد سرش را پایین انداخته بود و قدم میزد

پاک کن یک قدم به سمت مستطیل که روی کاغذ نقاشی شده بود رفت

مستطیل علاقه ای نداشت که عقب برود در حقیقت کسر شانش میشد که فرار کند

دایره وحشت کرده بود و میترسید حادثه ای اتفاق بیفتد

در یک لحظه همه به هم نگاه میکردند و منتظر اولین حرکت دو طرف مقابل بودن

مداد یکدفعه به زبان آمد و گفت:
اصلا تقصیر من بود که دایره رو داخل مستطیل کشیدم فکر کنم این اشتباه من بوده
پاک کن گفت:
ولی یک اشتباه نباید با یک اشتباه دیگه تایید بشه

مستطیل گفت:
من اشتباهی نکردم و علاقه ای ندارم اضلاعم پاک بشن.

پاک کن گفت:
پس اجازه بده دایره از داخلت خارج بشه
مستطیل گفت: نمیتونم اجازه بدم
دایره مبهوت بود
مداد پشیمون بود

پاک کن یک قدم جلو آمد
که ناگهان یکی از اضلاع کوتاه تر مستطیل از اون جدا شد و گفت:
ترجیح میدم یک پاره خط باشم تا یک ضلع از یک مستطیل خودخواه

دایره با هیجان سریعا از جای خالی ضلع چهارم مستطیل بیرون پرید و هی به زمین و هوا پرید هی به زمین و هوا پرید

مستطیل و حتی پاک کن انتظار چنین حرکتی را نداشتند
مستطیل که حالا دیگر مستطیل نبود حسابی کنف شده بود و هاج و واج مانده بود

مداد به سمت مستطیل رفت و گفت:
خودت رو جمع و جور کن ، حداقل یک مثلث که میتونی باشی

پاک کن به سمت جامدادی رفت که احتمالا دوباره بخوابد
دایره هنوز داشت توی صفحه کاغذ پایین بالا میپرید و پاره خط یک گوشه نشسته بود و با لذت به شادی دایره نگاه میکرد

مستطیل رو به پاره خط گفت: نباید اینکار رو میکردی ، حالا چی میشد دایره داخل من میموند اونجور یک مستطیل خاص بودم.

مداد با عصبانیت گفت:
برای خاص شدن لزومی نداره بقیه رو اذیت کنیم

مستطیل که حالا اضلاعشو به هم نزدیک کرده بود و مثلث شده بود گفت : نه دایره اذیت نبود. قبلا توی مستطیل بود و الان توی یک کاغذ مستطیل شکل هست هیچ فرقی نکرده براش

مداد که از خودخواهی مثلث عصبانی شده بود به سمتش رفت و پرسید: پس به یک شکل هندسی که داخل یک شکل هندسی دیگه هست سخت نمیگذره؟

مثلث گفت: نه زیاد، فکر نکنم سخت بگذره

مداد جلوتر آمد و نوکش را نزدیک مثلث گذاشت و سریعا یک حرکت دایره وار زد

وقتی که مثلث به خودش آمد دید که داخل یک دایره بزرگتر از خودش محصور شده است.


اتحاد

یک وقتی به حالتی میرسی که مدام صحنه های زندگی از جلوی چشمات رد میشن
عین لحظه مردن

شاید این حالت به سن هم بستگی نداشته باشه
فقط موهبتی هست که معلوم نیست چه موقع بهت اهدا میشه

بعد از یک بیماری سخت؟
بعد از ازدست دادن یک عزیز؟
بعد از رسیدن به سنی خاص؟
یا صرفا موهبتی که یکهو از طرف جهان هستی بهت اهدا میشه
و بعد یک حس بی تفاوتی رو تجربه میکنی

نسبت به رنج هات
به ظلم هایی که بهت شده
به سختیهایی که کشیدی
به نتیجه نگرفتن هات

و راضی هستی
بدون کینه

احساس میکنی مهم ترین و حادترین مسائل زندگیت زیاد هم مهم نبودن

به گذشته که نگاه میکنی اصلا مطمین نیستی که واقعیت داشته باشه

و تو چقدر واقعی برای اونها غصه خوردی

حالا وارد لحظه ای از زندگیت میشی که با یک چای عصرانه و یک تیکه کوچیک کیک شکلاتی راضی میشی

به رضایت تاسیس یک کارخونه تولید کیک شکلاتی که مال خودت باشه با درآمد بالا

بلکه بیشتر

این لحظه اتحاد با هستی و دیگران هست

شدن

زندگی توی عشق حل شدن است
توی آغوشتان بغل شدن است


نیش زنبور و آب قندی که
غایت سعی او عسل شدن است

دختری ترکه عین ِ نی_قلیان
صاحب سینه و کپل شدن است

دختری لج درآر و سربه هوا
به زنی مهربان بدل شدن است


آخرین آرزوی تک بیتم
به مرور زمان غزل شدن است

دست بالای دست

امروز در مترو به یک حجاب بان که به دیگران تذکر حجاب میداد تذکر حجاب دادم و گفتم ابروهاتو اینقدر باریک برندار رنگ هم نکن مردا دلشون میره!!🤭

اول مقاومت کرد بعد گفت: چشم

دست بالای دست بسیار است!😂

هویت

چند روز پیش در یک جلسه شعر در چنارون شرکت کرده بودم که شعرای خراسان توش دعوت بودن

یکی از شعرای بسیار خوب افغانستانی مقیم و متولد ایران که جزو مدعوین بود از اینکه مجری گفت:حالا از یکی از شعرای مهاجر دعوت میکنیم شعر بخونن دلگیر شد

و قبل از شعر خوندن پشت میکروفون گفت: نمیدونم تا کی نسبت دادن این کلمه "مهاجر" به ما ادامه داره؟!
من اینجا متولد شدم
مادرم اینجا مرده خاک شده
پدرم اینجا فوت کرده و خاک شده
پسرم اینجا به دنیا اومده
اما ما همچنان مهاجر هستم

و
ادامه داد که

پسرم دیروز از مدرسه اومده خونه و گفت که : بچه های مدرسه اذیتش کردن و بهش گفتن که تو ایرانی نیستی

و من در جواب به پسرم گفتم: درسته پسرم تو افغانستانی هستی، ایرانی نیستی

حالا بچه ام از دیروز یک گوشه بغض کرده و با هیشکی حرف نمیزنه .
دچار بحران هویت شده

.........

به نظرم خیلی بغرنجه

به دنبال رفیق

دنبال رفیقی میگردم که
همونقدر که به فلسفه کانت و مشایی اهمیت میده به
چیپس سرکه ای با ماست موسیر هم اهمیت بده!

همینقدر منعطف!

نمادها

چرخیده ایم بسکه فقط با جوادها
محشور می شویم همه با گشادها

دانشکده که واحد لوطی گری نداشت
ما را ببر به مدرسه بی سوادها

خودکار تن به پاک کن ِ نقدها نداد
باید نوشت حرف ترا با مدادها

سهم غذای شهر که در دست فقر نیست
کم کن نهار و شام مرا از زیادها

بی اعتقاد بود بشر، جنگ هم نبود
می ترسم _آه _از قِبَلِ اعتقادها

ریش و سبیل، چفیه و تسبیح و جانماز
دنیای شهر پر شده از این نمادها

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

4/3/2

۴/۳/۲

امروز دحوالارض هست
جدا از صحت و سقمش
روز رُندی برای عوض شدن هست

مطالعه کردن
فیلم دیدن
صریح بودن
دروغ نگفتن
تفریح کردن
اهمیت بیشتر دادن به حقوق دیگران
جمع آوری آثار
ادامه حقیقت یابی با حذف لجاجت (کار سختیه)
نوشتن
تجربه کردن تابوها
اهمیت دادن به خود
فکر کردن
تمرین سخاوت
عبادت از موضع عشق و جنگیدن از موضع نفرت با مبدا هستی

آه مبدا هستی
آه مبدا هستی
امان از تو!