زردیها

ضایع شدن فقط اونجا که پس از تزریق داخل مفصل زانو و چسب زدن محل، یک پد الکلی به پیرمرد روستایی میدی و میگی این زردیها که دور زانوت هست و هنوز پاک نشده رو تمیز کن که حساسیت پوستی نده

میگه چیو پاک کنم ؟

با دستم به اطراف زانوش اشاره میکنم میگم همین بقیه رنگ زردا رو که باقی مونده

میگه : بتادینها رو میگی؟!😐🙈

پشت میله ها

📘🖌

یک پرنده حبس شد
در میان یک قفس
در درون سینه چی؟
حبس می شود نفس

توی باغ وحش شیر
دل شکسته، تنبل است
او به یاد کوه هست
او به یاد جنگل است

یک نفر اسیر هست
در میان رنج و درد
این چه زندگانی است
پشت میله های سرد؟

استفراغ متواتر

اگر ممکن باشه هرچه زودتر میخوام از طبابت فاصله بگیرم

میدونین که نرخ خودکشی پزشکان (رزیدنتها) چیزی نزدیک به ۵ برابر مردم عادی شده

درامد پایین
عدم امید به اینده
کار سنگین و سخت بدون استراحت

هرکی میتونه مهاجرت میکنه
بقیه به کارهای دیگه رو اوردن بجز طبابت
یک عده هم خودکشی میکنن

دیروز اف بودم بعد از مدتها خوشحال که دیگه حرف از بیماری در میون نیست،رها و آزاد و بی خیال

بلوار پیروزی کار داشتم که نزدیک حوزه هنری هست کارم انجام شد گفتم برم حوزه هنری که شنبه ها جلسه شعر کودک هست ۱۱ صبح رسیدم حوزه هنری

گفتم اوکی اشکال نداره تا ۴ که جلسه شعر کودک برقرار میشه شعر میگم و میام بیرون در افتاب رقیق هاشمیه قدم میزنم و میرم نمازخونه استراحت میکنم

نشون به همون نشونی که
تا خود ساعت ۴ درباره بیماری با دوستان داخل حوزه و مراجعینی که میشناختنم صحبت کردم شده بودم پزشک سیار.تاکید میکنم تا خود ساعت ۴

قانع کردن ریاست بیمارستانها و درمانگاه ها که من دوست ندارم طبابت کنم و کمبود پزشک و بیمار بودن مردم به من ربطی نداره راحت تر از قانع کردن خود مردم هست

این صحبت کردن درباره سرفه، اسهال، استفراغ، درد، سرطان، تب ، چرک، مرگ و ... زمان باید داشته باشه

پزشکها با تعبیه تابلو زمان و مکانی که راغب به این ارتباط و صحبتها هستن رو اعلام میکنن

اگر کل زندگی کادر درمان رو حرف زدن درباره بیماری اشغال کنه که دیگه زندگیشون عملا به اسهال و استفراغ متواتر تبدیل میشه

حرف سرد

📘🖌

ابر از آسمان شهر
می زند همیشه حرف
روشن و سفید هست
حرفهای سرد برف


برف از کنار بام
یخ زده چقدر تیز
میخورد چه خنده دار
گربه روی بام لیز


یک کلاغ تیره از
پشت بام ما پرید
خوش به حال شهر ما
شهر ما شده سفید

مهمانی

از میزبان بخواه که مهمانی ات کند
راهی به سرزمین فراوانی ات کند

در جاده های فاصله بال و پرت دهد
در کوچه های خاطره بارانی ات کند

حاجت بخواه، مسالتی کن، بخواه تا
چیزی گران تر از همه ارزانی ات کند

ای لحظه زیارت کوتاه من بمان
باشد که دست معجزه طولانی ات کند

آیینه وار رو به تجلی نگاه کن
تا انعکاس یابد و نورانی ات کند


بی حکمت از قطار کسی جا نمانده است
قسمت شدست یار خراسانی ات کند

نسکافه و صدقه

وقتی که فارغ التحصیل شدم برای اولین بار رفتم سازمان نظام پزشکی

برام خیلی غرورآفرین بود
سالهای کودکی و نوجوونی خیلی از جلوش رد میشدم و به پزشکای سوپردولوکس نگاه میکردم اما فکر نمیکردم روزی خودم جزوشون بشم

وارد سالن که شدم دیدم یک میز برای صرف چای با بیسکوییت گوشه سالن هست

منم شکمو خیلی خوشم اومد
خسته بودم و یک چایی زدم با مقادیر معتنابهی بیسکویت

وقتی که برگشتم دانشکده دوستم که رزیدنت شده بود رو که دیدم گفت بیا بریم تریا چایی بخوریم

گفتم من توی نظام پزشکی چایی خوردم
گفت اوووه زمان ما اونجا نسکافه میذاشتن

با خودم گفتم خدا میدونه چند سال قبل تر از دوستم اونجا چی میذاشتن
گویا هرسال شرایط پس رفت میکنه

امروز اومدم سازمان و دیدم بیسکوییتها هم حذف شدن و یک صندوق صدقه هم کنار چای و قند گذاشتن


مطمینم سال دیگه چای و قند هم حذف میشه و فقط صندوق صدقات باقی می مونه 😐😐

همسر بیکار

تو صاحب گل، گلی معطر نشدی
از ساحت خانمی فراتر نشدی
هر شب، شب جمعه همسر بیکارت
هرقدر تلاش کرد مادر نشدی!

عشق محترم

با شما در خودم قدم بزنم
لحظات خوشی رقم بزنم

زیر باران به تو سلام کنم
دست در دستتان قدم بزنم

بروم توی کوچه های خیال
حرف با عشقِ محترم بزنم

توی یک کافه زیر نورِ رقیق
با شما چای تازه دم بزنم

به خیابان کمی نگاه کنم
چای خود را دوباره هم بزنم

با شما حرفهای خوبی را
که خجالت نمی کشم بزنم

می روی میز را حساب کنی
میروم رژ به گونه ام بزنم

کافه خاموش میشود که کمی
خلوت کوچه را بهم بزنم

تو خودم میشوی و می خواهم
با خودم در خودم قدم بزنم

هزار مسجد

من رو کردم به میکاییل که پشت میزی پر از ورقه نشسته بود و گفتم من میخوام پسر باشم

ولی میکاییل منو محترمانه عقب زد گفت کار تو دیگه تموم شده آماده رفتن به زمین باش

یکی دیگه گفت من میخوام مسلمون باشم
صدایی از پشت دیوار باغ خدا گفت نمیشه تو یهودی هستی، خواستی خودت مسلمون شو
یکی از اونا که مسلمون قرار بود باشن رو به دیوار باغ کرد و به فرد پشت دیوار با صدای بلند گفت : نمیشه جاشو با من عوض کنین؟
هومن که از فرشتگان مقرب بود و چفت دیوار خدا واستاده بود گفت: نه نه نه نمیشه . اینقدر خواسته های عجیب نداشته باشین شما انتخاباتون رو قبلا توی دوران ذر کردین

من گفتم ولی من الان میفهمم که اشتباه کردم من میخوام پسر باشم اخه میخوام دوچرخه سواری کنم پس حداقل توی ایران نباشم که دوچرخه سواری برای زنها ممنوعه

میکاییل گفت چه حرفا! تو هنوز زمین نرفته کلمه دوچرخه رو از کجا یاد گرفتی؟

یکی دیگه گفت ولی من میخوام دختر باشم . اگر پسر بمونم همجنس باز میشم

اون طرف هاوکینز رو دیدم که تا چشم هومن رو دور دیده بود پریده بود دستاشو بالای دیوار کوتاه باغ گرفته بود و یک نظر پشت دیوار رو دیده بود چشماش گرد شده بود. اهسته در حالیکه چشمم به جای دیگه بجز هاوکینز بود گفتم چی دیدی؟ گفت یک صندلی خالی
گفتم خدا نبود؟ گفت نه
گفتم شاید جایی رفته
گفت نه

کوه های هزار مسجد* به زبون اومدن گفتن ما میخواییم توی کالاهاری باشیم . یک آدم ریشو گفت اگر کالاهاری باشی دیگه اسمت هزارمسجد نمیشه هزار سوتین میشه

هومن گفت: عه بی تربیت
میکاییل رو کرد به هومن گفت:اینا آدمن مثل ما سربه صلاح نیستن

یواشکی جوری که کسی نفهمه از دیوار خدا بالا رفتم و دیدم که ...
میخواستم هاوکینز رو صدا بزنم که اونم ببینه اما دیگه دیر شده بود اون وارد مرز زمین شده بود و داشت به دنیا میومد
میخواستم ببینه که خدا روی صندلی نشسته بود و داشت با شیطون ورق بازی میکرد


به یکی از پیامبران گفتم بیا بیا
پیامبر با احترام گفت چی شده دخترم؟
گفتم برو بالا نگاه کن
پیامبر رفت بالا و نگاه کرد و به من گفت خب ؟ خدای مهربون اونجا نشسته
گفتم نه نه شیطونم مقابلشه
گفت اشتباه میکنی تنهاست...
که یهو یک فرشته دستمو گرفت و از آسمون با مهربونی هولم داد به زمین

در حالیکه سقوط میکردم در یک فضای مملو از زمان و ساعت داد میزدم که : حداقل میذاشتین زمان شاه به دنیا بیام که بتونم دوچرخه سواری کنممممممم

-------

*کوه های هزار مسجد که به جهت گنبدی شکل بودن به این نام خوانده میشوند

اسبها

اسبها سرشارند
اسبها آزادند
هرکجا اسبی هست
دشتها آبادند


یالهایی زیبا
قدرتی نیز عجیب
اسب روحی ست بزرگ
اسب روحی ست نجیب


دل من آزاد است
من نجیبم یکدست
سینه من مملو
از هزاران اسب است

#نوجوان
#شعر

قدیمی ها

📘🖌

قدیمی ها به شاه مرده شاهنشاه می گویند
به آخوندی که تاجش گنده باشد شاه می گویند

کسی که خواب باشد نیست آگاه از محیط خود
به آن مردم که در خوابند ناآگاه می گویند

شما اردو که رفتی؟ راس ۱۰ درها همه بسته است
به یک کشور که دربسته ست اردوگاه می گویند

ترا، من را، خودش را می برد سمت هلاکت چون
به یک خودکیش ِ خود محورشده، خودخواه می گویند

به هر جایی که گله رفت و آمد کرده چندین بار
زمانی که شود هموار و رهرو ،راه می گویند

به شخصی که خلاف فکر مردم راه می جوید
در افواه سیاست غالبا گمراه می گویند

که دانشگاه گاهی جای دانش هست و گاهی جنگ
به جنگ جهل و دانش کوی دانشگاه می گویند

خیابانهای ما رو در روی میدان آزادی ست
تمام راهها در شهر ما بیراه می گویند

زمین ماه پر حفرست از یک منظر نزدیک
فضاییها به روی زشت مردم ماه می گویند



استقبال از آیدا دانشمندی
🍃
🌺🍃

2/10/12