وقتی که فارغ التحصیل شدم برای اولین بار رفتم سازمان نظام پزشکی

برام خیلی غرورآفرین بود
سالهای کودکی و نوجوونی خیلی از جلوش رد میشدم و به پزشکای سوپردولوکس نگاه میکردم اما فکر نمیکردم روزی خودم جزوشون بشم

وارد سالن که شدم دیدم یک میز برای صرف چای با بیسکوییت گوشه سالن هست

منم شکمو خیلی خوشم اومد
خسته بودم و یک چایی زدم با مقادیر معتنابهی بیسکویت

وقتی که برگشتم دانشکده دوستم که رزیدنت شده بود رو که دیدم گفت بیا بریم تریا چایی بخوریم

گفتم من توی نظام پزشکی چایی خوردم
گفت اوووه زمان ما اونجا نسکافه میذاشتن

با خودم گفتم خدا میدونه چند سال قبل تر از دوستم اونجا چی میذاشتن
گویا هرسال شرایط پس رفت میکنه

امروز اومدم سازمان و دیدم بیسکوییتها هم حذف شدن و یک صندوق صدقه هم کنار چای و قند گذاشتن


مطمینم سال دیگه چای و قند هم حذف میشه و فقط صندوق صدقات باقی می مونه 😐😐