ننه ماری پیرزن همسایه سمت چپی بچگیام بود
زنی چروکیده و لاغر در خونه ای آجری و قدیمی که تنها زندگی میکرد
اصلا یادم نمیاد بچه داشت؟ نداشت؟ ماری کی بود؟ ننه ماری چی بود؟
فقط یادمه عشق دعای توسل بود
ماهی یکبار خونه ش روضه بود.نشستن توی خونه تاریک و حیاط بهم ریخته ش و دیدن چروکیدگیش به آدم امیدواری میداد
با خودت میگفتی اگر ننه ماری با این زندگی داره ادامه میده پس منم میتونم در هر شرایطی که قطغا از شرایط ننه ماری بهتر بود ادمه بدم
البته ننه ماری شکایتی نداشت.ننه ماری از زندگیش راضی بود
همینکه نونی داشت که بخوره و ماهی یکبار روضه بگیره و هر روز دعای توسل بخونه راضی بود
کم حرف میزد و بیشتر کار میکرد
و هر روز دغای توسل میخوند.
دعای توسل رو حفظ بودا
سواد نداشت اما دعای توسل رو از روی کتابچه دعای توسل میخوند
حتما میپرسین چطور؟! ما هم آخرش نفهمیدیم چطور
قشنگ با انگشتای کشیده چروک و زمختش خط میبرد از روی کتابچه
خیلی منطقی دستشو میذاشت روی " اللهم انی اسالک " و شروع میکرد دعا خوندن از حفظ
و کلمه به کلمه مثل کلاس اولیها خط میبرد. گاهی از مامانم میپرسید این کلمه استشفعنا هست؟ مامانم میگفت نه حاج خانوم عندالله هست
گاهی هم از امام پنجم میپرید به امام هشتم (از بس امام رضایی بود)
خودش که متوجه میشد یا ما که بهش تذکر میدادیم انگشتش رو به میزانی که لازم میدونست برمیگردوند عقب و دوباره از امام پنجم شروع میکرد به خوندن
يَا أَبا جَعْفَرٍ، يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ
یک ذره هم به دلش شک وارد نمیشد که شاید جایی که انگشتش رو گذاشته غلط باشه
مصمم مطمین و با حضور قلب خط میبرد
کار وقتی به جای باریک میرسید که ننه ماری خط بردنش میرسید به کلمه آمِينَ رَبَّ الْعالَمِينَ
یعنی آخر دعا
اما در شفاهی هنوز روی يَا وَصِىَّ الْحَسَنِ، وَالْخَلَفَ الْحُجَّةُ بود
اما ننه ماری محکم و دل قرص دستشو عین ضربه زدن روی سنگ قبرا روی "رب الغالمین" از صفحه کتاب دعا جدا میکرد و باز بهش ضربه میزد اینقدر اونجا تعلل میکرد که از لحاظ شفاهی هم میرسد به امین یا رب لعالمین
بعد صلوات میفرستاد و دستشو به صورتش میکشید
انگار با این کار چشماش پر نور بشه تازه چشمش به ما میفتاد
ما ذره ای خنده و تمسخر توی کارمون نبود اصلا جدی بودن ننه ماری جایی برای تمسخر ما باقی نمیذاشت
ما پذیرفته بودیم سواد ننه ماری اینجوری هست
خود ننه ماری هم ذره ای شک نداشت که سواد جور دیگه ای باشه و اینکه بشه بدون حفظ بودن دعایی رو از روی کتابچه خوند
شایدم متوجه میشد مشکلی هست. اما اصل برای ننه ماری خوندن دعای توسل بود اونم از روی کتاب دعا. نه سواد داشتن
دیروز رفتم محله قدیمیمون
یک کوچه باریک در خیابون خسروی نوی مشهد نزدیک حرم
دلم نیومد بدون دیدن خاطرات قدیمی از اونجا رد بشم
رفتم توی کوچه قدیمی و تنگ دوران طفولیتم
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"