چه گرد قدمتی در فضا بود

یهو خودمو دیدم که از مدرسه دارم برمیگردم

پشت سر 7 سالگی خودم رفتم توی کوچه

چه با نمک راه میرفتم

رسیدم دم در خونه مون . بچه گیم رفت توو و در رو روی من بست.

مبهوت رفتم دم خونه ننه ماری. به جای خونه قدیمی ننه ماری یک مسافر خونه 5 طبقه ساخته بودن پر از صدای بچه و قاشق چنگال و جیغ زنها که سر بچه ها داد میزدن

خبری از ننه ماری نبود و خونه ش

چشامو بستم

خونه آجری ننه ماری رو تصور کردم

گوش کشیدم

سرمو بردم نزدیک دیوار خونه

مسافرخونه ناپدید شد

صدای زن و بچه ها قطع شد

کمی صبرکردم

صدای مسن و خسته و معتقد و زمزمه وار ننه ماری رو که هر لحظه واضح تر میشد شنیدم که میگفت

يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا عَلِىَّ بْنَ مُوسىٰ، أَيُّهَا الرِّضا