مزه مزه

پولدارها
سوپ را مزه مزه می کنند
راه ها را قدم می زنند
چای را می نوشند
و در سواحل آفتاب می گیرند

من سوپ را سر میکشم
راه ها را می‌دوم
چایی را قورت میدهم
و آفتاب پوستم را سوزانده است


پولدارها شعر می خوانند
فقرا شعر می گویند

4/10/10

اعتبار را

مادر بیا و تازه بکن روزگار را
پاییز هست و هدیه بیاور بهار را

حافظ نشسته کنج اتاق و تو لاجرم
دانه به دانه شرح بده این انار را

با هندوانه های دل من سخن بگو
شیرین کن این زمانه بی اعتبار را

برفی که پشت پنجره زیبا نشسته است
کرسی سزاست گرمی اندام یار را

یاری که در ادامه یلدای موی خود
امشب گذاشت وقت قرار و مدار را

ماهی پلو به رسم لبو توی سفره است
رزق حلال میرسد این خانوار را

آری شراب عمر من این طعم ماندگار
یک چله صبر کرده غم روزگار را


کوتاه میکند غم ما را حضور تو
مادر بخند این شب دنباله دار را

دفتر نقاشی



داریم با آبجی جون میریم
زیارت امام رضا
دیدن حوض و کفترا
دیدن گنبد طلا

اونجا واسه امام رضا
هی میخونم شعر قشنگ
کتاب قصه میخونم
قصه های شیر و پلنگ

دفترمو باز میکنم
دفتر نقاشیم اینه
میرم جلوتر تا امام
نقاشیام رو ببینه

اگر کسی هولم بده
نه آخ، نه وای وای میکنم
وقتی داریم میریم خونه
با آقا بای بای میکنم

وقتی به خونه میرسیم
مامان جون و بابا رسول
هر دوتا زود بهم میگن
سعید زیارتت قبول



🍃
🌺🍃

4/9/29

امروز ۲۹ آذر تولد مامانمه

🌸🎄🍄🌈☂🍇🍧🎂🍦🍰💋🍁💐🎁🧸🎈🧁🍬💜🛍🏝🍔🍉🍎👛🐱🐶👠


🌸۴/۹/۲۹🌸

بایگانی

استقبالی بر غزل شهریار


فکر کردن آخر آدم را روانی می کند
آدمی با دشمنش گاهی تبانی می کند

همچنان که آسمانیها زمینی می شوند
این زمین هم اهل خود را آسمانی می کند

با من ِ نامهربان و با شمای مهربان
مهربانی می کند، نامهربانی می کند

می رسد از راه پیری، می رسد از راه ضعف
رستم دستان هم آخر ناتوانی می کند

می شود پرونده بیماریش خیلی قطور
مرگ‌ می آید پدر را بایگانی می کند

خاطراتش روشن و زنده ست در قلب همه
مادرم در ذهن مردم زندگانی می کند


یا امام رضا

یهو مثل قبل ناخودآگاه و ملتمسانه میگم:
یا امام‌رضا ...

بعد می بینم که دیگه خواسته ای ندارم
لذا ادامه نمیدم و جمله رو همینطور ابتر رها میکنم

نبینم

مادر عزیزم

یادته یک لیوان بجای میکروفون دستم میگرفتم باهات مصاحبه میکردم؟

و میپرسیدم ازت که شما اگر هنرپیشه می شدین چه نقشی دوست داشتین بازی کنین؟
و تو همیشه میگفتی: نقش بیوه زن!
که کسی توی فیلم نقش همسرت رو نداشته باشه

من از این حرفت خوشم میومد و همیشه همین مصاحبه رو باهات انجام میدادم با اینکه جوابت رو از قبل میدونستم که چیه

منتظر من باش
نبینم بیام اون دنیا ببینم ازدواج کردی

نبینم بیام اون دنیا ببینم بچه دار شده باشی؟

نیام اون دنیا ببینم رفتی مرحله بعدی زندگی ؛

همونجا توی همون مرحله اول بمون

نیام اون دنیا ببینم عشقت به من کم شده؟
نیام اون دنیا ببینم از نزدیکیهای در ورودی خیلی دور شدی و باید دنبالت بگردم تا پیدات کنم

نیام اون دنیا ببینم اون دنیایی نیست
خب؟!

همسایه کوچولو

بهش گفتم: روی سنگ این دختره کنار مامانت هم گل گذاشتی؟!

گفت: من هروقت سر خاک مامانم میام اول سر خاک این دختر کوچولو گل میذارم و براش فاتحه میخونم بعد برای مامانم فاتحه میخونم و روی سنگش گل میذارم!

گفتم: چرا؟!

گفت: این بچه هست
بی گناهه
توقع داره
دلش گنجشکه
دلش برنمیداره برای قبر کناریش گل بذارن برای اون نذارن


با خودم گفتم هنوز نسل آدمهای خوب برنیفتاده
به کجاها که فکر نمی کنن بعضیا!
چقدر نجیب و مهربون

4/9/9

4/9/1

ما از خطوط قرمز دل رد شدیم؟ نه!
بد دیده ایم از همه و بد شدیم؟ نه!

یک صفحه هم اگرچه نخواندیم کل ترم
از امتحان جزوه دل رد شدیم؟ نه!

بد گفته ایم گاه به دین، گاه هم خدا
با این وجود کافر و مرتد شدیم؟ نه!


ابلیس را اگرچه کمی مدح گفته ایم
شیطان پرست ِ کوچه احمد شدیم؟ نه!

تردید کرده ایم اگر بین عدل و ظلم
در راه حق و عدل مردد شدیم؟ نه!

گاهی زبان زدیم کمی هم به شرب خمر
اما به شرب خمر زبانزد شدیم؟ نه!

4/8/10

مامانم رفت
و تقصیر من بود

لطفا تماس نگیرین
منشن نکنین
خونه مون هم نیایین

###

چی شد که من از تو فقط عکسهای منگنه دار دارم عزیز بی گناه من
عشق من
تا حالا نمیدونستم اینقدر دوسِت دارم

براش دعا کنین❤️🌸

4/8/10

قانع



توی اتاق شیشه ای پذیرش بیمارستان نشسته بودم به پذیرشمون که همیشه شاد و شنگوله گفتم :

تا حالا از امام رضا معجزه دیدی؟
گفت: بله که دیدم!
گفتم: نه اینکه از این و اون شنیده باشی، خودت دیده باشی

یک کم فکر کرد و در حالیکه داشت به مریضا نوبت میداد گفت : بله مامانم دیده

گفتم :خوبه
مادر که دیده باشه دیگه نقل قول نیست و سَنَده خب تعریف کن ببینم چی بوده

گفت: بذارین چند تا نوبت بدم

نوبتها رو که داد رو کرد به من گفت:
بابام از یک جا افتاد و نخاعش اسیب دید
با کمک و به سختی راه میرفت
بردیمش دکتر
و دکتر گفت ۵۰ _ ۵۰ هست
عملش میکنم یا کامل فلج میشه یا کامل خوب میشه

گفتم : خب خب
با خودم گفتم لابد قبل از عمل امام رضا رو خواب دیدن و طرف کامل خوب شده و دیگه نیاز به عمل نداشته

باز شروع کرد به نوبت دادن
با هیجان گفتم نگفتین، بگین دیگه
ماجرای شفاش چی بود؟

گفت: هیچی مامانم نذر کرد بابام خوب بشه
۴۰ روز رفت حرم امام رضا

گفتم: خب؟

با خنده و رضایت و احترام به امام رضا گفت:
آقای دکتر بابام رو عمل کرد و بابام خوووووب شد!

چند ثانیه ای به سکوت گذشت
چند ثانیه سخت

بهش حسودیم شد
آخه مساله ۵۰ _ ۵۰ رو معجزه امام رضا میدونه( که البته شاید باشه) و قانع هست و راضی

بعد به من میگن این مرغها و حیوانات و موجودات برای تو وجود خدا رو اثبات نمیکنن؟
میگم نه!
و ادامه میدم که:
اگر روزی یک مرغ خودبخود به وجود میومد و دفعتا هم بوجود میومد اثبات خالق بود.
اما اینهمه مرغ و تخم مرغ و خروس و میلیاردها میلیاردها سال زمان نمیتونه الزاما خلق باشه
میتونه پروسه تکامل باشه
یا تصادف


درجه رضایت از زندگی از امام از خدا و ...
به آستانه قانع شدن بستگی داره

اینکه ایشون هرچیزی رو به سادگی به معجزه امام رضا نسبت میده( که البته ممکنه معجزه و عنایت هم باشه) و من بزرگترین چیزها رو بازم توش ان قلت وارد میکنم ذاتی وجودمونه

و به سختی میشه تغییرش داد


۴/۸/۱

قرار بود از اول آبان عوض بشم

بداهه

در قفس پرنده ها
ناامید و خسته اند
بالهای خویش را
مثل غنچه بسته اند

دوست دارم از قفس
یک کمی سفر کنم
می پرم به آسمان
تا کمی خطر کنم


در بغل گرفته خاک
غنچه های ناز را
می پذیرد آسمان
بالهای باز را


#منیژه_رضوان
#کودک
#بداهه_کارگاهی

بیمارستان امام رضا علیه السلام



همیشه موقعی که دانشجو بودم و در بیمارستان امام رضا (ع) واحدامو پاس میکردم ته دلم از مردم شرمنده بودم


همیشه از کنار ما دانشجوهای پزشکی و پرستاری که رد میشدن میگفتن: یک مشت دانشجوی ریختن توی این بیمارستانها هیچی هم بلد نیستن وقت ما رو میگیرن

برای همین از اینکه وقتشونو بگیرم و شرح حال بگیرم یا معاینه شون کنم شرمنده بودم

تا اینکه یکبار یکی از اساتید در برابر اعتراض مریض به حضور ما در بیمارستان بهش گفتن:

سردر بیمارستان رو لطفا بخونین
چی نوشته؟
نوشته مرکز آموزشی، پژوهشی، درمانی

یعنی اینجا در درجه اول مختص این بچه ها هست که بیان اموزش بگیرن
در درجه سوم محیط درمانی هست

حالا اگر در عمل جای الویتهای آموزش و درمان عوض شده ظلم به این بچه ها هست که اینجا باید درس میخوندن و چیز یاد میگرفتن



از اون به بعد با اعتماد به نفس توی بیمارستان
راه می رفتم


🍃
🌺🍃

با مایو

اسکی نکرده برف دل ِ پیست آب شد
دیو ِ سپید ِ کوه و کمر بی نقاب شد

در چادر ِ مسافری ِ شب خزیدم و
سر را گذاشتم به زمین آفتاب شد!

آن جزوه ای که ترم ِ شما بیست صفحه داشت،
نوبت به ما رسید به یکهو کتاب شد

با مایو در سواحل رویایی خزر
تا آمدم قدم بزنم ... انقلاب شد!

۸ سالگی

چیزی در هشت سالگی ام گم شده است
که نمیدانم چیست

شاید عروسکی ارزان که پدرم برایم خریده بود
یا قابلمه پلاستیکی اسباب بازیهایم
و یا شاید همبازی صمیمی ام
کسی چه میداند ؟

همه چیز در ابهام گذشت
و من چیزی از دعواهایشان نمی فهمیدم
فقط می ترسیدم

بعدها یک شب زمستانی مردی در مه گم شد
و دعواها خاتمه یافت

اما من در ۸ سالگی ام متوقف ماندم
و
مادرم تمام خواستگارهایم را جواب می کند
دختر ما هنوز کوچک است
۸ سال بیشتر ندارد

امشب بعد از ۲۵ سال دوباره هوا ابری ست
در زیرزمین همه گذشته را زیر و رو کردم
مادرم می گوید بیا بالا دختر سرما میخوری


عروسک
تیله
قابلمه پلاستیکی
گل سر
آلبوم

عکس یک سالگی
دو سالگی
۴ سالگی
۸ سالگی

دیگر هیچ عکس جشن تولدی ثبت نشده است
از زیرزمین بیرون می آیم
حیاط ظلمات است
و نمه نمه برف شروع شده

هوا مه آلود هست
درست مثل همان شبی که دعواها تمام شد


صبر کن ببینم
با لباس خواب ِ به این نازکی؟
در برف؟

دختربچه ای ۸ ساله از خانه دور میشود
و در مه ناپدید می شود

4/6/6



احساس می کنم آدم خاصی هستم

نه به نماز جمعه رفته ام
و نه به کاباره ها

نه مشروب خورده ام
و نه آب زمزم

نه مینی ژوپ پوشیده ام
نه چادر

احساس میکنم همه را درک میکنم
در حالیکه در هیچ گروهی جایی ندارم

تنها بودن بِرَند من است!

با همه دشمن
با همه دوست!

4/6/1



البته کار اونجا بیخ برمیداره که پزشکی شاعر هم‌باشه
و بیمارش یبوست داشته باشه
و ماه ها هیچکس نتونه درمانش کنه
بیاد پیش پزشک کذایی که شاعر و طنازه

کارش با اولین نسخه راه بیفته اما ویزیت پزشک رو نپردازه
پزشک به انحای مختلف حق ویزیتشو یاداوری کنه
اما بیمار که دیگه دفع داشته و راحت شده برای خودش راست راست توی کوچه خیابونهای شهر راه بره بی توجه به حق طبیب حاذق

ناچار پزشک یک رباعی براش بگه و حواله کنه

پیشاپیش بدانید که "جُلاب" داروی ضد یبوست هست
و کلمه "نریمان" رو هم حواستون باشه


پزشک خطاب به بیمار میفرماد:

گر سام ِ نریمانی و گَر رستم ِ گُرد
جُلاب ِ مرا به مُفت نتوانی بُرد
یا قیمت ِ آنچه خورده ای باید داد
یا در عوض آنچه ریده ای باید خورد!


#روز_پزشک_مبارک
#شاعر_لاادری
#اول_شهریور

4/5/18



به من گفته بودند که در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
و من فکر می کردم که من در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
من و تعداد معدودی

اما بعدها فهمیدم که همه مردم دور و برم در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
بلکه همه مردم جهان!

همه مردم، دنیای اطراف من هستند که برای طبیعی به نظر رسیدن زندگی من خلق شدند که در اطراف من پرسه بزنند

پیش از من نبوده اند
و
بعد از من هم وجود نخواهند داشت

همه آنها در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
و ۲۷ اسفند همراه من از دنیا خواهند رفت !

نافهم

امروز یک حاج خانوم شیرین مریضمون هست و الان آنژیوکتش رو کند

مجبور بودیم دوباره رگ بگیریم
رگهاش هم همه خراب با INR بالا
تا رگ میگیری رگ پاره میشه
از دست دیگه ش هم نبابد رگ بگیریم
خیلی شیرین حرف میزنه

به پرستار آقامون میگفت برو عقب و وشگونش میگرفت
پرستار هم هی دستشو میدزدید ولی باید رگ هم می گرفت

پرستارمون باز دستشو گرفت
اونم دست پرستارمون رو گرفت و به مرحله مچ انداختن رسیدن و خودشون خنده شون میگرفت

همه از خدماتی و تاسیسات دور تختش جمع شده بودن
از بس دوسش داشتن
به همه هم بد و بیراه میگفت
و گاهی ابراز علاقه میکرد


همراه هم نداشت

با معذرت از ترکای عزیز یکدفعه به پرستارمون گفت: برو عقب ترک نافهم!!

بعد گفت شماها کجا درس خوندین که نمی تونین رگ‌بگیرین؟ هان؟!

ماها می خندیدیم

بعد پرستارمون که دست میکشید به ساعد حاج خانوم تا رگشو پیدا کنه به اون یکی پرستارگفت: اینا اینا یک رگ خوب

حاج خانوم اداشو در آورد گفت: اینا اینا رگ خوب
اصلا بلد نیست رگ بگیره هی میگه اینا اینا رگ خوب رگ خوب
و
تا بچه ها خندیدن دستشو از دستشون قاپید و قایمش کرد زیر بغلش

دیگه چطوری میشد دستشو باز گرفت و گارو بست بهش خدامیدونه؟

من رفتم جلو گفتم حاج خانوم بذار رگ بگیره
رگ نگیره زنش دعواش میکنه

گفت خب بیاد رگ بگیره
زن داره؟
گفتم ها که داره

بعد پرستار دیگه مون بهش گفت مو تورو دوست داروم حاج خانومم با لذت گفت مویم تو رِ دوس دروم پسرک شیرینوم!

و به همه نگاه کرد و خندید

موقع رگ گیری باز اومد دست پرستار رو گاز بگیره
گفت نگا نگا همه شان دور مو جمع شدن
یک مشت مشهدی نافهم!

رفتم جلو گفتم: اینا همه شون نافهمن بذار خودم ازت رگ بگیرم
گفت : هرچی باشن از تو که بهترن

باز همه زدن زیر خنده

بچه ها بعد از نیم ساعت استراحت باز اومدن رگ بگیرن که حاج خانوم سرشو داد به آسمون و گفت ابالفضل کمکم کن از دست اینا نجاتم بده ابالفضضضضل

رفتم جلو گفتم حاج خانوم آروم باش
سرشو آورد جلو و گفت: قربون اون چشمای خوشگلت بشم من !!

خلاصه هنوز نتونستیم رگ بگیریم

ولی چقدر مریض شیرینی داریم

همه دلشون میخواد باهاش دوست بشن و اگر شده حداقل یک فحش کوچولو بهشون بده!!

یک پرستارمونم تا از جلوش رد میشه بهش چشمک میزنه حاج خانوم هم پایه سریع یک چشمک شیرین کوچولو بهش میزنه

اصلا یک وضعی😄


@kerkere_nime_baz

این شهر

او باخته و برنده اش بیشتر است
غم دارد، اگرچه خنده اش بیشتر است
با اینکه خزندگانش اصلا کم نیست
این شهر ولی پرنده اش بیشتر است

4/5/4

آنکال قلب

صبح رفتم سی سیو از آبدارخونه ش چایی بردارم که پرستارا گفتن: د‌کتر بیا این اوردر ( order) تلفنی رو مُهر بزن

گفتم: عمرا!
آنکال قلبو بیدار کنین، هم مُهر میزنه هم اتاق خالی میشه من میرم توی اتاق از توی کمدم لباسمو برمیدارم

آقا هرچی اینا زنگ زدن به اتاقش طرف جواب نداد
از سی سیو اومدم بیرون دیدم بهداشت کار صبحونه دکتر رو برد توی اتاقش گذاشت
وقتی اومد بیرون
گفتم: دکتر بیدار بود؟
گفت: نهههه خواب خواب بود.صبونه شو گذاشتم روی میزش

هیچی دیگه آهسته و پاورچین پاورچین رفتم سمت در اتاقش و در رو باز کردم رفتم توی اتاق
خدا روشکر در صدا نداد
دکتر پتو رو پیچیده بود دورش با اسکرابش عمیقا خواب بود

سعی کردم کفشم صدا نده
لب بالامو از شدت حساسیت کار محکم گاز گرفته بودم
۲ متر مونده بود به کمدم که یهو تلفنش زنگ خورد
هول ورم داشت توی اون سرصدای تلفن بدون احتیاط برای تولید نکردن صدا دویدم بیرون

بهداشت کار توی استیشن پرستاری نشسته بود که منو دید گفت : چشمم روشن خانوم دکتر اگه به مامانت نگفتم وارد اتاق دکتر مجرد میشی!

هیچی دیگه

رفتم به سی سی یو گفتم: شماها زنگ زدین به انکال قلب؟
گفتن: اره

گفتم : توروخدا چند دقیقه زنگ نزنین من برم روپوشمو بردارم از توی اتاقش. یا زنگ بزنین بیدارش کنین بیاد توی سی سیو کارهاشو انجام بده
که در همون فرصت منم برم توی اتاق روپوشمو بردارم

گفتن : اوکیه! زنگ نمیزنیم ، ولی زنگ هم بزنیم دکتر به این راحتیا بیدار نمیشه!

دوباره از سی سیو خارج شدم با احتیاط رفتم سمت اتاق انکال قلب در رو باز کردم و با توک پا رفتم توی اتاقش
پوزیشن دکتر عوض نشده بود
این یعنی خواب عمیییق
نفسمو حبس کرده بودم و پاورچین پاورچین به کمدم نزدیک شدم

( خدا از اینا نگذره که اتاق ما رو دادن به انکال قلب که این وضعیت ایجاد بشه)

اینبار به کمد رسیدم
لب بالامو رها کردم
پشت سرمو نگاه کردم دکتر خواب بود
باز لب پایینمو گاز گرفتم
نمیدونم این ماجرای گاز گرفتن چی بود دیگه

خلاصه دسته کلیدو از جیبم دراوردم
کلیدها به هم خوردن یک لحظه
برگشتم نگاه کردم به دکتر خواب بود کلید انداختم در کمد رو باز کردم
صدای زنگ تلفن استیشن از بیرون اتاق به گوش رسید ولی چندان قوی نبود
از باز کردن در کمد صدای خاصی ایجاد نشد
دست بردم داخل کمد

پشت دستم یک پلاستیک فریزری که داخل کمد بود رو لمس کرد

صدای خش ملایمی هوا شد
برگشتم به دکتر نگاه کنم دیدم توی تاریکی نشسته مستقیم داره منو نگاه میکنه

قلبم ریخت
لب پایینمو رها کردم
و قد خمیده م رو که مثلا میخواستم دیده نشم راست کردم رو به دکتر واستادم کاملا

به مِن مآن افتاده بودم گفتم : ب ب خشید اقای د...کتر اومدم روپو....شمو بردارررررررم

بعد به سمت کمد چرخیدم
روپوشمو سریع و بدون احتیاط که سرصدا نشه برداشتم در کمد رو محکم بستم کلی هم صدا تولید کردم

روپوشو انداختم روی ساعد دست چپم
چرخیدم به سمت دکتر و اومدم دوباره ازش معذرت خواهی کنم که دیدم خواب رفته در یک پوزیشن جدید

پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدم

از در اتاق که خارج شدم شکمم رو هم رها کردم

نمیدونم چرا اونو دیگه توو داده بودم؟!😐


#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

کخ

دقت کردین که اگر هم پزشک باشین و هم شاعر

دوست دارین در مراکز درمانی در مواقع لزوم ِ ارایه عکس هی عکس ِ پشت میکروفن تون رو که دارین شعر می خونین ارایه کنین

و در مراکز هنری در مواقع لزوم ِ ارایه عکس بیشتر تمایلتون به اینه که عکس با لباس درمانی تون رو منتشر کنین؟

آدم یاد فامیل رابرت کخ! میفته

#منیژه_رضوان

کجاست

غزلی به استقبال شعری از استاد #فاضل_نظری


غم همینجا پیش ماها هست، پس شادی کجاست؟
هی لباس فعلگی، پس رَخت دامادی کجاست؟

آدرس هِی می دهی ما را به دکّان خودت
من که می دانم خودم بازار شیادی کجاست!

کشوری با وسعت ِ فرهنگ ایران داشتیم
حضرت شیخا بگو پس ارث اجدادی کجاست؟

می رسم در باغهای سبز با دلهای زرد
لاجرم می پرسم از مردم که آبادی کجاست؟

جنگ، بیکاری، تورم، ظلم، بیماری، نیاز
قول ِ آرامش به ما هر روز می دادی، کجاست؟

در ترافیک قیامیم و تو بُن بست دروغ
کاش می گفتی به ما میدان آزادی کجاست؟

cefixim

به مریض میگم: ۷ تا انتی بیوتیک هم برات نوشتم روزی یکی

میگه: اسمشون چیه؟
میگم: سفکسیم

میگه فکر کنم داریم بذارین بپرسم و گوشیشو از کیفش در میاره

سلام خوبی ممداقا
ممد آقاااا ببین ما سفلِکسیوم داریم؟
میگم: سفکسیم

میگه: سفیکسیم داریم؟

بعد از مدتی گوشیو از دم گوشش برمیداره میگه: ما فقط سفلکسیم داریم

میگم: اون نه

میگه ممد بجز اون چی داریم؟
بعد باز رو میکنه به من میگه: سفترکسین هم داریم

میگم: قرصه؟
از ممداقا می پرسه: قرصه؟
رو میکنه به من میگه: نه شربته

میگم : ببینین من فقط ۷ تا دونه نوشتم براتون قیمتی نداره

میگه: اره اره همون انتی بیوتیکا که ۶ تایی هست؟آسینتروماسین؟

میگم: سفکسیم ۴۰۰ میلی هست

میگه: اخرش نون هست؟
میگم: میم هست
میگه: ممد سِفِکسِم ۴۰۰ میلی داریم؟

بعد گوشیو از گوشش دور میکنه رو میکنه به من میگه: ممد اقا میگه آموکسیوم ۵۰۰ فقط داریم و سفلکساسیون ۵۰۰ و سیفیکسیم ۵۰۰

میگم: سفکسیم ۵۰۰ که نداریم
میگه: ما که داریم😳

میگم : خانم عزیز ۷ تا سفکسیم قیمتی نداره

میگه: باشه
ولی ما سفتریکسیم و سفتالکسین و سفلکساسیوم هم داریم.

میگم:
س ف ک س ی م

میگه: اهان
سیفیکیسیمای ما ۵۰۰ هست اخه

#منیژه_رضوان

@kerkere_nime_baz

خاطره یکی از همکاران

یک خاطره بگم یکم بخندین.
نمیدونم شاید قبلا هم گفتم.
یکبار یک مریض مست اوردن چاقو خورده با کلی رفیق اوباش و اراذل.
به سرشیفت نگهبانا گفتم من جرات نمیکنم تنهایی برم بالا سر این مریض .شما هم بیاین.
اون اقا هم به همراه چند تا نگهبان اومد رفتیم بالا سرش.
اورژانس هم شلوغ.
بهش گفتم چی شده اقا؟
یک نگاهی کرد به من و با صدای بلند گفت جیگر تو رو بخورم من؟
و تمام نگاهها تو اورژانس به سمت من چرخید.
و من اب شدم از خجالت و سینه خیز در اورژانس محو شدم😞

پرستاری به نام فردین

روزهای اول اینترنیم بود
بخش مسمومین کشیک بودم

با یک سرپرستار که از راه رفتن و صحبت کردن و رگ گرفتنش معلوم بود خیلی با تجربه هست هم کشیک بودم

تجربه ش در حد یک پزشک بود که بی ادعا و با احترام و نامحسوس اونو در اختیار ادم قرار می داد

میدونست که روزهای اول اینترنیم هست و در همون نگاه اول متوجه شد دانشجوی سربه هوایی هم بودم
راهنمایی های غیرمستقیمش برای تسلط من به ماجرا خیلی بی غرض و جوانمردانه و از سر لطف بود

ایرادهای کارم رو جوری رفع و رجوع میکرد که انگار اتفاقی رخ نداده

خیلیی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود
هرجا میرفت توجه ها رو به خودش جلب میکرد
دوستان میگفتن شبیه فردینه

روزهای بعد رفتم توی اینترنت کلمه فردین رو سرچ کردم و دیدم سیب دو نیم هستن
من که به نظرم پرستار ما یک کم هم بهتر از فردین بود
یعنی میشه گفت فردین شبیه اون بود، نه اون شبیه فردین

خلاصه فکر کنم روزهای آخر اینترنیم بود که برای جشن روز پرستار رفتم بخش مسمومین یک متن رو بخونم که شنیدم عزادار شده


گویا از خونه ش میومده بیرون که بیاد بیمارستان امام رضا که توی مسیر میبینه در یکی از بلوارهای خلوت مشهد مردم دور یک ماشین جمع شدن که تصادف کرده بود

نگه میداره از ماشینش پیاده میشه که اگر بتونه به مصدومین کمکی بکنه

همینطور که به جمعیت و صحنه تصادف نزدیک و نزدیک تر میشه میبینه ماشینی با تیر چراغ برق وسط بلوار برخورد کرده و دورش چند دور! پیچیده


نزدیک که میشه یک مجروح رو میبینه که به شدت آسیب دیده و بعد هم در ICU فوت می کنه

و در کمال تعجب و بهت و ناباوری میبینه
سرنشین دوم که در جا مرده بود پسر خودشه


نتیجه یک مسابقه سرعت در سطح شهر

#منیژه_رضوان