قانع
توی اتاق شیشه ای پذیرش بیمارستان نشسته بودم به پذیرشمون که همیشه شاد و شنگوله گفتم :
تا حالا از امام رضا معجزه دیدی؟
گفت: بله که دیدم!
گفتم: نه اینکه از این و اون شنیده باشی، خودت دیده باشی
یک کم فکر کرد و در حالیکه داشت به مریضا نوبت میداد گفت : بله مامانم دیده
گفتم :خوبه
مادر که دیده باشه دیگه نقل قول نیست و سَنَده خب تعریف کن ببینم چی بوده
گفت: بذارین چند تا نوبت بدم
نوبتها رو که داد رو کرد به من گفت:
بابام از یک جا افتاد و نخاعش اسیب دید
با کمک و به سختی راه میرفت
بردیمش دکتر
و دکتر گفت ۵۰ _ ۵۰ هست
عملش میکنم یا کامل فلج میشه یا کامل خوب میشه
گفتم : خب خب
با خودم گفتم لابد قبل از عمل امام رضا رو خواب دیدن و طرف کامل خوب شده و دیگه نیاز به عمل نداشته
باز شروع کرد به نوبت دادن
با هیجان گفتم نگفتین، بگین دیگه
ماجرای شفاش چی بود؟
گفت: هیچی مامانم نذر کرد بابام خوب بشه
۴۰ روز رفت حرم امام رضا
گفتم: خب؟
با خنده و رضایت و احترام به امام رضا گفت:
آقای دکتر بابام رو عمل کرد و بابام خوووووب شد!
چند ثانیه ای به سکوت گذشت
چند ثانیه سخت
بهش حسودیم شد
آخه مساله ۵۰ _ ۵۰ رو معجزه امام رضا میدونه( که البته شاید باشه) و قانع هست و راضی
بعد به من میگن این مرغها و حیوانات و موجودات برای تو وجود خدا رو اثبات نمیکنن؟
میگم نه!
و ادامه میدم که:
اگر روزی یک مرغ خودبخود به وجود میومد و دفعتا هم بوجود میومد اثبات خالق بود.
اما اینهمه مرغ و تخم مرغ و خروس و میلیاردها میلیاردها سال زمان نمیتونه الزاما خلق باشه
میتونه پروسه تکامل باشه
یا تصادف
درجه رضایت از زندگی از امام از خدا و ...
به آستانه قانع شدن بستگی داره
اینکه ایشون هرچیزی رو به سادگی به معجزه امام رضا نسبت میده( که البته ممکنه معجزه و عنایت هم باشه) و من بزرگترین چیزها رو بازم توش ان قلت وارد میکنم ذاتی وجودمونه
و به سختی میشه تغییرش داد
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"