دفتر نقاشی
داریم با آبجی جون میریم
زیارت امام رضا
دیدن حوض و کفترا
دیدن گنبد طلا
اونجا واسه امام رضا
هی میخونم شعر قشنگ
کتاب قصه میخونم
قصه های شیر و پلنگ
دفترمو باز میکنم
دفتر نقاشیم اینه
میرم جلوتر تا امام
نقاشیام رو ببینه
اگر کسی هولم بده
نه آخ، نه وای وای میکنم
وقتی داریم میریم خونه
با آقا بای بای میکنم
وقتی به خونه میرسیم
مامان جون و بابا رسول
هر دوتا زود بهم میگن
سعید زیارتت قبول
🍃
🌺🍃


همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"