نماز عشق

بین من و دوست یک نفر حایل شد
قلبم به جهات دیگری مایل شد
رو کردم سمت یک نفر زیباتر
مانند نماز، عشق من باطل شد!

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

بامداد خمار

بامداد خمار من هم متشکل از این تاسف هست که 

چرا دیشب مسواک نزدم

و از اون خمارتر صبحی هست که میگم 

چرا دیشب که مسواک زدم بعدش باز گشنه م شد رفتم غذا خوردم

باید برقصه

📘🖌

الان با اسنپ رفتم کشیک

یک دخترخانم ظریف و دوست داشتنی با یک شال تیتیش مامانی راننده بود با یک تیبای تمیز و عروسکهای نازناز داشت و آهنگای تووووپ خارجی و عطر دل انگیز

اصلا به ظاهرش نمیخورد اسنپ کار کنه

خودش گفت همه بهم میگن بهت نمیاد اسنپ باشی
گفت میخوام سالن زیبایی بزنم نمیخوام از خونواده ام  پول قرض کنم

خلاصه

من که استقبال کردم و استقبال می کنم از اینکه تابوها و زشتیها و تفاوتهای طبقاتی از میان بره و بجاش زشتیهای واقعی تابو بشه

دلم خیلی میخواست باهاش دوست بشم
دختر پولداری که مسافرکشی می کنه و دکتر بی پولی که اسنپ سوار میشه

به نظر من خیلی قشنگه
از دیگر تابوهایی که باید برداشته بشه یکیش نرقصیدن رییس جمهور و دیگر شخصیتهای سیاسی هست

اصلا تریپ باوقار بودن و تافته جدابافته بودن برازنده مسوولین مملکتی نیست
باید یک مسوول بلند پایه برقصه تا غرورش و همینطور دنده لجبازیش شکسته بشه

رییسی باید برقصه
از روحانی نترسه

#منیژه_رضوان
#اختلاف_طبقاتی
#تابو

🍃
🌺🍃

نان

مامان ۵ هزارتومان پول به من داد و گفت:ممد جان برو چهار تا نون سنگک بخر.
 

من هم کاپشن و کلاهم را از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم و کفشهایم را هم پایم کردم و رفتم توی کوچه که از نانوایی روبه روی کوچه مان نان بخرم .
شب گذشته کلی برف باریده بود و همه جا سفید و سرد بود.
 اما وقتی که به نانوایی رسیدم دیدم که نانوایی بسته است.یادم آمد که نانوایی روبه روی کوچه ما سه شنبه ها بسته است و من یادم رفته بود که امروز سه شنبه است.
برای همین به نانوایی که چند کوچه پایین تر بود رفتم. تقریبا ۱۰ دقیقه طول کشید که به آن نانوایی رسیدم .اما متاسفانه نانوایی بعدی هم بسته بود.چون روی یک تکه کاغذ پشت شیشه نانوایی نوشته بود به علت خرابی دستگاه ، نانوایی تعطیل است.

خیلی ناراحت شدم نمیدانستم از کجا نان بخرم. یادم آمد که سوپری علی آقا نان بسته ای دارد.به مغازه علی آقا در سمت مقابل خیابان  رفتم و سلام کردم اما علی آقا گفت:حتما نان می خواهی! از صبح خیلی ها آمدند نان می خواستند و همه نان های من فروخته شده!

خیلی ناراحت شدم.دیگر باید دست خالی برمیگشتم خانه 
اما علی آقا خندید و گفت:
بخاطر اینکه این چند روز فاطمیه است یک آدم خیر یک عالمه نان بسته بندی شده نذر کرده و به من داده است که یکی از همانها را به تو میدهم

واااای خیلی خوشحال شدم . گفتم :ممنون علی آقا! 
علی آقا گفت: بگو قبول باشه
منم زود گفتم:قبول باشه
علی آقا یک بسته نان به من داد.
زود گفتم: قبول باشه!قبول باشه! چند میشه؟

علی آقا گفت: برای نان نذری که پول نمیگیرن.هرچیزی که نذری باشه رایگان هست.همون قبول باشه کافیه!

من هم یک کیک از سبد کیکهای مغازه  برداشتم و نشان علی آقا دادم و گفتم :قبول باشه؟!
 علی آقا یهو زد زیر خنده و گفت:نه دیگه اینا نذری نیست پولی هست و هردو شروع به خنده کردیم!

#منیژه_رضوان 
#نذری
#فاطمیه
#نان
#داستان_کودک

🍃
🌺🍃

شهرک اشتراکی

ما شهرک پنجاه خانواری بودیم دور از تمام شهرها و آبادیهای جهان

با رسوم خاص خودمون
ما خانواده ثابتی نداشتیم
اموال و منزل ثابتی نداشتیم
حتی کار الزاما ثابتی نداشتیم

ما همه طبابت بلد بودیم در حد نیاز
همه کارگر شهرداری بودیم 
همه معلم بودیم

فقط به روزش بستگی داشت
در هر خونه که باز بود یعنی مرد در اون خونه نیست

لذا ما مردها از کار که برمیگشتیم به هر خونه که چراغ سردرش سبز بود وارد میشدیم
و فردا شب به خونه دیگه 
زنها هم خونه ثابتی نداشتن

ما یک روز ماشین ارزون سوار میشدیم و با سوویچ ماشین رو در خیابون رها می کردیم
و در برگشت اگر ماشین سرجاش نبود سوار نزدیک ترین ماشین بعدی میشدیم که شاید یک شاسی بلند تمام عیار بود

ما باهم رقابتی در داشتن منزل، شغل، ماشین یا زن نداشتیم

همه چی چرخشی بود و موقت لذا نیاز به رقابت نداشتیم
لذا بچه هایی که در خیابون بازی میکردن بچه های همه ما بودن
ما با دیدن اونها احساس پدر بودن میکردیم
امکان داشت یک پسر توی خیایون بچه من باشه و امکان داشت نباشه
لذا نه اونقدر بی خیالش میشدم که انگار بچه من نیست
نه اونقدر سفت بهش می چسبیدم که بدبخت بشه

ما سالهای سال در رفاه آرامش و اشتراک زندگی می کردیم
نه جنگ
نه رقابت گزنده
و نه کمبود
حتی زنها طلاهاشون مشترک. بود و این اوج اشتراک بود

تا اینکه پیامبری به ما نازل شد
نازل که نه، اومد از شهر ما رد بشه اما رد نشد و چند ماهی در شهر ما موند
و  قوانین زن و فرزند و اموال و عبادات اختصاصی رو رواج داد

ما قبلا حتی اگر کسی مریض بود بجاش عبادت هم می کردیم 

پیامبر جدید با یکی از زنهای زیبای شهر ما ازدواج کرد و اون رو به دینش دعوت کرد با مهریه ۲۲۰۰۰۰ سوت 
زن وسوسه شد
و به دین پیامبر در اومد و از همین نقطه مالکیت در شهر ما شروع شد
زن پیامبر مهریه اختصاصی طلای اختصاصی همسر اختصاصی عبادات  اختصاصی داشت و در یک منزل اختصاصی شروع به زندگی کرد


فرداش وقتی که به پسری که توی خیابون می دوید گفتم پسرم مراقب باش زیر ماشین نری به من گفت تو پدر من نیستی توماس پدر منه
 قطره سردی از گردنم به داخل یقه پیراهنم غلطید و علی رغم اینکه یک دوچرخه کنار منزلم بود مسافتی طولانی رفتم تا به یک شاسی بلند رسیدم که باهاش برم اداره

وقتی که به اداره رسیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت اداره رفتم بعد از چند قدم برگشتم و سوییچ رو از روی ماشین برداشتم و درهاشو قفل کردم و بعد دوباره به سمت محل کارم حرکت کردم


#منیژه_رضوان 
🍃
🌺🍃

بی تربیت

📘🖌

یکی از کلیپهایی که یکی از پسرا برام فرستاد یک آقا و خانم توی یک اتاق تنها بودن 
دختره خیلی ملایم به سمت تخت رفت، مرد هم دنبالش رفت

با خودم گفتم برم دهن این پسره رو سرویس کنم که دیگه از این چیزا نفرسته 

اما هی وسوسه شدم که ببینم این دوتا چیکار می کنن و این پسره تا چه حد پررو هست

خلاصه 

دختره رفت روی تخت  دراز کشید مرد به سمتش رفت و دستش رو برد به سمت شونه های زن

با خودم گفتم پسره بی حیا چه چیزا میفرسته
اما بازم کنجکاو بودم ببینم اینا دو تا تا کجا پیش میرن 

هیچی دیگه گردن دختره رو فشار داد و دختره لبخند 

منم گفتم نامرد بی تربیت چرا این چیزا رو میفرسته واسه من این پسره

ولی مشتاق بودم ادامه کلیپ رو ببینم

بعد مرد شونه های دختره رو فشار داد و تق تق مفاصلش شکست

با خودم گفتم این پسره پررو زیاد هم آدم بدی نیست

اما بازم مشتاق بودم بقیه کلیپ رو ببینم که اگر صحنه داشت این پسره رو له کنم

بعد مرد خیلی آروم و مشکوک دستشو به کمر زن نزدیک کرد

گفتم ایناها الان که یک کاری میشه 

لذا رفتم که پسره رو له و بلاک کنم 

اما باز برگشتم کلیپ رو نگاه کنم و دیدم که زن لبخند زد و مرد مفاصل کمر زن رو شکست

لامصب تا آخرش همین بود
لبخند زن و حرکت مشکوک مرد و ترکوندن مفاصل

تا آخر هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاد
ولی کلا کلیپ مشکوک ساخته شده بود که آدم یک فکرایی بکنه

لذا تصمیم گرفتم برم پسره رو بترکونم

اما خب
هرچی توی دایرکت طرف نوشتم ارسال نکردمش
خب آخه چی میگفتم 
کاملا مشخص بود که کلیپ هدفمند ساخته شده بود اما گزک دست آدم نمیداد  که بره با فرستنده ش  دعوا کنه

لذا فقط توی دلم چند فحش آب کشیده بلنننننند  نثار پسره کردم و مفاصل فکم رو ترکوندم

پسره بی تربیت !

#منیژه_رضوان
#پورنو


🍃
🌺🍃

در ذهن خدا

📘🖌

داشتیم که حاج آقا صبح زود راه افتاده بره نماز صبح مسجد باشه که دو تا کوچه پایین تر از خونه شونه ولی برای نماز مغرب رسیده مسجد

امان از کندی و پیری!

تازه داشتیم که همون موقع حاج آقا رو از مسجد بیرونش کردن گفتن جمعه ها نماز مغرب عشا نمی خونن
اصرار از حاج آقا و انکار از امام جماعت مسجد

بعد که حاج خانم حاج آقا رو بیدار کرده گندش در اومده که کل جریان توی خواب برگزار شده، یعنی حاج آقا توی خواب میرفته مسجد اما خوب که حاژخانم چشاش رو مالیده یادش اومده که اصلا حاج آقایی در کار نبوده و حاج آقا سالها قبل عمرشونو دادن به شما و ارثشون رو به حاژخانم و حاج اقا در خواب حاژخانم میرفتن مسجد

اما کار به اینجا ختم نشده
حاژخانم خودش بهتر از هرکسی میدونه که اون حاج آقایی رو که هر شب خوابش رو میبینه هرگز باهاش ازدواج نکرده و وجود خارجی نداره

از همه غم انگیزتر خود حاژخانومه که تخیل یک نویسنده ای هست که امروز یک حاژخانم رو توی خیابون دیده بوده

اگر نویسنده هم خودش موجودی در ذهن خدا باشه که کلا باید حاج آقا نماز مغرب عشاش رو همون سر صبح توی خونه ش میخوند!

#منیژه_رضوان
#ذهن_خدا

🍃
🌺🍃

1/1/2022

📘🖌

امشب از دست کسی بسیار ناراحت بودم
استاد ذوالفقاری بهم گفتن که از دیگران مثل رود بگذر و برو، مثل آب راکد نباش که یکجا توقف کنی.

منم که قصد داشتم روی یک شخص خاص توقف کنم گفتم :
من توقف نمی کنم بلکه مثل رود جاری هستم ،نهایت روی همون نقطه که نمیخوام توقف کنم هی میرم هی برمیگردم ، هی میرم هی برمیگردم ، هی میرم هی برمیگردم....

☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝☪✝

در حال گذار از تاریخ
۱۰/۱۰/۱۴۰۰
به
1/1/2022

هستیم!

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃