ملبس
دوستی داشتیم کم سن و سال و اهل شوخی و مطایبه که برای اولین بار به جامه روحانیت ملبس شده بود
و دوستان برای اولین بار دعوتش کرده بودن برای روضه خونی خونه یکی از شعرا
همه بروبچه ها که دوستای من و ایشون باشن هم حضور داشتن
میدونین که اولین ملبس شدنها معمولا جالب هست و اگر به طور خاص جایی باشی که نباید بخندی ممکنه به شدت خنده ت بگیره
منم که کارای معطوف الیه رو دیده بودم و دوست هم بودیم گفتم من نمیام داخل روضه بشینم خندم میگیره بذارین توی اشپزخونه باشم
اونا هم گفتن باشه
هیچی دیگه نشسته بودم توی آشپزخونه و کرکر برای خودم میخندیدم که چطور وقتی طلبه جوون اومد جلوی خنده م رو بگیرم و هی از لای کرکره ی اوپن، هال رو نگاه میکردم
اقا جمعیت خانوما کم بود یهو میزبانها عین پلیسا اومدن توی آشپزخونه و به زور گوشه چادرمو کشیدن منو بردن توی اتاق روضه خونی
و تالاپی انداختنم یک گوشه اتاق گفتن تو همینجا زیر چادر تزیینی باش تا تعداد زیادتر باشه!!
هیچی دیگه یهو گفتن صلوات بفرستین که حاج آقا اومد. آخه حاج آقا؟!!!!! همین که گفتن حاج اقا!!!! خنده من میخواست بترکه
چادرمو انداختم روی صورتم و اونجا دیگه خندم شدید شده بود آی میخندیدم و میلرزیدم آی میخندیدم و می لرزیدم
حاج اقا اومد توو و همه پاشدن
منم سعی کردم نیگاش نکنم و بخوام نخوام پاشدم ولی چادرم رفت زیر پام یک تلو خوردم و ریسه رفتنم بیشتر شد
حاج اقا نشست و شروع کرد به روضه خوندن. من یک عالمه خنده و هوا توی دلم بود که اگر بیرون میومد فاجعه بود
خندم که تموم میشد از لای چادر باز نگا میکردم حاج اقا رو و باز خنده م میگرفت
شرشر اشک بود که از چشمام میریخت
از نمای بیرون هرکی منو میدید فکر میکرد چون دارم میلرزم لابد دارم گریه میکنم
اما اون گریه نبود که امانمو بریده بود خنده بود
خدا لعنتش نکنه تصورش توی لباس روحانیت اصلا قابل تحمل نبود
اخرش بچه های شیطون موقع بازی و روضه خونی رفتن روی پشتی و پشتی چپه شد به انضمام بچه ها تقققق افتاد زمین و همه وسط هال ولو شدن
اینجا بود که خود ِ مثلا حاج اقا هم حین روضه زد زیر خنده
منم خنده ام ترکید و خلاص شدم

همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"