برای .... فال حافظ گرفتیم که ببینیم با دوست پسرش کارش به کجا میرسه
اومد
یاد باد آنکه به اصلاح شما میشد راست!
منم ادامه دادم:
باید از قدرت مردانگی اش قدری کاست!
همین
برای .... فال حافظ گرفتیم که ببینیم با دوست پسرش کارش به کجا میرسه
اومد
یاد باد آنکه به اصلاح شما میشد راست!
منم ادامه دادم:
باید از قدرت مردانگی اش قدری کاست!
همین
"پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت"
تو برو روز پدر هدیه بخر خنگ خدا
#ایواخانوم
📖🖌
او با دو پای من به سعادت نمی رسد
این جمع منفرد به جماعت نمی رسد
جسمی که متکی به دوا نیست سالم است
جز مرگ حال او به وخامت نمی رسد
من فکر را به نفع دلم پس زدم رفیق!
این شد که فکر من به خیانت نمی رسد
با اینهمه پیامبر ، این آدم لجوج
جز با دو بال خود به هدایت نمی رسد
لطفا خودت بیا و طبیب خودت بشو
کی گفته هرکسی به فقاهت نمی رسد؟
من معتقد به معرفتی انفرادی ام
از نسل من کسی به امامت نمی رسد
آنقدر سرسپرده صلحم که روح من
در هیچ مذهبی به شهادت نمی رسد
#ایواخانوم
#هدایت
🌺
🍃🌺
بگذار پهلویم به دلت بیخ تر شود
تا حس تو بخاطر من سیخ تر شود
بیخی که هرچه رفته جلو بیخ تر شده
سیخی که هرچه می گذرد میخ تر شود
جفرافی تنم بخدا end نقشه است
نه ماه بعد میخ تو تاریخ تر شود
توبیخ می کنند مرا میخهای شهر
توبیخ مثل میخ تو تا بیخ، تر شود
من سیخ روی میخ خودم ایستاده ام
گیرم که میخ نقد تو توبیخ تر شود
باید چشید طعم درختان توت را
اردوی بعد فطر همه: گلمکان شعر
من شعر را چشیده ام از شهد نام توت
اسم مرا را شنیده کسی از دهان شعر؟!
شعری شدست دست من از لفظ خیس توت
توتی شدست بیت من از داستان شعر
صد سال شعر می گذرد از حضور توت
صد قرن توت رد شده است از زمان شعر
دیشب دلم بداهه ی یک توت را تکاند
سنگین شدست وزن شکر در زبان شعر
ما توت خورده ایم همین چند روز قبل
در بوستان ملت و با دوستان شعر
من میبرم به منزلمان سطل توت را
باشید سطل سطل همه در امان شعر😁✋
در لطفِ بیان، کسی از او بهتر نیست
شیری در جنگ مثل او دیگر نیست
من شک دارم به اینکه پیغمبر هست
تو مطمینی که او علی اکبر نیست؟!
با خشکی لب، ندیده ام باران را
در بی کسی ام ندیده ام یاران را
هرچند که دارایی مومن دین است
چشم دل من ندیده دین داران را
بداهه
یک عده چه کار شبهه ناکی کردند
ما را ز توهمات شاکی کردند
گفتید ز گرد راه خواهد آمد
یک عده ولی چه گرد و خاکی کردند!
بداهه
خونخوارترینِ دشمنان، کک بودند
گاهی هم سیبها کمی لک بودند
ای کاش تمامیِ گناهان بزرگ
مانند زمان شاه کوچک بودند!
بداهه
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"