آینده و گذشته
آینده من گذشته ی تاریکی ست!
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۳۱ ساعت 13:56 توسط منیژه رضوان
|
پیش از تمام ما به قیامت رسیده بود
او از مسیر دل سر ساعت رسیده بود
زنبورهای تفرقه در باغ پیکرش
نیش زبانشان به جراحت رسیده بود
در خانه ؟ نه! به وسعت مسجد قیام بست
از انزوای خود به جماعت رسیده بود
جسمش اگرچه روی زمین تکه تکه شد
روحش در آسمان به سلامت رسیده بود
تنها نه اینکه او به بهشت خدا رسید
حتی بهشت هم به سعادت رسیده بود
ما روی اسب نیت خود لنگ مانده ایم
پای بریده او به زیارت رسیده بود
ما پشت میز، او سپر سیبهای سرخ
ما به مقام و او به شهادت رسیده بود
نمیشه هم اگر دلت خواست یک کم گریه کنی
مدام میان درِ اتاقت رو میزنن و مُهر میخوان برای برگه تزریق خون
یا ازمایش مریض رو به رویت میرسونن
یا میگن خلاصه پرونده بنویس مریض میخواد مرخص بشه
یا خدماتی میاد اتاقو تمیز کنه
اگر گریه کنی از چشمات می فهمن
پزشک که گریه نمی کنه
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"