مزه مزه

پولدارها
سوپ را مزه مزه می کنند
راه ها را قدم می زنند
چای را می نوشند
و در سواحل آفتاب می گیرند

من سوپ را سر میکشم
راه ها را می‌دوم
چایی را قورت میدهم
و آفتاب پوستم را سوزانده است


پولدارها شعر می خوانند
فقرا شعر می گویند

۸ سالگی

چیزی در هشت سالگی ام گم شده است
که نمیدانم چیست

شاید عروسکی ارزان که پدرم برایم خریده بود
یا قابلمه پلاستیکی اسباب بازیهایم
و یا شاید همبازی صمیمی ام
کسی چه میداند ؟

همه چیز در ابهام گذشت
و من چیزی از دعواهایشان نمی فهمیدم
فقط می ترسیدم

بعدها یک شب زمستانی مردی در مه گم شد
و دعواها خاتمه یافت

اما من در ۸ سالگی ام متوقف ماندم
و
مادرم تمام خواستگارهایم را جواب می کند
دختر ما هنوز کوچک است
۸ سال بیشتر ندارد

امشب بعد از ۲۵ سال دوباره هوا ابری ست
در زیرزمین همه گذشته را زیر و رو کردم
مادرم می گوید بیا بالا دختر سرما میخوری


عروسک
تیله
قابلمه پلاستیکی
گل سر
آلبوم

عکس یک سالگی
دو سالگی
۴ سالگی
۸ سالگی

دیگر هیچ عکس جشن تولدی ثبت نشده است
از زیرزمین بیرون می آیم
حیاط ظلمات است
و نمه نمه برف شروع شده

هوا مه آلود هست
درست مثل همان شبی که دعواها تمام شد


صبر کن ببینم
با لباس خواب ِ به این نازکی؟
در برف؟

دختربچه ای ۸ ساله از خانه دور میشود
و در مه ناپدید می شود

4/5/18



به من گفته بودند که در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
و من فکر می کردم که من در ۱۸ مرداد به دنیا آمده ام
من و تعداد معدودی

اما بعدها فهمیدم که همه مردم دور و برم در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
بلکه همه مردم جهان!

همه مردم، دنیای اطراف من هستند که برای طبیعی به نظر رسیدن زندگی من خلق شدند که در اطراف من پرسه بزنند

پیش از من نبوده اند
و
بعد از من هم وجود نخواهند داشت

همه آنها در ۱۸ مرداد به دنیا آمده اند
و ۲۷ اسفند همراه من از دنیا خواهند رفت !

برای تو

این شعر برای توست
ولی نباید از عشق من به خودت باخبر شوی

برای همین این شعر را در همین ابتدا به پایان می برم!

جنگ

جنگ شد
و
همه ما حالا گشنه هستیم
حالا پسر ارباب هم مثل من یتیم شده است


حالا همه شهر بی خانمان شده اند
همه شهر فقیرند
همه شهر ناامیدند


من معتقدم جنگ از صلح عادل تر است!

۳/۶/۶



گفت: فعل "دوست دارم" را صرف کن

گفتم:
امام رضا را دوست دارم
امام رضا را دوست داری
امام رضا را دوست دارد
امام رضا را دوست داریم
امام رضا را دوست دارید
امام رضا را دوست دارند

ما چادر آبی ها

 

امام رضا جون


هوای ما چادر آبی های حرم رو بیشتر از چادر مشکیها داشته باش

ما گنا داریم

لطفا

 

امضا:یکی از گاوهای پیشانی سپید حرم

زودباور

 

درختهای زودباور
به زودی خواهند فهمید که
بهمن زمان شکوفه دادن نیست!

#ایواخانوم

خیابان تهران

از سمت خیابان تهران
گنبد صمیمی تر است
اما خیابان های مشهد همه به حرم می رسند
و همه جاده های ایران به خیابان تهران نگاه می کنند
وگرنه تو چگونه از بولوار کوچک خان انزلی به امام رضا سلام می دهی؟

یادم رفته بود
و
چادر مادرم را رها کردم
بیست و.پنج سال پیش
که در رواق سلام که بزرگترها به آن دارالسلام می گفتند دست مرا گرفتی
مادرم مرا بوسید
گفتم این آقا....
اما تو دیگر در آنجا نبودی

من از هرجای جهان که سلام میدهم 
بچه گمشده ای در یکی از رواقهای حرم مادرش را پیدا میکند

یادت باشد
مرا از سمت خیابان تهران به بهشت وارد کنند
من خرق عادت نمی کنم
و
تو خلف وعده

#ایواخانوم

پنج جا

🖌📖
سن که رسید به چن جا
فشار میاد به پنج جا

ده سالگی به اینجا

بیس سالگی به اونجا

سی سالگی به هرجا

چل سالگی به چن جا

پنجا دیگه به هیچ جا

#ایواخانوم

🌺
🍃🌺

دکتر امیر کیخسروی

مرگ با چشمان مریض به من نگاه می کند
می خواهد بداند زندگی را بیشتر دوست دارم یا کارم را
البته پول مبحث دیگری ست
یادش بخیر
دکتر امیر کیخسروی
اینترنی که بعد از مرگش دکتر شد
سال۹۰ 
۱۳۹۰
خیابانی را به اسمش کردند
و
سنگ قبری در حرم مطهر را
تب کریمه از چشمهای مریض به او نگاه کرده بود
قصابها می دانند که چه می گویم

دوست ندارم بمیرم
دوست ندارم مریضهایم بمیرند
دوست ندارم فکر کنی بخاطر پول مادرم را نمی بوسم
من ۶ ماه است که مادرم را نبوسیده ام

کاش امیر کیخسروی 
سال ۸۵
۱۳۸۵
داروسازی قبول شده بود
کاش بهورز شده بود
کاش اصلا قبول نشده بود
کاش زنده بود

کاش ویروس ۱۹ را می دید

دلم میخواهد زنده بمانم
دلم می خواهد مریضهایم زنده بمانند

می خواهم ماسک بزنم
می خواهم ماسک بزنی
نمی خواهم هیچ خیابانی را به اسم من بکنند

من فقط میخواهم بعد از ۲۴ ساعت کشیک کمی استراحت کنم
فقط یک ساعت
نه بیشتر
لطفا
ماسک بزنید
و
برای دکتر امیر کیخسروی فاتحه ای بخوانید


#ایواخانوم 

پ.ن:امیرکیخسروی دانشجوی پزشکی همکلاسی ۲۶ ساله ام در سال ۹۰ به جهت ابتلا به تب کریمه کونگو  حین جلوگیری از سقوط بیمارش از روی تخت آسمانی شد

655

 

در خواب های خلیج فارس
هر صبح یکشنبه 
حوالی ساعت ۱۰ 
هواپیمایی از فرودگاه بندعباس پرواز میکند و دقایقی بعد از صفحه رادار محو میشود.

آسمان مملو از مسافرانی ست که هرگز از هواپیماهایشان پیاده نشده اند و زمین آلوده به ژنرالهاییست که هنوز دستهایشان را نشسته اند.

 

 

 

نیم کیلو

 

چه کسی فکر می کرد که اینطور بمیرم

نه در سانحه هوایی

نه در بمباران 

نه با سقوط از پله ها

نه از سرطان 

و نه در بخش مراقبت های ویژه

 

من حین خریدن نیم کیلو ماست چکیده موسیردار از علی آقا مُردم 

بدون هیچ سابقه قبلی 

با ایست قلبی

راستی!

به همین ماستی!

 

 

بلاتکلیف

 

بلاتکلیفم بین این و آن

منم اینچنان!