دفتر نقاشی



داریم با آبجی جون میریم
زیارت امام رضا
دیدن حوض و کفترا
دیدن گنبد طلا

اونجا واسه امام رضا
هی میخونم شعر قشنگ
کتاب قصه میخونم
قصه های شیر و پلنگ

دفترمو باز میکنم
دفتر نقاشیم اینه
میرم جلوتر تا امام
نقاشیام رو ببینه

اگر کسی هولم بده
نه آخ، نه وای وای میکنم
وقتی داریم میریم خونه
با آقا بای بای میکنم

وقتی به خونه میرسیم
مامان جون و بابا رسول
هر دوتا زود بهم میگن
سعید زیارتت قبول



🍃
🌺🍃

برنده

یه توپّم و یه توپّم
میخوام همه ش بتوپّم

پایین برم یا بالا؟
فردا برم یا حالا؟

پا بخورم یا که قِل؟
توو کوچه ها میشم وِل!

ببین چه تیزه تیشه
وای نخورم به شیشه

بازی و داد و خنده
همه شدیم برنده!


#شعر_کودک

داداش دماغ پق

📘🖌

داداش، داداش، داداش، داداش، یک داداش
باید که مهربون باشم من باهاش


دماغ پقِ چش بادومی، لپ هلو
کوچولوی ِ کوچولوی ِ کوچولو

نه ریش داره، نه مو داره، نه دندون
میگه با چشماش که: منو بخندون!

دنبال پروانه و گلها میره
روی چهارتا دست و پاش را میره


نه بوق داره، نه راهنما، نه ترمز
باباجونم بهش میگه: کره بز!


پشت میله ها

📘🖌

یک پرنده حبس شد
در میان یک قفس
در درون سینه چی؟
حبس می شود نفس

توی باغ وحش شیر
دل شکسته، تنبل است
او به یاد کوه هست
او به یاد جنگل است

یک نفر اسیر هست
در میان رنج و درد
این چه زندگانی است
پشت میله های سرد؟

حرف سرد

📘🖌

ابر از آسمان شهر
می زند همیشه حرف
روشن و سفید هست
حرفهای سرد برف


برف از کنار بام
یخ زده چقدر تیز
میخورد چه خنده دار
گربه روی بام لیز


یک کلاغ تیره از
پشت بام ما پرید
خوش به حال شهر ما
شهر ما شده سفید

ساده و زرنگ

مدرسه خوب من
چقدر تو قشنگی
مثل همه بچه ها
تو ساده و زرنگی

کلاسهای زیبا
نیمکتای مرتب
معلما مهربون
شاگردای مودب

هر روز در مدرسه
درس و نشاط برپاست
مادر ما معلم
مدرسه خونه ماست

هم قرمز هم آبی

🖌📘

بابای من هست
یک مرد جانباز
زخمی شده او
با یک کمی گاز

هم درد دارد
هم سرفه بابا
هم می کند اخم
هم خنده با ما

هم اهل روضه
هم فوتبال است
هم اهل سوز و
هم اهل حال است

دارد فکل او
روی سر خویش
بر صورتش هم
دارد کمی ریش

هم رنگ قرمز
هم رنگ آبی
هم ناقلا هست
هم انقلابی

#منیژه_رضوان

🍃
🌺🍃

در حیاط

📘🖌

برف می بارد برف
نرم نرم و آرام
می نشیند بر خاک
می نشیند بر بام

در حیاط ما هست
تخت با چند درخت
شده از برف سفید
هم درختان هم تخت

یک عدد پارو هم
در کنار بیل است
صبح فردا حتما
مدرسه تعطیل است

۱/۹/۲۰

🍃
🌺🍃

۱۴۰۱/۶/۱۳

.

داداش داداش، داداش داداش، یک داداش
باید که مهربون باشم من باهاش

دماغ پقِ چش بادومی، لپ هلو
کوچولویِ کوچولوی ِ کوچولو

نه ریش داره ، نه مو داره، نه دندون
میگه با چشماش که منو بخندون

دنبال پروانه و گلها می ره
روی چهارتا دست و پاش را میره

نه بوق داره، نه راهنما، نه ترمز
باباجونم بهش میگه کره بز!

.

نان

مامان ۵ هزارتومان پول به من داد و گفت:ممد جان برو چهار تا نون سنگک بخر.
 

من هم کاپشن و کلاهم را از روی جالباسی برداشتم و پوشیدم و کفشهایم را هم پایم کردم و رفتم توی کوچه که از نانوایی روبه روی کوچه مان نان بخرم .
شب گذشته کلی برف باریده بود و همه جا سفید و سرد بود.
 اما وقتی که به نانوایی رسیدم دیدم که نانوایی بسته است.یادم آمد که نانوایی روبه روی کوچه ما سه شنبه ها بسته است و من یادم رفته بود که امروز سه شنبه است.
برای همین به نانوایی که چند کوچه پایین تر بود رفتم. تقریبا ۱۰ دقیقه طول کشید که به آن نانوایی رسیدم .اما متاسفانه نانوایی بعدی هم بسته بود.چون روی یک تکه کاغذ پشت شیشه نانوایی نوشته بود به علت خرابی دستگاه ، نانوایی تعطیل است.

خیلی ناراحت شدم نمیدانستم از کجا نان بخرم. یادم آمد که سوپری علی آقا نان بسته ای دارد.به مغازه علی آقا در سمت مقابل خیابان  رفتم و سلام کردم اما علی آقا گفت:حتما نان می خواهی! از صبح خیلی ها آمدند نان می خواستند و همه نان های من فروخته شده!

خیلی ناراحت شدم.دیگر باید دست خالی برمیگشتم خانه 
اما علی آقا خندید و گفت:
بخاطر اینکه این چند روز فاطمیه است یک آدم خیر یک عالمه نان بسته بندی شده نذر کرده و به من داده است که یکی از همانها را به تو میدهم

واااای خیلی خوشحال شدم . گفتم :ممنون علی آقا! 
علی آقا گفت: بگو قبول باشه
منم زود گفتم:قبول باشه
علی آقا یک بسته نان به من داد.
زود گفتم: قبول باشه!قبول باشه! چند میشه؟

علی آقا گفت: برای نان نذری که پول نمیگیرن.هرچیزی که نذری باشه رایگان هست.همون قبول باشه کافیه!

من هم یک کیک از سبد کیکهای مغازه  برداشتم و نشان علی آقا دادم و گفتم :قبول باشه؟!
 علی آقا یهو زد زیر خنده و گفت:نه دیگه اینا نذری نیست پولی هست و هردو شروع به خنده کردیم!

#منیژه_رضوان 
#نذری
#فاطمیه
#نان
#داستان_کودک

🍃
🌺🍃

ساعت الان چنده؟ هفت ببین ببین برقا رفت شمع به این درازی با دستا سایه بازی شمع و ببین چه باریک اتاقا خیلی تاریک با شمع میریم دسشویی پیف پیف پیف چه بویی توی اتاق، توو ایوون شارژ نداره گوشیمون پس تو کجایی ای نور نزدیکی الان یا دور؟ آخ جون ببین برق اومد هشتاد و بیست میشه صد

طلا

یک دختر خوب
با موی بسته
نزدیک مامان
اینجا نشسته


او می خورد نان
مانند یک موش
هی می دود او
مانند خرگوش

خیلی مودب
خیلی تمیز ست
چشمش درشت و
بینیش ریز است

او مهربان است
مثل فرشته
مشق خودش را
هرشب نوشته

هنگام بازی
شیطان-بلا هست
نقره پسر هست(باید بدانی)
دختر طلا هست

نه هست اخمو
نه تنبل و لوس
لپهای او هست
آماده بوس

عزیز

یک دختر خوب
با موی بسته
نزدیک مامان
اینجا نشسته


او پیش ماها
خیلی عزیز است
مویش مرتب
رویش تمیز است

 او مهربان است
مثل فرشته
مشق خودش را
هرشب نوشته

میز غذا را
او پاک کرده
دندان خود را
مسواک کرده

می خوابد او شب
نه زود و نه دیر
هر صبح حتما
او می خورد شیر

نه هست اخمو
نه تنبل و لوس
لپهای او هست
آماده بوس

#ایواخانوم

حرف مفت

همیشه مرغ من از باطنم خروس تر است
که ظاهرم همه وقت از خودم عبوس تر است

اگرچه پند لبم منع عیش و روبوسی ست
به رسم فطرتش از هرکسی ببوس تر است

عروسکی شده ام بین جمع مدعووین
که از عروس تو مهمان من ملوس تر است

به یک اشاره اعراب دل مسلمان شد
دلی که از خود اعراب هم مجوس تر است

اگرچه پشت سرم حرف مفت بسیار است
همیشه دشمنم از دوست چاپلوس تر است


 

ویلوس

ویروس کجاست؟ توو کوچه
روی نون و کلوچه

روو کتری و توو سینی
توی دهن، توو بینی

توی هوا، روی خاک 
روی کرمِ ، زیر لاک

ویروس با اینکه ریزه
خیلی خیلی مریضه

ویروس جاهای سرده
رنگ و روشم که زرده

ولی خوش آبو رنگه
بچه ای که زرنگه

مواظب خودت باش
آب بخور و سوپ و آش

همیشه باش توو گرما
نه گول بخور نه سرما

آی فرفره، فرفره
آبو بکن غرغره

وقتی رسیدی به دوس
سلام بکن جای بوس

به من بگو منیره!
ویروس با چی می میره؟

با الکل و با صابون
اینقد نرو خیابون 

توو خیابون ویروسه
بپا تو رو نبوسه

هرکی اینو می دونه
توو خونه شون می مونه

گول نخوری دیوونه
بازم بمون توو خونه

درخت خسیس و کرم کوچولوی دهن لق

درخت پر از سیب بود
اما دلش نمیخواست سیبهاشو به کرمها بده
ولی خب کرمها گشنه بودن
برای همین از درخت بالا میرفتن که به سیبها برسن 
ولی درخت خودش رو تکون میداد و کرمهایی که از درخت  بالا میرفتن تولوپی میفتادن  پایین
کرمها هی بالا میرفتن 
و
درخت هی خودش رو تکون میداد
کرمها هی بالا میرفتن
و
درخت هی خودش رو تکون میداد

بالاخره درخت خسته شد
به کرمها گفت چرا از من بالا میایین؟ در صورتیکه من هی شما رو میندازم پایین 
شما هیچ وقت نمی تونین از من بالا بیایین و سیب بخورین
پس بی خیال بشین لطفا

اما کرمها به حرفش گوش ندادن و بازم ازش بالا میرفتن

درخت داد زد چقدر شما احمقید
بس کنید دیگه
دست شما به سیبهای من نمیرسه

یک دفعه یک کرم کوچولو که لپهاش قرمز بود و اون پایین روی زمین داشت یک سیب سرخ رو دولپی دولپی میخورد گفت ما کرمها که دست نداریم.بعدشم درسته که تو خودتو تکون میدی و ما کرمها  نمی تونیم ازت بالا بیاییم
اما با تکون دادن تو سیبهای رسیدت میفتن پایین و بقیه کرمها سیب هاتو میخورن
هروقت ما سیر شدیم 
میاییم جای کرمهایی دیگه از درخت بالا میریم و تو هی خودتو تکون میدی و اون کرمها که سیب نخوردن...
اینجا بود که مامان کرم کوچولو زد پس کله ش و گفت بچه بی تربیت دهن لق

درخت گفت:میان سیب های افتاده رو میخورن

کرم کوچولو یک نگاه با ترس  به مامانش کرد و بعد یک نگاه شیطنت امیز به درخت کرد و  سرش رو به نشونه تایید چندبار تکون داد و توی دلش با خوشحالی گفت اره اره اره

درخت یک نگاهی به سیبهای روی شاخه هاش کرد و دید که نصف سیبهاش ریختن روی زمین و همه  کرمها دارن سیب میخورن و اضافه هاشو هم میبرن خونه ها شون 

ولی اگر به کرمها اجازه میداد ازش بالا برن و سیب بخورن چندتا دونه سیب بیشتر کرمی نمیشد

کرم کوچولو باز شروع کرد به سیب خوردن و همونطور که سیب میخورد بریده بریده میگفت:

درخت خسیس ارزون
خودتو بازم بلرزون

درخت خسیس ارزون
خودتو بازم بلرزون

درخت گفت سیبهای من بهترین سیبهای دنیاست و خیلی گرونن
من ارزون نیستم

کرم کوچولوی تپلی لپ قرمز یک گاز محکم به یک سیب زد و گفت میدونم میدونم میدونم
اون کلمه ارزون رو برای اینکه قافیه جور بشه گفتم

اما از اون موقع به بعد دیگه درخت خودشو نلرزوند
و
کرمها مجبور شدن زحمت بکشن و از درخت بالا برن تا به سیبها برسن و حسابی کارشون سخت شد

کرم کوچولو که داشت از درخت بالا میرفت و نفس نفس میزد یک دفعه درخت بهش گفت:

حتما میشی موفق
کرم کوچولوی دهن لق

کرم کوچولو یک نگاه ملتمسانه به درخت کرد و گفت:
ولی من ۸بار بالا اومدم و موفق نشدم به سیبها برسم و افتادم پایین

درخت گفت میدونم عزیزم
کلمه موفق رو فقط برای درست شدن قافیه آوردم

#ایواخانوم 

🌺
🍃🌺

هانیه

دوستم گفت برای تکلیف دختر کوچولوش یک دلنوشته خطاب به امام زمان بنویسم

منم نه حوصله داشتم
نه ارادت به امام زمان
گفتم من حسی به امام زمان ندارم
گفت ایشالا با نوشتن این متن حسی پیدا میکنی
منم دیدم ول کن نیست
نوشتم
کم کم حس هم پیدا کردم

 

من منتظرم تا تو بیایی
مادرم منتظر است تا تو بیایی
پدرم منتظر است تا تو بیایی
حتی برادر کوچولویم هم منتظر است تا تو بیایی
مادرم می گوید:
تمام مردم دنیا منتظرند تا تو بیایی 
حتی آنها که ترا نمی شناسند
مادرم می گوید:
حتی کسانی که ترا قبول ندارند هم منتظرند تا تو بیایی
مادرم می گوید:
همه میخواهند که جنگها تمام شود
همه می خواهند که ظلم تمام شود
همه منتظرند که ظالمین سقوط کنند
همه دوست دارند که مردم دنیا در صلح و امنیت زندگی کنند 
می خواهند
شادی و مهربانی و فراوانی باشد
مادرم می گوید:
هرکسی که این چیزها را بخواهد و منتظر روزهای خوبی برای دنیا باشد در حقیقت منتظر توست ، چون که تو قرار است این همه اتفاق خوب را برای ما به دست بیاوری و به کمک ما بیایی

مادرم می گوید :
امام زمان یعنی صلح
امام زمان یعنی امنیت
امام زمان یعنی فراوانی
امام زمان یعنی عدالت
و
هر کسی که خواهان این چیزها باشد یعنی منتظر امام زمان است حتی اگر خودش نداند منتظر چه کسی است.
مادرم می گوید:
من باید دختر خوبی باشم 
تا بتواند جزو یاران تو باشم
مادرم می گوید:
تو ۳۱۳ نفر یاور داری
که خیلی آدمهای خوبی هستند
خیلی خیلی خوبند
اگر من نتوانم جزو آنها باشم برایت امکان دارد که نفر ۳۱۴ ام باشم؟

می شود نفر ۳۱۵ ام باشم

اگر ممکن نیست
می شود نفر ۱۰۰۰ ام باشم

لطفا
خواهشا
اصلا مهم نیست نفر چندم باشم
فقط می خواهم جزو یاران تو باشم
چون دوست دارم در همه دنیا صلح و امنیت باشد
من قول می دهم آنقدر خوب باشم که بتوانی مرا جزو یاران خودت حساب کنی
من در مدرسه و در خانه و در شهر به همه کمک میکنم
حق کسی را نمی خورم
اتاقم را مرتب می کنم
از خوراکیهایم به بچه های دیگر می دهم
و
اجازه میدهم دیگران با اسباب بازیهایم بازی کنند
تا بتوانم حداقل نفر میلیونیوم از یاران تو باشم

مادرم می گوید:
وقتی منتظر کسی هستیم باید طوری باشیم که او دوست دارد 
وگرنه او پیش ما نخواهد آمد
باید خانه را برای آمدن مهمان آماده کنیم

مادرم می گوید :
باید دلمان را برای آمدن شما آماده کنیم
من فکر میکنم دل من آماده باشد
چون با دوستم آشتی کردم و توی دلم هیچ قهری نیست
پس یادت نرود
من منتظرم 
لطفا من و داداش کوچولویم جزو یاران شما باشیم
نفر میلیونیوم من
نفر میلیونیوم و یک داداشم 

با تشکر
از طرف هانیه و حامد کوچولو

ملیحه

 

چقَدِه خره ملیحه

خاک توو سرِ ملیحه

 

چاق و سیاه و زشته

چه عنتره ملیحه

 

موهاشو الان کشیدم

چون الپره ملیحه

 

داد می زنه همیشه

عر عر عره ملیحه

 

فُشای خیلی بد بد

کی از بَره؟! ملیحه

 

نصفه شبا طفلکی

پشتش تره ملیحه

 

تازه گاوام می دونن

خیلی خره ملیحه

 

خیلی خره ملیحه

خیلی خره ملیحه

خیلی خره ملیحه

 

 

 

افکار بهتر

 

 

خانه ای از افکار

هر طرف درها باز

می کند هر ذهنی

در افقها پرواز

 

 

می رود در جنگل

کوه،صحرا، دریا

می رود در دیروز

می رود تا فردا

 

شوق پرواز به یک

جای بهتر دارد

هرکسی در ذهنش

یک کبوتر دارد!

 

 

شلوار

 

 

شلوار آبی رنگم

الان یهو شدش خیس

عروسک قشنگم

به هیچکسی نگو، هیس!

 

 

اگرکه شلوارمو

زود بکنم پیش و پش

فوتش کنم از جلو

تا فردا صب میشه خش

 

اینجاش,که سورمه ای شد 

دوباره آبی میشه

یه شلوار قشنگ

درس حسابی میشه

 

فردا که باز مامان جون

پاچه هامو توو میده

شلوار من خش شده 

فقط یه کم بو میده!

 

 

 

5/12/97

 

شاید دلیل اینکه بچه ها از بازی با من حال می کنن این  باشه که با وجودی

که آدم بزرگم ولی واقعا باهاشون بازی می کنم

یعنی بازی نمی کنم که سرگرمشون کنم

بلکه بازی می کنم که سرگرم بشم

یعنی از دل و جون بازی می کنم

یعنی واقعا بازی می کنم

 

 

خب! من از امروز برنامه ریزی می کنم!

از همین ساعت!

 

 

تیز

مدادتراش و دیدن

دویدن و دویدن

پشت سر هم الان

مدادا صف کشیدن

 

مداد زرد و قرمز

مداد سبز و آبی

سبز مث خیار و

زرد مث گلابی

 

تراشیدم اونا رو

گنده بودن ریز شدن

خوش به حال مدادا

دوباره نوک تیز شدن

 

رضوان

شیر آب

از شیر آب می ریخت
در خواب من مربا
اصلا نبود آنجا
یک قطره آب حتی
 
هربار دست خود را
من زیر شیر بردم
یک عالمه مربا
از شیر آب خوردم
 
گفتم فقط مرباست
در شیرهای اینجا
کو آب تا بشویم
من دست و صورتم را؟

هدیه

روز تولد شده
تولد مامان جون
چه روز خوبی شده
داریم توو خونه مهمون
 
یه هدیه ای خریده
هرکسی واسه مامان
باباجونم یه ساعت
خاله جونم یه لیوان
 
دیروز توی مغازه
منم یه هدیه دیدم
نقاشی هدیه رو
واسه مامان کشیدم

ستاره

شبها خدا می کنه
ستاره ها رو روشن
یک ستاره مال تو
یک ستاره مال من
 
توو جنگل و بیابون
توو کوچه های باریک
ستاره یک چراغه
توو جاده های تاریک
 
خدای مهربونم
نمی کنه فراموش
روز که میشه می کنه
ستاره ها رو خاموش
 
 

ستاره

آسمون قشنگم

چه رنگ خوبی داره

توو روز روشن ولی

ستاره ای نداره

 

شب که میشه می پوشه

لباسشو دوباره

چی داره رو لباسش؟

یه عالمه ستاره

 

رضوان

ستاره

آهای کلاغ سیاهه

برو بالا دوباره

از توی آسمون زود

برام بیار ستاره

 

ستاره رو آهسته

میذارمش توو شیشه

با نور اون ستاره

خونه چه روشن میشه

 

رضوان

ایران

با کودکانت

با دانه هایت

در باغ شادی

پروانه هایت

 

شرم زنان و

نمناکی دشت

دامانی از گل

در پاکی دشت

 

جنگل به جنگل

سرسبز و انبوه

مردان مردت

محکم تر از کوه

 

خوب و صبورند

مردان پیرت

گسترده و گرم

مثل کویرت

 

دنیا شده پر

از دشمن و دوست

ایران خوبم

دارم ترا دوست

 

#نوجوان 

#منیژه_رضوان

ایران

 

هر کجای این جهان

هرکسی ایرانی است

عشق او با کشورش

قصه ای طولانی است

 

توی کشورهای دور

حس غربت می کنی

توی غربت با خودت

گاه صحبت می کنی

 

فکر ایران بزرگ

در سرت در می زند

عشق ایران در دلت

روز و شب پر می زند

 

پس به سمت کشورت

فکر خود را باز کن

رو به سمت کشورت

با دلت پرواز کن

 

توی ایران مرزها

با وطن طولانی اند

نیستی آنجا غریب

چون همه ایرانی اند

 

#منیژیوم

#نوجوان 

#ایران

ایران

با ایراد قافیه

 

ایران ما یه گربه س

پشت سرش قلمبه س

 

گوش داره پیشی ما

دم داره و دست و پا

 

پشت پیشی یه بمبه

بمبش کنار دمبه

 

به دشمنا نمی دیم

 

نه از سرش نه گوشاش

نه دستاشو نه از پاش

 

نه از شکم نه دمبش

دس نزنی به بمبش!

 

 

#خردسال

#ایران

کتاب

پر شورتر از زندگی

پر نورتر از آفتاب
در صفحه های روشنش
دارد چراغی هر کتاب
 
او غنچه های فکر را
در من شکوفا می کند
درهای باغ نور را
سمت دلم وا می کند
 
وقتی کتابی رو به تو
لبریزِ خواندن می شود
آن را ببند و باز کن
خاموش و روشن می شود
 
#نوجوان
#منیژه_رضوان 
#کتاب

شکر

 

خیابان در زمستان

پر از برف و تگرگ است

نه روی ساقه ها گل

نه روی شاخه برگ است

 

پر از سوز است و سرما

همین برفی که نرم است

خداوندا ترا شکر 

که توی خانه گرم است

 

#منیژه_رضوان

ایران

 

کوه و دشت و دریا

شهر و رود و صحرا

 

مشهد، تهران، جهرم

سیب و پسته، گندم

 

شیر و ببر و بره

میخ و چکش، اره

 

درس و کار و ایمان

ایران، ایران،ایران

 

#منیژیوم 

#کودک

18/5/97

 

امام حسین داره میره

داره میره به کربلا

با کی میره ؟با کی میره؟

با زن و دوست و بچه ها

 

یزیدیا میان جلو

راه اونو سد می کنن

با مردا هی می جنگن و

به بچه ها بد می کنن

 

امام حسین داره میره

داره میره به کربلا

با کی میره ؟با کی میره؟

با زن و دوست و بچه ها

 

آب نمی دن به بچه ها

چه بغضی دشمنا دارن

بچه ها خیلی تشنه ان

آخ چقدَر گنا دارن

 

امام حسین داره میره

داره میره به کربلا

با کی میره ؟با کی میره؟

با زن و دوست و بچه ها

 

دونه دونه شهید میشن

تمام دوستای امام

خون ابالفضل می ریزه

می ریزه در پای امام

 

امام حسین داره میره

داره میره به کربلا

با کی میره ؟با کی میره؟

با زن و دوست و بچه ها

 

امام حسین مهربون

زخم دلش شدید می شه

می جنگه با یزیدیا

تا آخرش شهید می شه

 

امام حسین داره میره

داره میره به کربلا

با کی میره ؟با کی میره؟

با زن و دوست و بچه ها

 

چادرو از سر زنا

یه مرد خوب نمی کَنه

آدم اگر بزرگ باشه

بچه ها رو نمی زنه

 

امام حسینو دوس داریم

ما بچه ها ما بچه ها

داریم میریم داریم میریم

به کربلا به کربلا

 

داریم میریم داریم میریم

به کربلا به کربلا

با کی میریم؟ با کی میریم؟

مامان بابا و بچه ها

 

 

#ترانه_کودک

#محرم

#منیژیوم

@manyazhuom

 

 

انشای من درباره کتاب

 

به نام خدا.

کتاب چیز خوبی است.انسان با کتاب می تواند مهم شود.هرکسی که کتابخانه داشته باشد آدم با سوادی است.البته باید کتابها را بخواند تا با سواد شود وگرنه اگر مثل عمو اکبرم فقط کتابخانه اش را به رنگ پرده هایش درست کند اصلا باسواد نمی شود و مثلا می خواهم را میخاهم می نویسد.

من هم یک کتابخانه دارم پر از کتابهای خوب مثلا: خاله قزی و سنجاب قرمزی،خرس مهربان،آلیس در سرزمین عجایب و کتابهای دیگر.

از کتاب علاوه بر باسواد شدن می شود استفاده های دیگری هم کرد.مثلا من هروقت می خواهم با همکلاسی ام شوخی کنم کتاب فارسی ام را توی سرش می زنم.ولی کتاب ریاضی را توی سرش نمی زنم چون درد کتاب ریاضی بر سر بیشتر است از درد کتاب فارسی بر سر زیراکه کتاب ریاضی ورقهایش بیشتر از کتاب فارسی است و اگر کتاب خوان باشید می فهمید که هر کتابی که ورق بیشتر دارد درد بیشتری هم دارد هنگامی که آنرا بر سر می کوبیم.

تازه ما هروقت قرار است به کسی هدیه بدهیم کتاب هدیه می دهیم زیرا به این علت که هم کتاب هدیه دادن الان کلاس دارد و هم اینکه ارزان تر از سایر چیزها است.اینجور مواقع بزرگترها می گویند هدیه دادن کتاب ارزش معنبی یا معنوی یا مهنوی دارد.اما به خودشان وقتی که هدیه مهنوی می دهند زیاد خوشحال نمی شوند  و بیشتر دوست دارند هدیه ای مثل وسایل خانه یا لباس دریافت کنند که ارزش غیر مهنوی داشته باشد.

البته از کتاب استفاده های دیگر هم می شود کرد مثلا می توان چند تا از آنها را زیر پا گذشت و دید که بالای کمد خوراکیی پنهان شده یا نه.برای تنبیه کردن هم می شود از کتاب استفاده کرد من چند بار دیده ام که مادرم گلستان سعدی را زده توی سر پدرم و گفته نمیری رضا!

من هم هروقت کار بد می کنم مادرم می گوید برو کتابهایت را بخوان و تا یک ساعت از اتاق بیرون نیا.

این بود انشای من درباره کتاب.پایان.

 

 

چادر گُل گُلی...

 

 

این چادری که گُل

با شاخه های سبز

در آن خزیده است

بسیار خوشگل است

بابا برای من

آنرا خریده است

***

هم می شود که رفت

با چادر قشنگ

در کوچه ها؛ خرید

هم می شود که زد

یک کِش به آن و بعد

در باغها دوید

***

هم میشود که رفت

در مسجدی و بعد

با آن نماز خواند

هم شعرهای شاد

هم قصه های خوب

از کبک و غاز خواند

***

در چشم آینه

آنرا هزار بار

هی میکنم سرم

ای آینه ببین!

با چادرم چقدر

من مهربان ترم!

 

 

 

کنسرت بلبل

 

برای خانمی که در مترو دیدم و این شعر رو می خواست

 

کنسرت بلبل

در حال اجراست

اجرای بلبل

بسیار زیباست

 

اما بلیتش

خیلی گران نیست

یک مشت ارزن

با آب کافیست

 

خواننده بلبل

موسیقی از باد

تنظیم از گل

در سبک آزاد

 

یا روی شاخه

یا روی یک بند

مهمان شمایید

شاعر خداوند

 

 

 

 

تق و تق و تق

☝️☝️☝️☝️

کفش مامان

خیلی لوند

قرمزه و

پاشنه بلند

 

را میرم باهاش

یواش یواش

نینیش نینیش

نیناش نیناش

 

ترق و ترق

ناز و اداش

اینجوریاش

اونجوریاش

 

توو کوچه میرم

گاهی باهاش

اما با کی؟

با خان داداش

👇👇👇

شعري تقديم به عليرضا قزوه

 

وقتي كه من شيطوني

هي ميكنم توو خونه 

مامان مي گه كه بس كن 

كردي منو ديوونه 

 

الان با دسته جارو

مي زنمت حسابي 

نه شل و وارفته نه 

حسابي انقلابي 

 

يا اينكه از توو حموم 

مي گم كه لولو بياد 

عليرضا قزوه هم 

از توي پستو بياد 

 

ميگم بهش شوخي كن 

با همه، با قزوه نه 

لولو و جارو هستم 

عليرضا قزوه نه! 

 

زهرا...

 

 

حضرت زهرا بود

دختری خیلی خوب

بین مردم او بود

مهربان و محبوب

***

پدرش خیلی داشت

دختر خود را دوست

مادرِ بابا و

دختر بابا اوست

***

من که رویم مثلِ

دختر گل زیباست

خوب باید باشم

چون که اسمم زهراست

 

 

پارسا سرداري

 

پارسا بگو سرت كو؟ 

يا دوست دخترت كو؟ 

لپت كجاست؟لبت كو؟ 

بگو كه غبغبت كو؟ 

دستات بگو كجا هس؟ 

موهات چقد سيا هس؟  

به من بگو كو گوشت؟ 

كجاست بچه موشت؟! 

سينه بلولت كجاس؟ 

جوجوهاتم كه اينجاس! 

به من بگو كو پاهات؟ 

مامان كجاس؟ كو بابات؟ 

تُنگل* تو همينه؟ 

نافت چقد پايينه! 

شلوار گُلگُليت كو؟ 

بگو كه بلبليت كو؟! 

 

* شكم  

نمره انشا

آن روز هم موضوع انشا يكي از تكراري ترين موضوع هاي انشا بود: در آينده مي خواهيد چكاره شويد؟!

ميدانستم كه بچه ها مثل هميشه شغل هاي تكراري را انتخاب ميكندد: دكتر، مهندس، خلبان و...آنها هم كه ميخواهند معلم شوند يا براي اينكه نمره انشاشان خوب شود اين مطلب را مينويسند يا وقتي كه بزرگ ميشوند و مي فهمند كه معلمها حقوق زيادي نمي گيرند نظرشان تغيير ميكند.

اين بود كه من تصميم گرفتم انشا متفاوتي بنويسم حتي اگر نمره ام كم شود.درست مثل اينكه كسي بخواهد معلم شود هرچند كه حقوقش كم باشد و اينطور نوشتم:

به نام خدا

من هم دوست دارم كه دكتر شوم چون مردم به دكترها احترام ميگذارند.آنها حقوق زيادي ميگيرند و خانه و ماشينشان خيلي قشتگ است و تازه وقتي كه مردم را خوب ميكنند مردم خيلي خوشحال ميشوند و از آنها تشكر ميكنند.اما معلوم نيست كه من وقتي كه بزرگ شدم بتوانم دكتر شوم.شايد معلم شدم،شايد اصلا دامپزشك شدم.اصلا هم خنده دار نيست يكدفعه ديديد كه عروس شدم و خانه دار شدم.

اينرا كه گفتم بچه ها همه خنديدند!

بعد ادامه دادم: بعضي وقتها هم فكر ميكنم بد نيست كه رييس جمهور شوم و وقتي كه پول حقوق مردم را بينشان تقسيم ميكنم يك كم از حقوق پزشكها بردارم و به حقوق معلمها زياد كنم .اصلا نمي دانم كه در آينده چه پيش مي آيد.اما ميدانم كه اگر دكتر شوم حتما به مريضهايم خيلي رسيدگي ميكنم و هركدام كه پول نداشته باشند را مجاني عمل ميكنم.اگر مغازه دار شدم گران فروشي نميكنم و وسايل مغازه ام را سر راه مردم نميگذارم و اگر معلم شدم هيچ وقت موضوع تكراري براي انشا انتخاب نميكنم كه بچه ها هم شغلهاي تكراري را انتخاب كنند.مثلا اگر بخواهم موضوع انشا بدهم ميگويم:اگر شما كشاورز شديد چطوري سعي ميكنيد كشاورز خوبي باشيد؟!

پايان

انشايم كه تمام شد اصلا جرات نكردم كه به صورت خانم معلم نگاه كنم.دفترم را كه روي ميز خانم معلم گذاشتم كمي فكر كرد و چيزي نوشت و  امضا كرد و گفت آفرين برو بشين.

وقتي كه سر جايم نشسته بودم ميترسيدم لاي دفترم را باز كنم.ميترسيدم خانم معلم به من نمره بدي داده باشد.بچه هاي ديگر همه آمدند انشايشان را خواندند و همه شان از يك كنار ميخواستند دكتر مهندس بشوند.زنگ خانه ها كه خورد همه اسبابهايمان را جمع كرديم.هنوز از كلاس خارج نشده بوديم كه مريم كه شاگرد اول كلاس است و هميشه مراقب نمره هاي بچه هاي كلاس كه يكبار نمره شان از او بيشتر نشود از من پرسيد: خانوم ناصري بهت چند داد؟! گفتم: نميدونم هنوز نيگا نكردم و كيفم را روي شانه ام انداختم و از كلاس خارج شدم.

به خانه كه رسيدم زود رفتم توي اتاقم.روي تختم نشستم.دفتر انشايم را از كيفم درآوردم و دنبال صفحه اخرين انشايم گشتم.صفحه را كه پيدا كردم انگشتم را لايش گذاشتم.هنوز جرات نميكردم لاي دفترم را باز كنم.ممكن بود خانم ناصري از دستم ناراحت شده باشد و نمره بدي بهم داده باشد و شايد هم از شجاعتم خوشش آمده و بهم بيست داده باشد.حرف شجاعت كه شد به خودم آمدم.اصلا چرا بايد براي نمره دلشوره داشته باشم.لاي دفتر را باز كردم.خانم ناصري نوشته بود:

آفرين دخترم.تو اگر معلم بشوي حتما معلم خوبي خواهي شد.پس خودت به خودت نمره بده.موفق باشي!

خيلي دلم ميخواست به خودم بيست بدهم اينطور فردا ميتوانستم به مريم بگويم انشايم بيست شد.اما واقعا انشايم خيلي كوتاه بود.از طرف ديگر مثل بقيه بچه ها تكراري ننوشته بودم.نميدانستم بايد به خودم چند بدهم.مگر آدم ميتواند خودش به خودش نمره بدهد؟!

دفتر انشايم را ورق زدم و به بقيه نمره هاي انشايم نگاه كردم:16 ، 5/15 ، 17

فهميدم و به خودم يك 18 بزرگ دادم! بيست زياد بود و 16 كم.من مطمين نيستم كه در آينده چه شغلي خواهم داشت.اما حتما در شغلم آدم درستكاري خواهم بود.از همين الان كه شغلم دانش اموزي هست معلوم است! J

 

حيوونا

 

حيوونا خوبن 

حيوونا بوبو 

حيوونا نَرمَن 

حيوونا جو جو 

*** 

خيلي دارم من 

حيوونا رو دوس 

حيوونا نازناز 

حيوونا بوس بوس 

*** 

حيوونا غير از 

ناز ناز و بوس بوس 

خيلي هم دارن 

خوردني رو دوس