آن روز هم موضوع انشا يكي از تكراري ترين موضوع هاي انشا بود: در آينده مي خواهيد چكاره شويد؟!

ميدانستم كه بچه ها مثل هميشه شغل هاي تكراري را انتخاب ميكندد: دكتر، مهندس، خلبان و...آنها هم كه ميخواهند معلم شوند يا براي اينكه نمره انشاشان خوب شود اين مطلب را مينويسند يا وقتي كه بزرگ ميشوند و مي فهمند كه معلمها حقوق زيادي نمي گيرند نظرشان تغيير ميكند.

اين بود كه من تصميم گرفتم انشا متفاوتي بنويسم حتي اگر نمره ام كم شود.درست مثل اينكه كسي بخواهد معلم شود هرچند كه حقوقش كم باشد و اينطور نوشتم:

به نام خدا

من هم دوست دارم كه دكتر شوم چون مردم به دكترها احترام ميگذارند.آنها حقوق زيادي ميگيرند و خانه و ماشينشان خيلي قشتگ است و تازه وقتي كه مردم را خوب ميكنند مردم خيلي خوشحال ميشوند و از آنها تشكر ميكنند.اما معلوم نيست كه من وقتي كه بزرگ شدم بتوانم دكتر شوم.شايد معلم شدم،شايد اصلا دامپزشك شدم.اصلا هم خنده دار نيست يكدفعه ديديد كه عروس شدم و خانه دار شدم.

اينرا كه گفتم بچه ها همه خنديدند!

بعد ادامه دادم: بعضي وقتها هم فكر ميكنم بد نيست كه رييس جمهور شوم و وقتي كه پول حقوق مردم را بينشان تقسيم ميكنم يك كم از حقوق پزشكها بردارم و به حقوق معلمها زياد كنم .اصلا نمي دانم كه در آينده چه پيش مي آيد.اما ميدانم كه اگر دكتر شوم حتما به مريضهايم خيلي رسيدگي ميكنم و هركدام كه پول نداشته باشند را مجاني عمل ميكنم.اگر مغازه دار شدم گران فروشي نميكنم و وسايل مغازه ام را سر راه مردم نميگذارم و اگر معلم شدم هيچ وقت موضوع تكراري براي انشا انتخاب نميكنم كه بچه ها هم شغلهاي تكراري را انتخاب كنند.مثلا اگر بخواهم موضوع انشا بدهم ميگويم:اگر شما كشاورز شديد چطوري سعي ميكنيد كشاورز خوبي باشيد؟!

پايان

انشايم كه تمام شد اصلا جرات نكردم كه به صورت خانم معلم نگاه كنم.دفترم را كه روي ميز خانم معلم گذاشتم كمي فكر كرد و چيزي نوشت و  امضا كرد و گفت آفرين برو بشين.

وقتي كه سر جايم نشسته بودم ميترسيدم لاي دفترم را باز كنم.ميترسيدم خانم معلم به من نمره بدي داده باشد.بچه هاي ديگر همه آمدند انشايشان را خواندند و همه شان از يك كنار ميخواستند دكتر مهندس بشوند.زنگ خانه ها كه خورد همه اسبابهايمان را جمع كرديم.هنوز از كلاس خارج نشده بوديم كه مريم كه شاگرد اول كلاس است و هميشه مراقب نمره هاي بچه هاي كلاس كه يكبار نمره شان از او بيشتر نشود از من پرسيد: خانوم ناصري بهت چند داد؟! گفتم: نميدونم هنوز نيگا نكردم و كيفم را روي شانه ام انداختم و از كلاس خارج شدم.

به خانه كه رسيدم زود رفتم توي اتاقم.روي تختم نشستم.دفتر انشايم را از كيفم درآوردم و دنبال صفحه اخرين انشايم گشتم.صفحه را كه پيدا كردم انگشتم را لايش گذاشتم.هنوز جرات نميكردم لاي دفترم را باز كنم.ممكن بود خانم ناصري از دستم ناراحت شده باشد و نمره بدي بهم داده باشد و شايد هم از شجاعتم خوشش آمده و بهم بيست داده باشد.حرف شجاعت كه شد به خودم آمدم.اصلا چرا بايد براي نمره دلشوره داشته باشم.لاي دفتر را باز كردم.خانم ناصري نوشته بود:

آفرين دخترم.تو اگر معلم بشوي حتما معلم خوبي خواهي شد.پس خودت به خودت نمره بده.موفق باشي!

خيلي دلم ميخواست به خودم بيست بدهم اينطور فردا ميتوانستم به مريم بگويم انشايم بيست شد.اما واقعا انشايم خيلي كوتاه بود.از طرف ديگر مثل بقيه بچه ها تكراري ننوشته بودم.نميدانستم بايد به خودم چند بدهم.مگر آدم ميتواند خودش به خودش نمره بدهد؟!

دفتر انشايم را ورق زدم و به بقيه نمره هاي انشايم نگاه كردم:16 ، 5/15 ، 17

فهميدم و به خودم يك 18 بزرگ دادم! بيست زياد بود و 16 كم.من مطمين نيستم كه در آينده چه شغلي خواهم داشت.اما حتما در شغلم آدم درستكاري خواهم بود.از همين الان كه شغلم دانش اموزي هست معلوم است! J