3/10/3

دارد درون خانه ما لانه مورچه
مستاجر ِ همیشه ی این خانه، مورچه


آمد به روی قالی و در زیر دست و پا
تنها برای خاطر یک دانه، مورچه


خود را به جسم مرده جفتش رسانده است
در زیر ِ پای حادثه ها، جان ِ مورچه

با پای ِ کنده جای تمارض هنوز هم
نان می بَرَد برای که؟! دیوانه مورچه!

آدم چه میشود پس از این ناگزیر ِ مرگ؟!
بلبل؟! کلاغ؟! زنجره؟! پروانه؟! مورچه؟!

گندم و جو

از شاخه مُو، دوباره مُو می روید
از تخم گَون، گَون ز نو می روید
با اینکه ز کشت جو نرویَد گندم،
از گندم ما همیشه جُو می روید

۳/۱۰/۱

امروز اولین روز زمستان است
و من بی هیچ دغدغه ای از کنار پنجره زمستان
به "هیچ چیز" فکر میکنم

نه بچه ای
نه دغدغه بچه دار شدن
نه حرص پول و شغل
نه اضطراب ِاز قافله جا افتادن

کنار پنجره
با یک لیوان چای گرم
و یک کتاب داغ

بی خیالی لحظه ای ست که تو چیزی برای از دست دادن نداری
و تمایلی برای به دست اوردن چیزهایی که در هرصورت از دست خواهند رفت در خود نمی بینی

کتاب می خوانی
یک قورت چای داغ مینوشی
و به برفهایی که پشت پنجره به زمین می نشینند خیره می شوی

دقیقا مرحله خداگونگی و بی نیازی