خاطره یکی از همکاران
یک خاطره بگم یکم بخندین.
نمیدونم شاید قبلا هم گفتم.
یکبار یک مریض مست اوردن چاقو خورده با کلی رفیق اوباش و اراذل.
به سرشیفت نگهبانا گفتم من جرات نمیکنم تنهایی برم بالا سر این مریض .شما هم بیاین.
اون اقا هم به همراه چند تا نگهبان اومد رفتیم بالا سرش.
اورژانس هم شلوغ.
بهش گفتم چی شده اقا؟
یک نگاهی کرد به من و با صدای بلند گفت جیگر تو رو بخورم من؟
و تمام نگاهها تو اورژانس به سمت من چرخید.
و من اب شدم از خجالت و سینه خیز در اورژانس محو شدم😞
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۴/۲۹ ساعت 12:24 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"