روزهای اول اینترنیم بود
بخش مسمومین کشیک بودم

با یک سرپرستار که از راه رفتن و صحبت کردن و رگ گرفتنش معلوم بود خیلی با تجربه هست هم کشیک بودم

تجربه ش در حد یک پزشک بود که بی ادعا و با احترام و نامحسوس اونو در اختیار ادم قرار می داد

میدونست که روزهای اول اینترنیم هست و در همون نگاه اول متوجه شد دانشجوی سربه هوایی هم بودم
راهنمایی های غیرمستقیمش برای تسلط من به ماجرا خیلی بی غرض و جوانمردانه و از سر لطف بود

ایرادهای کارم رو جوری رفع و رجوع میکرد که انگار اتفاقی رخ نداده

خیلیی هم خوشتیپ و خوش قیافه بود
هرجا میرفت توجه ها رو به خودش جلب میکرد
دوستان میگفتن شبیه فردینه

روزهای بعد رفتم توی اینترنت کلمه فردین رو سرچ کردم و دیدم سیب دو نیم هستن
من که به نظرم پرستار ما یک کم هم بهتر از فردین بود
یعنی میشه گفت فردین شبیه اون بود، نه اون شبیه فردین

خلاصه فکر کنم روزهای آخر اینترنیم بود که برای جشن روز پرستار رفتم بخش مسمومین یک متن رو بخونم که شنیدم عزادار شده


گویا از خونه ش میومده بیرون که بیاد بیمارستان امام رضا که توی مسیر میبینه در یکی از بلوارهای خلوت مشهد مردم دور یک ماشین جمع شدن که تصادف کرده بود

نگه میداره از ماشینش پیاده میشه که اگر بتونه به مصدومین کمکی بکنه

همینطور که به جمعیت و صحنه تصادف نزدیک و نزدیک تر میشه میبینه ماشینی با تیر چراغ برق وسط بلوار برخورد کرده و دورش چند دور! پیچیده


نزدیک که میشه یک مجروح رو میبینه که به شدت آسیب دیده و بعد هم در ICU فوت می کنه

و در کمال تعجب و بهت و ناباوری میبینه
سرنشین دوم که در جا مرده بود پسر خودشه


نتیجه یک مسابقه سرعت در سطح شهر

#منیژه_رضوان