ننه ماری
ننه ماری پیرزن همسایه سمن چپی بچگیام بود
زنی چروکیده و لاغر در خونه ای آحری و قدیمی تنها زندگی میکرد
اصلا یادم نمیاد بچه داشت؟ نداشت؟ ماری کی بود؟ ننه ماری چی بود؟
فقط یادمه عشق دعای توسل بود
ماهی یکبار خونه ش روضه بود.نشتن توی خونه تاریک و بهم ریخته ش و دیدن چروکیدگیش به آدم امیدواری میداد
با خودت میگفتی اگر ننه ماری با این زندگی داره ادامه میده پس منم میتونم در هر شرایطی که قطغا از شرایط ننه ماری بهتر بود ادمه بدم
البته ننه ماری شکایتی نداشت.ننه ماری از زندگیش راضی بود
همینکه نونی داشت که بخوره و ماهی یکبار روضه بگیره و هر روز دعای توسل بخونه راضی بود
کم حرف میزد و بیشتر کار میکرد
و هر روز دغای توسل میخوند.حفظ بود دعای توسل رو اگرچه گاهی از امام پنجم میپرید به امام هشتم ولی اغلب درست میخوند دغا رو
سواد نداشت اما دعای توسل رو از روی کتابچه دعای توسل میخوند
قشنگ با انگشتای کشیده چروک و زمختش خط میبرد از روی کتابچه
لابد می پرسین چطور؟ من چه جوابی دارم؟ خیلی منطقی
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"