چون پشم حلاجی
دشتها ناگهان وسیع شدند
دره ها رو به سمت گُل رفتند
ابرها پنبه پنبه روییدند
چشمه ها گُل به گُل، به قُل رفتند
کوهها از زمین برآشفتند
تکه های گدازه سخت شدند
دره ها در زمین فرورفتند
دانه ها تک به تک درخت شدند
ذره ها ذره ذره جنبیدند
جنبش توی آب ماهی شد
ماهی از آب سربرآورد و
رو به پهنای خاک راهی شد
ماهی توی آب ماهی ماند
ماهیان هوا دوزیست شدند
مهره داران سپس پرنده شدند
عده ای "روی پا بایست" شدند
خانه ها دانه دانه روییدند
شهرها نوبه نو جوانه زدند
"روی پاها بایست ها" یک روز
وسط شهر کارخانه زدند
ذره ذره جهان ترقی کرد
تا که شب تیر زد به صورت مُشت
جنگل و شهر و گله ها مُردند
آدم از روی عمد آدم کُشت
بازها رو به خاک برگشتند
پای ادم دوباره یک سُم شد
رو به دریا دوزیست ها رفتند
جنبشی توی ابها گُم شد
دشتها یک به یک مچاله شدند
باد و خاک و درخت پیچاپیچ
کوهها عین پشم حلاجی
لحظه ای ابر بود و دیگر هیچ
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"