دلم گرفته
جاهایی رفتیم سیاری که وضعیت مردم اسفبار بود
پنجره ها در حد حفره هایی در دیوار
انبوه مگس
لباسهای کثیف
زیرانداز حصیرهای تکه تکه
و
بچه هایی که انگار تو از جهان دیگه ای هستی بهت با بهت نگاه میکردن
هر وسیله ای در نهایت خرابی بیرون انداخته نمیشه و حداکثر استفاده ازش صورت میگیره
مردم مغموم
سگهای بی رمق و خواب آلوده
و
مگسهای خوشحال
خیلی غمگینم
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۱/۲۱ ساعت 17:13 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"