یک روز عادی
📘🖌
سرماخوردم در حد لالیگا
دیشب دعا میکردم که تا صبح مریض نیاد بیمارستان که یک کم بتونم بخوابم
حالم از همه مریضهایی که ویزیت کردم به مراتب بدتر بود
الحق و الانصاف هم مریض کم اومد
معمولا عادت ندارم شیفتمو به کسی بسپارم و آمپول مامپول هم نمیزنم برای سرماخوردگیم
فقط تحمل میکنم
لذا هم کم سرمامیخورم هم زود خوب میشم
خلاصه
توی همین افکار سردرد و آبریزش بینی و بدن درد و تنگی نفس بودم که یهو صبح علی الطلوع زنگ زدن که پاشو بیا یک فوتی آوردن تایید مرگ کن
متنفرم از ویزیت جسد
انجام دادم
در حالیکه نفس نداشتم اصلا از پله آمبولانس بالا برم
دیگه روز کاری دیوونه کننده شروع شده بود
از یک طرف پسر متوفی داد و بیداد میکرد که توی برگه کلانتری بنویسین فوت بخاطر کهولت سن و من هرچی مقاومت میکردم بیشتر داد و بیداد میکرد
اصلا براش مفهوم نبود که باید نوشته بشه علت فوت نامشخص. چون ما نمیدونیم که چرا متوفی فوت کرده.سکته قلبی بوده؟مغزی بوده؟شوک بوده؟
از اون طرف یک مریض سکته ای آورده بودن و باید رتپلاز میزدیم بهش و من باید حین رتپلاز زدن بالای سرش میبودم که بسیار پرمخاطره هست و خود داروی پیشگیری سکته قلبی ممکنه باعث سکته مغزی بشه
از این طرف یک نفر که پای باباش شکسته بود از طرف دادگستری اومده بود که بنویسم مشکل باباش حاده تا بتونه از کلات خارج بشه چون به جهتمسایل قضایی حق نداشت از کلات خارج بشه
بماند که طرف چندتا پسر و دختر داشت و از همه جا همین که از کلات نمیتونست خارج بشه میخواست خارج بشه که کلی ممکن بود دردسر درست کنه اونم با مهر من
این شخص هم در آستانه دادو بیداد بود که برگه ش رو براش امضا کنم
یک سربازی هم اومده بود که براش بنویسم این نیاز به مراجعه به متخصص داره که بتونه بره مرخصی
حالا مریض سکته ای اونور افتاده
۳ نفر شاکی که به هر طریق میخوان از من امضا و مهر بگیرن که کلی بار قانونی برام داره و برای مهر زدن بی مورد همکارا کلی رفتن دادگاه و جواب پس دادن
از اون طرف هم داری توی اتاق رییس بیمارستان با پسرهای متوفی بحث میکنی و دلت پیش مریض سکته ای هست که یک مریض سرپایی اومده دم در ریاست و با تشر میگه که دکتر رفتی توی اتاق ریاست پیش دوستات نشستی داری حرف میزنی !!!
بماند که نرسیدم نسخه یکی از همکارا رو ثبت کنم و اونم باهام حرف نمیزنه و در عین حال ریاست شبکه سپرده که دیگه برای همکارا و مریضا بدون قبض گرفتن نسخه ثبت نکن . حالا چطور میشه به همکارا فهموند که باید قبض بگیرن پیش از دارو نوشتن
حقوق من که ثابته و ربطی به قبضها نداره
خلاصه در این وضعیت داشتم هلاک میشدم
مریضهای سرپایی
مریضهای تلفنی
همکارا
سکته قلبی
پسرهای متوفی
سرباز استعلاجی خواه
مجرم ممنوع الخروج از کلات
سرماخوردگی شدید و نا نداشتن و سوزن سوزن شدن دستوپام
یهو واستادم وسط سالن بیمارستان و دادزدم که از زنده هاتون یه جور کشیدم از مرده هاتون یه جووووور
اینا همه از صبح تا الان که اومدم توی اتاق استراحت دنبال من بودن
بخصوص آبریزش بینیم از همه پیگیرتر بود
فقط آبشار نیاگارا
این یک روز عادی کاری بود در یک بیمارستان نه چندان شلوغ
#منیژه_رضوان
🍃
🌺🍃
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"