سیب زمینی_یونجه

توی باغ درمانگاه دنبال نگهبان درمانگاهمون راه میرم
هرجا وامیسته وامیستم و به هر شاخه ای که متفکرانه نگاه می کنه ابلهانه خیره میشم
اما چیزی دستگیرم نمیشه
دختر نگهبانمون داره پزشکی میخونه
خلاصه
داره برگا و خار و خس خشک رو جمع میکنه که بسوزونشون
من پیش دستی میکنم و هرچی جمع شده رو اتیششون میدم
خدا کنه کفشدوزک توشون نباشه
اصلا زندگی در دنیا با آزار رسوندن به حیوانات و دیگران عجین شده
خیلی آتیش بازی خوبه
یاد پلاسکو میفتم
نگهبانمون یک عالمه پر پیدا میکنه حنایی رنگ
میگه شغالا مرغ همسایه رو خوردن
یک گربه رد میشه خیلی پلنگوار و دقیق
پیش پیش میکنم محلم نمیده
در حال شکاره
یک وانت ابی داره از روی تپه مقابل رد میشه
نگهبان
میگه برو سیب زمینی بیار که سیب زمینی آتیشی درست کنی بابا جان
با یک سیب زمینی کوچولو سر یک چاقو میام بالای سر آتیش
میگه اوه خودتو کشتی خسیس
بعد سیب زمینی رو میگیرم روی اتیش
میگه اون جوری نه
یک حفره توی اتیش درست میکنه میگه سیب زمینی رو بذار توش
واقعا چقد من ضایعم
هیچی بلد نیستم
توی شهر بهم میگن مگه از پشت کوه اومدی هیچی بلد نیستی؟
توی روستا و پشت کوه بهم میگن دختره شهری هیچی بلد نیست
کلا به جایی تعلق ندارم
بعد بهم میگه برم یک کم سبزی خوردن بچینم
میگم مگه اینجا سبزی خوردن داره؟
میگه :ها اینا یونجه هست
منم دنبال نگهبانمون راه میرم و سر هر بوته ای خم میشه منم خم میشم چندتا برگ میچینم
نگهبانمون میخنده میگه اینقدر بوته هست سر یک بوته دیگه برو خب
میگم میترسم یونجه نباشه بوته های دیگه، اخه برگا خیلی شبیه هم هستن
میگم بهش نکنه یونجه بخورم فردا صبح ار ار یا عرعر کنم؟
جوابمو نمیده
خلاصه امروز ناهار سیب زمینی آتیشی دارم با یونجه و صدای پرندگان و دود
حالا نگهبانمونم رفته خونه ش نمیدونم چه موقع سیب زمینی رو در بیارم از اتیش؟
به قول بهورزمون خیلی مشهدی بازی در میاری توی روستای ما خانم دکتر
که به نظر من تلفیقی از زرنگی نامردگونه
و
شهری بازی
و
خنگی هست
وقتی پول داری سیب زمینی و یونجه خوردن حال میده ولی وقتی پول نداری سیب زمینی یونجه خوردن خیلی غم انگیزه
#ایواخانوم
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"