شهر دراز
امروز که از مشهد میرفتیم کلات به راننده گفتم اوف چه باری زده این کامیون، چپه نشه؟
گفت اینا کاهن
سبکن
یک بوق برای مینی بوسی که از سمت مقابل میومد زد
به نزدیکیهای چنار که رسیدیم یک بوق برای یک کشاورز که سر زمین بود زد و گفت اصغررررر!بیام کمک؟!
و
از هم خدافظی کردن با دست تکون دادن و بوق زدن
زنش بهش زنگ زد
گفت ما الان سر سربالایی پشته کوهیم
یک تراکتور روی یک تپه بود گفت اینو میخوام بخرم
خلاصه
برای من جاده فاصله بین دو شهره
اما برای مردم روستایی که تردد بالایی دارن جاده یک شهر طویل و دور و درازه
خیلی از ماشینهای گذری رو میشناسن
چوپونها رو میشناسن
میدونن این سگ مال کدوم چوپونه
میدونن پشت هر پیچ چه کوه یا تپه ای هست با چند تا سنگ در حال ریزش
اگر درختی قطع شده باشه میفهمن توی این دشت یک سایه کم شده
هر پیچ و خمی بدون داشتن تابلوی شهرداری اسمی داره که نسل به نسل منتقل شده
خلاصه امروز فهمیدم جاده و زمینهای اطرافش یک شهر درازن
که حیات دارن
هویت دارن
اسم دارن
حتی حتی دلبستگی ایجاد میکنن برای راننده هاشون
راننده ها رانندگی توی خیابون براشون اوف داره
زندگی حرکت توی جاده هست
نه یک خیابون فکسنی به کوتاهی خیابون تهران توی مشهد که پسربچه ها توش گاز میدن
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"