در دوران دانشجویی توی کتابخونه بیمارستان امام رضا که درس میخوندم
همیشه میدیدم که روی میزهای سایر دانشجوها خوراکیهای نیمه تمام یا بازنشده هست

کلا قسمت بالای کتابخونه که رزیدنتها مینشستن عالمی داشت و قسمت بالاشهر سالن مطالعه به حساب میومد

کرِم
اینه
متکا
نسکافه
خودکارهای رنگی رنگی
دفترچه یادداشت های ناز و گل گلی
ظرف قهوه
بیسکوویت
ظروف مختلف
ماگ
خوراکیهای متنوع
پیامهای انگیزشی
عطر
عروسک و ...
میز هم اختصاصی خودشون بود و وقتی که میرفتن خونه وسایلشون رو جمع نمی کردن

و هرچی هم مدیریت کتابخونه میگفت میزها در سالن مطالعه مختص کسی نیست بچه ها زیر بار نمیرفتن
بخصوص رزیدنتا


خلاصه تصمیم گرفتم منم میزم زیبا بشه
و اولین گام برای رسیدن به این هدف این بود که خوراکیامو کامل نخورم یک کم از هر کدوم که بمونه میزم پر و پیمون میشد

من در کنج جنوبی کتابخونه یک میز داشتم

هیچی دیگه رفتم از بوفه بیمارستان یک ذرت نمکی بزرگ گرفتم اومدم سرجام نشستم
درشو با احتیاط باز کردم که باز این بچه خرخونا غر نزنن که سرصدا شد و مطالعه شون پاره شد!
و شروع کردم به مطالعه کردن
و
گهگاهی یک ذرت نمکی میخوردم

مطالعه مطالعه مطالعه مطالعه
یک ذرت
مطالعه مطالعه مطالعه
ذرت ذرت

مطالعه مطالعه
ذرت ذرت ذرت

مطالعه
ذرت ذرت ذرت ذرت

بعد با خودم گفتم باز مطالعه داره کم میشه خوردن زیاد میشه اینجوری چیزی از ذرت نمکی نمیمونه که بذارمش روی میز بمونه

در ِ ذرت نمکی رو بستم و مطالعه کردم
پا شدم رفتم بیرون قدم زدم
چای ریختم
صلوات فرستادم

آخرش دیدم که نه نمیشه
گفتم گور بابای میزهای پر
من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
نشستم‌سر میزم
کل ذرت نمکی رو یکجا خوردم و خلاص شدم
بعد شروع کردم با خیال راحت مطالعه کردن!


والا بخدا!


#منیژه_رضوان


@kerkere_nime_baz