توی دوران استاژری یهو استاد که با خانومش دعوا میکرد اد میومد توی بخش از ما انتقام می گرفت میگفت استاژرا جمع بشن امتحان شفاهی داریم


یک روز یکی از بچه ها بهم گفت ببین رضوان
وقتی سوالی میپرسن بلد نیست همون اولش نگو بلد نیستم. نظر استاد نسبت بهت بد میشه. یک کم من من کن. یک کم درباره چیزهایی که بلدی صحبت کن. گاهی بگو این سوال شما به خیلی چیزها بستگی داره اینجوری به نظر میاد یه چیزایی بلدی و زیاد پرت نیستی


خلاصه
این قسمت بستگی داشتنش خیلی به دلم نشست. چون واقعا هر مساله ای به مسایل زیادی بستگی داره

زد و استاد یک روز دوباره با زنش دعوا کرد

ما هم خودجوش توی سالن جمع شدیم
تک تک یا دوتا دوتا وارد اتاقش میشدیم و ازمون سوال می پرسید

نیم ساعتی گذشت که نوبت من شد
رفتم توی اتاقش
چقدر شکلات و چایی و نسکافه روی میزش بود
من نمیدونم کسی که اینقدر جای راحت و خوراکیهای خوشمزه داره چه اصراری داره با کوییز ناگهانی خودش و ما رو اذیت کنه

خلاصه
استاد گفت خوبین؟ دستامو توی هم قفل کرده بودم گفتم بله. به زمین نگاه میکردم و آماده بودم که هرچی که استاد گفت بگم بستگی داره
جوری هم بگم که تابلو نشه که استاد بفهمه از قبل برنامه ریزی کردم.نمیدونم چرا از اول هم نفوس بد زده بودم که حتما جواب سوال رو نمیدونم!!

خلاصه
استاد فلاسک رو برداشت اب جوش ریخت داخل فنجونش و گفت
خانوم رضوان درسته؟ گفتم بله
گفت در حقیفت دکتر رضوان؟
جواب ندادم سری به نشانه خبر ندارم و هرجور صلاحه تکون دادم

فک کنم از عدم اطمینان من استادخنده ش گرفته بود اما به روش نیاورد

من نمیدونم چرا زنش اینقدر سربه سرش میذاشت که استاد به این مهربونی هی از ما کوییز بگیره

یهو استاد گفت خب شما بفرمایین که
تخلیه کامل بطن چپ به چه عواملی بستگی داره؟!


ای توو روحت مریم!
این چه راه حلی بود آخه!؟