3/11/11

پیش پزشک رفتم و بیمارتر شدم
دنبال کار گشتم و بیکارتر شدم
در تارهای زندگی ام دست و پا زدم
در تار مشکلات گرفتارتر شدم
لالایی صدای تو خَش دار و سخت بود
خوابم پرید شب شد و بیدارتر شدم
آمد به دین حضرت حق راغبم کند
از دین و بحث و موعظه بیزارتر شدم
باری به نام عقل درون سرم گذاشت
بر گردن فلک زده سربارتر شدم
تعبیّه کرد پنجره ای چفت منبرش
کم کم به لطف پنجره دیندارتر شدم
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۱۱/۱۱ ساعت 12:19 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"