پشت میز نشسته بودم
روی صندلی بچه 
و کلی غذا ریخته بودم روی لباسم
مدام قاشق رو میزدم توی سوپ و پخشش میکردم روی قالی و میگفتم اده اده اده 

به خودم  که داشت توی اتاقش موسیقی گوش میداد گفتم نمیبینی بچه داره خودشو اتاقو کثیف میکنه؟ من دستم بنده ، دارم خودم رو که عصاش گم شده دور اتاق راه میبرم خب تو هم یک کم کار کن

از توی اتاقش داد زد که چیکارش کنم خب؟
یک کم نباید وقت برای خودم داشته باشم؟

دیگه کلافه شده بودم

خیلی سخته که آدم با خودش در دورانهای مختلف سنی زندگی کنه

در سن ۱ سالگی نیاز به مراقبت داره
در ۲۰سالگی دیگه بدتر
و
در۸۰سالگی هم همینطور

راستشو بخوایین این فقط من در۴۰سالگی هست که داره خودش رو در سنین مختلف راه میبره و همه رو تر و خشک میکنه 


یک سالگیم نیاز به مراقبت داره اما ۲۰سالگیم زیر بار این مسوولیت نمیره 
۸۰سالگیم تمایل به این کار داره اما توانش رو نداره
کاش خودم در ۳۰سالگی و پنجاه سالگی هم توی این خونه زندگی میکردن 
حداقل کمک حالم بودن
آخه چل سالگی بدبخت من چقدر باید سختی بکشه؟
زنم هم که گذاشته رفته
اما بهتر
من به ۲۰سالگیم اعتماد ندارم که زنمو باهاش توی خونه تنها بذارم

اصلا از کی ما ۴ نفر باهم داریم اینجا زندگی میکنیم!؟

اصلا من چه گناهی کردم که باید خودمو خودمو خودمو جمع کنم و خودمو هم از تک و تا نندازم؟

هان؟
چه گناهی؟