اون موقع ها چقدر دوست داشتم که همسایه ها خوراکی برامون بیارن
در حقیقت اینجوری یک غذای غیرتکراری میخوردیم
حلوا
شیرینی
آش نذری
غذای حضرت

اما بعد از اینکه معصومه خانوم _صابخونه مون_ با مامانم سر یک مساله بحث کرد و فرداش به مامانم گفت بعضیا وقتی یک چیزی میبری براشون ظرف رو خالی پس میدن دیگه خوراکیاش به دهنم مزه نداد

نه بخاطر اینکه خوراکیاش به دلم دیگه نمی نشست
نه
بلکه بخاطر اینکه مامام مجبور بود از خورد و خوراکمون بزنه تا ظرف معصومه خانوم رو خالی برنگردونه

هر دونه شکلاتی که بیشتر میذاشت در ظرف حلوا که پس بده به معصومه خانوم دلم آتیش می گرفت
من حس میکردم که دیگه ظرف پرشده
اما مامان باز توی ظرف جای خالی پیدا میکرد
خلاصه کار به جایی رسید که خداخدا میکردم معصومه خانوم دیگه چیزی برای ما نیاره که ما مجبور بشیم چیزی بهش پس بدیم
***
دیروز اتفاقی از کنار خاک معصومه خانوم که رد شدم یک دیس حلوا سر خاکش دیدم
پر بود
خالی نشده بود
توی این فکر بودم که یعنی کسی براش فاتحه نخونده که یک قاشق حلوا برداره؟
یا بدون حلوا خوردن فاتحه خوندن؟
یا معصومه خانوم بدون فاتحه خوندن به کسی حلوا نداده؟