غمگین
اولش که وارد کارخونه شدم احساس کردم از همه زنهای کارخونه بدترم
نه در نماز شرکت میکردم نه چادری بودم نه حساب کتابم قوی بود
نه میدونستم غسل ارتماسی چیه نه مقلد کسی بودم نه خمس میدادم
نه میدونستم اصلا خمس چیه و به من تعلق میگیره یا نه
این غمگینم میکرد
به خودم در برابر اونها نمره ۲ دادم
و غمگین به کارم در کارخونه ادامه دادم
ولی بعد از یکسال غمگین تر شدم
واقعیتهایی رو فهمیدم که باعث شد به این نتیجه برسم که از همه زنهای کارخونه بهترم
از همه شون
این غم انگیز نبود
قسمت غم انگیزش این بود که با همون نمره ۲ از همه شون بهتر بودم
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۴/۳۱ ساعت 14:49 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"