حلوا شکری

فک کنم پیر که بشم روی یک همچین صندلیی میشینم و به گذشته فکر میکنم
به اینکه چرا ازدواج نکردم که الان دور و برم پر از بچه باشه
اما
بلافاصله خودمو قانع میکنم که اونا که ازدواج کردن مگه چیکار کردن؟
کجای دنیا رو گرفتن
فقط بچه هاشونو دکتر مهندس کردن
اما بچه هاشون که خودشون نیستن
بچه هاشون یک موجود دیگه هستن
که میتونستن بچه کسی دیگه باشن
خودشون چیکار کردن؟
برای خودشون؟
جمع کردن
بزرگ کردن و
باید حالا بذارن برن
اما من کتاب چاپ کرذم
به ادبیات خدمت کردم
من خودم یک کاری کردم
من کتاب دارم
و
بعد یهو قلبم میگیره
شایدم به درد میاد
شایدم دارم سکته میکنم
به کتابهام توی قفسه نگاه میکنم
و
میگم
منم باید اینا رو بذارم و برم
خودم چیکار کردم؟
برای خودم؟
لعنتی
امشب چم هست؟
چرا از دیدن بچه های خواسگارام که بهشون جواب منفی دادم ناراحت میشم؟
حسودی میکنم؟
چرا میخوام از زندگی خواسگارام بی خبر باشم؟
شاید خیلی زندگی خوبی برای زناشون فراهم کرده باشن
نمیخوام بدونم چه چیزی رو از دست دادم
شاید انتظار داشتی همیشه دنبال تو باشن و ازدواج نکنن؟
کتاب
یا بچه؟
کتاب و بچه؟
نه کتاب نه بچه؟
موفقیت کدومه؟
بلند میشم از پنجره بیرون رو نگاه میکنم
ماشینهای بی هدف
یا با هدف
دنبال چی میگردن؟
من دنبال چی بودم؟
اصلا دنبال چیزی بودم؟
یا اهداف جامعه رو تحقق دادم؟
جامعه گفت پزشکی خوبه
و
من دنبال پزشک شدن بودم
جامعه گفت پولدار شدن
گفت ازدواج
گفت بچه و نوه
گفت چاپ کتاب
من فقط دنبال برآورده کردن خواسته های اجتماع بودم
هفتاد سال
کم نیست؟
خودم چی میخواستم؟
من
دوست داشتم
دوست داشتم که
واقعا نمیدونم چیو دوست داشتم
چیزایی که دوست دارم همون چیزهایی هست که جامعه بهم گفته دوستشون داشته باش
وگرنه من تنها چیزی که مطمینم خودم دوست داشتم
حلوا شکری عقاب بوده
من ۷۰سال فقط حلوا شکری عقاب دوست داشتم
نه چیز دیگه ای
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"