وطن
در اتاقم احساس امنیت بالایی داشتم
چیدمانش مطابق میلم بود
عکس چارلی چاپلین و هیچکاک روی دیوارش بود
روی میزم کتابای مورد علاقم بود
و گلدونهای پشت پنجره رو میتونستم باهاشون حرف بزنم
خودم کاشته بودمشون و بزرگشون کرده بودم
میتونستم یک کاغذ مچاله رو در حالیکه رو به لب تاپم نشسته م به پشت سرم پرت کنم و داخل سطل زباله اتاقم بیفته
کلا اتاقم جوری بود که وقتی اونجا بودم احساس میکردم راحت ترین نقطه دنیا برای من اونجاست
البته از اتاقم که خارج میشدم باز هم احساس امنیت میکردم
ولی نه به اندازه اتاقم
از خونه که خارج میشدم
خونه حس وطن داشت برام و حتی اگر توی خیابون احمداباد بودم که نزدیک خونه مون بود بازم حس امنیت خونه رو نداشت
از مشهد که خارج میشدم هیچ شهری برام به امنیت خاطر مشهد نبود. توی مشهد میدونستم پشت هر خیابون چه کوچه ای هست و بعد از پایان هر خیابون چه خیابونی آغاز میشه
اگر چیزی رو هم نمیدونستم حداقل میدونستم یک کم جلوتر که برم بالاخره به یک خیابون آشنا میرسم
مدتی که از ایران خارج شده بودم و در آمریکا خونه خریده بودم بازم وطن برام همون ایرانی بود که حتی به یک متر از خاکش هم مالکیت نداشتم
و در اون سفر فضایی کذایی موقعی که در راهپیمایی فضایی در اثر یک اشتباه از مدار زمین خارج شدم وطن برام به معنی زمین بود
حتی حاضر بودم برگردم ماداگاسکار اما در فضای سیاه و بی انتها سرگردون نباشم
حتی ناشناخته ترین مکانها و خطرناک ترین جنگلها به شرطی که روی زمین بودن برام معنای وطن داشتن
همینطور که از زمین و منظومه شمسی دور میشدم عشق به زمین غمگینم میکرد و از وطن دور و دورتر میشدم
تا اینکه اکسیژنم داشت تموم میشد
کم کم احساس خفگی و تعریق بهم دست داد
سرم گیج رفت
و میدونستم بالاخره در جایی میون آسمون سیاه و بی اکسیژن ، معلق و دور از وطن می میرم
در حالتی بین مرگ و زندگی بودم که یهو یکی دستمو گرفت و گفت : نترس، نفس عمیق بکش بیا برگردونمت خونه
گفتم : میریم زمین؟
گفت: نه ؛ برمیگردیم وطن
گفتم: ایران؟
گفت : وطن
وطن همون جایی هست که قبل از متولد شدنت اونجا بودی، امن ترین و آشناترین نقطه دنیا، یادت نمیاد؟!
#منیژه_رضوان
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"