کار رییس عوض کردن معاونهای بی کفایت بود
و
البته دستور و رهنمودهای قشنگ قشنگ دادن
ما باید تولید کارخونه رو بالا ببرم
ساعت کار کم
و
حقوق بالا
و امثالهم
اما عملا در هیچ سالی چنین قولهایی عملی نشده بود
کاسه کوزه ها هم در سخنرانیها همیشه سر معاونین احمق و احیانا مغرض که خواهان سود کارخونه رقیب بودن شکسته میشد
ولی خب بالاخره در یکی از سخنرانیهای پرشور رییس، میون کارمندا و کارگرها
زمانی که طبق معمول رییس از رکود کارخونه مینالید و خاک بر سر معاونینش میریخت
یکی از کارگرها یهو گفت
تو برگ چغندری؟
این اولین اعتراض به ساحت مقدس ریاست بود
دیگه کسی اون کارگر رو ندید
دیگه کسی در اون کارخونه از برگ چغندر صحبت نکرد
و
تا مدتها رییس دیگه سخنرانی علنی نکرد
بخصوص که معاون اینبار برادر خود رییس بود
اینجا بود که
سخنرانیها بعد از یک وقفه طولانی مجددا از سر گرفته شد
و
اینبار هم رییس و هم بردار رییس مشکلات موجود رو ناشی از سنگ اندازی کارخونه رقیب اعلام کردن
و بدین ترتیب
شعار
حقوق بالا و کار کم و سود زیاد
در سایه واقعیت کار زیاد و حقوق کم و ضرر کماکان ادامه پیدا کرد
و
کارگرها و کارمندا هم نفرت از کارخونه رقیب رو در دل میپرورندن
کارخونه ای که یک کارگر جدید داشت
که همیشه از پنجره کارخونه برای کارخونه مقابل و بخصوص پنجره رییس با لبخند یک بوته برگ چغندر رو تکون میداد
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"