"وگه پا" "بودای اعظم" رو کشته بود
و در پیشگاه خدا شرمنده حاضر شده بود
عزراییل خدمت خدا گفت: وگه پا رو زجرکش کردم
شیطان گفت لزومی به اینکار نبود، وگه پا به عقیده قلبیش عمل کرده تو باید "تگه تال" رو زجرکش میکردی
"تگه تال" به حرف اومد:منو؟ من که "ندای اهریمن" رو کشتم
ندای اهریمن گفت:منو بخاطر حرفهای پدرت کشتی،تو اصلا از روی تفکر منو نکشتی،عقاید تو ارثی هستن ولو که درست باشن
عزراییل تایید کرد که تگه تال در کشتن اهریمن خلوص نیت نداشته و صرفا از روی خشم و نفرت ارثی اونو کشته اگرچه که کشتن ندای اهریمن کار حقی بوده باشه
بودای اعظم از گناه تگه پا در پیشگاه خدا گذشت
خدا بعد از یک سکوت عمیق به حرف اومد و در دل همه القا کرد که اگرچه گذشت بودای اعظم نشانه اعتلای اخلاقیش هست اما او تگه تال رو در هرصورت به جهنم نمیبرد
چون اگرچه به نتیجه اشتباه رسیده ولی صادق بوده در کارش و با نیت خالص کاری اشتباه رو انجام داده
اما تگه تال با نیت الوده کار درست رو انجام داده ، یعنی صرفا به جهت اعتقادات ارثیش
شیطان گفت مرحبا حضرت خدا
جبرییل گفت امر امر خداست
ندای اهریمن گفت چقدر عالی
بودای اعظم گفت :ممنون
ندای اهریمن گفت به نظر چندان از این رای راضی نیستی
خدا گفت شیطان!پاتو از روی دل بودای اعظم بردار
شیطان گفت ولی من کاری بهش ندارم
خودش خودخواهی پیش گرفته
تگه تال و وگه پا و ندای اهریمن توسط شیطان به بهشت رفتن
عزراییل جلوتر رفته بود که در بهشت رو باز کنه
بودای اعظم همونجا وسط میدان حکمیت نشسته بود و به تعجب فکر میکرد.به اینکه مگر میشه حق رو به اشتباه کشت اما به نیت خالص و بهشتی شد؟
که یهو خدا گفت :بله میشه.بودای اعظم به زمین برمیگردی و اینبار در دین "هاراگا" به دنیا میای.یعنی یک نوزاد هاراگایی میشی
بودای اعظم گفت چنین دینی رو تا حالا نشنیده بودم چه اصولی داره این دین؟
خدا گفت:اصول زیادی داره و یکیش کشتن بوداهای اعظم کل جهانه.اونها برای قرب به من بوداهای اعظم رو میکشن
بودای اعظم گفت :و تو اونها رو بهشت میبری؟خدا گفت اگر بدون تعصب به چنین نتیجه اخلاقی رسیده باشن بله
بودای اعظم گفت:هضمش برام سخته.
خدا داد زد: شیطااااان
شیطان گفت:بخدا من پا روی دمش نذاشتم.بودای اعظم دگم هست.کاریش هم نمیشه کرد
خداگفت :چرا میشه
بذار یک هاراگا به دنیا بیاد و نفرت از بوداهای اعظم درش شکل بگیره
بودای اعظم گفت چشم ولی من هیچ بودایی رو نمیکشم
خدا گفت ولی تو این محاکمه و زندگی قبلیت یادت نمیاد.تو با نفرت از بودا بزرگ خواهی شد
بودای اعظم گفت خدایا بگذر از من
خدا گفت نگران نباش تو خالص باش,و قبلش بدون پیش زمینه فکر کن.اگر خالص باشی کار تمومه
بودای اعظم گفت:ولی من نمیخوام هیچ بودای اعظمی رو بکشم
خدا گفت:شییییطااااان
شیطان در حالیکه پشت پستو ظرف میشست گفت چشم پامو برداشتم
بودا رفت
و
صدای خنده تگه تال و وگه پا و ندای اهریمن از توی بهشت به گوش میرسید که داشتن والیبال بازی میکردن
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"