گوسفند صلح
ما دقیقا ۲۳روز باهم در خرابه های شهر ماداس و تپه های اطرافش جنگیدیم
آذوقه مون تموم شده بود
و
هیچ کمکی بهمون نرسید
نه برای ما
و
نه برای نیروی دشمن
تسلیحات بود
اما غذا نه
دشت حیوونای زیادی داشت برای شکار کردن
اما ما نمیتونستیم در تیررس دشمن خودمون رو قرار بدیم و بریم به شکار حیوون
متقابلا دشمن هم همینطور
در ساعتی از ظهر روز ۲۳ام که گشنگی بهمون فشار آورده بود
و
تیراندازی از سمت هر دو طرف بدون توافق و صرفا به طوری غریزی کاملا قطع شده بود یک گوسفند سفید و تپلی از خط صفر جنگی میان دو گروه متخاصم خیلی بی خیال رد شد
یعنی میخواست رد بشه که یکی از نیروهای دشمن فرصتش نداد و مجروحش کرد و جک هم کار رو یکسره کرد
حالا غذا اون وسط بود و کسی جرات نداشت برش داره
همه منتظر بودیم ببینیم نیروی مقابل چه میکنه؟
که فرمانده ما یک پارچه سفید رو بالا برد
و
خودش از جاش بلند شد
به سمت گوسفند نرفت
به سمت سنگرهای دشمن رفت
یک نفر هم که به نظر میومد فرمانده نیروی مقابله هم به سمت فرمانده یوهان اومد
با فاصله معقولی از هم متوقف شدن
چیزهایی گفتن
و
بعد دستور آتش بس داده شد
اون شب نیروهای دشمن و ما دور یک آتیش نشستیم و با حفظ فاصله از نیروی دشمن گوشتها رو به نیش کشیدیم
فقط لحظه ای که یکی از سربازهای دشمن یک تیکه گوشت بیشتر برای ادوارد که مجروح بود توی ظرفش گذاشت
داغ شدم
خجالت کشیدم
نرم شدم
بقیه غذامو به سختی خوردم
دیگران هم ولع خوردنشون کاهش پیدا کرد
وقتی که مجروح های دشمن دور اتیش گرم میشدن
و گهگاه با ما که سالم بودیم چشم تو چشم میشدیم حس غریبی پیدا میکردم
همه
در سکوت
و
در بهت شام خوردیم
تصور اینکه فردا صبح برگردیم توی سنگرهامون و مجددا باهم بجنگیم سخت بود
یکی از سربازهای دشمن بعد از غذا فلوت زد
هیچکس حرفی نمیزد
حتی نیروهای خودی باهم حرف نمیزدن
چی داشتن که بگن؟
نمیدونم فردا صبح فرمانده ها چه تصمیمی میگیرن
ولی هیچوقت هیچ صحنه ای نمیتونست حیثیت جنگ رو اینقدر لکه دار کنه
همه سربازها دور آتیش جمع بودن
و
به شعله های سرکش آتیش خیره شده بودن
واقعا ما چرا باهم می جنگیدیم؟
اینهمه نفرت از کجا نشات گرفته بود؟
سربازهای دو طرف دیگه تقریبا قاطی هم نشسته بودن و تشخیص اینکه کدومها فردا صبح سمت ما میخوان بجنگن و کدوم سمت مقابل خیلی سخت بود
#ایواخانوم
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"