تابستان
تابستون خوب بود
دیگه امتحان نداشتی
استرس سوال پرسیدن
استرس دیکته زبان
استرس پریود شدن وسط کلاس ورزش
با اینکه همیشه شاگرد اول یا دوم بودی ولی بازم استرس داشتی
و وقتی که آخرین امتحان رو میدادی و میدونستی که از فردا تعطیلی خیالت راحت میشد
اما ته دلت اول تابستون همیشه یک غمی جوونه میزد
از امروز باید چیکار کرد؟
نه خاله ای
نه عمه ای
نه دایی
نه مسافرتی
نه دوستی
نه آشنایی
خودت بودی و مامانت و یک تلویزیون
تنها دل خوشیت همون برنامه های تلویزیون بود و خیالبافیات و بس
میرفتی توی انباری
عکسای سیاه و سفید کتابایی رو که هزاربار نگاه کرده بودی دوباره نگاه میکردی
میرفتی پذیرایی که سال تا سال مهمون به چشم خودش ندیده بود رو نگاه میکردی و جای مهمونا مینشستی
گچبریهاشو دست میکشیدی
چمدونهای اهنی قدیمی رو توی پستو دوباره نگاه میکردی
وسایلی که هزاربار دیده بودیشون رو وارسی میکردی
هیچ چیز جدیدی پیدا نمیکردی
داستان مینوشتی
شعر میگفتی
در تخیلت چشماتو میبستی و زیباترین دختر جهان بودی و پولدار
با یک عالمه قوم و خویش و تفریح
مامانت صدات میزد که پاشو بیا شامتو بخور
چشماتو که باز میکردی ..دوباره خودت بودی و همون خونه همیشگی و تنهایی
کم کم فهمیدی که تعطیلی مدارس برای بقیه بچه ها که تفریحات دیگه ای دارن یک نعمت هست
برای تو مدرسه رفتن تنها تفریحت بود که در تابستون همون هم ازت سلب میشد
تازه میفهمیدی که با بقیه چقدر فرق داری
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"