بی حجابی ِ غم انگیز
📘🖌
غم اونوقتی بود که توی خیابون شالم رو از سرم انداختم در حالیکه موذب بودم و دوست داشتمشالم سرم باشه
حالا چه بخاطر اعتقاد چه عادت چه شستشوی مغزی
ولی در اصل من برای مبارزه با حجاب اجباری ، بی حجابی اختیاری رو انتخاب کرده بودم
هرچند بی حجابی من در حقیقت اجباری و تحت تاثیر شرایط بود برای یک مبارزه منفی
بعد از بی حجاب راه رفتن توی خیابون رسیدم خونه و ساعتها توی اتاقم به این کارم فکر کردم
تا حالا اینطور جلوی مردا بی حجابی نکرده بودم
بخاطر خودم غمگین بودم
و
بخاطر همراهی با راه آزادی احساس غرور میکردم
یعنی ممکنه یک روز توی کشور ما حجاب آزاد بشه تا اونا که نمیخوان روسری سر کنن سرنکنن و منم بتونم دوباره حجاب سر کنم؟
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۲/۰۱ ساعت 14:19 توسط منیژه رضوان
|
همینقدرا سن داشتم که رفتم دم مغازه "حسن کچل" میوه فروش محله مون و گفتم:" مامانم گفتن یه هندانه! بکشین بدین بِبَرم"